.

اکلیل الملک )شاه افسر- ناخنک(:
گیاهى است به رنگ کاه به شکل هلالى )ماه نو( با وجود تخلخلى که دارد تا اندازهاى سخت است. گاهى به رنگ
سپید و گاهى زرد رنگ است دیسقوریدوس مىگوید:
بعضىها این گیاه را ایسقیفون مىنامند. گیاهى است خشک داراى شاخههاى زیاد و چهار گوش که به سپیدى
مىزنند و خم مىشوند برگ این گیاه شبیه برگ درخت به است لیکن اندکى درازتر از آن است، کمى زبر است و
کرکدار و رنگش به سپیدى متمایل است. و در جاهاى زبر و خشن مىروید. گزینش:
بهر ین نو مورد استفاده این گیاه گونهاى است که سختر است رنگش کمى به سپیدى مىگراید، مزهاش تلختر و
بویش تند و آشکار است. دیسقوریدوس گوید: بهر ین نو آن برنگ زعفران است و داراى بویى قوىتر مىباشد،
هرچند بوى این نو در ساقه کمر از سایر بخشها است و یا گونهاى که رنگش همرنگ شنبلیله باشد. مزاج: مزاج آن
در درجه اوّل گرم و خشک است و عموما مزاج مرکب دارد و گرمى آن از سردىاش بیشر است بدیگورس گوید:
.» داراى حرارت و برودت معتدل است «
خواص درمانى: اندکى قابض است. تحلیلبرنده است و بلحاظ همین گدازندگى است که رساننده
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۵۱
گ ویند: » این گیاه داراى خاصیتى است که مواد زائد را آب مىکند « : )منضج( مىباشد. بدیگورس گوید
» مىپخته « افشره این گیاه که با ۴ )میبختج( همراه باشد مسکن دردهاست خود گیاه تحلیلبرنده و لطافتبخش است و
اندامها را نیرو مىبخشد. در علاج دمل و جوش: این گیاه خودبخود در علاج دملهاى گرم و سخت نافع است. اما
باشد یا با سپیده تخممرغ و آرد شنبلیله و تخم کتان و خشخاش مخلوط باشد چنانکه موضع دمل » مىپخته « اگر با
مقتضى است تأثیرش بیشر است. در علاج زخم و قرحههاى تر: اثر مثبت دارد بویژه قرحههاى عسلى )شهدى(
مفید است. براى این منظور گیاه را در آب حل مىکنند و قرحه را بدان مىشویند یا اینکه گیاه را با داروهاى
خشککننده از قبیل مازو، گل خشک، عدس مخلوط مىکنند. در معالجه اندامهاى سر: ضماد این گیاه اگر با
درست شود یا با دیگر داروهاى نامبرده صورت گیرد ورم گوشها را فرو مىنشاند و درد گوش را از بین » مىپخته «
مىبرد. اگر افشره آن را در گوش بچکانند درد گوش را بهر از ضمادش چاره مىکند اگر آن را در آب حل کنند
سردرد را از بین مىبرد. در بیماریهاى چشم: ضمادش که با سیکى و داروهاى ذکر شده همراه باشد چارهساز ورم
چشم است. در بیمارى اندامهاى دفعى: ضماد آن با سیکى و داروهاى نامبرده با او که با شراب پخته شوند ورم
مقعد و بیضهها را فرو مىنشاند. اگر ساقههاى آن را با برگهایش بجوشانند و آن را بنوشند ادرارآور است و حیض را
روان مىسازد و جنین را بیرون مىآورد. اگر با آب جوشانده آن خود را شستوشو دهند خارش بیضهها را فرو
مىنشاند.
۴ مىنامند. شراب ثلثان شده که پس از جوشیدن و تبخیر شدن یکسوم آن باقى مىماند. » سیکى « ۴(- شراب مخصوصى که آن را (
انیسون ۵ :
این دارو تخم رازیانه رومى است. تندمزگى آن از رازیانه خودرو و رازیانه نبطى ۶ کمر است داراى نوعى مزه شیرین
است و بهر از رازیانه خودرو است. از لحاظ مزاج: جالینوس گوید: گرم است در درجه دوّم و خشک است در درجه
» و باز گفته است در درجه سوم هم گرم است و هم خشک « . سوم
از نظر خواص درمانى: بازکننده است و کمى گیرنده و گس. مسکن دردها، عرقآور و بادشکن است و اگر در روغن
جوشانده شود تأثیرش بیشر است. در مزاج انیسون اندکى تندى است. که تقریبا با داروهاى سوزنده برابر است. در
مداواى اندامهاى سر و کله: اگر آن را بخار کنند و بخار را استنشاق کنند سردرد و سرگیجه را از بین مىب رد. اگر آن
را بکوبند و با روغن گل سورى )محمدى( بیامیزند و در گوش بچکانند بیماریهاى درونى گوش را که ناشى از اثر
ضربت یا برخورد باشد بهبود مىبخشد و درد گوش را برطرف مىنماید. در مداواى چشم: براى سبل مزمن دواى خوبى
است. در علاج دستگاه تنفس و سینه: شیر را فزونى مىدهد. در اندامهاى تغذیه: حالت تشنگى را که از رطوبتهاى
بورقى رخ مىدهد از بین مىبرد. براى بندآمدگىهاى کبدى مفید است و رطوبت طحال را برطرف مىسازد. در
اندامهاى دفعى: بول و حیض سفید را ریزش مىدهد. رطوبتهاى سفید را از زهدان پاک مىنماید شهوت جما را
برمىانگیزد. گاهى که سبب ادرار مىشود شکم را بند مىآورد راهبندانهاى کلیه و مثانه و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۵۵
زهدان را باز مىنماید. در تبها: با تب کهنه مقابله مىکند. در زهرها: پادزهر سموم و حشرات سمى است و زیان آنها
را دفع مىنماید. مقدار استعمال دارو: نیم درهم و اصلاح آن با رازیانه است.
افسنتین )افسنطین( ۷ :
افسنتین چندین « : گیاهى است که برگ آن شبیه برگ مرزه و داراى تلخى و گیرندگى و سوزش است. حنین گوید
دانشمندان دیگر که قدیمىتر .» گونه است: خراسانى، مشرقى، سوسى، طرسوسى، و نوعى را از کوه لنکام مىآورند
افسنتین پنج گونه است: « از حنین هستند گفتهاند
افسنتین نبطى معطر است. افسنتین عموما داراى گوهر خاکى و گوهر » سوسى، طرسوسى، نبطى، خراسانى، رومى
لطیف است و با مزاج خاکى خود داراى گیرندگى است و با گوهر لطیفش اسهال مىدهد و بازکننده است. افسنتین
از تیره درمنهها است و ازاینروى برخى از حکما آن را درمنه )شحّ( رومى خواندهاند. افشره افسنتین از برگ آن مؤثرتر
۵ -)۲ ( Anis
۶ ۵(- نبطى: منسوب به نبطیها که قومى بودهاند. نبطى: گیاه خودرو (
۷ -)۴ ( Absinthe
است و با افشره افراسیون ۸ برابر است. گزینش: بهر ین نو افسنتینى گونه سوسى و طرسوسى است که به رنگ عنبر
است و اگر آن را خرد کنند بوى الوا مىدهد. مزاج: در درجه اوّل گرم و در درجه سوم خشک است. افشرهاش گرمر
است. برخى معتقدند که در درجه دوّم خشک است و نظر درست همین است. خاصیت درمانى: افسنتین بازکننده و
گیرنده است. گیرندگى آن از گرمىاش قوىتر است. افسنتین نبطى بیشر گیرنده است و کمر گرم و بدین علت
است که بلغم را نمىراند اگرچه در معده باشد در این زمینه بهرهاى ندارد. در افسنتین نیروى گدازنده موجود است.
افسنتین لباس را از بید و گزند حشرات نگاه مىدارد و اگر با مرکب ترکیب شود رنگ مرکب ثابت مىماند و تغییر
رنگ نمىدهد و کاغذ را از موشخوردگى محفوظ مىدارد.
سخت شدن پوست و لکه در آرایش: افسنتین رنگ و روى را زیبا مىکند، براى داء الثعلب )موخوره( و داء الحیه
)گرى( مفید است لکههاى بنفش زیر چشم را مىزداید و فوائد دیگرى نیز دارد. در زخم و دمل و جوش: ضماد و
شربت آن براى تصلبات درونى مفید است. در ناحیه سر: سر را مىخشکاند و افشرهاش سردرد مىآورد. به نظر من
این ناشى از زیانى است که به معده مىرساند. بخار پخته شده آن درد گوش را تسکین مىدهد. اگر افسنتین را قبل از
میگسارى تناول نمایند براى رفع خمارى مؤثر است. ضماد آن در داخل از خناق پیشگیرى مىکند و در مداواى
ورمهاى پشت گوش، درد گوش، رطوبتهاى گوش اثر مثبت دارد. تناول آن با عسل از سکته جلوگیرى مىنماید.
اندامهاى چشم: هر نو افسنتین و بویژه نو نبطى آن اگر به صورت ضماد درآید و بزیر چشم ببندند براى معالجه
هر نو درد کهنه و تیرگى چشم مفید است و اگر آن را با مىپخته ضماد کنند و بر چشم نهند ضربان چشم، ورم
چشم و جوش چشم را از بین مىبرد. اندامهاى تنفسى: شربت افسنتین کشیدگى زیر سراشیبىهاى دندههاى رو به
شکم )شراسیف( را معالجه مىکند. اندامهاى تغذیه: اگر پخته و افشره افسنتین را به مدت ده روز و هر روز به اندازه
سه )بولوس ۹ ( سر بکشند در بازگردانیدن اشتها تأثیر عجیبى دارد. شربت افسنتین
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۵۶
معده را تقویت مىکند و در بسیارى از حالتها مفید است. اگر کسانى که یرقان دارند، افشره افسنتین را به مدت ده
روز و هر روز به اندازه سه اوقیه تناول نمایند فایده مىبینند. شربت نامبرده براى مداواى استسقاء نیز مفید است.
ضماد آن که همراه انجیر و آرد سوسن و سودیوم )نطرون( یا با انجیر و سودیوم و آرد شلمک باشد در مداواى طحال
مؤثر است. افسنتین را چنانچه با عدس یا برنج بپزند و بخورند کرمها را از بین مىبرد. افشره افسنتین براى معده خوب
نیست و خشکه گیاه آن نیز دهانه معده را آزار مىدهد، زیرا شورمزه گس دارد لیکن افسنتین نبطى در این زمینه بىآزار
است. افسنتین مخلوط با سنبل باد شکم و معده را چارهساز است. اگر افسنتین را با روغن حنا مرهم کنند و بر کبد
و تهیگاه بمالند درد کبد و تهیگاه تسکین مىیابد. و اگر آن را با روغن گل سورى )محمدى( مرهم کنند یا با گل
۸ ۲( گندناى کوهى (
۹ ۵(- یکششم مثقال- یا سه قیراط. (
سورى مخلوط کنند درد معده را از بین مىبرد و سفتى آن را برطرف مىکند. اندامهاى دفعى: افسنتین در بیر ون راندن
بول و روان کردن حیض بسیار مؤثر است. بویژه اگر آن را با عسلاب بردارند. افسنتین مسهل صفراست ولى در بلغم
و آنچه در رودهها ماندگار است مؤثر نیست. اگر افسنتین را در آب بخیسانند یا آبپز کنند یا به مقدار پنج الى
هفت درهم یکجا خورده شود و اگر افسنتین بدون پختن و خیساندن باشد مقدار آن نباید از دو درهم تجاوز کند.
شربت افسنتین علاوه بر بیرون راندن صفرا در مداواى بواسیر و شقاق مقعد مفید است. اگر کسى که کرم دارد
افسنتین را آبپز کند و یا آن را با برنج بپزد و با عسل بخورد کرم از بین مىرود و شخص به اسهالى سبک دچار
مىشود. اگر افسنتین با عدس نیز پخته شود همین کارها را انجام مىدهد و رگها را از خلط صفرا )مرارى( و آبکى
پالایش مىدهد. افسنتین و تبها:
افسنتین تنها خودبخود در مداواى تب کهنه نافع است و بویژه اگر افشرهاش با افشره )غافت ۱۰ ( تناول شود نفعش
بیشر است. افسنتین و سموم: شربت افسنتین با شراب پادزهر گزش اژدهاى دریائى، نیش کژدم، گزش راسو، سم
شوکران است. اگر با سرکه باشد پادزهر قارچ سمى است و پاشیدن آن پشه را از بین مىبرد. اگر آب افسنتین را با
مرکب مخلوط کنند صفحات کتاب از آسیب موشخوردگى بدور مىماند. جانشین افسنتین: مىتوان جعده )گل اربه(
» اسارون « یا درمنه ارمنى را به اندازه آن بکار گرفت و براى تقویت معده به اندازه آن ۱۱ )برباله( را با مقدار نصف آن
از هلیله استعمال کرد.
آس:
آس که معروف است و مزه تلخ آمیخته با گسى و شیرینى دارد. گسى آن سبب سردى آن شده است. بر ساقه آس
برجستگىهایى است که به هیئت کف دست و همرنگ ساقه است این برجستگىها از بخش دیگر آس قوىتر است.
گسى آن در هنگام مکیدن آنقدر محسوس است که زبان را نشگون مىگیرد. این برجستگىها داراى گوهر خاکى و
کمى گوهر لطیف است. روغن آس نیز داراى ماام آن فوائدى است که اجزاى آس مىرساند و ذکر خواهد شد.
» آس خسروانى « گزینش: بهر ین نو آس به منظور استفاده درمانى گونهاى است که رنگش به سیاهى مىزند به ویژه
که برگش مستدیر است. و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۵۷
بهر ین آس خسروانى آن است که در کوهساران مىروید. بهر ین نو گل آس از لحاظ طبى گلهاى سپیدرنگ است.
افشره برگ و میوه آس بهر ین ماده درمانى است. چنانچه افشرهاش کهنه شود ناتوان مىگردد و کفک بر آن مىنشیند.
پس بایسته است که از آن قرص تهیه کنند. مزاج آس: داراى گرمى لطیف و سردى بر آن غالب است گیرندگى آن
۱۰ ۴(- گل خله) فارسى( ( Eupatoria ) لاتینى(
۱۱ ۲(- آذرگون ( Asaren
بیشر از سردى است. به عقیده من در درجه اول سرد و در اوایل درجه سوم خشک است. خاصیت درمانى: اسهال
و عرق و هر نو خونریزى و هر نو سیلانى را به سوى اندامها بند مىآورد. اگر تن را در گرمابه با آس مالش دهند
)ماساژ کنند( تن را توان مىبخشد و رطوبتهاى زیر پوست را برمىمکد. پخته آن استخوان شکسته را به هم جوش
مىدهد. سوخته آس را مىتوان به جاى توتیا در خوشبو کردن بدن به کار برد. مرهم و ضماد و شربت و رب آس و
رب میوه آس براى جلوگیرى از نو خونریزى )نزیف( مفید است. گیرندگى آس قوىتر از سردىبخشى آن است. ۱۲
قانون )ترجمه شرفکندى( ؛ ج ۲ ؛ ص ۵۵
جهت بند آمدن شکم، درد شش و سرفه شربتى چون شربت آس وجود ندارد. آس و آرایش: روغن، افشره، پخته
شده آس به ویژه دانه آس ریشه موها را تقویت مىکند، از ریزش بازمىدارد، سبب بلندى و سیاهى موى مىگردد.
دانه آس را اگر در کره بپزند بازدارنده عرق است و خراش ناشى از عرق را اصلاح مىکند. برگ خشکیده آس بوى
بد زیربغل و پیچوخمهاى بدن را از بین مىبرد. خاکسر آس کار توتیا را مىکند و لکه و ککومک و بهک )بهق( را
مىزداید. آس و ورم جوش: ورمهاى گرم و باد سرخ و مورچه و جوش و قرحهها و هر نو زخمى که بر کف دست
آید و انوا سوختگى با آتش چارهشان با آس مخلوط با روغن زیتون است. همچنین شربت آس و ضماد برگ آس که
با روغن زیت و شراب مخلوط باشد و روغن آس و مرهمهایى که از روغن آس تهیه مىشوند در تسکین اورام و
ناخنخواره، « جوشهاى مذکور بسیار مؤثرند. گرد خشک آس یا مرهمى که از کوبیده آس تهیه مىشود اگر بر کژدمه
پاشیده و یا مالیده شود این زخم بهبود مىیابد. میوه آس را اگر در شراب بپزند و ضماد کنند، » داخس، عقربک
قرحههاى کف دست و پا و زخمهاى ناشى از سوختگى آتش را بهبود مىبخشد و از تاول جلوگیرى مىکند.
خاکسر آن همراه مرهم نیز همین تأثیر را دارد. آس و مفاصل: اگر میوه آس را در شراب بپزند و ضماد کنند سستى
مفاصل را از بین مىبرد. آس و اندامهاى سر: آس خوندماغ را بند مىآورد. سبوسه را مىزداید و قرحههاى سر را
مىخشکاند. اگر آب آس را در گوشى که قرحه دارد یا چرکین است بچکانند خوب مىشود. شربت آس سستى لثه
را از بین مىبرد. اگر برگ آس را با شراب بپزند و بر پیشانى گذارند سردرد شدید را چاره مىکند. اگر شربت آس را
قبل از میگسارى بنوشند از خمارى جلوگیرى مىنماید. آس و اندامان چشم:
آس علاج درد و برآمدگى چشم است. اگر آس را با قاوت جو بپزند آماسهاى چشم را از بین مىبرد.
خاکسر آس را با داروهاى مداواى ناخنه )ظفره( مخلوط مىنمایند. آس و اندامهاى تنفسى و سینه:
۱۲ ابن سینا، حسین بن عبد الله – مر جم: شرفکندى، عبد الرحمن، قانون )ترجمه شرفکندى(، ۱جلد، سروش – تهران، چاپ: دهم، ۴۵۱۹ ه.ش.
آس قلب را توان مىبخشد و خفقان را از بین مىبرد. میوه آس به وسیله شربتى که دارد علاج س رفه است و به علت
قبوضیتى که دارد اسهال را بازمىدارد. میوه و ربّ میوه آس در خونریزىها نافع است.
آس و اندامهاى تغذیه: آس معده را تقویت مىنماید و به ویژه رب آس و دانه آس مانع رسیدن مواد زاید به معده
مىشوند. آس و اندامهاى دفعى: آس مانع سوزش در جلراى بول و سوزش مثانه است. افشره
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۵۱
میوه آن بول را ریزش مىدهد و در جلوگیرى از ریزش زیاد خون حیض مفید است. آب آس شکم را بند مىآورد.
اندودن تن با آب آس مانع اسهال مرارى و سودایى مىشود. آب آس مخلوط با روغن کنجد بر بلغم فشار مىآو رد و
آن را بیرون مىراند. اگر میوه آس پخته شود رطوبتهاى زهدان را از جریان بازمىدارد. ضماد آن براى علاج بواسیر و
آماس بیضهها مفید است. آس پخته شده از بیرون آمدن مقعد )انتهاى راست روده( و زهدان جلوگیرى مىکند. آس
و زهرها: آس و میوه آن را اگر با شراب بنوشند براى علاج نیش کژدم و رتیل مفید است.
اقاقیا:
صمغ درخت کرت )خرنوب مصرى( است که مىخشکانند و از آن قرص مىسازند. ترکیب آن از گوهر خاکى و
گوهر لطیف است و ازاینرو همراه با نوعى سوزندگى است که با شستن برطرف مىشود و از آنجا که داراى تندى
». درخت اقاقیا در مصر و غیر مصر موجود است « : است در عمق فرو مىرود و سردى مىدهد. دیسقوریدوس گوید
این درخت خاردار است و خارهاى آن راست نیستند و ساقههایش خمیدهاند، گلى سپید دارد و میوه آن مانند لوبیا
گرگى سپید و در غلاف است. تهیه صمغ اقاقیا: برگ و میوه اقاقیا را با همدیگر مىکوبند و افشره آن را مىگیرند
بعضىها آن را در داخل آب مىسایند و بخشى که در آب مىنشیند مىگیرند و این کار را آنقدر تکرار مىکنند تا
آب روشن شود. آنگاه از آن تهنشسته قرص مىسازند و همراه با داروها مىخورند. گزینش: اقاقیاى سبز تیره که به
سیاهى مىزند و بوى خوش دارد و گرانوزن و سخت است، از همه بهر است. مزاج: شسته آن سرد است و در
درجه دوم خشکاننده است، در درجه اول سرد و در اوایل درجه سوم خشک است. خاصیت درمانى: اقاقیا گیرنده
است و خونریزى را بازمىدارد. در آرایش: اقاقیا رنگ را زیبایى و مو را سیاهى مىبخشد و چاره ترکهاى ناشى از
سرماست. در دمل و جوش: در این زمینه اقاقیا با آس برابر است و کژدمه را علاج مىنماید. اگر با سپیده تخممرغ
همراه باشد سوختگى و دملهاى گرم را خوب مىکند. در مفاصل: اقاقیا سستى مفاصل را از بین مىبرد. اندامهاى
سر: اقاقیا در مداواى قرحههاى دهان مفید است. اندامهاى چشم: تنها اقاقیاى مصرى در مداواى چشم مؤثر است
که دید را نیرو مىبخشد، چشم را لطیف مىکند.
چشمدرد را آرامى مىبخشد. سرخى داخل چشم را برطرف مىسازد. در داروهاى معالج ناخنه اقاقیا نیز هست. در
اندامهاى دفعى: حقنه )اماله( و ضماد و شربت اقاقیا شکم را بند مىآورد. در معالجه خراش و اسهال خونى مفید
است. سیلان رحم را قطع مىکند. برآمدن مقعد و رحم و سستى آنها را از بین مىبرد.
اشقیل:
اشقیل همان پیازموش باشد. زیرا کشنده موش است. و بسیار تندمزه است. بعضى گویند پیازموش همان عنصل است.
برشتن و پختن اثر دارویى آن را کاهش مىدهد. برشته آن به شفتالوى خشک کرده شبیه است. و رنگ آن زرد مایل
به سفیدى است. نوعى دیگر از اشقیل هست که زهر کشنده است. برخى به علت کمر ین نشانى که در آن یافتهاند
پنداشتهاند که این همان موسیر است ولى اشتباه کردهاند. گزینش: گونهاى که همرنگ شاخ حیوان است و درخشندگى
دارد و مزهاش مخلوطى از شیرینى و تندى و تلخى است از انوا دیگر بهر است. مزاج: در درجه سوم گرم و در اوایل
درجه دوم
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۵۹
خشک است. خاصیت درمانى: اشقیل تحلیلبرنده است خون را بسوى سطح اندام مىکشاند. مواد زائد را
مىسوزاند. قرحه مىآورد. کیموسهاى غلیظ را بسیار لطیف مىکند، نیروى برندگى اشقیل بیش از نیروى گرمىبخش
آن است. سرکه اشقیل تن ضعیف را قوى مىکند و مایه سلامتى است. آرایشى:
اشقیل همراه با روغن زیتون و راتینا اگر بر زگیل مالیده شود آن را برمىکند و همچنین مالش و ماساژ با آن در داء
الثعلب و داء الحیه مفید است و موى را بازمىرویاند و ترکهاى پاشنه پا را خوب مىکند. بویژه اشقیل خام و قسمت
وسطى آن براى از بین بردن ترک بسیار مؤثر است. سرکه آن رنگ را زیبائى مىبخشد. در زخمها و قرحهها: اشقیل
قرحههاى روى پوست را مىخشکاند. خوردن آن قرحههاى درونى را زیان مىرساند و مالش دادن پوست با اشقیل
قرحه ببار مىآورد. مفاصل: اشقیل در معالجه درد پىها، مفاصل، فالج، و بویژه در عرق النساء مفید است. لیکن
کمى به اعصاب زیان مىرساند. در این مورد سرکه و شراب اشقیل نیز همین تأثیر را دارند. اندامهاى سر: اشقیل در
مداواى صر و مالیخولیا مفید است. سرکهاش لثه را محکم و دندان لق را استوار و بوى دهن را برطرف مىنماید.
چشم:
خوردن اشقیل دید را قوى و آبریزش چشم را برطرف مىکند. اندامهاى تنفس و سینه: اشقیل در علاج شش بسیار
نافع است. و سرفه کهنه و زبرى صدا را برطرف مىنماید. مقدار لازم براى تناول آن سه اوتولوس )نیم مثقال( مخلوط
با عسل است. سرکه آن مقوى و محکمکننده و مفید براى گلو است.
اندامهاى تغذیه: اشقیل سختى طحال را برطرف مىکند، معده و هضم را تقویت مىنماید و در رفع بالا آمدن خوراک
)طفو( نافع است. جوشیده و سرکه آن را اگر چهل روز تناول نمایند بیمارى طحال را از بین مىبرد. گویند اگر بیمار
طحال چهل و یک روز اشقیل با خود داشته باشد طحالش آب خواهد شد.
اشقیل در علاج استسقاء و یرقان نیز مفید است. اندامهاى دفعى: اشقیل شدیدا ادرار را جارى مىسازد، سرکه و
شرابش نیز همین کار را مىکنند. اشقیل و شرابش معالج شاشبند است و خون حیض را جریان مىدهد. و حتى سقط
جنین هم مىنماید. اشقیل و سرکه اشقیل در علاج خفگى زهدان )اختناق رحم( مفید است. اشقیل و بویژه برشته،
آبپز آن که با هشت برابر آن نمک بوداده مخلوط کنند و ناشتا دو قاشق تناول نمایند خلطهاى غلیظ را خارج
مىکند. تخم اشقیل را اگر کاملا بکوبند و در ظرف خشکى بریزند و با عسل بیامیزند دارویى است ملین که درد مقعد
و رحم را از بین مىبرد و در تسکین درد شکم و درد روده بسیار مفید است. در معالجه تب: سرکه آن در برطرف
ساختن تبلرز مزمن مؤثر است. در علاج سموم: شنیدهام اگر اشقیل را بر در منزل بیاویزند حشرات موذى از آن
خانه مىگریزند.
اشقیل پادزهر حشرات سمى و کشنده موش است. اگر اشقیل را بپزند و با سرکه ضماد کنند و بر محل گزیدگى مار
بنهند داروى مطلوبى است. جانشین اشقیل: مساوى وزن اشقیل زیره سیاه و به اندازه چهارسوم آن سوسن زرد و
یکسوم آن هل به اندازه خود اشقیل مؤثر است.
اذخر )گورگیاه( و شکوفه آن:
از این گیاه چندین نو وجود دارد. اذخر اعرابى که بوى خوشى دارد با اذخر جنگلى که باز به دو شکل باریک و
دو نو اذخر وجود دارد « : ستبر است نو با ریکش سختتر از نو ستبر مىباشد و بویى ندارد. دیسقوریدوس گوید
که یکى بدون میوه و دیگرى داراى میوه سیاهرنگى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۱
گزینش: بهر ین نو این گیاه اذخر اعرابى سرخرنگ و خوشبوى است. شکوفه آن به سرخى مىزند و بعد از .» است
شکفتن به رنگ بنفش درمىآید. برگش باریک است و بوى آن مشابه بوى گل سورى )محمدى( است. اگر این گیاه را
در دست بفشارى و خرد کنى بوى آن به مشام مىرسد. فایده اذخر در وهله اول در گل آن است و بعد در شکوفه
و ریشه و ساقه آن. مزه اذخر در زبان تأثیر مىگذارد و آن را آزار مىدهد )مىبرد(. اذخر جنگلى نیرویى سردکننده
دارد و به عقیده ابن جریج به کلى سرد است. ساقه آن گیرندهتر از بخشهاى دیگر آن است. شکوفهاش اندکى
گرمىبخش است و گیرندگى آن کمر از گرمىدهندگى است. اذخر اعرابى داراى مزاج نسبتا گرم و در درجه دوم
خشک است. خاصیت درمانى:
شکوفه اذخر به علت گیرندگىاش از خونریزى جلوگیرى مىکند. در روغن آن تحلیل و گیرندگى هست.
ریشه آن از حیث این اختصاصات قوىتر است. شکم را بند مىآورد. داراى قوه رسانندگى و نرمکنندگى نیز هست.
جدار رگها را باز نگه مىدارد و دردهاى درونى و به ویژه درد زهدان و نیز انوا باد را از بین مىبرد. در معالجه زخم و
قرحه: روغن اذخر خارش بدن انسان و حیوانات را از بین مىبرد. معالجه دمل و جوش: پخته اذخر در مداواى
دملهاى گرم مفید است. تناول اذخر پخته و ضماد آن سفتشدگى اندامهاى درونى را برطرف مىکند و در مداواى
ورمهاى سرد و درونى مفید است. در معالجه مفاصل:
تناول یکچهارم مثقال اذخر همراه فلفل براى ماهیچهها و مداواى ترنجیدگى )تشنج( مفید است، روغن اذخر خستگى
را از بین مىبرد. تأثیر در اندامهاى ناحیه سر: انوا اذخر بویژه نو جنگلى آن مایه سرگرانى است. نو باریکر ش
سردرد مىآورد و ستبرش خوابآور است. تخم این گیاه مخدر است.
ماام انوا اذخرها لثه را استحکام مىبخشند و رطوبتهاى آن را رفع مىکنند. شکوفه اذخر در ناحیه سر ایجاد پالایش
مىکند. در معالجه اندامهاى تنفسى و سینه: اذخر در معالجه درد شش مفید است و شکوفهاش از خونریزى دستگاه
تنفس جلوگیرى مىکند. در اندامهاى تغذیهاى: ریشه اذخر معده را قوت مىبخشد، اشتها را برمىانگیزد. به اندازه یک
مثقال ریشه اذخر همراه یک مثقال فلفل دلبههمخوردگى را تسکین مىبخشد. شکوفه آن مسکن درد معده است. و
در مداواى ورم معده و کبد مفید است. در اندامهاى دفعى: اذخر در تسکین درد زهدان بسیار مؤثر است. اگر
بیمارى که ورم گرم زهدان دارد در جوشانده آن بنشیند و یا مقدارى از آن را در زهدان بچکاند و یا از آن بنوشد
برایش نافع است. تخم اذخر جنگلى و اعرابى سنگ دستگاه ادرارى را برطرف مىکند، شکم را قبضى مىدهد. دو
قسم اذخر جنگلى در این زمینه مفیدتر هستند. هر دو نو اذخر خونریزى زنانه را قطع مىکنند. شکوفه آن دردهاى
کلیه و خونریزى کلیه را دفع مىکند و در علاج ورمهاى مقعد مفید است. یک مثقال اذخر مخلوط با فلفل سبز براى
بیمار استسقا نافع است. در م ورد زهرها: برگهاى زیرین اذخر را تا زمانى که تر و تازهاند چنانچه بر جاى نیشزدگى
حشرات زهرى بگذارند تسکینبخش است.
اسارون )برباله(
: اسارون گیاهى است که از چین مىآورند. داراى ساقههاى بزرگ و گرهدار و ناصافى است و شبیه فریز است. تخم
زیادى دارد، خوشبو است و زبان را مىخارد. این گیاه در میان برگهایش و نزدیک ساقه گلهاى بنفشرنگى تولید
مىکند که شبیه گل بنگ است. گزینش: هرچه خوشبوىتر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۴
باشد بهر است. ساقههاى اسارون از اجزاى دیگرش مفیدترند، قوت آن با قوت سوسن زرد برابر و از اذخر قوىتر
است. مزاج: این گیاه در درجه سوم گرم و خشک است و شهرت دارد که گرمى آن بیشر از خشکى است. خواص
درمانى: ماام اجزاى این گیاه در باز کردن و تسکین دردهاى درونى مفید است بویژه خیسانده آن چنانکه در مبحث
استسقا خواهد آمد بسیار مفید مىباشد. داراى خاصیت لطیف کنندگى و تحلیلبرندگى است. اندامهاى سرد را گرم
مىکند و ضمنا زداینده نیز هست. در مفاصل: اسارون و بویژه خیسانده آن که در مبحث استسقا ذکر خواهد شد.
در مورد عرق النساء درد مزمن سرین بسیار مؤثر است. در چشم: این گیاه در معالجه ستبرى قرنیه مفید است. در
اندامهاى تغذیه: اسارون در معالجه بندآمدگىهاى کبد و سخت شدن این عضو بسیار نافع و در مداواى یرقان نیز
آب انگور بریزند. که بعد از دو ماه ممکن است » قوطولى « مفید است. سه مثقال خیسانده آن را چنانچه در دوازده
صاف گردد. در معالجه استسقا مفید در دفع تب مفیدتر و در معالجه سفتشدگى طحال بسیار مؤثر است. در
اندامهاى دفعى: اسارون با تقویت مثانه و کلیه به دفع بول کمک مىکند. داراى خاصیت مسهل است. از حیث
پالایش شکم مانند خربق سفید مىباشد باید مقدار هفت مثقال از آن را با آب عسل )شربت عسل( تناول کنند.
این دارو منى را زیاد مىکند.
انزروت )کنجده(:
انزروت صمغ گیاه خاردارى است که در ایران مىروید. نوعى از آن تلخ و نو دیگر آن کمى تلخ است. گزینش:
بهر ین نو انزروت نوعى است که رنگش مایل به زرد است و به کندر مىماند. مزاج: برخى گفتهاند که این گیاه در
انزروت در ایران و لوردجان مىروید و بسیار گرم « : درجه دوم گرم و در درجه اول خشک است. ابن جریج گوید
است. خاصیت درمانى: این گیاه خاصیت ترمیمکنندگى دارد و بدون سوزش است. ازاینروى لبه زخم را بهم مىآورد
و جوش مىدهد. در مرهمها نیز به کار مىبرند. انزروت. تنگکننده، سدکننده، رساننده و تحلیلبرنده است. تأثیر آن
در زینت: تناول زیاد و مداوم انزروت براى همه و بویژه براى پیران موجب ایجاد طاسى سر مىگردد. در دمل و
جوشها: ضماد انزروت ماام دملها را تسکین مىبخشد. در زخمها و قرحهها: انزروت گوشت تباه زخم را تحلیل
را التیام مىدهد. براى این منظور نیروى تحلیلبرنده » در زبرده « مىبرد. زخمهاى آبدار را بهبود مىبخشد و شکستگى
انزروت و نیروى تحلیلى که در ریشه آن است مورد استفاده قرار مىگیرد که خشکاننده است. در اندامهاى ناحیه
سر: اگر فتیله آغشته به عسل را در انزروت کوبیده بگذارند و بعد آن را در گوش دردناک فرو کنند درد گوش در
مدت چند روز دفع مىشود. در اندامهاى چشم: اگر انزروت را بویژه با شیر خر پرورش دهند در معالجه رمد، ژفک
چشم، ریزش اشک و بیرون آوردن خاشاک از چشم مفید است. در اندامهاى دفعى: انزروت بلغم خام و غلیظ را
بویژه بلغمى که در سرین و مفاصل وج ود دارد دفع مىکند.
ابهل )ریس(:
ابهل همان درخت عرعر است و بر دو نو است: بزرگ و کوچک که آن را از کشور روم مىآورند، به زالزالک مىماند
اما از آن سیهفامتر است، داراى بوى خوش و تند است. ابهل از حیث شکل ظاهرى دو نو است: در یکى از آنها
برگها شبیه برگ سرو و بسیار خار دارند و در جهت پهنا بیشر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۲
از درازا گسر ش مىیابند. در نو دیگر برگها شبیه درخت گز و مزه آن نیز مانند مزه برگ سرو است و لیکن خشکتر
و کمى گرمر از آن مىباشد. اگر به جاى ابهل، دوچندان دارچین را به کار ببریم کار آن را انجام مىدهد. مزاج: گویند
ابهل در درجه سوم گرم و خشک است. خاصیت درمانى: ابهل بسیار تحلیلبرنده است چنانکه خشکاننده و گزنده
است و در پنهانى قابض. ابهل را در مرهمهاى گرمىبخش و عطر به کار مىبرند و بیشر در روغن افشره )دهن
العصیر( اضافه مىکنند. در زخمها و قرحهها: گرد ابهل را در خوره مىپاشند و اگر با عسل همراه باشد در مداواى
قرحه عفونى مفید است، از سرایت دمل و جوش جلوگیرى مىکند و قرحههاى سیاه شده را از بین مىبرد. گاهى از
آن ضماد درست مىکنند این ضماد زخم را التیام نمىبخشد زیرا گزنده و بسیار گرم و خشک است. و کارش فقط
خشکاندن است و بس. در اندامهاى ناحیه سر: اگر میوه ابهل را در روغن کنجد در ملاقه آهنین آنقدر بجوشانند تا
میوه سیاهرنگ گردد و آن را در گوش کر بچکانند بسیار مفید خواهد بود. تأثیر در اندامهاى دفعى: اگر کسى آن را
بخورد بول وى خونى مىشود و زنها سقط جنین مىنمایند. استنشاق دود ابهل و استعمال شیاف آن نیز همین تأثیر را
دارد.
اشنه )واله(:
اشنه گیاه پوستهمانند باریک و نازکى است که دور ساقه درخت بلوط و صنوبر و گردو مىپیچد و بوى معطرى دارد.
گویا این گیاه را از هندوستان مىآورند. گزینش: نو سفیدرنگ این گیاه مطلوب و نو سیاهرنگش نامطلوب است.
بهر ین نو اشنه همان است که بر ساقه صنوبر مىپیچد و بعد از آن نوعى که بر ساقه « : دیسقوریدوس گفته است
.» گردو مىپیچد و هر قدر خوشبوىتر باشد بهر است و نو سپیدرنگ مایل به آبى از سپید ساده مرغوبر است
مزاج: اشنه سرد مایل به ولرم و داراى قبوضیت معتدل است. گروهى برآنند که اشنه در درجه اول گرم و در درجه دوم
خشک است. اما خوزها گویند: که این گیاه سرد است و بسیار خشک. خواص درمانى: اشنه گیرنده، تحلیلبرنده و
نرمکننده است. نوعى که بر ساقه صنوبر مىپیچد گیرندگى معتدل دارد. نوعى که بر ساقه بلوط مىنشیند
بندآمدگىها را باز مىکند و گوشت سست را محکم مىگرداند. در دمل و جوش: مرهم اشنه دملهاى گرم و
ورمهاى گوشت نرم را تسکین مىدهد. و قسمتهاى سفت شده را نرم مىگرداند. در مفاصل:
اشنه را در مرهمهاى ضد خستگى بکار مىبرند. مرهم و جوشانده آن سختى مفاصل را از بین مىبرد. در اندامهاى
ناحیه سر: اگر اشنه را در شراب بریزند، میگسار را به خواب مىبرد. در چشم: اشنه چشم را جلا مىدهد. در
اندامهاى تنفسى و سینه: اشنه در معالجه خفقان مفید است. در اندامهاى تغذیهاى:
اشنه قى را بند مىآورد، معده را توان مىبخشد و باد آن را از بین مىبرد. بویژه خیسانده آن در آشامیدنىها خاصیت
گیرندگى دارد و درد کبد ناتوان را رفع مىکند. در اندامهاى دفعى: اشنه انسداد زهدان را باز مىکند. نشستن در
آب اشنه براى تسکین درد زهدان و دفع خون حیض مفید است. داروى جانشین اشنه: کرویا به همان مقدارى که از
اشنه استعمال مىشود مىتواند تأثیر مشابهى داشته باشد.
اظفار الطیب )ناخن بویا(:
قطعات اظفار الطیب شبیه ناخن است، بوى معطر دارد و از دود آن در مداوا
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۵
اظفار الطیب از رده صدفهاست و از جزیرهاى واقع در دریاى هند مىآید. « : استفاده مىکنند. دیسقوریدوس گوید
اظفار الطیب دو نو است: قلزمى و بابلى. هر دو قسم بسیار معطر هستند. به .» در این جزیره سنبل هم وجود دارد
خوانده مىشود و گویند صدفى است که به گوشت و پ وست » خرشیه « گمان من اظفار الطیب قلزمى همان است که
چسبیده است. گاهى نیز در آبادان پیدا مىشود و غالبا منشأ آن از مکه است که از طریق جده مىآید. این ن و
اظفار الطیب را وقتى صاف مىکنند بوى خوش مىپراکند.
گزینش: نو سپیدرنگ آن که در دریاى هند و یمن و بحرین پیدا مىشود بهر از نو بابلى است که سیاهرنگ و ریز
است. به گفته عطاران بهر ین نو اظفار الطیب نو بحرینى و بعد مکى و جدهاى است نو اخیر در آبادان پیدا
مىشود. مزاج: اظفار الطیب داراى مزاج گرم و در درجه دوم خشک است و تقریبا تا درجه سوم مزاج متمایل به
خشک است. خواص درمانى: اظفار الطیب لطیفکننده است. در اندامهاى ناحیه سر: دود آن براى مداواى صر
مفید است. در اندامهاى دفعى: بخور آن در معالجه اختناق زهدان بکار مىرود. اظفار الطیب را اگر با سرکه بیامی زند
و تناول کنند هر نو قبوضیت را از بین مىبرد.
انفحه )پنیرمایه(:
پنیر مایهها متنو هستند. درباره هر جانورى که بحث مىکنیم فوائد پنیرمایهاش را نیز ذکر خواهیم کرد. گزینش: بهر ین
نو پنیرمایه متعلق به خرگوش است. مزاج: ماام پنیرمایهها گرم و خشک و آتشین هستند. خواص درمانى: پنیرمایه هر
ماده جامدى را حل مىکند. خواه خون باشد و خواه شیر منعقد شده در معده و خواه خلط غلیظ. این ماده هر
ماده گداختهاى را بند مىآورد. ماام پنیرمایهها خاصیت برندگى )تقطیع( دارند. و از خونریزى زنانه و هر نو سیلانى
جلوگیرى مىکنند.
ه رجا که به « : پنیرمایهها لطافت مىبخشند. و با این خاصیت بدون شک خشکاننده هم هستند. جالینوس فرماید
در اندامهاى ناحیه سر: تناول همه پنیرمایهها بویژه .» گیرندهاى نیاز است نو حاد )تند( پنیرمایه را بکار نمىبرم
پنیرمایه بیدسر در علاج صر مفیدند. در اندامهاى تنفسى و سینه: پنیرمایه خون منعقد شده در ششها را حل
مىکند. در اندامهاى تغذیه: شیرى که در معده پنیر )منعقد( شده است با تناول همزمان پنیرمایه و سرکه حل
مىشود. پنیرمایه خون جامد را در معده حل مىکند و براى معده زیانبخش است. در اندامهاى دفعى: اگر زنان
پنیرمایه را بعد از ماام شدن حیض شیاف کنند به باردارى آنها کمک مىکند. و اگر قبل از پاک شدن حیض بیاشامند
مانع باردارى مىشود. پنیرمایه بویژه پنیر مایه بیدسر در علاج خفگى زهدان مفید است. هر پنیرمایهاى بویژه پنیرمایه
کره اسب درد زهدان و زخم رودهها را برطرف مىنماید. زهرها: پنیرمایهها همه پادزهرند و سم شوکران را دفع مىکنند
و در دفع سموم پنیرمایههاى بزغاله، آهوبچه، شر بچه، بره گوسفند از سایر پنیرمایهها قویر ند. براى دفع زهر نیش
حیوانات رام تناول پنیرمایه به وزن سه )اونولوس( کافى است و شربت آن را به وزن ده قیراط تناول نمایند و محلول
پنیرمایه را بر جاى نیش مالیدن خالى از فایده نیست پنیرمایه بزغاله پادزهر فربیون است )شبرم(.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۱
املج )آمله(:
آمله معروف است مرباى آمله از مرباى هلیله کمتأثیرتر است و هر دو یک کار را انجام مىدهند، اگر آمله را در شیر
بخیسانند آن را شیر آمله خوانند. مزاج آمله: به عقیده آن مرد یهودى گرم است و به رأى بسیارى از کسان در درجه
دوم سرد است. و به نظر نرک )؟( هندى داراى گرمى است.
شاید حق این باشد که خشک است و اندکى سرد. خاصیت درمانى: گرماى خون را فرو نشاند. آرایش:
ریشه موها را قوى گرداند و مو را به رنگ سیاه درمىآورد. مفاصل: ب راى پى و مفاصل مفید است.
چشم: دید را تقویت مىکند. نفس و سینه: قلب را قوت و صفا دهد و مایه افزایش هوش و زکاوت است. اندامان
غذا: تقویت معده کند. معده را دباغى مىنماید، قى را بازمىدارد، تشنگى را فرو مىنشاند و اشتهاانگیز است.
اندامهاى دفعى: معده را نیرو بخشد، شهوتانگیز است. برخى برآنند که بندآورنده شکم است. لیکن مرباى امله
ملین است و هیچ زحمت نمىدهد و در علاج بواسیر مفید است.
اقحوان- بابونه گاوچشم:
به قول دیسقوریدوس برخى از مردم اقحوان را اماریون و برخى قورینبون و گروهى ارقسمون نامند. اقحوان دو صفت
دارد. زرد مایل به سرخى )اشقر( و سفید. نو سفیدش قوىتر است. گیاه اقحوان داراى چوبهاى نازک است، گل آن
سفید و مدور و وسطش زرد است بویى سنگین دارد و مزهاش به تلخى مىزند، گل اقحوان به گل مرو مىماند. تندمزه
و تندبو است. مزاج: در سوم گرم و در دوم خشک است. خاصیت درمانى: گرمىبخش، رساننده علاج انوا انسداد
است و نو سرخرنگ آن قابض و مانع سیلان است. تحلیل مىبرد لیکن در گیرندگى و خشکانیدن از گدازندگى
قویر است. اقحوان عرقآور است و اگر روغنش را بر اندام مالند عرق مىآورد. تحلیلبرنده و لطافتبخش است و
دهانه رگها را باز مىکند. اندامهاى سر: خوابآور است و بو کردن اقحوان تازه سبب خوابیدن مىشود. روغن
اقحوان درد گوش را دواست. مفاصل: در مداواى پیچش پى، پارچه پشمى را در اقحوان آبپز شده مىخیسانند و
بر جاى دردناک مىگذارند مفید است. دمل و جوش: ورم گرم معده و خون بندآمده در معده را از بین مىبرد و در
علاج ورمهاى سرد نیز مفید است. زخم و قرحه:
در مداواى ناصور و قرحههاى پلید )خبیثه( و برکندن خشک ریشه و علاج زخمهاى پى نافع است.
اندامهاى نفس و سینه: اگر اقحوان خشک شده را با سکنجبین و نمک تناول نمایند. همچنانکه افتیمون را تناول
نافع است. اندامان غذا: براى فم المعده بد است لیکن چیزهایى را که با معده ناسازگار » ربو « مىنمایند در علاج
است و به سوى معده مىآیند تحلیل مىبرد و مىخشکاند، و خون بند آمده داخل معده را آب مىکند. اندامان
دفعى: شدیدا مدر است. اگر با عسل آب باشد خون منعقد در مثانه را حل مىکند.
گل اقحوان اگر با عسل آب تناول شود سنگ مثانه را خرد مىنماید. شکوفه اقحوان و استعمال روغن آن در نزد زنان
بول و حیض را ریزش مىدهد. استعمال روغن اقحوان نیز مدر است و سفتى زهدان را از بین مىبرد و آن را باز
مىکند. اقحوان خشک با سکنجبین که به اندازه افتیمون تناول گردد روغن اقحوان سودا و بلغم را بیرون دهد و در
علاج ورمهاى گرم اطراف پیزى )لبه مقعد( و ترکاندن بواسیر نافع است و در علاج ترکهاى آبریز و قولنج و درد مثانه
و سفتى طحال مفید است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۵
آذرگون )اذریون(:
مزاجش گرم است و در سوم خشک. آرایش: کوبیدهاش با سرکه علاج داء الثعلب است. مفاصل: خاکسر ش با سرکه
در عرق النسا سودمند است. اندامان دفعى: دیسقوریدوس گوید:
اگر زن به آذرگون دست بزند یا آن را استعمال کند فورا سقط جنین مىکند. زهرها: پادزهر همه سمها است و بویژه «
نیشهاى مسمومکننده.
اسر ک- قرهبوخور- اصطرک:
به گفته دیسقوریدوس نوعى از مایعات است و برخى برآنند که صمغ زیتون است. دود اسر ک در همه احوال کار دود
زعفرانىرنگ آن که « : کندر را انجام مىدهد. گزینش: اسر ک هرچه خوشبوتر باشد بهر است. دیسقوریدوس گوید
در جرم اسر ک جرمهاى سفیدرنگ موجود است که ». داراى چربى است و به صمغ صنوبر مىماند بهر ین نو است
بوى خوش و بادوام دارد. اگر اسر ک را با دست بساییم نمى پس مىدهد که شبیه انگبین است. اسر ک سیاه و بىمایه
که مانند سبوس است چندان ارزشى ندارد. گاهى صمغى از آن به دست مىآید که به صمغ عربى شباهت دارد.
شبیه است. صمغ اسر ک کمر یافت مىشود. کسانى هستند که پیه و م وم را » مرّ « رنگش صاف و بویش به بوى
مىگدازند و با اسر ک خمیر مىکنند. مزاج: در سوم گرم و در اول خشک است. خاصیت درمانى: گرمىدهنده،
رساننده، و بسیار ملین است. مفاصل: با دا روهاى ضد خستگى مخلوط مىشود.
اندامهاى سر: سرگرانى، سردرد و خوابآور است، در مداواى زکام و نزله مفید است. اندامهاى نفس و سینه: از
سرفه و صداگرفتگى و صدابریدگى جلوگیرى مىنماید. اندامهاى دفعى: روغن اسر ک در علاج سختى زهدان و باز
کردن زهدان و جارى کردن حیض سودمند است. اگر آن را با مقدارى شفربنه ببلعند شکم را ملین است.
اثمد، سرمه:
گوهر سرب مرده است، تأثیرش همانند تأثیر ارزیز سوخته است. گزینش: بهر ینش قسم ورقى است که خردههاى آن
درخشندگى دارد و خالص و بىآلایش است و بسیار زود مىشکند. مزاج: در اول سرد و در دوم خشک است و از
زاج قرمز سورى خشکانندهتر است. خاصیت درمانى: جمع آورد و مىخشکاند و نمىگزد و نزیف را قطع مىکند.
زخم و قرحه: در مداواى قرحه مفید است، گوشت زائد را از بین مىبرد. زخم را بهم مىآورد. براى علاج سوختگى
سرمه و پیه تازه را مخلوط کنند و ضماد نمایند نمىگذارد بر کد و قرحه شود و اگر قرحه بشود سرمه مخلوط با موم و
اسپیدان چاره آن است. سر:
خونریزى مغزى که از پرده مغز باشد با سرمه بند آید. اندامان چشم: چشم را سالم نگه مىدارد و چرک زخمهاى
چشم را از بین مىبرد. اندامان راننده: فرزجه آن نزیف زهدان را متوقف مىنماید. آنک یا سرب سوخته را مىتوان به
عنوان جانشین سرمه بکار برد.
اغلاجون، اغلاگونى:
چوبى است رهآورد هند و مغرب. سخت و خالدار، خوشبوى، و پوستى دارد پرنقشونگار. آرایش: مکیدن اغلاجون
و آبپز آن را در دهان گردانیدن دهان را خوشبو مىکند از اغلاجون گرد مىسازند و بر همه تن مىپاشند، تن را
خوشبوى مىکند. و گاهى اغلاجون را به جاى کندر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۶
مىتوان دود کرد. اندامان غذا: تناول یک مثقال از چوب اغلاجون معده لزج را به اعتدال مىآورد.
مرهمش سودمند است و شیرش مستىآور و درد کبد و درد پهلو را نافع است. اندامان راننده: بنا به گواهى
دیسقوریدوس تناول اغلاجون قرحه رودهها و درد شکم و روده )مغص( را از بین مىبرد.
افتیمون- سس صغیر:
گیاهى است با ساقهاى ترد و زودشکن. و داراى گل و تخمهایى است به رنگ سرخ که بسیار تیز و تندمزه است.
تأثیر این گیاه به تأثیر گیاه حاشا )آویشن( مىماند لیکن از حاشا قوىتر است و بعضى آن را از تیره آویشن
پنداشتهاند. گزینش: بهر ینش آن است که از جزیره کریت یا قبرس مىآورند رنگش سرخ روشن است و هرچه در
سرخى تیرهتر باشد و در بوى تندتر، مرغوبر است.
خاصیت درمانى: بادشکن است. با مزاج پیران و نوپیران سازگار است. بیماریهاى سودا را از بین مىبرد. مفاصل:
علاج ترنجیدگى است. اندامان سر: در معالجه مالیخولیا و صر سودمند است.
اندامان غذا: صفرایى مزاجان را آزار مىدهد و براى آنها قىآور است، و تشنگى مىآورد. اندامان دفعى:
اگر مقدار چهار درهم افتیمون مخلوط با عسل و کمى نمک تناول شود سودا را بکلى خارج سازد، و در بیرون آوردن
بلغم مؤثر است. به اعتقاد بعضى از پزشکان باید اندازه افتیمون از دو درهم تجاوز نکند، و اگر بجوشانند شاید به
چهار )درخمى( برسد و باید کوبیده آن را در روغن بادام ریزند و نباید زیاد از حد بجوشد.
اسطوخودوس )استوقدوس(:
گیاهى است داراى پرزهاى باریک و سرخرنگ که به پرز خوشه جو شبیه است و برگهایش از برگ جو درازتر است و
چوبهایش خاکىرنگ و همچون افتیمون بىگل است. ترکیبش از گوهر خاکى سرد و آتشین لطیف است. مزهاش تند
است و به تلخى مى نزد. مزاج:
در درجه اول گرم و در درجه دوم خشک است. خاصیت درمانى: بوسیله تلخى که در آن است گدازنده و
لطافتبخش است، تناول آن بندآمدگیها را باز مىکند، مىزداید، و اندک قبوضیتى دارد که بدن و درون را توان دهد
و عفونت را جلوگیرى مىنماید. مفاصل: آبپز آن دردهاى پى و دندهها را تسکین مىدهد، شربت آن در مداواى
بیماریهاى سرد عصب بهر ین دارو است. پس لازم است کسانى که ضعف اعصاب دارند یا از سرما به بیمارى عصب
دچارند بر این دارو مداومت کنند. اندامان سر: در علاج مالیخولیا و صر سودمند است. اندامان غذا: براى
صفرایىمزاجان خوب نیست چون دچار قى مىشوند. این دارو تشنگىآور است. اندامان دفعى: جلارى بول را
استحکام مىبخشد. بلغم و سودا را بیرون مىراند که این خاصیتها را جالینوس ذکر ننموده است. نسخه آن عبارت
از دوازده )کشوت( اسطوخودوس، مخلوط با شراب صاف یا سکنجبین و اندکى نمک است.
اشق )اشه(:
صمغ گیاه طرثوث است و برخى آن را )لزاق الذهب( چسبنده طلائى نامند چه کاغذ و دفر را با رنگ طلایى آن
رنگآمیزى و زینت دهند. مزاج: در اول خشک و در آخر سوم گرم است. تحلیل و خشکانیدنش بسیار است و
کمر مىگزد. در باز کردن تأثیرش بحدى است که مىتواند خون از دهانه
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۷
رگها روان سازد. و نیروى نرمکنندگى و خشککنندگى هم دارد و جزء داروهاى اصلاح مسهلها به شمار مىآید. دمل
و جوش: محلول و ضماد اشه که همراه سرکه و بوره سرخ باشد در مداواى خنازیر، سختشدگىها، ترکیدگى ۱۳ مفید
است. زخم و قرحه: گوشت فاسد را مىخورد و گوشت سالم مىرویاند و در علاج زخمهاى پلید )خبیث( سودمند
است. مفاصل: اشه آمیخته با عسل یا با آبجو مسکن درد عرق النسا و پهلودرد و درد مفاصل است. اگر با عسل
و زفت باشد و ضماد کنند سختى )تحجر( مفاصل را از بین مىبرد. اگر با سرکه و بوره و روغن حنا مخلوط کنند
خستگى را برطرف مىکند. چشم: زبرى و گرى پلکها را نرمش و سپیدى چشم را جلا مىدهد، و در مورد
رطوبتهاى چشم سودمند است.
تنگى نفس و تندنفسى، مفید است و باید با عسل بلیسند یا با آبجو تناول » ربو « نفسکش و سینه: در معالجه
نمایند. قرحهى حجاب را تنقیه مىکند، از خفگى، از بلغم، از زهره سیاه )مرهسوداء( رهایى مىبخشد. تناول یک
درخمى از اشه در علاج سخت شدن سپرز و سفتى کبد مفید است و اگر با سرکه باشد و بر سپرز و کبد بمالند همان
تأثیر را دارد. و در استسقا نیز مفید است. اندامان دفعى: در ادرار چندان مؤثر است که با بول خون آید، مسهل
است، ضد کرم کدو است. جنین را بیرون مىآورد زنده یا مرده، حیض را روان مىگرداند. بیضتین که به سختى دچار
مىخورند » مرّ « آیند با اشه و سرکه بمالند نرمش طبیعى را بازیابند. زهرها: اشه را که با شراب پرمایه سیاهرنگ و
پادزهر سمى است که آن را )طعمعون( نامند. و اگر بر تن مالند حشرات سامه نزدیک نمىشوند. و اگر اشه را با
مشک زمین و روغن زیتون مخلوط کنند قاتل حشرات است. جانشین اشه: آت و آشغال کندوى زنبور عسل است
)برهموم(.
۱۳ ۴(- سلع: در عربى به معنى ترکها است. و چنین مىنماید که در اصطلاح اطباء گوشت زائده غدهمانند باشد .. (
انجدان- انگدان:
انگدان دو نو است. سپید و سیاه. انگدان سیاه در غذاها داخل نمىشود. بیخ آن مزهاش به مزه اشر غاز نزدیک
است و مزاج هوایى دارد. اشر غاز دیرهضم است، لیکن انگدان سیاه هرچند بسیار دیرهضم است به اندازه اشر غاز
دیرهضم نیست. اما درباره )حلتیت: انگژه( که صمغ انگدان است در جاى خود بحث خواهیم کرد. و شرح خواهیم
داد که چگونه آبپز و سرکهاش از جرمش مؤثرتر است. مزاج انگدان: در سوم گرم و خشک است. خاصیت درمانى:
انگدان لطافتزا است و بیخش بادآور، اگر تن را با انگدان و بویژه با شیره آن ماساژ دهند در جذب کردن مواد به
خارج بسیار مؤثر است. آرایش: بوى تن را تغییر مىدهد. ضماد آن که با روغن زیتون باشد لکه سیاه خونى زیر
چشم را بکلى از بین مىبرد. دمل و جوش: در علاج زخمهاى درونى سودمند است، اگر انگدان و بیخ آن را با
مرهمها مخلوط کنند خنازیر را خوب مىکند. مفاصل: انگدان مخلوط با روغن بنفشه یا روغن حنا درد مفاصل را
دواست. اندامان غذا: بیخ آن آروغ آورد، شکم را قبوضیت دهد، دیرهضم است و هاضم، معده را گرمى مىبخشد و
تقویت مىکند و اشتها را برمىانگیزد. اندامان دفعى: اگر انگدان را با پوست انار و سرکه بپزند، بواسیر پیزى را از
بین مىبرد، مدرّ است، بوى چس و مدفو را بدتر مىکند و براى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۱
مثانه زیانآور است. زهرها: شربت آن پادزهر سموم است.
اشر غاز )خارشر ى(:
به انگدان نزدیک است و از انگدان بىارزشتر است. بهر آن است که سرکهاش را بکار برند. مزاج: سرد و در آخر
درجه سوم خشک است. اندامان غذا: سرکهاش معده را به خوبى تنقیه و تقویت مىکند و اشتهاآور است. جرم آن
مىگزد و ازاینروى سبب دل بهم خوردن مىشود، دیرهضم است و بسیار در معده مىماند. تبها: در علاج تب
ربع- سه روز در میان- سودمند است.
انبرباریس )زرشک(:
دو نو زرشک است: نوعى زرشک جلگهاى که گرد و سرخرنگ است. دیگرى زرشک ریگى یا کوهى که سیاهرنگ و
مستطیل مىباشد و سیاه از سرخ قوىتر است. مزاج زرشک:
سرد و در آخر سوم خشک است. خاصیت درمانى: شربت آن در برکندن صفرا بسیار مؤثر است. دمل و جوش:
ضمادش را بر دملهاى گرم گذاشتن بسیار مفید است. اندامان غذا: معده و کبد را نیرو دهد و در رفع تشنگى بسیار
نافع است. اندامان دفعى: شکم را بند مىآورد، از خراش روده جلوگیرى مىکند، نوشیدنش براى قطع سیلان
رطوبتهاى مزمن رحم بسیار مؤثر است. گویند اگر زن باردار چوب زرشک را سه بار به شکم بزند- یا شکم را با
زرشک بینداید سقط جنین مىکند. از خونریزیهاى زیرین جلوگیرى مىنماید.
اسفنج- ابرمرده:
جرمى است دریایى، در سستى و تخلخل به نمد مىماند، گویند اسفنج جانورى است که در جایى که بدان چسبیده
است حرکت مىکند ولى از جاى خود دور نمىشود. گزینش: تر و تازهاش که نیروى مزاجى بحر با او است قوىتر و
خشکانندهتر از کهنه آن است. مزاج: در اول گرم و در دوم خشک است. سنگ شده آن هم همین مزاج را تقریبا
دارد ولى کمر گرم است. خاصیت درمانى: بسیار خشکاننده است. اگر اسفنج را و بویژه اسفنج تازه را بسوزانند و
خاکسر آن را با روغن زیتون مخلوط کنند و بر جاى بریده یا دریده بگذارند از خونریزى جلوگیرى مىکند. و اگر تنها
اسفنج را با آتش بسوزانند و بر زخم نهند چون گوهرش بازدارنده خون است، و از سویى با گرمى که از آتش دارد داغ
مىگذارد؛ از خونریزى جلوگیرى مىکند. و همچنین اسفنج را فتیله کنند و به دهانه رگهاى بهم آمده فرو کنند رگها را
باز مىکند. اگر با روغن زیتون بسوزانند نزیف را بند آورد. سنگ اسفنج بدون گرمى بخشیدن و خشکانیدن
لطافتبخش است و جلادهنده )زداینده(. دمل و جوش: ورمهاى بلغمى را خشک مىکند.
زخم و قرحه: اسفنج را در سرکه خیس نمایند و بر زخم نهند زخم را خوب مىکند. اسفنج را با عسل مىجوشانند
قرحههاى عمیق را دواست. و اگر اسفنج را خشک یا با آب یا با شراب خیس کنند و بر زخم نهند سودمند است.
رطوبتهاى کهنه را مىخشکاند و جاى زخم را پاک مىکند. سینه و اندامهاى تنفسى:
سوخته اسفنج همراه روغن زیتون در معالجه خونبرآوردن مفید است. اندامان راننده: سنگى که در اسفنج است بعقیده
کسانى غیر جالینوس سنگ مثانه را خرد مىکند. اما جالینوس این نظریه را رد مىکند
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۶۹
و بعقیده او قوتش به سنگ مثانه نمىرسد، زیرا سنگ کلیه در سر راه است.
آبار، آنک:
منظور از این دو نام تنها سرب سیاه است. سرب سیاه گوهر آبى بسیار دارد که از سرما بند آمده است. داراى گوهر
هوایى و خاکى هم هست ولى نه زیاد. جالینوس زود گداختن سرب را دلیل رطوبت مزاج آن دانسته و بىمایگى و
کممغزى را علامت هوایى بودن آن شمرده است. اگر سرب را در زمین نمناک نگهدارند مىآماسد و باد مىکند. س رب
سیاه بسیار سردىبخش و در معالجه ورمها سودمند است. مزاج: در دوم سرد و تر است. دمل و جوش: آنک را با
بعضى از روغنها در میان دو سنگ مخصوص سائیدن دارو مىسایند ۱۴ چرک و سیاهى که از آن بدست مىآید در
مداواى دملهاى گرم مفید است و آن را سرد مىگرداند. علاج قرحههاى پلید است که قرحههاى سرطانى را هم شامل
مىشود.
برگه سرب را بر خنازیر، غده، قرحه مفاصل، غده مفاصل نهند و ببندند بسیار خوب است. زیرا در گدازندگى بسیار
فعال است. زخم و قرحه: سائیده آن بطریقه نامبرده و کوبیده س رب بویژه شسته آن در علاج قرحههاى پلید، قرحه
سرطانى، قرحه مفاصل سودمند است. مفاصل: سائیده و کوبیده سرب چنانکه گفتیم قرحه مفاصل را چاره سازند و
اگر بر غده مفاصل، و مفاصل پیچیده، گذارند و ببندند بهبودىبخش است. چشم: سوخته سرب و بویژه شستشو
داده آن رمد خشک و قرحههاى چشم را معالجه مىکند. سینه و اندامهاى تنفسى: سوخته، سائیده، کوبیده سرب در
مداواى قرحههاى سینه سودمند است. اندامان دفعى: سائیده نامبرده و کوبیده آن علاج بواسیر است. بر کمر بستن
برگههاى آن خوابهاى پریشان را برطرف کند و شهوت جما را فرونشاند و در علاج قرحههاى ذکر و بیضتین سودمند
مىباشد.
اشنان:
اشنان چندین نو است. نوعى که سفید است و آن را چلغوز گنجشک گویند از همه لطیفتر است و نوعى دیگر از
آن به رنگ سبز است. خواص درمانى: جلا دهد، تنقیه مىنماید، بازکننده است. اندامان دفعى: نیم درهم از اشنان
بندآمدگى بول )عسر البول( را درمان کند. پنج درهم بچه را زنده یا مرده بیرون اندازد. نیم درهم فارسى تا یک درهم
از آن حیض را روان سازد. و سه درهم از آن مایع استسقایى را بیرون راند. زهرها: وزن ده درهم از اشنان سم قاتل
است. دود اشنان سبز حشرات را مىگریزاند.
اصابع الصفر )کف مریم(:
شکل اصابع الصفر به کف دست مىماند. قسمى با دو رنگ زرد و سفید و قسمى زردرنگ و گردرنگ و بدون
سپیدى مىباشد. سخت و کمى شیرین است. مزاج: در درجه دوم تقریبا گرم و خشک است. خواص درمانى: در آب
کردن زوائد سخت، بسیار مؤثر است. مفاصل: در علاج بیماریهاى مربوط به اندامهاى عصبى سودمند است.
اندامهاى سر: مخصوصا درمان دیوانگى است. جانشین: در مداواى دیوانگى مىتوان به جاى کف مریم یک برابر و
نیم آن، هزار جشان و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۱
یکسوم آن مشک زمین را به کار برد.
۱۴ ۴(- الفهر و الصلایه- دو سنگ که بجاى هاون بکار مىرفتهاند. (
اونومالى )اورمالى، عسل داود( ۱۵ :
روغنى است بسیار گرم. و پرمایه چون عسل. و از عسل غلیظر . در اصل شیرهاى است که از ساقه درختى که در
تدمر مىروید بدست مىآورند و از آن شیره روغن مىگیرند و آن را با روغن گل آن درخت مخلوط مىکنند و آن را
اورمالى و روغن عسل هم مىنامند. گزینش:
هرچه صافتر و پرمایهتر و کهنهتر باشد بهر است. مزاج: گرم و تر است و گرمى آن از ترى بیشر باشد. زخم و
قرحه: هم ضماد و هم مالیدن آن گرى چرکین را سودمند آید. مفاصل: درد مفاصل را برطرف مىکند. اندامان سر:
سستىزاى و خوابآور است. چشم: در چشم کشند تاریکى چشم را از بین مىبرد. اندامان دفعى: مقدار سه اوقیه
عسل داود مخلوط با نه اوقیه آب، مراره و خلطهاى خام را بیرون ریزد. تنبلى و سستى مىآورد لیکن نباید از آن بیم
داشت، زیرا در هر حال بىگزند و سودمند است.
لیکن کسى که آن را به قصد اسهال مىخورد چنانکه شنیدهام نباید تا فرجام کار به خواب رود.
اغالوجى )عود البخور(:
چوبى است که از هندوستان یا عربستان مىآورند پوسته رنگارنگ و بوى معطر دارد و در عطرها آن را بکار برند.
مزهاش گیرنده و کمى تلخى دارد. اندامان سر: مضمضه با جوشیده آن دهن را خوشبوى کند. سینه و اندامهاى
تنفسى: در مداواى پهلودرد سودمند است. اندامان غذا: درد کبد را دوا است. یک مثقال از آن لزجى معده و ناتوانى
آن را برطرف مىکند. اندامان دفعى: تناولش با آب علاج قرحه روده و درد و پیچش گرم شکم است.
امغیلان )مغیلان(:
مغیلان از تیره درختچههاى خاردار بیابان است که مشهور است. مزاج: سرد و خشک. خاصیت درمانى: گیرنده
است و هر جریانى را بازمىدارد و مانع خونریزى هم مىشود.
اندامهاى تنفسى: مانع بالا آوردن خون مىشود. اندامان دفعى: سیلان رحم را قطع مىنماید.
اذارقى ۱۶ ، کچوله:
۱۵ . ۴(- اونومالى: به یونانى شراب و عسل هموزن باهم جوشیده.- اورمالى: دهن عسلى- عسل داود. تحفه حکیم ص ۵۱ (
۱۶ ۲(- اذاراقى، قاتل الکلب، کچوله: گیاهى است از تیره خرزهره- فرهنگ معین. شیخ الرئیس- اذاراقى را انگم نمىدانسته و در باب قاف قاتل الکلب را علىحده ذکر (
مىنماید- که در این دو تفسیر تناقض موجود است.) ه(
گونهاى از کف دریا است که جامد شده و به نى چسبیده است، چنان تندمزه است که به کار خوردن نمىآید، بعد
از آنکه از تندى آن مىکاهند آن را چون مرهم مالیدنى به کار مىبندند. مزاج:
بسیار گرم است. خواص درمانى: مزاج سرد و تباه را به حالت طبیعى برمىگرداند و استعمال آن تنها باید از راه
مالیدن خارجى باشد. آرایش: لکهها را از بین مىبرد. دمل و جوش: جوشهاى شیرى را دواست.
زخم و قرحه: در مداواى گرى تر و اگزما مفید است. )قوباء(. مفاصل: ضمادش در علاج عرق النسا سودمند است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۴
آزاذ درخت )آزاد درخت(:
این درخت معروف است و ثمرى دارد که به )نبق( شبیه است و در رى آن را درخت هلیله و کنار نامند و در
طبرستان آن را بطاحک خوانند. درختى است بزرگ و تنومند. مزاج: شکوفه آن در سوم گرم و در آخر اول خشک
است. خواص درمانى: شکوفهاش بازکننده انسدادها است. آرایش:
آب برگ آزاد درخت، و بویژه برگ آزاد درخت که مخلوط با شراب باشد شپشکش است و موى را بلند کند.
اندامهاى سر: شکوفهاش انسداد مغز را باز مىکند. اندامهاى تنفسى: ثمر آن براى سینه بسیار زیانآور و کشنده
است. اندامهاى غذا: ثمر آن براى معده بد است و معده را زحمت مىدهد. تبها: گویند اگر الیاف آن را با شاهتره و
هلیله بپزند و بخورند تبهاى بلغمى را بکلى بهبود مىبخشد. زهرها: افشره شاخههاى نازک آن که مخل وط با عسل باشد
پادزهر هر سمى است. میوهاش شاید سم کشنده باشد.
جانشین: براى دراز شدن موى سر مىتوان به جاى برگ آزاد درخت برگ شاهدانه و آس و سدر بکار برد.
ایرسا )زنبق(:
منظور از ایرسا ریشه سوسن آسمانگون است، سوسن آسمانگون گیاهى است داراى ساقههاى متعدد و گل آن به
رنگهاى گونهگون است، سفید و زرد و آسمانى و بنفش و ازاینرو آن را ایرسا نامیدهاند که رنگین کمان را ایرسا
گویند. ساقههاى ایرسا بندبند و برگش باریک است و اگر کهنه شود کرم مىزند. دیسقوریدوس گوید: برگ ایرسا به
برگ سوسن بیابانى مىماند. لیکن از سوسن بیابانى بلندتر و بزرگر است. ساقه آن گلى دهد که گلبرگها همدیگر را
مىپوشانند )پربرگ( و به چندین رنگ درمىآیند: قسمى به زردى مایل و ارغوانى هستند و قسمى به رنگ آسمانند و
از این اختلاف رنگ آن را رنگینکمان گویند. زیرا به رنگینکمان شبیه است. ساقههایى سخت و خوشبوى دارد و
باید بعد از چیدن در سایه گذارند و به رشته کتان کشند. گزینش: هرچه سخت و پرمایه است و افشره غلیظ و مایل
به سرخى دارد و بوى سوسن بیابانى نمىدهد و زبانسوز نیست و بسیار عطسهآور است بهر است. مزاج:
در آخر دوم گرم و خشک است. خاصیت درمانى: گرمىبخش، لطافتآور، رساننده، بازکننده، زداینده، تنقیهکننده
است. اگر افشرهاش را در عسل آب حل کنند بلغم غلیظ را تنقیه مىکند و بیرون مىراند.
آرایش: زنبق به تنهایى و همراه خربق که هماندازه باشد در زدودن لکههاى سیاه و ککمک سودمند است. دمل و
جوش: سائیده آن سفتشدگیها و ورمهاى غلیظ و خنازیر و جوشهاى پلید را دواست.
زخم و قرحه: در مداواى قرحههاى پلید مفید است، ناسورها را بهم آورد حتى اگر گرد آن استعمال شود.
گوشت را باز مىرویاند و استخوانها را با گوشت سالم مىپوشاند. مفاصل: با روغن زیتون خستگى را از بین مىبرد.
اگر با سرکه یا با شراب تناول شود در علاج ترنجیدگى و گسستگى در ماهیچهها سودمند است. اماله با آن علاج
عرق النسا است. اندامهاى سر: خوابآور است. سردرد مزمن را از بین مىبرد.
گاهى آن را با روغن گل س ورى و سرکه براى رفع سردرد مىآمیزند و زنبق خودبهخود علاج سردرد است.
عطسهآور است. آبپز آن را در دهان گردانند درد دندان تسکین یابد. روغن زنبق با سرکه صداهاى گوش را خاموش
کند. و نزلههاى مزمن را قطع مىنماید. روغن زنبق بوى بد بینى را از بین مىبرد و پخته آن نیز همین کار را انجام
مىدهد و از چرک زخمها نیز جلوگیرى مىکند. چشم: اشکآور است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۲
اندامهاى تنفسى و سینه: در مداواى درد پهلو، ذات الریه، تنگنفسى، خناق، خفگى، سرفه و بویژه سرفهاى که از
رطوبت غلیظ باشد سودمند است. از آنجا که بسیار لطافتبخش است و بازکننده، زائدههاى بندآمده در سینه را
بیرون مىآورد. اگر با شراب سیکى آن را بخورند براى دردهاى سینه نافع است، و در دهان گردانیدن آن زبان کوچک
را لاغر مىنماید. اندامهاى غذا: تناول سرکه و زنبق که با هم باشند درد سرد کبد و طحال را تسکین مىدهد و بویژه
براى طحال بسیار مفید است، تناول یا مالش آن در علاج استسقا سودمند است. اندامهاى دفعى: دهانه بواسیر را
باز مىکند، پیچش شکم را از بین مىبرد. آب عشق و خواب جوانى )احتلام( دیدن را قطع مىنماید. زنبق و شراب
مدرّ حیض است. در حالت سخت شدن زهدان و دردهاى سرد زهدان باید در آبپز زنبق بنشینند. اگر زن باردار
زنبق و عسل را شیاف )فرزجه( کند سقط جنین شود. روغن زنبق براى زهدان مفید است. اگر زنبق کهنه را خرد کنند
و در عسل ریزند و مقدار نیم اوقیه تا هفت درخمى تناول نمایند زرداب و مراره )تلخآب( و بلغم را خارج مىسازد.
تبها: روغن زنبق سردى را از بین مىبرد و علاج تب و لرز است. زهرها: اگر همراه سرکه تناول شود پادزهر هر سمى
است.
انجره- گزنه:
رنگ تخم انجره شبیه رنگ تخم تره و از آن زردتر و درخشانتر است و از تخم تره کوتاهتر است. به هر جاى بدن
برخورد کند حتى رودهها را هم مىگزد. مزاج: گزنه و تخم گزنه هر دو در اول سوم گرم و در دوم خشک، و گزنه از
تخمش خشکمزاجتر است. خواص درمانى: جذبکننده، قرحهآور، گدازنده، قوى و سودمند است. بعضى گویند:
چندان گرمىزا نیست و بادآور است و بسیار زداینده و قرحهها را نمىگزد. و چنانچه با گوشت بپزند تأثیرى در آن
نمىماند. دمل و جوش: ضماد انجره که همراه سرکه باشد دملهاى درونى را مىترکاند و سود مىرساند و در مداواى ورم
سخت، مفید است. اگر خاکسر یا تخم انجره را ضماد کنند در ورم سرطانى سودبخش است. زخم و قرحه: خاکسر
انجره مخلوط با نمک در مداواى زخم دندان سگ و قرحههاى پلید و سرطانى نافع است. مفاصل:
ضمادش که با نمک باشد پیچش مفاصل را برطرف مىنماید. اندامهاى سر: کوبیده برگش خوندماغ را قطع کند،
تخمش بندآمدگیهاى پالایشگاه )مصفاه( را به خوبى باز مىکند، ضماد تخمش دندان کشیدن را آسان کند، و بر
ورمهاى پشت گوش که )بوحثلا( نامیده مىشوند گذارند، سودمند است. سینه و اندامهاى تنفسى: گزنه و آبجو، یا
گزنهاى را که در آبجو بپزند و بخورند سینه را تنقیه کند و خلطهاى پرمایه هرچه در سینه باشد خارج مىشود.
تخمش قوىتر است؛ ربو، برونشیت، و تنگنفسى و درد سرد ذات الجنب را برطرف مىکند. تخم گزنه و بویژه اگر با
شراب سیاه و پرمایه باشد، یا با پیاز و تخممرغ بخورند، شهوتانگیز است. و رحم را براى پذیرایى از منى آماده سازد.
تخم گزنه را با مرّ بپزند و بخورند، یا تخم را با مرّ فرزجه کنند و بردارند حیض را براه اندازد و رحم را باز مىکند. ضماد
برگ سبز انجره برآمدگى رحم را فرونشاند، از زدایندگى که دارد- نه از قوت اسهالى- بلغم خام و سایر بلغمها را
بیرون دهد. روغن گزنه از روغن کاجیره مسهلتر است. پخته برگ گزنه با صدف ملین است. اگر بخواهند که اسهال
شدید نباشد مغز دانه گزنه را با قاوت بسایند و در شراب ریزند و بنوشند. کسى که
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۵
این مسهل را مىنوشد باید کمى از روغن گل را بعد از آن سر کشد که گلویش نسوزد. گزنه را با عسل شیاف کنند و
بردارند خلطهاى بد خارج مىشود.
افیون:
افیون شیره خشخاش سیاه است. بو کردن افیون مصرى خوابآور است، اندازه یکبار تناول افیون نباید از دو دانگ
بیشر باشد. گاهى از کاهوى بیابانى نیز افیون مىگیرند و آن هم مخدر است لیکن مخدرى است ضعیف. افیون را بر
آهنى سرخ شده در آتش بریان کنند و رنگش سرخ مىشود.
گزینش: افیون سنگین و تندبوى و ترد )زودشکن( که در آب زودتر حل شود یا گداخته شود و از تابش خورشید نرم
شود و چون بر شعله نهند چراغ را تاریکى ندهد، بهر ین نو است. افیون زرد که آب را رنگ مىکند و زبر و کمبوى
و رنگ آن روشن است افیونى است ناخالص و از خشخاش تیغى نشانى دارد. گاهى از کاه وى بیابانى بدل افی ون
سازند که کمر بوى دارد. و شاید افیون را با صمغ عربى مخلوط کنند که افیون اصلى نیست و چنین افیونى بسیار
روشن و درخشان است. مزاج: در چهارم سرد و خشک است. خواص درمانى: مخدر است. اندایش و تناول آن
آرامبخش همه دردها است. مقدار خوراکى افیون اندازه یک دانه عدس درشت است. دمل و جوش: بازدارنده دملهاى
گرم است. زخم و قرحه: قرحه را مىخشکاند. مفاصل: اگر افیون مخلوط با زرده تخممرغ برشته- و بویژه افیون مخلوط
با شیر را بر جاى نقرس مالند مسکن درد نقرس است. اندامهاى سر: خوردن یا برداشتن آن با فتیله یا ب رداشتن بدون
فتیله خوابآور است. اگر گداخته افیون مخلوط با روغن گل و مرّ و زعفران را در گوش دردمند بچکانند درد برطرف
مىشود. افیون علاج سردرد است و آسودگى آورد. افیون هوش و حافظه را کاهش دهد. اندامهاى چشم: افیون
مخلوط با شیر پستان زن درد چشم و آماسهاى چشم را برطرف مىکند، اما پیشینیان افیون را در مداواى رمد به کار
نمىبردند و مىگفتند زیان به چشم مىرساند.
اندامهاى تنفسى و سینه: سرفه سخت و شدید را تسکین مىدهد. اندامهاى غذا: اگر از گرما و رطوبت، معده
سست گردد افیون آن را دباغى مىکند و جمع آورد. اما در اکثر حالات اگر افیون را تنها و بدون خایه سگ آبى
بخورند هضم را مختل مىسازد یا بسیار کاهش مىدهد. اندامهاى دفعى: بندآورنده اسهال است و از خراشیدگى و
قرحه روده جلوگیرى مىکند. جانشین: به جاى افیون مىتوان سه وزن آن تخم بنگ و دو وزن آن تخم مهرگیاه به کار
برد.
اترج- ترنج:
ترنج را همه مىشناسند. روغنى که از پوست ترنج به دست مىآید قوى است و روغنى که از شکوفهاش به دست آید
قوت کمر ى دارد. مزاج: پوستش در اول گرم و در آخر دوم خشک است.
گوشتش در اول گرم و تر است. و برخى گویند: در اول تر است و سردى آن زیاد است و ترشمزگى آن در د رجه
سوم سرد و خشک است. تخم ترنج در اول گرم و در سوم خشکاننده است. خواص درمانى:
گوشتش بادزا، برگش بادشکن، شکوفهاش لطافتبخشتر از برگ است. ترشى آن قابض و صفراشکن است. تخم و
پوستش تحلیلبرنده است. اگر پوست ترنج را بر لباس بپاشند منع بیدزدگى کند. بوى ت رنج ه واى فاسد و وبایى را از
بین مىبرد. آرایش: ترش آن رنگ را جلا دهد، لکههاى صورت را از بین
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۱
مىبرد. سوخته پوست ترنج که بر ابلقى )برص( مالند سودمند است. پخته پوستش دهن را خوشبوى کند، فربهى
بخشد، پوست ترنج را در دهان نگهدارند دهان را خوشبوى مىنماید. دمل و جوش: آب ترشمزه ترنج بر اگزما بمالند
مفید است. مفاصل: روغن پوست ترنج در مداواى سستى اعصاب و فالج سودمند است و ترشى ترنج براى عصب
بد است. اندامهاى سر: در علاج دهنکجى نافع است و بالنگ پخته در خوشبوى کردن دهان بسیار مؤثر است.
چشم: افشره بالنگ را در چشم کشند یرقان چشم را از بین مىبرد. نفسکش و سینه: افشرهاش خفقان گرم را
تسکین دهد، مرباى بالنگ براى گلوى و شش بسیار خوب است. اما ترشاب- افشره- آن براى سینه خوب نیست.
اگر کسى زالو را بلعیده باشد مغز بالنگ را با سرکه بجوشاند و نیم سکرجه از آن بنوشد زالو را مىکشد و بیرون
مىآورد. اندامهاى غذا:
گوشت بالنگ براى معده خوب نیست. بادزا و دیرهضم است و باید مرباى آن را خورد. و اگر مرباى بالنگ با
عسل باشد سالمتر و هضمپذیرتر است. و نباید زیاد از حد خورد. برگ بالنگ و در درجه دوم شکوفه بالنگ معده و
درون را تقویت مىکند. اگر پوست بالنگ را همچون ادویه در خوراک ریزند به هضم کمک مىنماید. پوست بالنگ
خودبهخود از آنجا که سخت است هضم نمىشود. پخته پوست بالنگ قى را تسکین دهد. رب بالنگ که رب افشره
آن است معده را دباغى کند. ترشاب آن در علاج یرقان مفید و قى صفرایى را فرو نشاند، و اشتهاآور است. باید
ترنج را تنها خورد و با خوراک قبلى و بعدى مخلوط نشود.
اندامهاى دفعى: گوشتش قولنج آورد. ترشى آن بندآورنده شکم است. و در مداواى اسهال صفرایى نافع است. تخم
ترنج مسهل است و در علاج بواسیر سودمند مىباشد، افشره بالنگ از شدت شهوت جما در نزد زنان کم مىکند.
زهرها: وزن دو درهم از تخم بالنگ همراه شراب و شراب سیاه و پرمایه و آب گرم پادزهر کلیه سموم است و ب ویژه
خوردن و اندودن آن در مورد سم عقرب بسیار نافع است، و پوستش هم در این زمینه بسیار مفید است. ضماد
پوست بالنگ، خوردن افشره بالنگ در مداواى مارگزیدگى سودمند است.
اسقنقور )سقنقور(:
سوسمارى است آبزى و در نیل مصر شکار مىشود. گویند از نسل ماساح است و اگر در خارج از آب زاییده شود
در همان خارج از آب پرورش مىیابد. گزینش: بهر ینش آن است که در بهاران و موقع جفتگیرى شکار شود. نافش
بهر ین اندام مورد استفاده است. مفاصل: عصب را از علتهاى سرد مىرهاند. اندامهاى دفعى: چربى آن شهوتانگیز
است تا چه رسد به گوشتش و بویژه گوشت ناف و پیرامون کلیه و بویژه پیه کلیهاش که بسیار شهوتانگیز است.
اجاص )آلو(:
که نیاز به معرفى ندارد. گزینش: آلوى بستى از آلوى سیاه قویر است و آلوى زرد از آلوى سرخرنگ مؤثرتر. آلوى
سفید مات )غیر براق( سنگین است و کمر اسهالى است. آلوى ارمنى از هر آلویى شیرینتر و اسهالآورتر است. و
در میان آنها درشت و پرگوشت بهر ین است. مزاج: در اول دوم سرد و در آخر دوم تر است. خواص درمانى: صمغ
آن لطافتبخش، قطعکننده، چسبناک مىباشد.
در نو دمشقى آن به عقیده دیسقوریدوس قبوضیت هست. جالینوس مخالف این نظر است. در آلوى کال
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۵
قبوضیت هست و ارزش غذایى آن اندک مىباشد. بهر آن است آلو را قبل از غذا بخورند و عسلآب و نبیذ را دسر
سازند. زخم و قرحه: انگم آن قرحه را جوش مىدهد. مخلوط آلو با سرکه اگزما را از بین مىبرد و بویژه اگر عسل یا
شکر داشته باشد براى کودکان بسیار مفید است. اندامان سر: در دهان گردانیدن برگ آلو از نزلههاى لوزتین و زبان
کوچک جلوگیرى مىنماید. چشم: انگم آلو را در چشم کشند دید را قوى کند. اندامهاى تنفسى و سینه: آلوى ترش
و شیرین التهاب قلب را تسکین مىدهد.
اندامهاى غذا: ت رش و شیرینش در برکندن صفرا از همه مؤثرتر است. آلوى شیرین که معده را تر کند و سرد کند سستى
دهد و عموما با معده ناسازگار است. اندامان راننده: آلوى شیرین در بیرون راندن صفرا از سایر آلوها مؤثرتر است.
در اسهال آلوى تر از آلوى خشک کارىتر است و این خاصیت از لزج بودن آلو ناشى مىشود. به عقیده بعضى
آلوى دمشقى قابض است و همه برآنند که آلوى بیابانى تا هنگامى که بسیار نرسیده است قبوضیت آورد. جالینوس
گوید: دیسقوریدوس در اشتباه است که گفته: آلوى دمشقى قابض است. آلوى دمشقى مسهل است و انگمش
سنگ مثانه را خرد مىکند و آبش حیض را روان مىسازد و هرچه کوچکر باشد کمر مسهل است.
اسفیداج )سفیدآب(:
آنک را مىسوزانند خاکسر ى که بدست مىآید سفیدآب نامند و اگر در سوختن افراط شود آن خاکسر سرنج و
لطیفتر مىگردد. سفیدآب را به وسیله سرکه و نمکها و سایر چیزهایى که در کتابهاى طبى آمده است به دست
مىآورند. مزاج: در دوم سرد و خشک است. سفیدآب سرکهاى لطافتش بیش و ژرف روندهتر است. در نو دیگرش
این همه لطافت نیست و چسبندگى دارد و بویژه اگر سرنج گردد. دمل و جوش: ورمهاى سخت و سرد را نرمى
بخشد. زخم و قرحه: سفیدآب را با مرهم مىآمیزند قرحه را پر مىکند، گوشت مىرویاند، سفیدآب و بویژه س رنج،
گوشت بد را مىخورد و سرنج در بازآوردن گوشت از سفیدآب بهر است. چشم: در علاج جوشهاى چشم
سودمند است. اندامهاى دفعى: جزء داروهاى ترک پیزى است و بسیار سودمند است. زهرها: سفیدآب سم است و
شرح آن در باب زهرها است.
آبن وس:
چوبى است مشهور که آن را از زنج یا به قول دیسقوریدوس از حبشه مىآورند، سیاه خالص است و طبقاتى در آن
نیست و هنگامى که مىبرند به شکل شاخ خمیده یا به قولى به شاخ مخروط مىماند و به زحمت مىشکند و
شکستهاش زبان را مىگزد. گزینش: بهر ینش آنست که با وجود سیاهى و هموارى خطوطى در آن مشاهده نمىشود و
در ساییدن به شاخ خراطى شده شبیه است و پرمایه و محکم است. در چشیدن گزشى دارد و اگر آن را بر أخگر
نهى بویى عطرآسا از آن مىپراکند و به مشام رسد.
مزاج: در دوم گرم و خشک است. گروهى برآنند که با وجود حرارتى که دارد حرارت خون را خاموش مىنماید. خواص
درمانى: تم و سپیدى چشم را از بین مىبرد. از ساییده آن شیاف سازند، اگر بر فسان سایند و گرد آن را در چشم
کشند بسیار سودمند آید. خاک ارّه آبنوس را بر طبقى مىسوزانند و مىشویند زخم مزمن چشم را برطرف سازد. و
علاج رمد خشک و گرى چشم و آبریزى دایم چشم است. اندامهاى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۶
دفعى: به گفته خوزیان سنگ کلیه را خرد مىکند و شنیدهام که باد شکم را علاج مىنماید.
آذان الفار )گوش موش(:
دو گیاه را گوش موش نامیدهاند. گوش موشى که جالینوس وصف کرده است بوى پنیرک مىدهد و زودشکن است و
تأثیرش تقریبا تأثیر گیاهى است که شیشهها را بدان جلا دهند.
این نام بر دو گیاه اطلاق شود: نخست آنکه جالینوس از آن یاد کرده است که بوى خبازى )پنیرک( مىدهد و سخت
نیست. دوم گوش موشى که دیسقوریدوس شناخته است چنانکه او گوید به لبلاب مىماند و برگش از برگ لبلاب
کوچکر است و بر زمین پهن مىشود و چوبهاى باریک دارد و کاشته مىشود و خوشبوى است اما بوى و مزهاى
قوى ندارد، گلش لاجوردى رنگ و تخمش به تخم گشنیز شبیه است و شبپره آن را مىخورد و مزهاش تند است و
بویژه گوش موشى که در نزدیکى آب نروییده باشد تندمزهتر است. بنا به گفته مسیح گوش موش کار بابونه گاوچشم
را انجام مىدهد. که هرگز توقع نمىرود هر دو نو گوش موش چنین باشند. مزاج: گوش موش جالینوس در درجه اول
سرد و تر است.
و آن نو دیگر از جمله داروهاى گرم به شمار مىآید. خواص درمانى: گوش موش جالینوس قبوضیتى در آن نیست. و
آن دیگر خشکاننده و سرخ گرداننده است. زخم و قرحه: گوش موش دیسقوریدوس خار و پیکانها را بیرون مىکشد.
چرک را پاک مىکند و زخم را التیام مىدهد. اندامهاى سر: خوردن گوش موش براى سردرد نافع است. به بینى
کشیدن گرد آن در علاج دهنکجى بسیار سودمند است و مغز را مىپالاید.
ارنببرى )خرگوش وحشى(:
خاصیت درمانى: هرچه پنیرمایههاى دیگر انجام مىدهند پنیرمایه خرگوش وحشى بهر و بالطافتتر انجام مىدهد و
کنشهایى زیاده از آنها دارد. آرایش: خون خرگوش لکههاى صورت را مىزداید، خاکسر سرش و بویژه خاکسر سر
)ارنب بحرى( خرگوش دریایى ۱۷ دواى داء الثعلب است. اگر شکم خرگوش را با همه محتویاتش در تابه بسوزانند و
بسایند و در روغن گل ریزند موى سر را باز رویاند. دیسقوریدوس گوید: اگر این دارو را از خرگوش دریایى بسازند و
بر سر گذارند به تنهایى یا با داروى زداینده، موى را از ته مىتراشد. مفاصل: مغز برشته خرگوش در علاج لرزشى که
بعد از بیمارى روى مىدهد سودمند است. اندامهاى سر: اگر مغز خرگوش را بر لثه کودک مالند رویش دندانها
سریعتر صورت گیرد. مغز خرگوش مسهلى است بىآزار. مغز خرگوش در روغن یا کره یا عسل باشد باز تأثیر خود را
مىبخشد. پنیرمایه خرگوش با سرکه تناول شود در علاج صر مفید است.
اندامهاى دفعى: اگر بعد از حیض سه روز پنیرمایه خرگوش وحشى را با سرکه تناول نمایند منع حاملگى کند و رحم را
از رطوبتها مىرهاند. خون خرگوش برى را با روغن بجوشانند در معالجه خراش و ورم روده و اسهال مزمن سودمند آید.
زهرها: پنیرمایه خرگوش وحشى همراه سرکه تریاق و پادزهر سموم است. خون خرگوش در روغن جوشیده، در علاج سم
سهام ارمنى سودمند است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۷
ابو حلسا )هوهچوبه(:
بعضى گویند ابو حلسا همان خس الحمار )گل قاصد( است که آن را شنجار و شنقار هم مىنامند. گیاهى است
داراى کرک و خاردار، زبر و سیاهرنگ، برگهایش زیاد و به ساقه چسبیده، بیخ آن به ستبرى انگشت و بسیار
سرخرنگ است و اگر در تابستان به آن دست بزنى دست را رنگ مىکند.
نوعى دیگر از ابو حلسا هست که سرخرنگ است و برگهاى کوچک دارد. تیره هوهچوبه چهارند: ابو حلسا، ابو
ساویرس، ابو جلسوس، اکسوفانین. گزینش: ابو حلسا و ابو ساویرس از آن دوى دیگر بهر ند. مزاج:
جالینوس گوید نوعى از ابو حلسا گرم و خشک است و نوعى دیگر برخلاف آن است. خاصیت درمانى:
اولى که ابو حلسا نام دارد لطافتى همراه با قبوضیت دارد. و این اثر از گسى و تلخى مزه آن است. انوا دیگر بیشر
قبض مىآورند. ابو جلسوس و اکسوفانین از ابو حلسا و ابو ساویرس تندمزهتر و پرحرارتترند و بیخ از برگ قوىتر
است. آرایش: با سرکه بربهک بمالند مفید است و بلکه بهک را بکلى از بین مىبرد. و در معالجه پوستپ وست شدن
بدن بسیار مفید است. و برگش از بیخ کمتأثیرتر است. دمل و جوش: ابو حلسا مخلوط با آرد کشک باد سرخ را از
بین مىبرد. ریشه ابو جلسوس هم همین تأثیر را دارد.
۱۷ . ۴(- حیوانى است صدفى مایل به سرخى، سرش چون سنگ سخت و سم قاتل است. تحفه حکیم ص ۴۹ (
و اگر با پیه باشد و بر خنازیر گذارند خنازیر تحلیل مىرود. زخم و قرحه: با موم مىآمیزند و بر قرحه مىگذارند مفید
است و بویژه براى سوختگى آتش بسیار سودمند است. اندامهاى غذا: ریشه ابو حلسا معده را دباغى مىکند. ابو
حلسا را بجوشانند و با عسلآب رقیق بخورند، در مداواى یرقان و درد طحال سودمند است. اندامهاى دفعى: آن را
در عسل آب بجوشانند یا با عسل آب بخورند درد کلیه و سنگ کلیه را از بین مىبرد. زنى که بیخ آن را بردارد بچه
مىاندازد. ابو حلسا خلطهاى مرارى را تحلیل مىبرد. برگش را در روغن بجوشانند و با شراب بخورند شکم را بند
مىآورد. ریشه ابو حلساى زرد برگ همراه زوفا و خردل کرمها را مىکشد و بیرون مىراند. ابو حلسایى را که شنجار
نامند زردرنگ باشد یا نباشد کرمکش است.
ولى زردش قوىتر است. تبها: پخته بیخ این گیاه با عسلآب تبهاى مزمن را از بین مىبرد. زهرها:
پخته میوه ابو حلساى سرخ و برگ زرد را بخایند و بر حشره موذى تف کنند مىکشد. دو قسم دیگرش چه خ وردنى و
چه پاشیدنى یا گسر دنى در بیمارى مارگزیدگى سودمند است.
الماس:
از آنجا که اسم حقیقى آن ماس است بایستى در باب میم ذکر شود. اما چون به الماس مشهور شده آن را در باب
الف آوردیم. مزاج: برخى گویند سرد و خشک است و دیگران بر این عقیدهاند که بسیار گرم و خشک است.
خاصیت درمانى: بسیار زداینده است. و به عقیده دیسقوریدوس سوزنده و عفونتآور است. آرایش: در جلا دادن
دندان بسیار فعال است. اندامان سر: بعضى عقیده دارند که گذاشتن الماس در دهان دندانها را مىشکند، و در این
زمینه دو رأى دارند. گویند خاصیت الماس دندانشکنى است، یا اینکه در جایى که الماس هست مارهاى سمى بسیار
است. که رأى اخیر گزافهاى بیش نیست! زیرا سم مار بعد از آنکه از مار خارج شود تأثیر خود را از دست مىدهد.
و بویژه اگر مدتى از خارج شدنش بگذرد.
اندامان دفعى: بعضى گفتهاند: اگر دانهاى از الماس را بر سر پمپى بوسیله سقز رومى بچسبانند و پرتاب کنند و به
مثانه برسانند سنگ مثانه را خرد مىکند که این نظریه هم بعید به نظر مىرسد. زهرها: الماس سم قاتل است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۱
ارماک )ارمال(:
چوبى است خوشبوى و رنگش به رنگ قرفه است و آن را از یمن مىآورند. آرایش: دهن را خوشبوى کند. دمل و
جوش: ضمادش در علاج ورمهاى گرم مفید است. زخم و قرحه: از زیاد شدن قرحه مانع و چرک را از بین مىبرد و
مىخشکاند و خوب مىنماید زیرا خشکندهاى است که نمىگزد. و نمىگذارد اندامان متعفن شوند. اندامان سر: مغز
را توان بخشد، لثه را محکم کند و ضد بیماریهاى دهان است. چشم: خوردن آن در علاج رمد مؤثر است. نفسکش
و سینه: قلب و سایر درون را تقویت مىنماید. اندامان راننده: عموما شکم را قبوضیت دهد.
اللبخ:
گویند لبخ سدر است و من مىگویم چون اسمش لبخ است بایستى در باب لام ذکر شود. لبخ از درختهاى تنومند و
بلند است و به مصر انتقال داده شده و در آنجا مزه آن تغییر کرده است. دیسقوریدوس گوید: لبخ درختى است که
در مصر روید و میوهاش خوردنى است و گاهى نوعى از رتیل در این درخت پدید آید و بویژه در لبخهاى اطراف
صعید. گروهى پندارند که این درخت اول در ایران بوده و در آنجا سم بوده و بعد از آنکه به مصر منتقل شده تغییر
مزاج داده است و مزهاش دگرگون شده و مىخورند و زیانى ندارد. خاصیت درمانى: برگ کوبیده لبخ را بر اندامى یا
جایى که خونریزى دارد مىگذارند نزیف را بند آورد.
انسان:
آرایش: گویند آب پشت آدمى بهک را مىزداید. هم در این زمینه نمک ادرار کودک را که در ظرف مسى بدست آورند
مفید است و لکههاى سیاه صورت را از بین مىبرد. مدفو انسان در علاج لکههاى سپید پوست- برص- مفید
است. دمل و جوش: چنانکه گویند )عکر- زنگ- کف( شاش آدمى و مدفو تا گرم است در علاج جمره نافع
است. خاکسر موى آدمى جوشها را معالجه مىکند و اگر با روغن مخلوط کنند ورمهاى ساعیه- سارى- را از
سرایت بازمىدارد. زخم و قرحه: ادرار آدمى گرى چرکین و خارش را مىزداید و سرایت ورمهاى پلید و اکزما را منع
مىکند، آب پشت انسان در علاج اکزما ویژگى دارد. مفاصل: گویند خون حیض براى درد نقرس خوب است، و
آب پشت آدمى با موم و روغن زیتون درد نقرس را تسکین دهد. اندامان سر: به ادعاى بعضى موى سوخته آدمى را
در روغن گل قاطى کنند و در گوش دردمند چکانند و بر دندان دردناک گذارند. درد را تسکین بخشد. آب دهان
روزهدار کرم را از گوش بیرون آورد. سوخته استخوان انسان را در علاج صر مىخورند، چرک گوش آدمى در علاج
سردرد نصفى- شقیقه- سودمند است. چشم: ادرار انسان را در ظرف مسین با عسل بپزند سفیدى چشم را برطرف
کند و نقطه خونى چشم را از بین ببرد. سوخته موى انسان با مردار سنگ مخلوط شود از گرى و خارش چشم
جلوگیرى مىکند. اندامهاى تنفسى و سینه: گویند تناول بول کودکان در معالجه بلندنفسى و تنگنفسى و سرفه
خشک نافع است. شیر پستان زن در معالجه سل بسیار مؤثر است. شیر پستان زن پادزهر گزند خرگوش دریایى است.
اندامان غذا: گویند: شیر پستان زن گزش معده را تسکین دهد. مقدار یک اسکرجه )فنجان( از ادرار انسان که با
اسکنجبین مخلوط شود و بدون اینکه بیمار بداند به بیمار بخورانند علاج یرقان است و بویژه اگر با عسلآب و
نخوداب باشد مؤثرتر است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۷۹
گویند مدفو انسان هم همین تأثیر ادرار را دارد. اندامان دفعى: شیر پستان زن ادرار بول مىنماید.
گویند برداشتن خون حیض خالص مانع حاملگى مىشود. شیر پستان زن را بردارند یا بپاشند در علاج قرحه رحم و
مزاج رحم سودمند است. گویند: ادرار آدمى اسهال را قطع کند، رحم را تنقیه دهد و اندازه آن را دوسوم رطل گفتهاند
که باید همراه با تره پخته باشد. تبها: مدفو خشک آدمى را در عسل یا در شراب به تبدار هر روزه بخ ورانند تب
رفع شود. زهرها: شیر پستان زن پادزهر خرگوش دریایى است.
اگر دندان آدمى را خرد کنند و بسایند و بر جاى نیش مار پاشند بسیار خوب است. مدفو انسان پادزهر گزیده
انسان است. آب دهن ناشتا کژدم و مارها را مىکشد. اگر انسانى ناشتا انسانى را گاز بگیرد اندام گزیده چرک
مىکند.
ابریسم )ابریشم(:
ابریشم که همان حریر است؛ از چیزهایى است که قلب را شاد مىکنند. مزاج: در اول خشک و گرم است. گزینش:
ابریشم خام، تا پیله است بهر از ابریشم سوخته است و گاهى پخته شده آن را که رنگ نکرده باشند به کار مىبرند.
خاصیت درمانى: لطافت دهد، رطوبت را مىمکد، شادىآور است. اندامان غذا: به علت تلخى و خاصیت دباغى
که در ابریشم است ماده دباغت دادن موجود است و از آنجا که لطیف و خشککننده و بىسوزش است و خشکى
معتدل دارد براى برطرف کردن تصلبات ریوى بسیار سودمند است. و هر نو از ابریشم در این زمینه به کار مىآید.
چشم: ابریشم را اگر سرمه کنند براى چشم نافع است. اشکریزى را بازدارد و زخمها را خشک گرداند. و با چشم
سازگار است. زیرا ابریشم چاقىآور است و از اعتدال مزاجى که دارد خشک را معتدل مىنماید. ابریشم تقویت روح
کند، در هضم طعام کمک مىنماید. در اندازه دارویى ابریشم وزنى معین نشده است.
اکتمکت )سنگ عقاب(:
دارویى است هندى که کار فاوانیا )عود الصلیب( را انجام مىدهد. اندامان سر: جاى بالا آمدن بخار را بدان اندایند
در منع صر سودمند باشد.
اسفاناخ- اسفناج:
که نیاز به معرفى ندارد. مزاج: در آخر اول سرد و تر است. خاصیت درمانى: ملین است و ارزش غذایى آن از سلمه
بیشر است. من مىگویم: در اسفناج قوتى است زداینده و شوینده، صفرا را برمىکند. شاید برگ آن معده را خوش
نیاید، پس بهر آن است که تصفیه شود و آنگاه بخورند.
اندامان تنفسى و سینه: خوردن و اندودن اسفناج براى سینه و ریه گرم سودمند مىباشد. مفاصل: علاج دردهاى
خونین پشت است. اندامان دفعى: ملین شکم است.
البعل )بعل(:
گیاهى است که در بهاران در آب مىروید و به یونجه و شبدر مىماند، شاخههایش بسیار و تخمش همانند تخم ه ویج
است. مزاج: گرم است. اندامان غذا: براى طحال بسیار خوب است.
اندامان دفعى: مدر بول است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۱
السقانى )سقانى(:
گمانم که شکر تیغال باشد. اندامان دفعى: در تنقیه کلیه نظیر ندارد. زهرها:
چارهساز گزیدگى سگ هار است.
آلوسن )لوبیاى مصرى( ۱۸ :
گیاهى است به لوبیا گرگى شبیه است و ازاینروى آن را ترمس نامیدهاند و ترمس لوبیا گرگى است. مزاج: در درجه
اول گرم و خشک است. خاصیت درمانى: به حالت اعتدال مىخشکاند و زداینده است. آرایش: لکههاى سیاه
صورت را بحالتى معتدل از بین مىبرد. زهرها:
جالینوس فرماید: این گیاه مخصوصا براى دفع گزند سگ هار بسیار خوب است. و بیمارانى را نجات داده و ازاینرو
یونانیان آن را آلوسن ۱۹ نامیدهاند.
اطراطیقوس:
دارویى است که حالبى نام گرفته است. مزاج: کمر ین سردى ندارد و هیچ قابض نیست. خاصیت درمانى: تحلیلبرنده
و سردکننده است. دمل و جوش: ضماد و مرهم آن ورم )حالب( رگهاى پستان را فرو نشاند.
۱۸ ۴(- آلوسن قسمى زردآلوى لطیف- فرهنگ معین- این معنى با شرح شیخ الرئیس سازگار نیست- ه (
۱۹ ۲(- آلوسن: کلمه یونانى است و در معنى شفاى هارى مىباشد. تحفه حکیم. (
اردقیافى )اردقباقى( ۲۰ :
درختى است شبیه کبر- )خرنوب شامى(. میوهاش داخل غلاف است. بویش بسیار تند است و مىکشد. مزاج: به
فرموده راهب تأثیر آن از تاجریزى و کاکنه قوىتر است. دمل و جوش: به گفته راهب استعمال دو اوقیه از آن
ورمهاى درونى را معالجه مىنماید. و اگر بر ورمهاى گرم خارجى مالند ورم را در هر حالتى باشد از بین مىبرد. زهرها:
بر جاى نیش زنبور مالند فورا تسکین یابد.
اقفراسقون:
دارویى است ایرانى و آن را دیحه و خرّم گویند. اندامان سر: براى حافظه و ذهن و هوش سودمند است.
اوبوطیلون:
گیاهى است که به کدو مىماند. خوز گوید به اوبوطیلون مشهور شده است. زخم و قرحه:
گویند در معالجه زخمهاى تر بهر ین دارو است مرهمش زخمها را بهم آورد و جوش مىدهد.
آسیوس )نمک چینى(:
سنگى است که نمک بر آن نشیند و آن را گل اسیوس نامند. گمان مىرود که نمک مزبور از رطوبت دریا و شبنمى که
بر او نشیند بوجود آید. خاصیت درمانى: قوت آسیوس و گل آسیوس بازکننده و جوشدهنده است. اندکى گنداننده
است و گوشت گندیده را آب مىکند و گزشى ندارد. دمل و جوش: اگر آسیوس را با سقز درخت بنه ضماد کنند
جراحتها را از بین مىبرد. زخم و قرحه: در مداواى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۴
قرحههاى دشوار، شدید، بزرگ، عمیق، سودمند است. مفاصل: اسیوس را با آرد جو بر جاى نقرس گذارند. و اگر
بیمار نقرسى دست و پا را در پخته آن گذارد مفید است. اندامهاى تنفسى: آن را با عسل بلیسند قرحههاى شش را
معالجه مىکند. اندامان غذا: با آهک و سرکه بر طحال مالند سودمند است.
اطیوط:
در درجه دوم گرم و در درجه اول تر است. زداینده است و در زدودن بهک بسیار مؤثر است.
۲۰ ۵(- اردقباقى به کبر شبیه است. مؤلف اختیارات گوید قثاء الحمار است و سندش ظاهر نیست- تحفه حکیم. (
ارنب بحرى )خرگوش آبى(:
جانورى است از تیره صدفیان تق ریبا سرخرنگ است و داراى نشانههایى است که به برگ اشنان شباهت دارند.
آرایش: خون گرم مزاجش لکههاى سیاه و بهک رخساره را از بین مىبرد. سوخته سرش اگر با پیه خرس و مار قاطى
باشد بهر ین داروى بازرویاندن مو پس از داء الثعلب است. اما اگر تنها بر سر مالند موها را مىریزد. ضماد و به
چشم کشیدن سوخته سر آن چشم را جلا دهد. زهرها: از داروهاى سمى است، شش را زخمى گرداند و باعث هلاک
مىشود.
اقسون )کنگر فرنگى بیابانى(:
دارویى است کرمانى و از ایران است، مزاجش گرم است و لطیف.
اناغلس )اناگیر(:
اناگیر دو نو است نوعى گل زرد مىدهد و دیگر گلش آسمانىرنگ است. زخم و قرحه: هر دو نو در مداواى
جراحات و بازداشتن از آماسیدن مفیدند. خار و پیکانها را بیرون کشند. از انتشار قرحه جلوگیرى مىکنند. اگر با
آب هر نوعى از آن غرغره کنند یا به بینى کشند بلغمهاى سر سرازیر مىشود و درد دندان تسکین مىیابد. اندامان
دفعى: با شراب تناول شود درد کلیه را برطرف سازد. به عقیده بعضى آنچه گلش کبودرنگ است برآمدگىهاى
اطراف پیزى را معالجه مىنماید و آنچه گل سرخ؟ مىدهد برآمدگىهاى نامبرده را افزایش مىدهد. زهرها: با شراب
تناول شود پادزهر مار است.
ابرق:
دار ویى است از ایران و در تقویت عقل و هوش مفید است.
اوسبید )اوسید(:
نوعى نیلوفر هندى است. بهقول ابن ماسرجویه مزاجى گرم و خشک دارد.
ارتدبرید:
دارویى است به پیاز دونیمه شده شبیه است و در علاج بواسیر نافع است.
افیوس:
افیوس حدقى چیزى است که به کره چشم مىماند. م زاج: بنا به گفته جالینوس در درجه دوم سرد و در درجه اول
خشککننده است، میوهاش در سرآغاز درجه اول گرم و گیرنده و در درجه دوم خشک است. خاصیت درمانى: اگر
بر زهار کودک مالند برآمدن موى را به تأخیر اندازد. اندامان غذا: میوه آن در مداواى یرقان سودمند است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۲
اندروصارون ۲۱ :
دارویى است که آن را فاس )تبر( نیز گفتهاند زیرا همچون تبر دو لبه دارد. مزاج:
گرممزاج است و تلخى و گسى دارد. خاصیت درمانى: بندآمدنهاى درونى را باز مىکند. مفاصل: در علاج درد
مفاصل مفید است.
اصابع هرمس )انگشتان اخمو(:
شکوفه سورنجان است و تأثیرش تأثیر سورنجان.
اطماط )فوفل(:
دارویى است از حیث کنش با )بوزندان؟( برابر است. و باید دقت نمود مبادا )اطیوط؟( باشد- مزاجش گرم و تر و
شهوتانگیز است.
ایطاباس:
درخت غرب یا پرک ۲۲ که در فصل غین خواهد آمد.
أرز )برنج(:
دانهاى است مشهور. مزاج: گرم و خشک است و خشکى آن از گرمى آشکارتر است.
لیکن برخى گویند از گندم گرمتر است. خاصیت درمانى: برنج غذاى خوبى است و کمى به خشکى مایل است. اگر
برنج را با شیر و روغن بادام بپزند نیروى غذایى آن بیشر و بهر گردد و دیگر خشکاننده و بندآورنده نیست بویژه اگر
برنج را شبى در آب سبوس بخیسانند. برنج به کندى سردى دهد و براى جلا دادن خوب است. اندامان دفعى: برنج
۲۱ ۴(- فاس: ۴- گز. ۲- زبان گنجشک) معین(. اندروصارون: بقول مؤلف جامع عتمیى زبان گنجشک است) تحفه( درصورتىکه شیخ الرئیس هم گز، هم زبان گنجشک را (
علىحده آورده است. و غضا را نیاورده که گیاه تاغ است.
۲۲ ۲(- غرب: بید جلنون- ترنگوت-) معین(، غرب را در فارسى اسبیددار گویند) لسان العرب(، پرک در کردى پلک ( Palak باشد.
آبپز تا حدى قبضکننده است. شیربرنج آب پشت را زیاد کند. و قبوضیت ندارد. مگر آنکه آن را در پوسته بسیار
بجوشانند. و آب آن را بخار کنند. اگر برنج را در آب سبوس بخیسانند این قبوضیت را بکلى از دست مىدهد.
اطریه:
نوعى آش است و در مملکت ما رشته نام دارد. رشته به نوارهاى باریک شبیه است، رشته را از خمیر درست مىکنند و
در آب با گوشت یا بدون گوشت مىپزند. مزاج: گرم است و رطوبتى خارج از حد دارد. خاصیت درمانى: از آنجا که
رشته فطیر است و برنیامده بىگمان دیرهضم است و در معده درنگ مىکند و در بیرون آمدن کند است. به عقیده
بعضى رشته بدون گوشت سبکر از رشته با گوشت است، شاید این عقیده درست نباشد. اگر فلفل و روغن بادام با
رشته باشد اندکى حالش بهر مىشود. رشته بعد از آنکه هضم شد غذایى سرشار است. اندامهاى تنفسى: براى شش
و در مداواى سرفه و خون برآوردن خوب است و بویژه اگر با خرفه بپزند. اندامان دفعى: رشته ملین است.
اندر:
دارویى است کرمانى، هوش و ذکاوت را افزایش دهد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۵
اخیلوس )نانخواه(:
گاهى آن را سندریطس نامند. لیکن جالینوس گوید: اخیلوس از سندریطس قابضتر است. اندامان دفعى: در بند
آوردن خونریزى قرحههاى روده و نزیف زنانه سودمند است.
اوفاریقون )هزارچشم(:
است، مدرّ بول است و اگر آن را بردارند حیض را روان سازد. » دادى رومى « وصفش همین است که اوفاریقون
مفاصل: چهل روز پیاپى بخورند عرق النسا را خوب مىکند. تبها:
تناول تخمش تب ربع را از بین مىبرد.
اثیمدیون )افیمیدون(:
خاصیت درمانى: بشدت سردى مىدهد و رطوبت آبى زیاد با خود دارد. اندامان سینه: برجستگى پستان را حفظ
مىکند. اندامان دفعى: گویند هرکس بخورد عقیم مىشود.
در اینجا فصل الف پایان مىیابد که عدد داروهاى این فصل جلموعا هفتاد و هفت است.
فصل دوم حرف )ب(
بان )حب البان(:
بان درختى است که دانههایش بزرگر از نخود و مایل به سفیدى است و مغزى نرم و روغنى دارد. مزاج: در سوم گرم و
در دوم خشک است. خاصیت درمانى: خود حب البان و بویژه مغز آن تنقیهکننده است و مواد غلیظ را مىب رد، و
اگر با سرکه و آب تناول شود از آنجا که تلخى و گیرندگى دارد انسدادهاى درونى را باز مىکند و داغگذار است.
پوستهاش بیشر قابض است و روغنش نیز خالى از قابضیت نیست، و عموما زداینده و برنده است. آ رایش: دانه بان
و روغن آن نقطهها و لکههاى سفید و سرخ و سیاه صورت را برطرف سازد و اثر قرحهها را از بین مىبرد. دمل و
جوش: دانه بان همراه با مرهمها در علاج دملهاى سخت و زگیل بسیار مؤثر است. زخم و قرحه: دانه بان که با
سرکه باشد در مداواى جرب پوستهانداز و جرب چرکین و جوشهاى شیرى و سعفه )بیمارى جلدى کچلىمانند(
سودمند است.
مفاصل: دانه بان بویژه روغن آن پى را گرمى دهد و سفتیهاى پى و ترنجیدگى را نرم مىنماید. سر:
خونریزى بینى را به سبب قبوضیت بند مىآورد. و روغن بان و بویژه اگر با پیه اردک باشد درد و صداهاى گوش ا ر از
بین مىبرد. جوشیده ریشه بان را مضمضه کنند درد دندان تسکین یابد. اندامان غذا: دو درهم بان مخلوط با سرکه در
معالجه تصلبات کبد و طحال مفید است. گاهى حب البان را با نان و آرد شلمک و عسل آب یا با آرد گاودانه، یا
آرد سوسن مخلوط کنند و ضماد آن را بر طحال نهند. حب البان با معده سازگار نیست و دل را به هم مىزند. اگر
یک مثقال از بان یا میوه آن را با عسل تناول نمایند به شدت قى مىکنند. و اسهالآور است. اندامان دفعى: یک
مثقال از دانه بان را با عسل تناول نمایند بلغم خام خارج شود. و اگر فتیله را با روغن بان بیندایند و بردارند بلغم خام
را بیرون راند. جانشین: یک برابر آن
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۱
روناس، و نصف وزن آن دارچین ختائى، و یک درهم وزن آن چارگون )جوزبویا( را مىتوان به جاى حب البان به کار
برد.
بابونه:
گیاهى است که گلهایش به رنگهاى زرد، سفید، ارغوانى یافت مىشود. و گیاهى است مشهور و شناخته شده. از
برگ و گل بابونه قرص مىسازند و ساقه آن را مىخشکانند و نگاه مىدارند. جالینوس فرماید: قوت بابونه به قوت
گل در لطافت نزدیک است. لیکن بابونه گرم است و گرمىاش همچون گرمى روغن زیتون به حالت اعتدال است.
بابونه اکثرا در زمینهاى خشن و نزدیک به کنارهاى زمین مىروید. در بهار کنده و جمعآورى مىشود. مزاج: در اول
گرم و خشک است. خاصیت درمانى:
بازکننده است، غلیظ را لطیف مىنماید، سستى مىآورد، گدازنده است با کمى جذب یا اصلا جاذب نیست. دمل و
جوش: بوسیله قوت سستکنندگى و تحلیل که در آن موجود است ورمهاى گرم را فرونشاند و تصلبات کم را نرم
مىکند و خوردن آن در مداواى ورم سخت داخلى مفید است. مفاصل: کشیدگى را سستى دهد. همه اندامان عصبى
را تقویت مىنماید. و براى رفع خستگى از هر دار ویى سودمندتر است.
زیرا حرارت بابونه به حرارت جاندار مىماند. سر: مغز را تقویت کند، در مداواى سردرد سرد، تخلیه سر از مواد
ناسازگار مؤثر است. زیرا مىگدازد و جذب نمىکند. زخمهاى دهان را بهبود بخشد. چشم:
ضماد آن جوش ترکیده چشم )غرب( را شفا دهد و در مداواى رمد و تیرگى و جوش و خارش و جرب چشم
سودمند است. سینه: خون را از سینه پاک مىکند و برمىآورد. اندامان غذا: یرقان را از بین مىبرد. اندامان دفعى:
هر نو از بابونه بویژه بابونهاى که گل ارغوانى دارد در ادرار بول و بیرون آوردن سنگ مؤثر است. در علاج دردهاى
سرد و گرم مثانه بابونه را بر مثانه مىبندند. اگر در آب بابونه نشینند، یا آن را تناول نمایند براى روان کردن حیض و
بیرون آوردن بچه و بچهدان مؤثر است و داروى بیمارى )ایلاوس( است. تبها: در تبهاى هر روزه روغن بابونه را بر
تن مالند، و در تبهاى کهنه آن را در اواخر تب مىخورند مفید است. براى تبهاى سبک و ورمهاى گرم درونى که
هنوز بطور کامل نرسیده باشند سودمند است. اما در تبهاى بسیار شدید و در ورمهاى گرم ماام رسیده اثرى ندارد.
شاید براى ورمى که گرم نباشد و رسیده هم باشد مفید واقع شود. جانشین: در تقویت مغز و رفع سردرد مىتوان
برنجاسف را به جاى بابونه استعمال نمود.
بادآورد ۲۳ :
بادآورد را )شوکه بیضاء: خار سفید( مىنامند، به خارخسک مىماند، لیکن از خارخسک سفیدتر است و خار بلندتر
دارد. برگ بادآورد به برگ هل شبیه است، لیکن نازکتر و سفیدتر است. ساقه بادآورد گاهى به دو ذرا )گز(
مىرسد. گلش ارغوانىرنگ و دانهاش به دانه کاجیره شبیه است و از آن مدورتر است. مزاج: در بیخ بادآورد قوت
سردکننده و خشکاننده و نوعى گدازندگى هست تخم آن گرم و لطیف است و بعضى گفتهاند همهاش بسیار گرم
است. خاصیت درمانى: در بادآورد بطور عموم و بویژه در تخم
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۵
۲۳ ۴(- بادآورد: کنگر) تحفه( (
آن قوتى تحلیلبرنده و بازکننده موجود است و نزیف را بند آورد و در گیرندگى معتدل است. دمل و جوش: از
خاصیت گیرندگى و گدازندگى که در آن است، در علاج ورمهاى بلغمى مفید است و بیخ و سایر اجزاء آن را بر
ورم مىگذارند که بیخش بیشر مؤثر است. مفاصل: از گیرندگى معتدل که با تحلیل بردن همراه است در علاج
ترنجیدگى سودمند است هرگاه جنبش ماهیچههاى کودک بر وفق مرام نباشد تخم بادآورد تناول نماید. اندامان سر: با
افشره آن مضمضه کنند درد دندان تسکین یابد. سینه:
بادآورد و بویژه بیخ آن در علاج خون آمدن از سینه نافع است. اندامان غذا: ناتوانى معده را برطرف مىنماید و
انسداد را باز مىکند. اندامان راننده: بادآورد و بویژه بیخ آن در علاج اسهال مزمن و اسهال واگیر مفید است و
ضمنا مدر است. تبها: در مداواى تبهاى بلغمى درازمدت، تبهایى که ناشى از ضعف معده باشند و کلیه تبهاى کهنه
سودمند است. زهرها: بادآورد را بخایند و بر جاى نیش عقرب گذارند سم را برمىکشد. خوردن تخم آن درمان گزند
حشرات موذى است. جانشین: در علاج تبها مىتوان شاهر ه را بجاى بادآورد به کار برد.
بلسان )بشام(:
درختى است مصرى و تنها در جایى به نام )عین الشمس( مىروید. بوى و برگش به برگ و بوى فیجن شبیه است،
لیکن برگ بلسان سپیدتر است. تنه درخت بلسان به تنه درخت حضض )فیلزهره( مىماند. از حیث تأثیر درمانى
روغنش از دانه و دانهاش از چوبش قوىتر است. روغن: شیره آن را بعد از طلو ستاره دو خواهران مىگیرند. با
نیشر تنه آن را سوراخ مىکنند و هر شیرهاى که از آن تراوش مىکند به وسیله پنبه برمىدارند و هر ساله بیشر از
چند رطلى جمع نمىشود.
دیسقوریدوس گوید: این درخت تنها در بلاد یهودیان که همانا فلسطین است موجود است و در جلگهها مىروید و
در زبرى و بلندى و نازکى باهم تفاوت دارند. گزینش: دیسقوریدوس گوید: براى بدست آوردن شیره خالص و بىغش
بلسان آزمایشهایى لازم است که از این قرار است.
-۴ اگر از شیره بلسان چند قطره را در شیر چکانند شیر بند آید.
-۲ اگر چند قطرهاى را در آب ریزند حل مىشود و آب را بهیئت شیر درمىآورد. که این هر دو حالت دلیل خالص
بودن آن است.
اما اگر غش در آن کرده باشند، چون به آب برسد همچون روغن بالا آید، جمع مىشود یا پراکنده گردد، و تو گویى
ستارههایى تشکیل مىدهند. گاهى شیره بلسان را با موادى دیگر مىآمیزند و شیره مغشوش و قلابى مىشود. مثلا با
روغن چاتلانقوش، روغن حنا، روغن درخت مصطکى، روغن سوسن، روغن حب البان، روغن صنوبر، مخلوط
مىکنند. و گاهى موم گداخته را در روغن حنا ریزند و گویند شیره بلسان است. شیره بلسان بوى معطرى دارد و
کسانى که پندارند وقتى شیره بلسان خالص را بر آب بچکانند در اول ته مىرود و بعدا بالا مىآید و حل نمىشود؟
چنین کسانى در اشتباهند. بهر ین شیره بلسان شیره تازه آن است که هنوز مر اکم نگشته است. اما آنچه کهنه است و
غلیظ شده بسیار کمتأثیر است و ارزش چندانى ندارد. مزاج: چوبش در دوم گرم و خشک. دانه کمى گرمر از چوب
است. و شیرهاش از هر دو گرمر است و گرمى شیره در اول سوم است. و بدان اندازه که پنداشتهاند گرمى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۶
نمىدهد. خاصیت درمانى: انسدادها را باز کند و در بیماریهاى درونى سودمند است. زخم و قرحه:
بلسان و بویژه اگر با زنبق باشد قرحه را تنقیه کند و پوسته استخوان را بیرون کشد. مفاصل: تناولش براى مداواى عرق
النسا، تناول پخته شده آن در علاج ترنجیدگى منفعت دارد. اندامان سر: سر و قرحههاى سر را تنقیه مىکند، در
مداواى صر و سرگیجه سودمند است. اندامان چشم: بلسان و شیرهاش تم چشم را برطرف کند و چشم را جلا دهد
و دید را تقویت نماید. اندامهاى تنفسى و سینه:
چوب بلسان و دانهاش درمان پهلودرد، برونشیت شدید، نفستنگى، درد سرد شش، هستند. شیره و دانه آن درمان
ذات الریه سرد، و سرفه مىباشد. همه اجزاء بلسان براى قسمت درونى بالایى شکم سودمند است. اندامان غذا: در
ضعف هاضمه مفید است، پخته آن سوء هضم را از بین مىبرد و معده را تنقیه مىکند و کبد را قوت دهد. اندامان
دفعى: مدرّ بول است، درد و پیچ روده )مغص( را درمان است، بخور آن رطوبت زهدان را دفع مىنماید و آن را
خشک مىکند، و چارهساز سردى زهدان است و بچه و بچهدان را بیرون آورد. و اگر دود آن را برکشند کلیه
دردهاى زهدان از بین مىرود. پختهاش دهانه رحم را باز مىکند. اگر با روغن گل و موم مرهم شود سردى رحم را
برطرف کند و در عسر البول سودمند است.
تبها: شیرهاش تبلرز را علاج است. زهرها: ضد سموم است و درمان مارگزیده است و اگر شیره بلسان را با شیر
حیوان بنوشند؟ پادزهر شوکران و بویژه پادزهر سموم حشرات موذى است.
بنفسج )بنفشه(:
گیاهى است مشهور و بیخش چون سایر اجزایش نیروى دارویى دارد. مزاج: در اول سرد و تر، گروهى گفتهاند: در
اول گرم است و در سردى برگش شکى نیست. خاصیت درمانى: گویند خون معتدل بوجود مىآورد. دمل و جوش:
بنفشه و برگ بنفشه را با قاوت جو ضماد کنند ورم گرم را فرونشاند. زخم و قرحه: روغن بنفشه براى گرى )جرب(
داروى خوبى است. اندامان سر: بو کردن و بر سر مالیدن آن سردرد را تسکین دهد. اندامان چشم: مالیدن و
خوردن آن در مداواى رمد گرم مفید است. اندامان نفس و سینه: بنفشه و بویژه مرباى بنفشه با شکر درمان سرفه گرم
است و سینه را نرم مىنماید شربت بنفشه درمان ذات الجنب و شش است و در این زمینه از جلّاب بهر است. ۲۴
اندامان غذا:
التهاب معده را از بین مىبرد. اندامان راننده: شربت بنفشه علاج درد کلیه است و ملیّنى ملایم است و برآمدن پیزى
را فرونشاند تناول بنفشه خشک صفرا را بیرون راند.
بهمن:
قطعات چوبى است که عبارتند از ریشههاى خشک و ترنجیده و ناهموار و برخى سفید و برخى سرخرنگاند. مزاج: در
دوم گرم و خشک. آرایش: فربهکننده. اندامان سینه: براى قوت قلب بسیار خوب است و در علاج خفقان مفید
است. اندامان دفعى: در افزایش آب پشت بسیار مؤثر است.
جانشین: به اندازه آن تودرى و نیم وزنش زبان گنجشک.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۷
برنجاسف- بشنیز:
گیاهى است شبیه به خاراگوش، ولى این به رنگ سبز است و رطوبتى چسبنده دارد. نوعى دیگر از برنجاسف هست
که شاخههایش از این کوتاهر و برگش پهنتر است. برگ برنجاسف ریز و باریک و به رنگهاى سپید و زرد و در بهار
و تابستان پیدا مىشود. جالینوس گوید: این دو نو دو گیاه هستند و چون مزاجشان بهم نزدیک است هر دو را
برنجاسف نامیدهاند. مزاج: در ا ول سرد و تر. خاصیت: لطافتبخش، بسیار بازکننده، ضماد آن فضول را از ریزش به
سوى اندام بازمىدارد.
سر: ضمادش سردرد سرد را دواست. محلول و آبپزش سالمر است و از بند آمدن بینى جلوگیر است و علاج زکام
مىباشد. اندامان دفعى: سنگ کلیه را خرد مىکند، در آبپزش بنشینند حیض را روان سازد، و قرحههاى زهدان را
پاک کند، و بچهدان و بچه را بیرون آورد و تناول و ضماد آن زهدان بهم آمده را باز کند و سختى زهدان را از بین
ببرد. اندازه تناول تا پنج درهم است.
بلاذر )بلادر(:
۲۴ ۴(- جلّاب: شربتى که با گلاب و عسل یا شکر درست کنند. کلمه معرّب گلاب فارسى است. (
میوهاى است شبیه هسته خرما و مغزى دارد همچون مغز گردو، شیرینمزه است و بىگزند. پوسته آن متخلخل و
سوراخسوراخ است و در این سوراخها انگبینى لزج و بودار موجود است.
اگر آن را به دندان بشکنند زیانى نمىرساند. و بویژه اگر همراه مغز گردو باشد بهر است. مزاج: در آخر چهارم گرم و
خشک. خاصیت: انگبینش سبب قرحه و ورم مىشود و خون و خلطها را مىسوزاند. دمل و جوش: ورمهاى گرم
درونى را برانگیزاند. مفاصل: در مداواى سردى و سستى عصب و فالج و کجى دهن مفید است. سر: براى رفع
فراموشکارى خوب است و لیکن بیمارى وسوسه و مالیخولیا را تحریک مىکند. اندامان دفعى: دود آن بواسیر را
مىخشکاند. زه رها: از جمله سمها است، سوزنده اخلاط است و بدین سبب کشنده است. پادزهر بلادر دوغ است
و روغن گردو از قوتش مىکاهد. جانشین: پنج برابر بلادر فندق، یکچهارم وزنش روغن بلسان و یکسوم و زنش
نفت سفید را مىتوان در همه حالات به جاى بلادر بکار برد.
بورق )بورک(:
بورک در تأثیربخشى مانند نمک است و تفاوت این است که بورک قوىتر از نمک است و قابض نیست. گاهى آن را در
سفالینى بر آتش بریان کنند. گزینش: بورک ارمنى ورقى و سبک و کممایه و اسفنجمانند که به رنگ سفید یا به رنگ
صورتى یا ارغوانىرنگ باشد از سایر انواعش بهر است. هر حالتى که بورق نسبت به نمک دارد، بورق افریقایى نسبت
به سایر بورقها دارد. بورق را مگر سبب بسیار جدى باشد و از خوردن آن ناگزیر باشند وگرنه نباید خورد. کف بورق
که نیروى بورق است از بورق مؤثرتر است. و بویژه کف بورق شیشهاى که زودشکن است بهر ین است. مزاج: در
آخر د وم گرم و خشک و شاید سردىاش به درجه سوم برسد. خاصیت درمانى: بسیار زداینده، شوینده و قشرانداز
است و تنقیه مىنماید و خلطهاى غلیظ را مىبرد. و بویژه بورق افریقایى در این زمینه قوىتر است. در هر بورقى کمى
گیرندگى هست و نمکىها را بخوبى مىزداید. اما در بورق افریقایى این گیرندگى نیست و تنها زداینده خالص است.
اما در نمک قبضى موجود است و زدایندگى بسیار کم است. آرایش: بورق را اگر بر موى پاشند موى را نازک مىکند.
ضماد بورق خون را به سطح بدن مىکشاند و رنگ رخساره زیبا
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۱
مىشود. بورق لاغرى را علاج کند، لیکن اگر زیاد بخورند رنگ را سیاه گرداند. زخم و قرحه: هر بورقى و بویژه بورق
افریقایى در زدودن ریم و چرک مؤثر است و داروى خارش است. بورق و سرکه علاج جرب است. مفاصل: از بورق و
داروهاى دیگر مرهم مىسازند که بیمارى فالج را به تأخیر مىاندازد و بویژه فالج سبک را از بین مىب رد. و داروى
پیچش پىها است. سر: در علاج شوره سر نافع است. کف بورق را با عسل در گوش چکانند در پاک نمودن و باز
کردن گوش مؤثر و براى علاج کرى سودمند است. بورق مخلوط با شراب یا شربت زوفا صداهاى گوش را از بین
مىبرد. اندامان غذا: ب راى معده بد است و معده را تباه گرداند، بورق افریقایى قى را تحریک مىکند و اگر این تخلیه را
همراه نداشت از سایر بورقها در بریدن خلطها مؤثرتر بود. ضماد بورق با انجیر استسقا را فرونشاند. اندامان دفعى:
برداشتن )حقنه( بورق شکم را روان سازد. بورق را با شراب و زی ره یا پخته فیجن و شبت تناول نمایند درد و پیچش
روده )مغص( را از بین ببرد. در رفع درد شکم عموما از نمک مؤثرتر است. بورق را با برخى از داروهاى ضد کرم
مىنوشند، کرمها را بیرون آورد. همچنین شکم و ناف را بدان مسح کنند و نزدیک آتش بنشینند کرمها را مىکشد. و
در این زمینه نیز از نمک بهر است. زهرها: هر بورقى و بویژه بورق افریقایى سوخته و ناسوخته و کف بورق نیز بهر ین
پادزهر قارچ سمى است. در علاج گزیده سگ هار بورق را با پیه الاغ و خوک قاطى کنند و بر زخم گذارند. در دفع
سم آلاکلنگ )ذراریح( بورق جزیره کریت را با آب تناول نمایند و اگر با انگدان باشد گزند خون گاو نر را از بین
مىبرد.
بصل )پیاز(:
پیاز نیاز به معرفى ندارد. همزمان با تندى و برندگى تلخى و خاصیت قبض هم دارد. پیاز عادى که خوراک مردم است
هرچه درازتر تندمزهتر و هرچه سرخرنگتر است از سفید تندمزهتر است.
پیاز خشک از پیاز تر تیزتر است. و مزه پیاز خام از پیاز برشته تندتر است. مزاج پیاز: در سوم گرم و داراى رطوبت
فضلیه )بیش از حد( است. خاصیت: لطافتبخش، قطعکننده، و مخصوصا پیاز معمولى لطیف مىکند و برنده
است. قابضیت آن زداینده و بسیار بازکننده و نفاخ است. خون را به سوى خارج مىکشاند و پوست را سرخرنگ
مىگرداند. پیاز ناپخته چندان ارزش غذایى ندارد، زیره باى با پیاز از زیره باى بىپیاز کمر نفح مىآورد. غذایى که در
پیاز پخته هست غلیظ است. خوردن پیاز گزند آبهاى بد را از بین مىبرد. و اگر دردى آن را دور بریزند بویش از بین
مى رود. آرایش: رنگ و رو را سرخ گرداند، تخمش علاج بهک است. پیرامون جاى داء الثعلب را با پیاز ماساژ دهند
بسیار سودمند است. پیاز با نمک زگیل را برمىکند. زخم و قرحه: آب پیاز داروى قرحه پلید است، و اگر با پیه مرغ
باشد پوست انداختن کف پا را علاج کند. سر: آب پیاز را در بینى کشند سر تنقیه مىشود. در گوش چکانند
سرگرانى و وزوز و چرک گوش و آب داخل گوش را از بین مىبرد. پیاز سردرد مىآورد. زیاد خوردنش خوابآور است،
براى عقل خوب نیست زیرا خلط بد را پدید آورد، لعاب دهن را افزایش مىدهد. چشم: افشره پیاز در علاج آب
چشم، نافع است و دیده را جلا دهد و در مداواى سفیدى چشم افشره پیاز را با عسل در چشم مىکشند.
اندامهاى تنفسى: آب پیاز با عسل ضد خناق است. اندامان غذا: پیاز بیابانى دیرهضم و تحریک کننده استفراغ
است. اما پیاز معمولى به وسیله تلخى که در آن است. معده ناتوان را توانا کند. و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۱۹
اشتها آورد. پیاز دوبار پخته پرغذا و تشنگىآور است. و در یرقان سودمند است. اندامان دفعى: دهانه بواسیر را باز
مىکند. هر نو پیازى شهوتانگیز است. آب پیاز ملین است و حیض را براه اندازد.
زهرها: آب پیاز را با نمک و فیجن برگزیده سگ هار مالند نافع است. پیاز معمولى گزند بادسام را دفع مىکند-
گویند پیاز در معده خلط بسیار تر پدید آورد و این رطوبت اثر بادسام را از بین مىبرد و در این زمینه بسیار نافع
است.
بقله یمانیه )سفیدمرز(:
دیسقوریدوس گوید: در سفیدمرز ابدا خاصیت درمانى نیست، آبکى است. و همچون )قطف( ۲۵ :- سلمه- مزهاى
ندارد و در بىمزگى سرامد همه گیاهان است و از کاهو و کدو رطوبىتر است تغذیهاش کم است و دیر نفوذ مىکند
زیرا هیچ اثرى از بوره در آن نیست. مزاج:
جالینوس گوید: در دوم سرد و تر است. دمل: بر ورمهاى گرم ضماد شود. زخم و قرحه: ریشه آن بر قرحه عسلى
ضماد نهند. سر: افشره آن را با روغن گل مخلوط کنند؟ سردردى که از آفتاب عارض شود از بین مىرود. اندامان
دفعى: سفیدمرز و بویژه اگر با روغن بادام و آب انار شیرین پخته شود در علاج سرفه مفید است و تشنگى گرم را
فرونشاند.
بلبوس: )موسیر(:
موسیر پیازى است کوچک و خوردنى که به پیاز نرگس مىماند و برگش شبیه برگ تره است و گلش به بنفشه مىماند.
است. گروهى گویند بلکه از تیره تلخ پیاز است. گمان مىرود که بلبوس همان » زیز « برخى گفتهاند بلبوس همان
اناعیس باشد. بگذار به شرح آن بپردازیم. مزاج: تقریبا هممزاج پیاز است و شاید در اول خشک و داراى رطوبتى زائد
باشد. خاصیت: بادآور است پراکنده کند، زبان را زبرى بخشد. آرایش: بر لکههاى سیاه چهره مالند و در آفتاب
نشینند مفید است، اثر قرحه را از بین مىبرد. کام و زبان را زبر گرداند. با زرده تخممرغ بر زگیل مالند و با سکنجبین
براى علاج قرحههاى شیرى نافع است. زخم و قرحه: ضماد موسیر که با سرکه باشد براى چربى وسط ماهیچهها
سازگار است. و همین ضماد را در نقرس و درد مفاصل بکار مىبرند. اگر تنها بلبوس را ضماد کنند در پیچش
عصب، ترکهاى ناخن و گوش خوب است و گاهى بدین منظور موسیر را با قاوت ضماد مىنمایند. سر: علاج شوره
و سبوسه چرکیهاى سر است و بر شکستگى که از هم نپاشیده است مىگذارند و با زرده تخممرغ مخلوط مىکنند و
بر سر مىمالند. چشم: موسیر خودبهخود و با زرده تخممرغ معالج )طرفه( است و اگر سرکه را به آن اضافه کنند
)غرب( را از بین مىبرد و براى مداواى هر ورمى در گوشههاى چشم خوب است. اندامان غذا: موسیر سرخ و شیرین
با معده سازگار است و ضماد آن که با عسل باشد درد معده را تسکین دهد. و در مداواى درد معده موسیر تلخ بهر
است. غذا را هضم مىنماید. و با موسیر قوه غذایى طعام بیشر شود. حتى اگر طعامى کیموس خوب نداشته باشد
۲۵ ۴(- گیاهى است ترد و برگ پهن آن را مىپزند و به فارسى آن را) سرنک( گویند) لسان العرب- ق ط(. قطف: اسفناج رومى که آن را سرمق فارسى) سلمه( نیز نامند) (
تحفه(.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۱
موسیر آن را خوب گرداند و بویژه موسیر خام و اگر موسیر خام هضم نشود درد و پیچ شکم )مغص( آورد و سبب
نفخ گردد. اندامان دفعى: شهوتانگیز است.
بزرقطونا )اسفرزه(:
اسفرزه دو نو است: زمستانى و تابستانى. و اندازه درمانى آن چه زمستانى، چه تابستانى به وزن دو درهم است.
گزینش: بهر ینش پرمایه و چاق که در آب تهنشین مىشود. مزاج: در دوم سرد و تر. خاصیت: خرد شده آن را در
روغن گل بجوشانند قابض است. با سرکه ضماد کنند سردرد را بکلى از بین مىبرد. دمل و جوش: با سرکه بهم زنند
در مداواى ورمهاى گرم، مورچه، جمره، باد سرخ، و بویژه دملهاى بناگوش و دملهاى بلغمى بسیار مؤثر است.
مفاصل: ضمادش با سرکه و روغن گل پیچش عصب و ترنجیدگى عصب و نقرس و درد گرم مفاصل را درمان
مىکند. سر: ضمادش را بر سر گذارند سردرد گرم علاج شود. سینه: سینه را مااما نرم مىکند. اندامان غذا: لعاب
اسفرزه با روغن گل، یا با روغن بادام تشنگى صفرایى شدید را تسکین دهد. اندامان دفعى: وزن دو درهم اسفرزه را
در روغن گل مخلوط کنند. اسهال را بند آورد و از خراش جلوگیرى کند. و بویژه براى کودکان بسیار مفید است. آبى
که از آن گرفته مىشود یا هرآنچه از آن آب گرفته مىشود اگر با روغن بنفشه باشد شکم را روان کند. تبها: تناول
آن شدت تبهاى گرم را تسکین دهد.
بویانس:
اکثرا بیخ آن را بکار مىبرند. انگم و شیرهاى هم دارد که انگم از شیره قوىتر است. بویانس را با روغن زیتون،
آبکامه، کمى شراب مخلوط مىکنند و بهم مىزنند تا غلیظ شود و هرچه پرمایهتر شود مفیدتر است. مزاج: در س وم
گرم و خشک است. خاصیت: تحلیلبرنده است. زخم و قرحه: از شدت خشککنندگى که در آن است پوسته
استخوان فاسد شده را جدا مىکند و چرک زخم را از بین مىبرد.
مفاصل: با اعصاب بسیار سازگار است. اندامهاى تنفسى: زائدههاى غلیظ را که در سینه باشند بیرون آورد. براى
شش خوب است. تناول آن و ضماد آن داروى ریه و قرحههاى ریه است. اندامان غذا: اگر بویانس را بر طحال
مالند یا بویانس را در آب گرم حل کنند و بر طحال مالند سختى طحال را از بین مىبرد.
بسروبلح )خرماى کال و نیمهرسیده(:
۲۶ هر دو نو مشهورند و میوه گرمسیرى هستند. مزاج: در دوم سرد و خشکند. کال از خرماى زرد )قسب( قابضتر
است. خاصیت: خرما نفاخ است و بویژه اگر بعد از آن آب بخورند. سرکه خرما در آغاز شیرین شدنش قرقر براه
مىاندازد و راهبندانهایى در درون ایجاد مىکند. پخته غوره خرما- خرماى کال- التهابات را تسکین دهد و حرارت
غریزى را بحال خود مىگذارد. خوردن کال و کمرسیده خرما چون زیاد باشد خلطهاى غلیظ پدید آیند. سر: خرماى
کال سردرد آورد و اگر بیش از حد بخورند شاید سکته به بار آورد. خ رماى کال و کمرسیده هر دو براى لثه و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۴
گوشت میان دندانها مفیدند. سینه: با سینه و شش ناسازگارند. اندامان غذا: معده را دباغى کند در کبد بستگى
ایجاد کنند. دیرهضماند، و تردش دیرهضمتر است، ارزش غذایى آنها کم است و شیرین به هضم نزدیکر است.
اندامان دفعى: هریک از آن دو قبوضیت دارند و بویژه اگر با سرکه یا شراب گس مزه آمیخته شوند. خرماى کمرسیده
بول را زیاد کند. و اگر با سرکه گس خورده شود سیلان زهدان و نزیف بواسیر را قطع کند. تبها: زیاد خوردن آنها تب
و لرزه آورد.
بنک:
بنک چیزى است که از هند و یمن آورند. گویند تراشه خار مغیلان است. گزینش: زرد و سبک و خوشبویش خوب
است و سفید و سنگین آن بد است. مزاج: در اول گرم و خشک و بعضى گویند در اول سرد است. خاصیت:
تقویت اندامان کند. آرایش: پوست را پاک مىکند. رطوبات زیر پوست را مىمکد. بدن را خوشبو مىکند. بوى
واجبى را بزداید. اندامان غذا: براى معده خوب است. سر: با عقل و هوش ناسازگار است.
بطیخ )خربزه(:
معرفى نمىخواهد. مزاج: در اول دوم سرد و در آخر دوم تر است. بزر خشک کردهاش رطوبتبخش نیست و در اول
خشککنندگى است. ریشهاش خشکىآور است. خاصیت: رسیدهاش لطیف و کالش مر اکم است. مزاج خربزه
نارسیده مزاج خیار است. و بههرحال بازکننده است. گرمک از حیث خلط از سایر انوا خربزه بهر است و گوشت
آن زداینده است و بویژه تخمش بسیار جلادهنده است. خربزه رسیده و نارسیده هر دو زداینده و تخم آن بیشر
زداینده است. خربزه با هر خلطى که در معده باشد مىسازد و تبدیل به آن خلط مىشود. خربزه بیشر میل به بلغم
شدن مىکند تا صفرا و سودا شدن. گرمک زود تغییر نمىکند. آرایش: خربزه و بویژه پوست و مغز آن پوست را پاک
کند. در برداشتن لکههاى سیاه و لکههاى سفید پوست و التهاب پوست نافع است و اگر مغز آن را چنانکه هست
با آرد گندم خمیر کنند و در آفتاب خشک کنند نافعتر است. چشم: پوستش را بر پیشانى چسبانند نزلههاى چشم را
۲۶ ۴(- بسر: غوره خرما- بلح: خرمایى که تازه دارد مىرسد و نرم نشده. (
منع مىکند و بسیار داروى خوبى است. اندامان غذا: خربزه عموما و بویژه ریشهاش قىآور است. دو درهم یا یک
بولوس شربت آن به آسانى قى را تحریک مىکند. خربزه اگر خوب هضم نشود قىآور و مسهل گردد. گرمک دی رهضم
است مگر اینکه با همه محتویاتش تناول شود. گرمک از خربزه مغذىتر و خلطش بهر است. خربزه را باید بعد از
خوردن طعام خورد که در غیر این صورت دل را بهم زند و قى آرد. بهر آن است که بعد از خربزه کسى که گرمى دارد
سکنجبین خورد و کسى که رطوبتش زیاد است کندر یا زنجفیل پرورده یا شراب کهنه ریحانى. اندامان دفعى: کال و
رسیدهاش مدرّ بول است و علاج براى سنگ مثانه و کلیه ولى به شرطى که سنگ ریز باشد، و در خرد کردن سنگ
کلیه ویژگى دارد. گرمک کمر ادرارآور است و شیرینتر است و از خربزه زودتر به معده مىرسد و بویژه اگر گرمک نرم
باشد. زهرها: اگر خربزه در معده فاسد شود، سم گردد. و هرگاه گرانى معده حس شود باید به سرعت معده را خالى
کنند و به هر وسیلهاى باشد استفراغ نمایند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۲
بیض )تخم پرندگان(:
گزینش: بهر ین تخم از آن مرغ خانگى است و زردهاش از همه بهر است. و بهر آن است که با برشتن آن را منعقد
نسازند. بعد از مرغ خانگى تخم پرندگانى مرغوبر ند که از تخممرغ نزدیکر است مانند: تذرو، ژرژ، کبک، تیهو. اما
تخم اردک و سایر پرندگان شناور خوب نیست و خلط بد دارند. مزاج: مزاج تخم معتدل است سفیده سرد و زرده گرم
و سرد و گرمى متعادل است. زرده و سفیده هر دو ترند و سفیده رطوبتىتر است. خشک مزاجترین تخمها تخم غاز و
شر مرغ است.
خاصیت: قابض است و بویژه زرده برشته، سفیده براى تسکین دردهاى سوزناک بسیار مفید است. زیرا چسبنده است
چنگ اندر پوست زند و مانند شیر نیست که زود بخزد. تخم هرچه سفتتر باشد دیرهضمتر و مغذىتر است و
بهر ش نیمبند است که زودتر نفوذ مىکند. آرایش: لکههاى سیاه آفتابزدگى را مىتوان با مالیدن سپیده تخممرغ از
بین برد. زرده برشته را با عسل عجین کنند براى ککومک و سایر لکهها مفید است. گویند تخم هوبره و تخم لکلک
رنگ موى خوبى هستند. و در اینباره آزمایشهایى کردهاند. رشته پشمى را به داخل تخم مىرسانند و منتظر مىمانند تا
سیاه مىشود، آنگاه موى را بدان رنگ کنند. دمل و جوش: یکى از بازدارندههاى ورم است و قرحهها را پاک کند و
با روغن زیتون بر جوش جمره- اخگر- مىمالند. زخم و قرحه: در معالجه زخم پیزى، زخم زهار، و آتش سوختگى
سپیده تخم را بوسیله پارچه پشمى بر زخم مىمالند نمىگذارد چرک کند و در سوختگى با آب هم همینطور.
مفاصل: زرده و سفیده ب راى علاج دردهاى عصب مفید است و عصب را نرم مىکنند. سر: از داروهاى بازدارنده
نزیف پرده دماغ تخممرغ نیز هست. و براى رفع زکام نافع است. زرده تخممرغ خانگى در علاج ورمهاى گرم گوش
مؤثر است. گویند: تخم لاکپشت بیابانى داروى صر است. چشم: سفیده تخم داروى چشمدرد است. زردهاش با
زعفران و روغن گل اختلاج چشم را شفا دهد. ضماد زرده و آرد جو نزلهها را از چشم بازدارد. و هم بدین منظور
سفیده را با کندر بر پیشانى مالند که نزله چشم قطع شود.
اندامهاى تنفسى: تخم نیمبرشت و بویژه زرده ولرم- نیمهگرم- در مداواى: سرفه، زبرى گلو، ورم داخلى در حجاب،
سل، صداگرفتگى از اثر گرمى، تنگنفسى، خون برآوردن بسیار نافع است. تخم لاکپشت بیابانى در برطرف نمودن
سرفه کودکان جلرّب است. اندامان غذا: تخم را درسته در سرکه بپزند ریزش مواد را به سوى معده و روده بازدارد و
زبرى مرى و معده را برطرف سازد. تخم برشته به سوى دودى بودن مىگراید. اندامان دفعى: تخم را درسته در سرکه
بپزند مانع اسهال و خراش درونى مىشود. زردهاش داروى قرحههاى کلیه و مثانه است. و بویژه اگر خام آن را
سرکشند. اگر تخم در خاکسر بدون دود برشته گردد. و همراه خوراکهاى قابض و آبغوره بخو رند اسهال را بازدارد. و
علاج زبرى روده و مثانه است سفیده تخم با اکلیل الملک قرحه روده و عفونت را از بین مىبرد و علاج زخم پیزى و
زهار است. فتیله را با سفیده تخم و روغن گل بیالایند و حقنه کنند. ورم پیزى و ضربان آن را شفا دهد. اگر زن فتیله
آلوده با سفیده تخم و روغن حنا را بردارد، قرحه زهدان از بین مىرود و زهدان نرم مىشود. آشامیدن تخممرغ خام از
نزیف خون و از بول خون جلوگیر است. هر تخمى از تخمها و بویژه تخم گنجشک شهوتانگیز است. گویند تخم غاز
را با روغن زیت مخلوط کنند و نیمهگرم در رحم چکانند بعد از چهار روز حیض را براه اندازد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۵
بل: هندى گوید خیار هندى است و به خیار کبر مىماند. مزهاش تلخ و مانند مزه زنجفیل است. مزاج:
در دوم گرم و خشک و به عقیده بعضى در سوم گرم و خشک است. خاصیت: قبض است و درون را توان بخشد.
اندامان غذا: آتش معده را دامن زند، در علاج قى سودمند است و یکى از داروهاى گوارشى است. اندامان دفعى:
شکم را بند آورد و باد را پراکنده کند.
بلیلج )بلیله(:
تقریبا هممزاج آمله و مغزش شیرین و تقریبا چون فندق است. مزاج: در اول سرد و در دوم خشک است. خاصیت:
هم زداینده و نرمکننده است و هم قابض. اندامان غذا: معده را دباغى و جمع کند و سستى و رطوبت معده را از بین
مىبرد و هیچ دارویى در دباغى معده به بلیله نمىرسد و فواید بسیار دارد. اندامان دفعى: شاید شکم را بند آورد،
بعضى گویند تنها ملین است و بس، که من این رأى را مىپسندم. بلیله ب راى روده مستقیم و پیزى بسیار سودمند
است.
بادرنجبویه )بادرنگبویه(:
مزاج: در دوم گرم و خشک است. خاصیت: در علاج همه بیماریهاى بلغمى و سودایى مفید است. آرایش: در
خوشبوى نمودن دهان بسیار مؤثر است. زخم و قرحه: داروى گرى سودایى است. سر: بندآمدههاى راه به دماغ را باز
کند و بوى گند دهان را بزداید. سینه: شادىآور، توانبخش قلب، علاج خفقان است. اندامان غذا: کمک هضم
است و داروى سکسکه مىباشد.
جانشین: در مداواى قرحه به جاى بادرنجبویه مىتوان یک برابر آن ابریشم و دوسوم وزن آن پوست بالنگ به کار برد.
باذنجان )بادنجان(:
نیاز به معرفى ندارد. گزینش: تازهترش سالمتر است و کهنهاش بد است و مزه و مزاج قلیا را دارد. مزاج: به عقیده ابن
ماسرجویه سرد مزاج است. لیکن در حقیقت چون تلخى و تندى دارد گرمى و خشکى در درجه دوم غالب آمده
است. خاصیت: سبب سودا و انسداد مىشود. آرایش:
پوست را بد رنگ و سیاه کند، رنگ را زرد مىگرداند. بادنجان کوچک همه پوست است و لکههاى سیاه صورت را
سبب شود. دمل و جوش: پدیدآورنده ورمهاى سرطانى و سخت و جذام است. اندامان سر:
انسدادها، سردرد، جوشهاى دهان را بوجود آورد. اندامان غذا: گرفتگیهایى براى کبد و طحال در بر دارد. اما اگر آن
را با سرکه بپزند گرفتگى کبد را بگشاید. اندامان دفعى: باعث بواسیر است، و لیکن اگر دنبالههاى بادنجان را در
سایه خشک کنند براى دفع بواسیر خوب است. بادنجان به روانى و قبضى شکم کارى ندارد. اما اگر در روغن بپزند
روانکننده و اگر با سرکه بپزند قابض مىباشد.
بهرامج )بیدمشک(:
از نباتات خوشبو است. خاصیت: مالیدن آب و افشرهاش ورمها را فرونشاند.
سر: شکوفه بیدمشک و بو کردن برگ آن بادهاى مر اکم سر را علاجند. اندامان دفعى: شکم را روان کند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۱
بوزیدان: چوبى است رهآورد هندوستان و تأثیرش به تأثیر بهمن؟ نزدیک است. گزینش: بهر ینش سفید و ستبر و راهراه و
زبر است، باریک و هموارش که سفیدى آن کم باشد خوب نیست. و گاهى آن را بوسیله )لعبه بربرى(؟ غش
مىنمایند. مزاج: در دوم گرم و در اول خشک است. خاصیت: نرمکننده است. لطافتبخش. مفاصل: در مداواى
درد مفاصل و نقرس مفید است. اندامان دفعى: شهوتانگیز است. زهرها: پادزهر است.
برنگ کابلى:
گیاه برنگ کابلى که عبارت از دانهاى هندى است دو نو است: کوچک و کمشاخه و بزرگ و پرشاخه و کوچک
بهر از بزرگ است. دانه برنگ کابلى را از هندوستان یا سند مىآورند. مفاصل: در برکندن بلغم میان مفاصل بسیار
خوب است. اندامان دفعى: براى راندن بلغم روده، کرم کدو و سایر کرمها بسیار مؤثر است.
بوقیصا )دردار، درخت پشه(:
مزاج: سرد است. خاصیت: مىزداید و قبض است و در غلاف میوهاش رطوبت هست. آرایش: صورت را زیبا کند و
جلا دهد. زخم و قرحه: ازاینرو که قبض و زداینده است دردار و بویژه پوست درخت آن را اگر بسایند و گرد آن را
بر گرى چرکین پاشند، یا بر زخمها نهند مفید است و زخمها را بهم آورد. ریشه و برگ آن را بپزند و بر استخوان
شکسته مالند سودمند آید. اندامان دفعى: پوست ستبر آن را یک مثقال با آب سرد یا شراب ریحانى بخورند بلغم را
خارج کند.
بهار )گاوچشم(:
بهار گلى دارد که میانه سرخ و برگ زرد است و از برگ بابونه چاقر است. مزاج: در دوم گرم و در اول خشک
است. سر: بو کردنش بادهاى مر اکم سر را پراکنده کند.
بوصیر )قلومس، گوش خرس(:
بوصیر تحلیلبرنده است و بویژه آنچه گل طلایىرنگ دارد. و به اعتدال زداینده است. آرایش: گل طلایى آن موى را
سرخ گرداند. دمل و جوش: برگش را بپزند داروى ورمها است. زخم و قرحه: ضمادش که با عسل باشد قرحه و زخم
را دواست. مفاصل: در علاج سستى ماهیچهها سودمند است. سر: اگر آبپز آن را در دهان گردانند درد دندان از
بین مىرود. چشم:
دواى رمد گرم است. اندامهاى تنفسى: در معالجه سرفه خشک نافع است. اندامان راننده: بوصیر برگ سفید و برگ
سیاه داروى اسهال مزمن است.
بنج )بنگ، حشیش(:
بنگ چندین نو است: سیاه، سرخ، سفید. بنگ سیاه گلش ارغوانىرنگ، بنگ سرخ داراى گل زرد و بنگ سفید
گلش سفید یا کمى به زردى مایل است. بنگ سفید از بنگ سیاه و سرخ سالمتر و بنگ سرخ از سیاه بهر و بنگ
سیاه از همه بدتر و پلیدتر است. بنگ سرخ و سیاه به عنوان دارو استعمال نمىشود و تنها بنگ سفید به کار مىبرند.
و داراى رطوبتى چرب است. گزینش:
بهر ینش بنگ سفید است و اگر یافت نشود بنگ سرخ به کار مىرود و هرگز بنگ سیاه استعمال
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۵
نمىشود. لیکن گاهى افشره شاخهاش را به جاى افیون به کار مىبرند. مزاج: بنگ سفید در اول سرد و خشک است
و بنگ سیاه در آخر سوم سرد و خشک است. خاصیت: مخدر است و بوسیله تخدیرش درد ضرباتى را آرام بخشد و
خونریزى را بازمىدارد. آرایش: از آنجا که بندآورنده است در داروهاى فربهکننده داخل مىشود. دمل و جوش: سختى
بیضتین را نرم کند و درد را فرونشاند و براى باد سرخ نیز مفید است. مفاصل: اگر سه قیراط از بنگ را با عسل آب
مخلوط تناول کنند یا از آن بر جاى نقرس مالند درد نقرس را تسکین دهد. گویند: سه تا چهار برگ بنگ را تناول
نمایند و با آب آن مالشى دهند از خوره استخوان شفا دهد. اندامان سر: افشره هر بنگى و تخم هر نوعى از بنگ
مسکن درد گوش است.
و با سرکه و روغن گل درد دندان را آرام کند. ریشه بنگ که در سرکه پزند و روغن بنگ در همه دردها مفید است.
بنگ خوابآور است. خوردن برگ بنگ اگر به مقدار معینى برسد یا کسى که آبپز برگ بنگ را حقنه کند تشویش
در عقل حاصل آید. اگر روغن بنگ را در گوش چکانند درد گوش را از بین مىبرد. چشم: افشره برگ بنگ یا تخم
بنگ را بر چشم مالند درد چشم بسیار آزاردهنده را هم تسکین مىدهد. گل یا برگ یا تخم بنگ را بر پیشانى گذارند
نزلهها را قطع کند. اندامهاى تنفسى: تناول دو )اونولوس( از تخم بنگ خون برآوردن زیاد از اندازه را چاره کند. ضماد
برگ بنگ را بر آماسهاى پستان مىگذارند. گاهى بنگ را با داروهاى ضد سرفه قاطى مىکنند. بر ورم پستان زن
باردار مىمالند ورم را از بین مىبرد. اندامان دفعى: افشره بنگ درمان درد زهدان است و نزیف زهدان را قطع کند.
ضماد برگ بنگ آماس بیضتین را فرونشاند. زهرها: بنگ سمى است که عقل را مشوش مىکند. فراموشى آورد.
خناق و دیوانگى در پى دارد.
بنقسه )مشو(:
در دارویى بودن به عدس شبیه است و از عدس دیرهضمتر است. مزاج: معتدل و مایل به خشکى است. خاصیت:
همچون عدس قبض است و سودا را سبب شود. مفاصل: براى مفاصل خوب است و ضماد آن فتق و آب در بیضه
آمدن کودک را شفا دهد. اندامان دفعى: قبوضیت آورد.
بط )اردک(:
مرغى است. مزاج: اردک از همه ماکیانها گرم مزاجتر است. گویند سرمازده را گرم مىکند و گرماخورده را به تب گرفتار
مىنماید. خاصیت: پیه اردک از پیه سایر پرندگان بهر است و براى تسکین درد و احساس س وزش در ژرفاهاى بدن
مفید است. گوشت اردک بادزا و چینهدانش بسیار مغذّى است. آرایش: گوشتش فربهى آرد و پیهش رنگ و روى را
صفا دهد. اندامهاى تنفسى: صدا را خوب مىکند. اندامان غذا: گوشت اردک در معده زیاد مىماند و سبب گران
شدن معده شود. و گوشت غاز از آن سنگینتر است. بهر ین و سبکترین گوشت اردک بر معده بال اردک است.
گوشت مرغان شناور اگر هضم شود از گوشت سایر پرندگان مغذىتر است. اندامان دفعى: شهوتانگیز است و
آب پشت را فزونى دهد.
برشیاوشان )پرسیاوشان(:
گیاهى است نازک در نزدیکى آبدانها و جویبار و رودخانه و کاریزها
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۶
مىروید. به گشنیز سبز شبیه است، لیکن شاخههایش سرخ و مایل به سیاهى است، نه ساقه دارد و نه گل و نه
شکوفه. نیروى درمانىاش را بهزودى از دست مىدهد. مزاج: جالینوس گوید: مزاج معتدل دارد. اما من مىگویم شاید
مایل به گرمى و کمى خشکى باشد. خاصیت: گدازنده، لطیفکننده، بازکننده، قابض و بازدارنده سیلان است. اگر
پرسیاوشان را با علف الدیوک )علف خروس( و علف السمانى )علف بلدرچین( قاطى کنند نیروى از هم پاشیدن
)هرش( در آن زیاد گردد. آرایش:
خاکسر پرسیاوشان که با سرکه و روغن زیت مخلوط گردد در علاج داء الثعلب و داء الحیه مفید است. و اگر با
روغن آس و شراب باشد موى را بلند کند و از افتادن موى جلوگیرى کند. دمل و جوش: علاج قرحههاى درونى و
خنازیر است. زخم و قرحه: ناصور و زخمهاى پلید و مرطوب را مداوا مىنماید. سر:
خاکسر آن مخلوط با آب شوره سر را از بین مىبرد. چشم: در مداواى التهاب و جوشهاى گوشه چشم )غرب(
مفید است. زهرها: شربتش نیش مار و سموم سگ هار و حشرات موذى را علاج است.
اندامهاى تنفسى: در تنقیه شش و تسکین سرفه بسیار نافع است. اندامان غذا: اگر با شراب باشد مانع روان شدن
مواد ناسازگار به سوى شکم و معده شود. درد طحال را تسکین دهد و براى یرقان سودمند است. اندامان دفعى:
مدر بول است، سنگ را خرد و حیض را جارى کند، بچهدان را بیرون آورد. زائو را تنقیه کند. نزیف را قطع کند و در
اکثر حالات شکم را بند آورد. و به عقیده ابن ماسویه مسهل است.
جانشین: در مدا واى ربو )برنشیت( و هموزنش بنفشه و نیم وزنش ربّ مهک را مىتوان به جاى پرسیاوشان به کار
برد.
باذروج )ریحان کوهى(:
باذروج همان حوک مشهور است. روغن باذروج و روغن مرزنگوش داراى نیروى مشابه هستند. لیکن باذروج از
مرزنگوش ضعیفتر است و در آن نیروهاى مخالف هست. مزاج:
در اول گرم است تا به دوم مىرسد. در ابتداى اول خشک است و رطوبتى زیاد از لازم در آن هست که بیگانه است
و از گوهر نیست و این رطوبت تقریبا به دوم مىرسد. خاصیت: هم قابض است و هم مسهل. زیرا خودبهخود قابض
است. لیکن گاهى با خلطى برمىخورد که براى بیرون آمدن آمادگى دارد.
خلط را بیرون مىراند که در این صورت باید مسهل باشد. گدازنده، رساننده، بادزا است. زود مىگندد و خلط بد و
سودایى بوجود مىآورد. تخم بادروج داروى سوداست. دمل و جوش: اگر همراه سرکه و روغن گل بر ورمهاى گرم مالند
مفید است. سر: چکانیدن افشرهاش در بینى خوندماغ را متوقف کند، و بویژه اگر از افشره آن و سرکه شراب و
کافور فتیله سازند علاوه بر اینکه در علاج خوندماغ نافع است براى سنگینى گوش هم مفید است. باذروج در
بعضى از مزاجها عطسهآور و در برخى مسکن عطسه است. چشم: ضماد آن پریدن پلک چشم را از بین مىبرد.
خ وردن آن تم چشم آورد، زیرا مرطوب است تبخیر و در چشم کشیدن افشرهاش تقویت دید کند. اندامهاى تنفسى:
توانبخش قلب است. شش و سینه را مىخشکاند. پیمانه یک اسکرجه از آب آن از تباهى نفس جلوگیر است و در
حالت خون برآوردن دارویى خوب است و شیر را به راه اندازد. اندامان غذا: دیرهضم است، زود مىگندد، براى
معده بد است، و بویژه آب برگش با معده ناسازگار است. اندامان راننده: قابض است و اگر با خلطى برخورد که
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۷
آمادگى بیرون آمدن داشته باشد مسهل خلط است. مدر بول است، مضرّ معده است، تخمش داروى عسر بول
است. زهرها: بر جاى نیش زنبور و کژدم و اژدهاى دریایى گذارند پادزهر است.
برطانیقى:
برخى گویند بستانافروز است و قسمى گویند غیر آن است و برگش به برگ ترشک کوهى مىماند ولى این از ترشک
بهر است و تقریبا سیهفام است. خاصیت: برگ آن بسیار قابض است. زخم و قرحه: زخم و قرحهها را بهم آورد.
سر: داروى جوشهاى درونى و قرحههاى کهن دهان است و باید در مداواى جوشهاى دهان رب آن استعمال شود
که بسیار سودمند است.
بیلون )بکمون(:
بیلون همان عرفج بیابانى و از رده شیرداران و تخم آن چون سایر شیرداران آتشین است و اسهالآور است.
بقله الحمقاء )خرفه(:
گیاهى است شناخته شده. گزینش: افشرهاش در تأثیر درمانى بهر از هر جزء آن است. خاصیت: قابض است نزیف
و سیلانهاى مزمن را قطع مىنماید. ارزش غذایى آن کم است. ولى در برکندن صفرا بسیار مؤثر است. آرایش: بر زگیل
سایند زگیل را برمىکند. دمل و ج وش: ضمادش در ورمهاى گرم که بیم گندیدن مىرود نافع و در باد سرخ مفید
است. سر: به صورت محلول اگر سر را با آن بشویند جوشهاى سر را از بین مىبرد. کندى دندان را که از خوردن
ترش روى مىآرد از بین مىبرد.
زیرا زبرى دندان را برطرف مىکند. سردرد ضربانى را تسکین بخشد. چشم: براى چشمدرد نافع است که در چشم
کشند و زیادش تیرگى آورد. اندامهاى تنفسى: افشره آن با گسى که دارد براى خون برآوردن مفید است. اندامان
غذا: خوردن و ضمادش در معالجه التهاب معده، التهاب کبد، استفراغ تلخ )مرارى( سودمند است. لیکن اشتها را
ضعیف مىکند. اندامان دفعى: حقنه خرفه خراش روده را برطرف سازد. در اسهال مرارى نافع است. قرحه و درد
کلیه و مثانه را از بین مىبرد. و در اکثر حالات اشتهاى خوراک و اشتهاى جما را از بین مىبرد. اما به عقیده
ماسرجویه شهوتانگیز است. شاید آنچه او فرماید راجع به مزاجهاى گرم و خشک باشد. خرفه در بازداشتن نزیف
حیض، در معالجه سوزش زهدان سودمند است. آب خرفه داروى بواسیر خونى است. افشرهاش کرم کدو را بیرون آو رد.
اگر خرفه را بریان کنند و بخورند اسهال قطع مىشود. تبها: در علاج تبهاى گرم مفید است.
بندق )فندق(:
مشهور است. مزاج خاکى فندق از مزاج خاکى گردو بیشر و از گردو مغذىتر است. زیرا از گردو پرمایهتر و
کمچربىتر و دیرهضمتر است. مزاج: هوایى است و بیشر به گرمى و خشکى مىگراید. خاصیت: سبب پیدایش
مراره مىشود. از گردو قابضتر است. بادآور است و در قسمت پایینى شکم باد ایجاد مىکند. آرایش: سوخته آن
موى را سیاه کند. سر: سردرد آورد. اگر در روغن سرخ کنند و با اندکى فلفل بخورند زکام را پخته گرداند. بقراط
فرماید: فندق مغز را افزایش دهد. چشم:
گروهى پنداشتهاند که اگر بندق را بر جاندانه )یافوخ( کودک چشم کبود بمالند کبودى چشم از بین
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۱
مىرود. اندامهاى تنفسى: با عسل آب تناول شود داروى سرفه مزمن است و خون برآوردن را بازدارد.
اندامان غذا: دیرهضم و تحریک کننده استفراغ است و از گردو دیرهضمتر است. اندامان دفعى: پوست فندق قابض
است و شکم را بند آورد. زهرها: پادزهر گزیدگىها است و بویژه اگر با انجیر و سداب باشد پادزهر نیش کژدم است.
بنجنکشت )پنج انگشت(:
گیاهى است پایا و تقریبا به درختچه مىماند و در کنار آبها مىروید.
شاخههاى سخت دارد. برگش چون برگ زیتون و از برگ زیتون نرمر است. چوب به منظور دارویى مورد استفاده
نیست و از گل و برگ و میوهاش باید استفاده کرد. لطافت و تندمزگى و گسى دارد ولى از سداب خشک کمتأثیرتر
است. مزاج: در اول گرم و در دوم خشک است. خاصیت: لطیفکننده.
گدازنده، بادشکن است، ابدا باد ندارد. بازکننده است، با کمى قابضیت. آرایش: رنگ و رو را صفا دهد.
مفاصل: ضماد آن با برگش علاج پیچش عصب است و خستگى را درمىکند. سر: شربت آن سردرد مىآورد،
خوابآور، است. ضمادش در علاج سردرد مفید است. در روغن بپزند و بخورند کمر دردسر آورد. سینه: شیر
پستان را فزونى و آب پشت را کاهش دهد. و مقدار خوراکى آن تا یک درهم است.
اندامان غذا: راهبندانهاى کبد و طحال را باز مىکند. بهر ین علاج سختى طحال است و در این زمینه مقدار خوراکى
آن دو درهم همراه اسکنجبین است و در مداواى استسقا نیز مفید است. اندامان دفعى:
براى مداواى درد و ورم زهدان در آبپز آن مىنشینند. آب پشت را مىخشکاند. دود کردن آن شهوت جما را در
زنان فرو نشاند. اگر آن را بسر کنند از احتلام، و ذکر برخواستن خبرى نیست. پنج انگشت و بویژه تخم آن در ادرار
بول، ترکهاى اطراف پیزى سودمند است. پنج انگشت بویژه تخم آن را با روغن ضماد کنند و بر بیضه گذارند سختى
را از بین مىبرد. زهرها: خوردن یک د رهم از آن پادزهر حشرات موذى و مار است. ضمادش زهر دندان سگ هار و
درندهها را خنثى مىکند. برگش را دود کنند به کلى حشرات را مىراند.
بسفایج )بسپایک(:
بسپایک عبارت از چوبى است باریک، خاکىرنگ، گرهدار و کمى به سیاهى و سرخى مىزند یا مایل به سبز است.
شاخههایى دارد شبیه به کرمهایى که پاهاى بسیار دارند. مزهاش تا اندازهاى شیرین و گس است. برخى گویند: بسپایک
روى درختى در مردابها مىروید. و پارهاى گویند بر سنگها نمو مىکند. گزینش: بهر ینش آن است که ستبرى آن به
اندازه انگشت کوچک و رنگش مایل به سرخى باشد. و در درجه دوم نو زرد پرمایه و شاداب و ترد که کمى تلخى
و گوارایى همراه گسى دارد و مزهاش به مزه میخک شباهتى دارد. خوب است. مزاج: در دوم گرم و در سوم خشک و
بىنهایت خشکاننده است. خاصیت: گدازنده، رساننده، بادشکن و راننده رطوبت است. مفاصل: ضمادش در
پیچش عصب سودمند است. اندامان دفعى: بدون درد دادن شکم را روان کند، بلغم و کیموس آبى را بیرون راند. در
مداواى قولنج بسپایک را در آبگوشت خروس یا ماهى یا آش حبوبات داخل کنند. بیخ بسپایک را بکوبند و گرد آن
را با عسلاب سبک مخلوط کنند و به وزن شش )کرمه( از آن تناول نمایند
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۹۹
مراره و بلغم را بیرون آورد. توضیح اینکه هر کرمه شش قیراط تا دو درهم است. اما حتما باید با عسلاب بخورند و
قبلا کمى ترنج هم بخورند- و اگر با عسل بپزند مقدار تناول تا چهار درهم است.
جانشین بسپایک: به اندازه آن افتیمون با نیم وزن آن نمک هندى است.
بسد )بدل مرجان( ۲۷ :
بسد مشهور است و به رنگهاى سرخ، سیاه، سفید یافت مىشود. مزاج: در اول سرد و در دوم خشک است.
خاصیت: گیرنده است و نزیف را بازدارد. خشکندگى آن بیشر از گیرندگى است و بسیار خشکاننده است. زخم و
قرحه: گوشت زیادى را بزداید. چشم: چشم را جلا دهد و تقویت کند و بویژه اگر سوخته آن را شستشو دهند مؤثرتر
است. رطوبتهاى چشم را برمىمکد و اثر قرحههاى چشم را از بین مىبرد و در مداواى )دمعه( نافع است. اندامان
تنفسى: در بازداشتن خون برآوردن و در بیرون راندن خون مؤثر است و در اینباره سیاه آن همان تأثیر را دارد. و بویژه
سوخته شسته آن که از جمله داروهاى تقویت قلب و تسکین خفقان قلب به شمار مىآید. اندامان غذا: محلول آن در
علاج آماس طحال نافع است. اندامان دفعى: داروى قرحههاى روده است.
بیش:
سمى است کشنده. مزاج: در منتهاى گرمى و خشکى است. آرایش: اگر بر برص مالند یا با معجون )بزرجلى(؟
بخورند برص را از بین ببرد و در مداواى جذام نیز سودمند است. زهر: سمى است کشنده و فورى و جسم را
مىگنداند. حد اکثر مقدار را بر کشندگى نیم درهم گفتهاند و به عقیده من کمر از نیم درهم هم سم قاتل است.
پادزهر بیش موش بیش است و آن ن وعى موش است که از گیاه بیش تغذیه مىنماید- بلدرچین هم از بیش مىخورد و
نمىمیرد. با معجونهایى که به منظور جلوگیرى از سم بیش درست مىکنند داروى مسک هم داخل است.
بلوط:
معروف است. بلوط قابض است و قبوضیت شاهبلوط کمر است. بیشر قبوضیت بلوط از جفت آن است که پوسته
داخلى بلوط است. مزاج: در اول سرد و در دوم سرد و خشک است. شاهبلوط که از شیرینى برخوردار است کمى
۲۷ ۴(- بسد. سنگى است سرخ از دریا برآرند ولى مرجان نیست، هرچند در اشعار عربى مرجان را مىرساند.- ه- (
گرمى در بر دارد. برگ بلوط از بلوط قابضتر و در خشکانیدن کمر از بلوط است. خاصیت: در شاهبل وط
زدایندگى و در همه انوا بلوط قبوضیت هست و پایینهاى شکم را پرباد مىکند و نزیفها را بازمىدارد و در این زمینه
برگش از همه بیشر کنش دارد. همه انواعش نیروبخش اندامان، شاهبلوط دیرهضم است و نیروى غذایى بیشر دا رد. و
اگر با شکر آمیزند نیروى غذایى آن افزایش یابد. جالینوس فرماید: بلوط تقریبا از حیث غذایى بودن به گندم مىرسد و
از سایر حبوبات مغذىتر است و شاهبلوط که شیرین است از بلوط مغذىتر است. لیکن عموما غذایش براى
آدمیزاد بسیار خوب نیست و براى خوک بسیار خوب است. برخى از مردمان به خوردن بلوط عادت کردهاند ولى
چون از آن نان مىپزند سالمر مىشود و زیانى نمىرساند. دمل و جوش: بلوط مخلوط با پیه بزغاله و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
خوک نمک سود براى تصلبات نافع است. ثمر بلوط در مداواى ورمهاى گرم که نوپدید باشند مفید است.
زخم و قرحه: مانع زیاد شدن جوشهاى سارى، )زخم دهان( قرحههاى فراگیر )ساعیه( مىباشد، که در این حالت
باید برگ بلوط را بسوزانند و سائیده آن را بر زخم نهند یا بر زخم بپاشند که در به هم آوردن زخمها بسیار مفید
است. سر: چون بازدارنده بخار است سردرد مىآورد و در بند آوردن شکم نیز فعال است. اندامهاى تنفسى: داروى
خونبرآوردن است. اندامان غذا: در علاج رطوبت معده مفید است.
اندامان دفعى: قبض است و در مداواى خراش و قرحه روده و نزیف خون مؤثر است و بول را فزونى دهد. زهرها:
پادزهر حشرات موذى است. آبپز پوست بلوط با شیر گاو پادزهر )سهام ارمنى( است.
مغز شاهبلوط براى هر زهرى پادزهر خوبى است.
بسباسه )چارگون، بزباز(:
بزباز عبارت از برگهاى برهم آمده و چینوچروکدار و خشک است و رنگش مایل به زردى و سرخى است و تو گویى
پوست درخت و چوب و برگ باهم آمیختهاند. همانند کبابه رهآورد چین است و زبان را گاز مىگیرد. ابن ماسویه
است. مسیح گوید: » جوزبوا « گوید: بزباز پوست
دارد و از نارمشک لطیفتر است. مزاج: پولس گوید معتدل است و دیگران گویند در دوم گرم و » نارمشک « تأثیر
خشک است که حتما گرمى و خشکى در بر دارد. خاصیت: قابض و بادشکن است. دمل و جوش: بزباز تنها
باشد یا با مراهم همراه باشد سختهاى غلیظ را تحلیل مىبرد. آرایش: دهن را خوشبوى کند. سر: در مداواى سردردى
که از جمع شدن بادهاى مر اکم در سر باشد و در علاج سردرد نصفى- شقیقه بزباز را با روغن بنفشه مخلوط کنند و
به بینى کشند مفید است. اندامان غذا: کبد و معده را توان بخشد. اندامان دفعى: در علاج درد شکم مفید است و
شکم را بند آورد. و مانع خراش روده شود و براى زهدان سودمند است.
بزر کتان )تخم کتان، بزرک(:
تقریبا همان تأثیر شنبلیله را دارد. مزاج: در اول گرم، و از حیث رطوبت و خشکى معتدل است. گویند: آب تخم کتان
را از تر و شاداب آن مىگیرند و رطوبت بیرون از حد در آن هست. خاصیت: رساننده و زداینده است و از اضافه
رطوبتى که دارد باد آورد و قابض است و در سرخ شده آن با روغن نیز قبوضیت آشکار است. بزرک که با روغن
نجوشیده باشد؟ معتدل المزاج است و قبوضیتى که دارد با کمى نرمىبخشى همراه است. دردها را تسکین مىدهد ولى نه
به اندازه بابونه.
آرایش: ضماد بزرک با بوره سرخ )نطرون( و انجیر در مداواى جوشهاى شیرى و برداشتن لکههاى سیاه مفید است.
بزرک که با هموزنش داروى تند و به وسیله عسل خمیر شود علاج ترنجیدگى و ترک و پوستاندازى ناخنهاست. ورم و
جوش: بزرک مخلوط با خاکسر و آب ورمهاى گرم درونى و بیرونى و ورمهاى پشت گوش و ورمهاى سخت را علاج
است. مفاصل: هر تشنجى و بویژه ترنجیدن ناخنها به وسیله بزرک مخلوط با موم و عسل از بین مىر ود. نفسکش:
بزرک و بویژه بودادهاش داروى سرفه بلغمى است. اندامان غذا: براى معده بد، دیرهضم است و ارزش غذایى آن اندک
است. اندامان دفعى:
بزرک در روغن جوشیده شکم را بند آورد. سرخ نشدهاش در روغن معتدل است. ادرار بزرک ضعیف است
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۴
و اگر با روغن جوشد در ادرار نیز قوى است. اگر بزرک را با عسل و کمى فلفل تناول کنند شهوتانگیز است.
آبپز بزرک حقنه شود یا در آن بنشینند رحم را سرحال آرد و هیچ نیازارد. همین آبپز بزرک در ورمهاى درونى و
زخمهاى روده و کلیه و مثانه سودمند است. آبپز بزرک مخلوط با روغن گل را حقنه کنند در علاج قرحه روده بسیار
مفید است.
بردى )پاپیروس(:
پاپیروس مشهور است و از آن کاغذ مىسازند و همقوت کاغذ است و سوخته هر دو بسیار خشکند. مزاج: سرد و
خشک. خاصیت: خاکسر ش بازدارنده نزیف است. زخم و قرحه:
خاکسر ش بر زخمهاى تر نهاده شود زخم را بهم مىآورد. گاهى بردى را در سرکه ریزند و خشک کنند.
بردى در مداواى ناصور و همه قرحههاى سرایتى و زخمها به کار مىرود. سر: خاکسر پاپیروس داروى خوره دهان
است. اندامهاى تنفسى: خاکسر ش خونبرآوردن را قطع کند. اندامان دفعى: آن را در کتان پیچند و مىگذارند تا
مىخشکد و آنگاه بر بواسیر گذارند که منفعت دارد.
باقلا:
باقلا چندین نو است: آنچه ما مىشناسیم، باقلاى مصرى، باقلاى نبطى، باقلاى هندى است.
باقلاى نبطى از همه قابضتر و باقلاى مصرى از همه رطوبىتر است. باقلاى تر بیش از باقلاى خشک زواید دارد. اگر
باقلا دیرهضم و نفاخ نبود، از لحاظ ارزش غذایى خوب از آب جو )کشک الشعیر( کمر نمىبود بلکه خونى که از
باقلا پدید آید از خونى که از آب جو غلیظ آید پرمایهتر و قویر است. گزینش:
بهر ینش باقلاى سفید و چاق است که کرمزده نباشد. بدترینش باقلاى تازه و تر است و بهر آن است زیاد در آب
خیس شود و خوب بپزند و آن را همراه فلفل و نمک و شیره انگدان و سعر و روغنهاى دیگر بخورند. اما باقلاى
هندى در اندازهاى ویژه تنها در داروهاى استفراغ و روان ساختن شکم به کار مىرود.
مزاج: تقریبا معتدل است و گرایش به سوى سردى و خشکى دارد، داراى رطوبتى بیش از لزوم است و به خصوص
باقلاى تر بیش از باقلاى خشک تر مزاج است. باقلاى تر با رطوبتى که دارد و با سردى که در آن است مىتواند
کشنده باشد. و آنهایى که پندارند سردى باقلا در درجه دوم است زیادهروى کردهاند.
خاصیت: اندکى زداینده و بسیار نفاخ است. اگر خوب بپزد ولى نه همچون آب جو باشد و در وقت پختن چندین
بار آب را عوض کنند حالت بادزایى را از دست مىدهد. اگر باقلا را پوست کنند و مغزش را در دیک بسایند و
حرکت ندهند بادزایى آن کاهش یابد. باقلاى در روغن جوشیده کمباد است و لیکن دیرهضمتر هم هست. پخته
باقلا با پوست بادش بسیار است و شاید آرد آن کمبادتر باشد. باقلاى نبطى قابض است و پوستش از همه اجزایش
قابضتر است و زداینده نیست. باقلاى مصرى از همه انوا باقلاها قبضتر و زدایندهتر است و گوشت سست ایجاد
مىکند و خلطهاى غلیظ مىآفریند. ولى بقراط باقلاى مصرى را به خوبى تغذیه ستوده و آن را مایه بهبودى مىداند.
اگر باقلا را به دو نیم کنیم و بر جاى نزیف بگذاریم خون بند آید. اگر مرغى از باقلا تغذیه کند و کسى تخم آن مرغ
را بخورد خوابهاى پریشان مىبیند. باقلا خارش با خود آرد و بویژه باقلاى سبز بسیار خارشآور است. آ رایش: پوست
باقلا را بر موى گذارند موى نرم و نازک شود. بر زهار بچه بندند موى بر آن نروید. و همچنین اگر چندین دفعه بر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۲
جاى تراشیده بگذارند موى نروید. باقلا و بویژه اگر با پوست باشد بهک را از صورت مىزداید و لکههاى سیاه و
نقطهها را از بین مىبرد و رنگ و روى را زیبا کند. دمل و جوش: ضماد باقلا با شراب آماس خایه را فرو نشاند.
زخم و قرحه: در علاج قرحه ماهیچه مفید است. مفاصل: در مداواى ترنجیدن ماهیچه و ضماد آبپزش با پیه خوک
در نقرس سودمند است. سر: سردرد آورد. و هرکس به سردرد مبتلا است از خوردن باقلا زیان بیند. مادهاى سبز در
اندرون باقلاى مصرى هست که تلخمزه است اگر آن را بکوبند و با روغن گل مخلوط کنند و در گوش دردمند
چکانند درد از بین مىرود. چشم: باقلا را با عسل و شنبلیله ضماد کنند و بر چشم نهند از پژمردگى چشم و نقطه
سرخ داخل چشم نافع است. باقلا با کندر و گل سورى خشکیده و سفیده تخممرغ ضماد شود داروى برآمدگى
چشم است و بویژه اگر کره چشم برآمده باشد. اندامهاى تنفسى: براى سینه خوب است. داروى خونبرآو ردن و
سرفه است. اگر باقلا را با عسل و آرد شنبلیله مخلوط کنند آماس گلوى و لوزتین را فرونشاند، ضمادش براى آماس
پستان و پنیر شدن شیر در پستان داروى خوبى است. اندامان غذا: دیرهضم است زود سرازیر مىشود و زود ب یرون
مىرود. علاوه بر این سبب انسدادها مىشود. باقلاى ناکنده پوست را در سرکه بپزند. منع استفراغ کند. باقلاى
هندى مؤثرترین عامل قى کردن است. اندامان دفعى: باقلا را با سرکه و آب بپزند و بویژه اگر با پوست باشد داروى
اسهال مزمن است. و در مداواى خراش روده مفید است. و بویژه باقلاى نبطى بیشر مؤثر است و قاوت آنهم همین
کنش را دارد. قاوت چنانکه هست یا شوربا شود فرقى نمىکند. ضماد باقلا ورم رگهاى خایه )انثیین( را فرونشاند و
بویژه اگر با شراب بپزند کمر ین مقدار حتى از یکسوم درهم کمر باقلاى هندى تناول شود اسهال آورد.
بابلس:
بابلس همان گیاه است که آن را خشخاش کرکى و کفى )وبرى و زبدى( نامند و در اسهال دادن کار یتو )شیر گیاه(
مىکند. مزاج: بسیار گرم و همچون یتوعها مسهل است.
بول:
گزینش: بهر ین نو بول به منظور استفاده درمانى بول اشر عرب است که خالص است. بول آدمیزاد در میان جانوران
تنها از بول خوک خانگى که اخته کرده باشند بهر است وگرنه از همه کمتأثیرتر است. و بول کهنه از بول تازه مؤثرتر
است. و در جمیع حالات بول اخته از بول خایهدار ناتوانر است.
بول انسان از هر بولى صافر است. مزاج: چنانکه گویند گرم و خشک است. خاصیت: همه بولها زداینده )جلادهنده(
هستند. خاکسر تاک را با بول انسان خمیر کنند و بر جاى نزیف بگذارند خون قطع شود. سر را با بول شر شویند
شوره و سبوسه از بین مىرود. و بول گاو نر هم همین اثر را دارد.
آرایش: در زدودن بهک بسیار مؤثر است. زخم و قرحه: بول الاغ و بول آدمى و بویژه اگر کهنه باشد.
داروى قرحههاى سارى، و قرحههاى تر است و در علاج پوست انداختن و خارش و برص بسیار مفید است. و
بویژه اگر شاش الاغ یا آدمى همراه بورک و آب ترشک باشد مؤثرتر است. دردى بول را در مداواى باد سرخ به کار
برند سودمند است و بر گرى مالند علاج است و سعفه- نوعى کچلى- و قرحه کرمزده و قرحه پا علاجش آن است
که بر آن بشاشند و بگذارند تا خوب مىشود. مفاصل: هر شاش و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۵
بویژه شاش بز خانگى و کوهى در علاج درد پیها نافع و در مداواى ترنجیدن و کشیدگى ویژگى دارد. و به بینى
در شاش گاو نر حل شود و از این » مر « کشیدن شاش در علاج کشیدگى )امتداد( بسیار سودمند است. سر: اگر
محلول که رقیق باشد در گوش چکانند یا اینکه تنها بول بز یا بول بزى که مر در آن حل شده باشد در گوش دردمند
چکانند درد تسکین یابد. شاش کهنه شده آدمى چرک و ریم گوش را قطع مىکند. کسى که حس بویایى را از دست
مىدهد درمانش شاش شر است. شاش شر در باز کردن راهبندان پالونه )مصفات( بىنظیر است. چشم: هر شاشى،
بویژه شاش کودکان که در ظرف مسین منعقد گردد یا با گندنا پخته شود سفیدى و گرى چشم را از بین مىبرد.
اندامهاى تنفسى: گویند در دشوار آمدن نفس، شاش بچه شیرخوار بسیار دار وى خوبى است. اندامان غذا: بیمارى
که درد طحال داشت در خواب به وى گفتند که مدت سه روز هر روزه سه کف از شاش خود بخورد. خورد و آزمود
و بسیار مؤثر واقع شد و به کلى بهبود یافت. بول انسان و بول شر براى دفع استسقا و سختى طحال مفیدند و بویژه
اگر بول شر با شیر شر )تازه زائیده( همراه باشد. پیغمبر فرموده است: اگر از شیر آنها و بول آنها بخورید سالم
مىمانید. مىنوشیدند و صحیح و سالم بودند. بول بز و بویژه بول بز کوهى و مخصوصا اگر با سنبل الطیب باشد.
داروى تب است. بول کهنه شده خوک با شراب براى مثانه داروى خوبى است.
اندامان دفعى: شاش خوک سنگ کلیه و مثانه را خرد کند و مدر است. شاش الاغ داروى درد گرده است. شاش
انسان با تره بپزند و زنى که درد زهدان دارد مدت پنج روز هر روزه یک دفعه در آن بنشیند درد برطرف مىشود.
زهرها: شاش انسان را تناول کنند یا بر جاى نیش بگذارند پادزهر مار است و بویژه پادزهر مارهاى سنگلاخى است.
شاشى که نطرون- بورک سرخ- در آن مخلوط باشد علاج گزیدگى سگ و غیره است و علاج همه نیشزدهها
مىباشد. شاش کهنه شده پادزهر همه زهرها است و از خرگوش دریایى نیز مىرهاند.
بزاق )آب دهان(:
آب دهن گرسنه و ناشتا و بویژه اگر از مزاجى گرم آید بسیار باکنش و فعال است.
زخم و قرحه: داروى اگزماى خشک است )قوباء(. چشم: علاج نقطه سرخ چشم و سفیدى چشم است. زهر:
حشرات موذى و مار و کژدم را مىکشد.
بعر الحیوان )پشک حیوانات(:
آرایش: پشک بزجله )نوعى از سوسمار( زداینده برص و لکههاى سیاه صورت است. پشک شر تناول شود در زدودن
لکههاى سفید و سیاه مفید است و زگیل را از بین مىبرد.
سر: پشک بزجله داروى شوره سر است، پشک شر علاج خوندماغ است. پشک شر با داروى ضد صر قاطى باشد
بسیار مفید است. چشم: پشک بزجله سفیدى چشم را درمان مىکند. زخم و قرحه: پشک شر تحلیلبرنده جوش و
قرحه مىباشد، پشک گوسفند شهدیه )عسلى( را دوا کند. دمل و جوش: پشک بز، همچنین پشک شر در گداختن
خنازیر بسیار مؤثرند. پشک گوسفند علاج باد سرخ است. مفاصل:
پشک شر درد مفاصل و آماس مفاصل را از بین مىبرد. اندامان دفعى: پشک خشک بز با پشم بازدارنده سیلان
زهدان است. زهرها: یک اوقیه پشک بز در پنج سکرجه شراب سیاه- یا بجاى پشک خشک پشک
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
تر باشد- با شراب سیاه بپزند و بر جاى نیش مارى )افعى( که تشنگىآور است ضماد کنند پادزهر است.
پشک گوسفند را بسوزانند و با سرکه خمیر کنند و بر جاى گزیده سگ هار مالند بسیار مفید است.
بصل الزیر )زیز- نوعى پیاز دشتى(:
قوت و مزه پیاز موش دارد و به جاى پیاز موش استعمال مىشود و از آن ضعیفتر است. دردهاى سرد زهدان را
تسکین دهد، اگر با انجیر قاطى کنند و ضماد نمایند یا آن را بخورند پادزهر نیش کژدم و رتیل است. و ضد هر زهرى
است.
بنات وردان )کرم سرخ، کرم خاکى(:
اندامان دفعى: اگر با روغن زیتون و موم و زرده تخممرغ قاطى شود و از ماده گدازندگىاش بکاهد و سخت نشود.
در مداواى درد زهدان و کلیه و ادرار بول و حیض مفید است و سقط جنین مىکند. اگر با زیره سیاه- قردمانا-
باشد داروى بواسیر است. تبها: علاج تب و لرز است. زهرها: پادزهر حشرات موذى است. بدل آن: مشک چوپان
)قیسور( است.
بدسغان )نیلوفر صحرایى(:
را انجام مىدهد و زنجیان از آن دستبند چوبى مىسازند. » کشت بر کشت « کار گیاه
بقله یهودیه )هندباى بیابانى(:
مزاجش گ رم و بالاتر از اعتدال است.
بیش موش بوحا:
بوحا گیاهى است در زمینهاى رستنگاه بیش روید و هر بیشى نزدیک بوحا بروید ثمر ندهد- بوحا بهر ین پادزهر بیش
در » بیش « است. اما بیش موش جانورى است شبیه موش و سوراخش در نزدیکى بیخ بیش مىباشد. هر فایده که
هم دارد. بیش موش نیز داروى برص است و در مداواى جذام سودمند، و پادزهر » بوحا « علاج برص و جذام دا رد
افعى و سایر سمهاست.
بطباط )عصا الراعى- هفتبند(:
بطباط همان عصا الراعى است که در حرف عین ذکر خواهد شد.
بوش دربندى: شیافى است که از ارمنستان مىآورند و از سم گوسفند استخراج مىکنند. دمل و جوش: در علاج و رم
گرم و جوشهاى گرم بکار مىرود. مفاصل: نقرس گرم را معالجه مىکند.
بطم )بنه(:
چون بطم همان حبّه الخضراء است باید در فصل حاء ذکر شود.
در اینجا حرف باء پایان مىیابد و جلموعا پنجاه و هفت دارو در آن ذکر شد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۵
فصل سوم حرف )ج(
جوز )گردو(:
گردو گرم است و گرمىشکن آن براى گرمىداران اسکنجبین است و براى آنها که معده ضعیف دارند باید گردو را در
سرکه پرورش دهند. مزاج: در سوم گرم، در اول دوم خشک- و گرمى آن از خشکى بیشر است. گردوى در روغن
پخته بسیار قابض است و برگ و پوست گردو هر دو بازدارنده نزیفند، سوخته پوست گردو خشکاننده است و گزش
ندارد. تأثیر روغن گردوى کهنه چون تأثیر روغن زیتون کهنه است. زدایندگى کهنه آن قوى است. آرایش: ضماد
گردوى تر را بر جاى ضربه مىگذارند مفید است. دمل و جوش: مغز گردو را بخایند و بر دمل سودایى چرکین گذارند
داروى خوبى است.
زخم و قرحه: صمغ آن را بکوبند و بر قرحه گرم پاشند یا داخل مرهم کنند سودمند است. مفاصل:
گردوى مخلوط با عسل و فیجن علاج پیچش عصب است. سر: سردرد آورد. افشره برگ آن را بحالت نیمگرم در
گوش چکانند چرک و ریم گوش را پاک مىکند. خو زیان گفتهاند: گردو زبان را سنگین کند و سبب برآمدن جوش
دهان مىشود. چشم: روغن گردو داروى خوره و سرخى و ناسورهاى گوشه چشم است. اندامهاى تنفسى: افشره و
رب گردو بازدارنده خناق است و براى سرفه بد است. روغن گردوى کهنه درد گلو به بار آورد. همه انوا گردو بویژه
گ ردوى ملوکى بزرگ را بر پستان آماسیده گذارند آماس را فرونشاند. اندامان غذا: گردو دیرهضم است و براى معده
خوب نیست. گردوى پرورش یافته )مربا( و گردوى تر براى معده سرد بد نیست و کمر از گردوى خشک زیان دارد.
بشرطى که هر دو پوسته آن را بکنند. گردویى که در عسل پرورش دهند براى معده سرد مفید است. و من مىگویم
گردو تنها براى معده گرم خوب نیست. اندامان دفعى: جوشها را پدید آورد. درد و پیچ شکم را تسکین دهد، شکم
را بند آورد و بویژه در روغن جوشیدهاش بسیار قبض است. پوست گردو نزیف حیض را قطع کند. مرباى گردو بهر ین
داروى گرده سرد است، خاکسر پوستش را شربت کنند و تناول نمایند یا بردارند بازدارنده حیض است. گردو را با
آبکامه بخورند اسهال آورد. و اگر زیاد بخورند کرمها را بیرون براند. و ضد کرم کدو است و در روده کور نافع است.
زهر: گردو که با انجیر و فیجن باشد پادزهر هر نو سمى است. گردو با پیاز و نمک اگر برگزیده سگ هار و غ یره
ضماد شود سودمند آید.
جوزبوا )بسباسه(:
نوعى گردو است که به حجم مازو مىباشد. پوستش نازک و زودشکن است و بوى خوش و تند دارد. مزاج: مسیح
گوید: در آخر دوم تا به سوم مىرسد گرم و خشک است. خاصیت:
» سبل « قبوضیت دارد. آرایش: ککمک را مىزداید و بوى دهان را خوش کند. چشم: تقویت دید کند و داروى
است. اندامان غذا: کبد و طحال و معده و بویژه فم معده را تقویت دهد. اندامان راننده: شکم را بند آورد. مدرّ
است و داروى عسر بول است. اگر جوزبوا با روغنها مرهم شود مسکن درد است، و در پرزه )شیاف زنانه( سودمند
و مانع استفراغ است. جانشین: یک وزن و نیم آن سنبل را به جاى آن به کار
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۶
مىبرند.
جندبیدسر )خایه سگ آبى(:
خایه جانور دریایى است و هر دو بیضه را از هم جدا نشده مورد استفاده قرار مىدهند. پوسته نازک دارد که به
کمر ین دست زدن مىشکند. گزینش: بهر آن است که دو بیضه باهم و بهم چسبیده )مزدوج( باشند. که در این
صورت خالص است و بىغش. گاهى جندبیدسر بدلى مىسازند. گاو شیر و انگم را با خون خمیر کنند و کمى
جندبیدسر بدان مىافزایند و در آبدانى )مثانه( خشک مىکنند. کسى که خایه را از این حیوان جدا مىکند باید
دقت کند هنگامى که پوست خایه را شکافت هر رطوبتى را که در خایه موجود است و هرچه را که در آن رطوبت
هست خارج سازد. رطوبت نامبرده مانند عسل است. باید خایه و رطوبت داخل آن را باهم خشک کنند. مزاج: از
کلیه داروهایى که گرى دهند و مىخشکانند لطیفتر و قوىتر است. پس باید مزاج آن در آخر سوم تا چهارم گرم و
در دوم خشک باشد. خاصیت: بادشکن است. تن را به آن بیندایند گرم شود. ماده موممانندى که در داخل خایه
است گزنده و بسیار گرمىبخش است. دمل و جوش: در علاج ورم گرم مفید است. زخم و قرحه: در مداواى
قرحههاى کشنده )قتاله( سودمند است. مفاصل: با عصب سازگار است و گرمى دهد و در علاج لرزش و ترنجیدن تر
و کزاز مرطوب و کرخى و فالج سودمند آید. سر: اگر با سرکه و روغن گل باشد در بیمارى فراموشى و )لیثرغس( و
بیمارى خوابآلودگى مفید است. و اگر بیمارى خوابآلودگى همراه تب باشد و آن را با عسل و فلفل مخلوط کنند و
یک قاشق تناول نمایند سودمند است و زیانى نمىرساند.
ضماد آن یا بخورش سردرد سرد و سردرد بادى را تسکین دهد. در علاج گرى سرد مفید است. کسى که گوشش باد
کرده به اندازه یک دانه عدس از جندبیدسر را در روغن سنبل بگدازند و در گوش چکانند بهر ین دارو است.
اندامهاى تنفسى: استنشاق بخارش در علاج ورم و سایر بیماریهاى شش مفید است. اندامان غذا: با سرکه داروى
سکسکه است و تشنگىآور است. اندامان دفعى: جندبیدسر و سرکه که باهم تناول شوند درد و پیچ شکم تسکین
یابد و باد شکم از بین مىرود. دو درهم جندبیدسر ، مخلوط با پونه و عسل را اگر بعد از رگ زدن )صافن( بخورند
حیض را جارى سازد، بچهدان و بچه را بیرون آورد. سردى و بوى زهدان را از بین مىبرد. سردى خایه را برطرف
مىکند. زهرها: پادزهر نیش حشرات موذى است. پادزهر خفگى خربق است. جندبیدسر خاکى رنگ مایل به
سیاهى سم قاتل است و شاید حتى یک روز امان ندهد. کسى که از این سم رهایى یابد به بیمارى ورم حجاب حاجز
گرفتار آید.
پادزهر این سم ترشاب ترنج یا سرکه شراب یا شیر ماچهخر است. جانشین: مىتوان بجاى جندبیدسر به اندا زه آن
سوسن زرد و نیم اندازه آن فلفل استعمال کرد.
جاوشیر )گاوشیر(:
برگ درختچهاى است که از زمین دور نمىشود. به برگ انجیر شبیه و بسیار سبزرنگ و پنج گوشه و اجزاى متقطع و
مستدیر دارد. ساق این گیاه به اندازه خیارچنبر بلند مىشود و کرکى دارد که به گرد شبیه است برگهایش بسیار کوچک
است و بر سر ساقهاش تاج گلى هست که به تاج گل شبت مىماند. گل زردرنگ و خوشبوى دارد. رگهایى بسیار از
یک بیخ شاخه مىگیرند. گاوشیر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۷
پوست ستبر و مزه تلخ دارد و از بویش گرانى حس مىشود. بیخ گاوشیر را در اولین وهله که ساقش پدید آید
مىخراشند و شیرهیى سفید از آن تراوش مىکند و چون خشک شود رویهاش به رنگ زعفران درمىآید و آن را صمغ
گاوشیر مىنامند. گیاه )مافلیس اسقیلیقوس( و )فیلوس خ یربیون( را هم از تیره گاوشیر شمردهاند که اولى ساقش باریکر
از گاوشیر است و یک ذرا بلند مىشود و سپس شاخههایى بیرون مىدهد که به برگ رازیانه مىماند و از گاوشیر
کمتأثیرتر است. دومى برگش شبیه برگ بابونه سفید است و شکوفهاش زردرنگ است. گزینش: بهر ین بیخ گا وشیر آن
است که سفیدرنگ، زبان گز است و یکپارچه مىباشد. و بوى عطر مىدهد. بهر ین میوه گاوشیر آن است که بر
وسط مقابل ساقه قرار دارد. بهر ین شیره )انگم( گاوشیر آن است که بسیار تلخمزه- درون سفید و بیر ون آن زعفرانى
رنگ است و ترد است زود در آب حل مىشود. و هرآنچه سیاهرنگ و نرم است حتما تقلب در آن شده و با بدران
و موم آمیخته شده است. مزاج: در آخر سوم گرم است. خاصیت: بادشکن و ملین و زداینده است. دمل و جوش:
سختها را نرمى و شکوفهاش جوشها را لیونت دهد. زخم و قرحه: بیخ گاوشیر در مداواى استخوان لخت مفید
است. با عسل باشد علاج قرحه مزمن و آتش پارسى است. شکوفهاش چارهساز زخم و جوش است. عموما ماام
اجزاء آن در علاج قرحههاى پلید مفید است. مفاصل: اگر پى از ضربت خوردن سست شده باشد گاوشیر با
عسلآب یا با شراب بخورند. برخى گفتهاند گاوشیر با پى ناسازگار است. شاید این ناسازگا رى با عصب سالم باشد.
نه با عصب مرطوب. گاوشیر در علاج عرق النسا خوب است و باید افشرهاش تناول شود. که تناول افشرهاش
خستگى را هم از بین مىبرد.
ضماد گاوشیر براى کلیه درد مفصلها و نقرس مفید است. سر: دندان کرمخورده را بدان پر کنند درد نمىکند. در
علاج سردرد و صر و استسقاى مغز )ام الصبیان( سودمند است. چشم: در دیده کشند سوى دیده را قوى کند.
اندامان سینه: ضماد آن درد پهلو را تسکین دهد. گاوشیر براى درد پهلو و سرفه اگر سرد باشند داروى خوبى است.
اندامان غذا: ضماد افشرهاش سختى طحال را نرم کند. و اگر با سرکه بخورند براى طحال مفید است. مقدار ده
)درخمى( از گاوشیر در دو سبو )جره( افشره انگور بریزند و مدت دو ماه بگذارند تا صاف شود، براى طحال بسیار
بسیار خوب است. و همین افشره داروى استسقا است. اندامان دفعى: در نرم کردن سختى زهدان و در علاج
چکمیزک مؤثر است. به اندازه یک فندق گاوشیر با آب گرم تناول نمایند ادرار بول و حیض کند و زهدان سرد را
سرحال آورد. میوه گاوشیر نیز حیض را حرکت دهد. و بویژه اگر با گیاه خاراگوش باشد. بچه را در شکم مىکشد و
اگر بیخش باشد چه بردارند و چه بخورند بچه را مىاندازد. گاوشیر در علاج خفگى زهدان، بادکردگى زهدان، سختى
زهدان مفید است. داروى قولنج است و بلغم خام را بیرون دهد. و خارش مثانه را از بین مىبرد. تبها:
در تبلرز و تب هر روزه گاوشیر را با عسل آب بخورند خوب است. زهرها: گاوشیر و زفت را مرهم کنند و برگزیده
سگ هار مىچسبانند. گاوشیر مخلوط با زراوند یا افشره گاوشیر تناول شود ضد نیش حشرات سام است. جانشین:
مىتوان بارزد را بجاى گاوشیر بکار برد. و به عقیده من بدران به آن نزدیکر است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
جلوز )چلغوزه(:
بار درشت درخت صنوبر است و از گردو مغذىتر مىباشد ولى دیرهضمتر است. از گوهر آب و گوهر خاک ترکیب
مىآید با تفصیل بیشر ى خواهد آمد. » صنوبر « یافته و اندکى گوهر هوایى در بر دارد. در فصل حرف )ص( که
مزاج: معتدل است و اندکى گرمى دارد. خاصیت: تغذیه پرمایه و خوب و نیروبخش مىدهد. رطوبتهاى تباه روده را از
بین مىبرد. دیرهضم است. اگر سردمزاجان با عسل و گرممزاجان با نبات خورند هم خوب هضم مىشود و هم
تغذیه بیشر مىدهد. اگر در آب بخیسانند تندوتیزى و زبان گزى را از دست مىدهد و بسیار تغذیهدهندهتر مىشود.
و حتى دانههاى خرد و کوچک آن که مواد غذایى در بر ندارند اگر در آب خیس شوند از دارویى بودن به غذایى بودن
تبدیل مىشوند. دانههاى خرد صنوبر شناخته شده است و در هر جایى هست. مفاصل: در علاج درد عصب،
پشت درد، عرق النسا، احساس سست بودن نافع است. اندامان تنفسى: در تنقیه شش نظیر ندارد. هرچه چرک و
خلط مر اکم است بیرون مىآورد. اندامان دفعى: شهوتانگیز و بویژه مرباى آن شهوتانگیزتر است و چرک و سنگ
مثانه را مداوا مىکند. زهرها: همراه انجیر یا خرما پادزهر نیش کژدم است.
جنطیانا )جنتیانا، کف الذئب(:
برگهاى زیرین آن به برگ گردگان یا برگ بارهنگ شبیه است. رنگش سرخ، وسطش برجسته، ساقهاش جلوف و صاف
و به ستبرى انگشت است. بلندیش تا دو ذرا است.
برگهایش باهم فاصله دارند و میوهاش داخل کاسبرگها قرار گرفته است. بیخ آن دراز است و به بیخ زراوند مىماند.
در کوهستانها و در سایه و جاى مرطوب مىروید. گویند اولین کسى که این گیاه را کشف کرده است جنطین شاه
بوده که در قله ک وهساران بسیار بلند پیدا کرده است و ازاینرو نام جنطیانا بخود گرفته است. از این گیاه افشره گیرند.
چنانکه پنج روز آن را در آب مىگذارند. آنگاه مىپزند و صاف مىکنند و بعدا مىبندد که همچون عسل مىشود
آنگاه به عنوان دارو به کار مىرود. گزینش: بهر ین نو آن جنطیاناى رومى است. بسیار سخت و بسیار سرخرنگ
است و عبارت است از چوب و رگهایى به ستبرى انگشتان. برخى بزرگند و بعضى خرد. رنگ چوب و رگها زرد مایل
به سیاهى است و اگر بشکنى زردتر مىنماید و تقریبا به رنگ ریوند نزدیک است و تلخمزه مىباشد. مزاج: در سوم
گرم و در دوم خشک است. خاصیت: بیخ آن بهک را مىزداید و بویژه افشره نامبردهاش در این زمینه بسیار مؤثر
است.
مفاصل: دو درهم از آن را شربت کنند و تناول نمایند در علاج پیچش پیها و کسانى که از ارتفا افتاده باشند
سودمند است. چشم: در علاج رمد بر چشم مالند. اندامهاى تنفسى: افشره دو درهم از آن داروى ذات الجنب
است. اندامان غذا: راهبندان کبد و طحال را باز مىکند. شربت دو درهم از آن درد کبد و طحال و سردى کبد و
طحال و آماس کبد و طحال را از بین مىبرد. معدهاى که از سرما بیمار است چارهاش با بیخ جنطیاناست. تناول
شود خوب مىشود. اندامان دفعى: بول و حیض را راه اندازد، شیاف از بیخ آن بچه را بیرون آورد و بچه را
مىاندازد. زهرها: بهر ین پادزهر نیش کژدم است. شربت دو درهم از آن پادزهر نیش همه حشرات سام و زهر دندان
سگ هار و کلیه درندهها را خنثى سازد.
جانشین: یک وزن و نیم برباله و نیم وزنش پوست بیخ کبر کار آن را انجام مىدهد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۹
جوزجندم )گلسنگ(:
مزاج: پولس گوید: قوتى سردکننده و خاموشکننده دارد و اندکى خشکاننده است. خاصیت: نزیف را بازمىدارد.
آرایش: فربهى آورد. زخم و قرحه: اگزما را خوب مىکند.
اندامهاى دفعى: شهوتانگیز است.
جوز السرو )بارسرو(:
ضماد آن در علاج فتق و ورمها سودمند است.
جبلاهنک )جبرآهنگ، زردخار(:
تأثیر دارویى این گیاه تقریبا تأثیر خربق است. گروهى گویند جبلاهنگ تخم تربد سیاه است و بیخ آن را تربد زرد
مىنامند و در صغد مىروید لیکن آنچه رهآورد هند است بهر است که به تیشه )قدوم( مىماند. مفاصل: برخى از
اطباء وزن دو درهم از این دارو را به فالج مىدادند خوب مىشد. اندامان غذا: استفراغآورى است که ممکن است
بیمار را بکشد. اندامان دفعى:
نیم درهمش مسهل است و یک درهمش خطرناک. زهرها: سمیت در بر دارد.
جوز هندى )نارگیل(:
مشهور است و همان نارجیل باشد. گزینش: بهر ینش تر و شاداب و بسیار سفید است که آب صاف در داخل دارد.
اگر آب در آن نباشد دلیل بر کهنگى آن است. باید پوسته مغزش را بکنند. مزاج: در اول دوم گرم، در اول خشک
و اندکى رطوبت زائد دارد. اما نارگیل تر در درجه اول مرطوب است. خاصیت: سنگین است بر معده لیکن غذاى
خوبى است. مفاصل: روغن کهنه نارگیل درمان درد پشت و سرین است. اندامان غذا: بر معده سنگین است و با
اندک زیانى که دارد بد غذایى نیست. پوسته مغزش هضم شدنى نیست بهر آن است نخورند. اگر نارگیل خورند باید
بعد از آن تا یک ساعت طعام نخورند. کیموس روغن تازه نارگیل از کیموس روغن حیوانى بهر است، نه معده را لزج
کند و نه فرو هلد. اندامان دفعى: شهوتانگیز است. اگر یک مثقال روغن نارگیل که کهنهاش بهر است بویژه با یک
مثقال روغن زردآلو تناول شود در علاج بواسیر سودمند است. ر وغن نارگیل اگر کهنه باشد و بخورند کرمها و کرم
کدو را مىکشد و بیرون آورد.
جوز رومى: ۲۸
قانون )ترجمه شرفکندى( ؛ ج ۲ ؛ ص ۹۰۱
ر کنار رودخانهاى بنام )لیرندانوس( نشو و نما مىکند. شیره این درخت بعد از آنکه مىتراود در آب رودخانه
مىبندد. که این انگم را )ایلقطون( یا )خوسوفورن( نامند که ما آن را کهربا مىگوییم. کهربا را اگر در دست بفشارى
بوى خوش مىدهد و رنگش طلایى است. مزاج: در سوم بسیار گرمىبخش است و در اول خشکاننده. صمغش در
منتهاى گرمى و گرمى گل آن از آن بیشر است. اندامان سر: دیسقوریدوس در کتاب خود گوید: اگر می وه آن را با
سرکه تناول نمایند داروى صر است. مفاصل: برگ آن را با سرکه ضماد کنند تپش ناشى از نقرس را تسکین دهد.
اندامان غذا: تناول صمغ آن معده را از رطوبات ناسازگار نگاهدارى کند. اندامهاى دفعى:
تناول صمغ آن نمىگذارد رطوبتهاى نامطلوب به سوى روده روان شوند. این انگم را در مرهمها به کار مىبرند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۱
جوز الطرفاء، گزمازو:
آن را کزمازک گویند. مزاج: حرارتش معتدل است یا در اوایل درجه اول است. در آخر اول یا کمى بالاتر از آخر اول
مىخشکاند. و بعقیده کسانى در اول سرد است. خاصیت: خوب است و نزیف را قطع مىکند. سر: با سرکه
مضمضه کنند درد دندان را تسکین دهد. اندامان غذا: آبپز گزمازو با سرکه بهر ین داروى سخت شدن طحال
است.
جلنار )گلنار(:
گل انار بیابانى مصرى یا ایرانى است. به رنگهاى مختلف سرخ، سفید، صورتى درمىآید.
۲۸ ابن سینا، حسین بن عبد الله – مر جم: شرفکندى، عبد الرحمن، قانون )ترجمه شرفکندى(، ۱جلد، سروش – تهران، چاپ: دهم، ۴۵۱۹ ه.ش.
کنش گل انار همچون کنش گیاه شنگ است. پولس فرماید: تأثیر گلنار چون تأثیر پیه انار است. مزاج:
در آخر اول سرد و در دوم خشک است. خاصیت: چسبنده، بندآورنده هر سیلانى، پدیدآورنده سودا مىباشد.
آرایش: براى لثه خونین بسیار سودمند است. زخم و قرحه: داروى خوبى براى زخم و قرحه و زخمهاى ناشى از
درست » چسبان « ک وفتگى و بریدگى است که گرد آن را بر زخم پاشند. مفاصل: چسبان براى درد گردن از آن
مىکنند، )پلاسر (. سر: دندان لق را محکم مىنماید. سینه: براى خون برآوردن علاجى بسیار سودمند است. اندامان
دفعى: قابض است. در علاج قرحه روده، نزیف و سیلان زهدان سودمند است. جانشین: مىتوان جفت بلوط یا
چشم انار را بهجاى گلنار بکار برد.
جفت افرند )جفت آفریده(:
ثمرى است به شکل ثمر صنوبر و دو شاخه خارمانند دارد و گاهى باز و دو نیم مىشود. و بعضى گفتهاند شبیه بادام
است و بسیار شهوتانگیز.
جبسین:
سنگ گچ ورقى و شفاف را جبسین گویند و چون بسوزند لطیفتر گردد. مزاج: سرد و خشک.
خاصیت: چسبنده، بر اطراف جاى نزیف گذارند بدان سبب که هم چسبنده و هم گیرنده و جمعآورنده و هم لزج
است نزیف را بازمىدارد و اگر بسوزد لطیف گردد و خشکانیدنش بیشر شود. سر: اگر بر پیشانى مالند یا پوشش
سر گردانند خوندماغ را بند آورد. و اگر با گل ارمنى و عدس و طرثوث )هیوق سطیواس( و آب آس و کمى سرکه
باشد در بند آوردن خوندماغ مؤثرتر است. چشم: جبسین را با سفیده تخممرغ مخلوط کنند تا سخت نشود و بر رمد
خونى گذارند مفید است. زهر: جبسین از جمله زهرهاى خفهکننده و بسیار کشنده مىباشد.
جعده )گل اربه(:
از تیره درمنه و کمى گرمى و تندى دارد و جعده کوچک از جعده بزرگ تند و تلختر است. جعده عبارت از
شاخههایى است که گلى کرکدار سفید یا مایل به زردى مىدهد. گل جعده پر از تخم است و تخمدانش چون کرهاى
در میان جاى گرفته و به موى سپید مىماند. کمى خوشبو است اما بوى آن سنگین است. جعده بزرگ از کوچک
کمتأثیرتر است آنهم تلخمزه و تا اندازهاى تندى هم دارد.
جعده کوهى از سایر جعدهها کوچکر است. مزاج: جعده کوچک در سوم گرم، در دوم خشک و جعده بزرگ در
دوم گرم و خشک است. خاصیت: بازکننده، لطافتبخش است. و جعده بزرگ در باز کردن بستگىهاى در ونى ویژگى
دارد. زخم و قرحه: تر و شاداب آن زخمهاى تر را بهر بهم مىآورد و در
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۴
اینباره بزرگ مؤثرتر است. چون خشک شد داروى قرحههاى پلید است و کوچک در این زمینه فعالتر است. سر:
سردرد آورد. اندامان غذا: همراه سرکه بر طحال مالند آماس طحال و سختى آن را از بین ببرد. با معده ناسازگار
است، داروى یرقان سیاه است و بزرگ آبپز در معالجه یرقان مفیدتر است. در علاج استسقا مفید است و على
العموم براى معده خوب نیست. اندامان دفعى: ادرار بول و حیض کند و مسهل است و بهر ین علاج کرم کدو
است. تبها: داروى تبهاى مزمن است. زهرها: پادزهر نیش کژدم است. آبپز جعده بزرگ پادزهر همه حشرات موذى
است. اگر دود کنند و در خانه گسر ند حشرات را مىراند. جانشین: در علاج کرم و ادرار بول و حیض مىتوان به
وزن آن پوست انار تر و دوسوم وزنش پوست چوب دارچین ختایى را بهجاى جعده بکار برد.
جمار )پنیر خرما(:
مزاج: در دوم سرد و در اول خشک است. خاصیت: قابض است. اندامهاى تنفسى:
داروى گلوى زبر است. اندامان دفعى: اسهال و نزیف را بازدارد. زهرها: ضماد آن نیش زنبور را پادزهر است.
جم یّز، جمیز )شلکاانجیر(:
دیسقوریدوس در کتاب خود گوید: جمیز درختى است تنومند، به درخت انجیر مىماند و شیر بسیار دارد. برگش شبیه
برگ توت و سالیانه سه الى چهار بار میوه دهد. میوهاش از جوانه شاخهها سر برنمىزند، چنانکه در درخت انجیر دیده
مىشود. بلکه میوه آن از ساقه شاخهها است و به انجیر بیابانى شبیه است. مزهاش از انجیر نارسیده شیرینتر و
دانههایش به بزرگى دانه انجیر نیستند.
و تا با شفره شق نکنند نمىرسد. درخت جمیز در سرزمینى روید که آن را کریت )قارتا( گویند و در جایى یافت مىشود
که آن را رودس خوانند. و در ماام سال مردم از میوه آن بهرهمندند. بعضى نام این درخت را )سیقورومون( گذاشتهاند
که به معنى انجیر احمق است. زیرا مزهاش در شیرینى به انجیر نمىرسد.
نوعى دیگر از این درخت در جزیره )اقطالا؟( مىروید که برگش همان برگ جمیز و میوهاش در بزرگى به اندا زه آلو است
و از آلو شیرینتر است و در سایر ویژگیها به میوه جمیز شبیه است. مزاج: گویند گرم و تر است. خاصیت: شنیدهام
که قبل از آنکه میوه دهد پوست درخت را زخمى کنند و شیره آن را به وسیله پشم مىگیرند و خشک کنند و قرص از
آن سازند و حقنه مىشود که ملیّن است و بسیار گدازنده.
اندامان غذا: به گفته دیسقوریدوس جمّیز کم غذائیت و با معده ناسازگار است. زخم و قرحه: گویند شیره جمیز
چسبنده است و زخمهاى دشوار را دوا کند. دمل و جوش: آماسهاى سخت را نرم کند. اندامان دفعى: مسهل است.
تبها: شیر درخت جمیز در علاج تبلرز مفید است. زهرها: شیر آن را بر جاى نیش مالند پادزهر حشرات است.
جص )گچ(:
آنهم همان حالت جبسین را دارد.
جلد )پوست(:
گزینش: بهر ینش پوست حیوان شیرخوار است که مرطوب مىباشد. خاصیت: کمغذا
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۲
و لزج است و با پاچه و همانند آن همتأثیر است. پوست بز را بر جاى نزیف نهند نزیف را قطع کند.
آرایش: پوست سوخته مار اگر محلول شود و بر سر مالند براى داء الثعلب مفید است. دمل و جوش:
گویند اگر پوست اسب آبى را بر جوش نهند جوش خوب مىشود. زخم و قرحه: خاکسر پوست اسر و همانند آن را
بر سوختگى و قرحه گرم آماس نکرده نهند خوب دارویى است. از پوست انداختن کف پا و ران و بواسیر مفید است.
پوست تازه برکنده گوسفند را فورا بر جاى ضربه نهند از آسیب نگه دارد. و در علاج قرحه پلید و گرى و خوره
سودمند است. اندامان غذا: پوستک درونى چینهدان و ژاغر پرندگان و بویژه خروس را خشک کنند و بسایند و محلول
نمایند و بنوشند درد معده را تسکین دهد. زهرها: گویند پوست بز را تا گرم است اگر بر مارگزیده نهند سم را
برمىکشد.
جناح )بال(:
گزینش: بال مرغ خانگى از همه بهر است. بال غازها ضم و مغذى است و از اثر ورزش و جنبش گوشت بال در
هضم شدن سبکتر شده و چون گوشت زیاد دارد و به قلب نزدیک است غذایش فراوان است. دمل و جوش: گویند
بال ورشان را با هموزنش بنگ مخلوط کنند و بسوزانند و بسایند و چون نمک در آش ریزند خنازیر گردن را تحلیل برد و
نیازى به آهن نیست )داغ(. و اگر بر نان باشد همین تأثیر را مىبخشد. اندامان دفعى: گویند اگر آنچه را که نام بردیم
با نان قاطى شود شکم را روان سازد و بسیار مسهل است.
جار النهر:
گیاهى است که گلش به گل نیلوفر ماند و در آب فرو رود و کمى از آن بر آب پدیدار است و تقریبا همکار
هفتبند است. مزاج: چنانکه گویند مزاجش سرد و قبض است. زخم و قرحه: داروى قرحه پلید و خارش است.
جراد )ملخ(:
گزینش: بهر ین بىبال و چاق است: آرایش: گویند پاى ملخ دواى زگیل است. اندامان غذا: بیست و دو ملخ
مستدیر الشکل را سر برمىکنند و پاها و بال از آن جدا مىنمایند و با کمى آس مخلوط مىکنند و همینطور مىخورند
در علاج استسقا مفید است. زهرها: خوردن ملخ بىبال بریان شده پادزهر کژدم است. اندامان دفعى: تبخیر آن عسر
البول را علاج کند و بویژه در علاج عسر البول زنان خوب است. و تبخیرش در بواسیر نیز مفید است. ملخ در
علاج چکمیزک سودمند است.
جمسفرم )ریحان سلیمانى(:
قوت جمسفرم به قوت درمنه که با تاجریزى باشد شبیه است. خاصیت:
بازکن، بادشکن است و بادکردگى را از بین مىبرد. اندامان غذا: رطوبتهاى لزج معده را از بین مىبرد و ب راى معده
کودکان بسیار مفید است. اندامان دفعى: در معالجه باد زهدان مفید است.
جبن )پنیر(:
اگر آن را از شیر گیرند پنیر است و اگر از ماست بدست آورند نامش کشک است. مزاج:
پنیر تر و تازه در دوم تر. کهنه نمکسودش گرم و خشک است. آب پنیر چون داراى ماده بورکى است و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۵
آن را از خون اول استفاده کرده و از جزء صفرایى سهمى دارد تا اندازهاى گرما دارد. گزینش: به ر ش میانه دلمه و پنیر
شده است. چون هم دلمه و هم تندشده که باید با دندان جوید خوب نیستند. پنیرى که بىمزه و کمى مایل به شیرینى
و چاشنى لذیذ دارد، و به اعتدال نمکین است و در اندرون بسیار نمىماند خوب است. پنیر که از ترش )ماست(
گیرند بهر ین است. خوراکهاى لطیفکننده زیان پنیر را بیفزایند زیرا آن را زودگذر و همراهى کنند. پنیر بزى که
گیاههاى لطیف خورد بهر از پنیر بزى است که فریز و خلر خورد.
خاصیت: زداینده است. پنیر تر غذادهنده و فربهکننده است. و بعد از پنیر تر اگر عسل بخورند بسیار مفید است.
پنیر کهنه گرم، زداینده، صافکننده و خلط آن مرارهاى است. پنیر نمکسود و تازه حالت وسطى دارد. آب پنیر که
براى سگ غذاى خوبى است و سگ را فربه کند. و در میان تیره پنیرىها کشک هم داراى نیروى گدازنده است.
آرایش: آب پنیر را مخلوط با داروهاى پالاینده سوداء تناول کنند لکههاى سیاه را از صورت بزداید. پنیر تر و هموزن آن
پوست انار باهم بجوشانند تا آب نیمه گردد. آب باقىمانده را بر صورت مالند ترنجیدن را دواست. پنیر نمکسود کهنه
لاغرى آورد. دمل و جوش: پنیر تر و نمک ندیده آماس زخمها را بازدارد. زخم و قرحه: پنیر کهنه در معالجه قرحه بد و
زخمها خوب است.
پنیر تر براى زخمهاى نرم و تازه از پنیر کهنه مفیدتر است و نمىگذارد ورم کند. و بویژه اگر با برگ چنار و ترشک
بیابانى باشد مؤثرتر است. آب پنیر داروى گرى است. مفاصل: پنیر کهنه را مىسایند و با روغن زیتون- یا با آب
پاچه گاو که شور باشد مخلوط کنند و ضماد آن را بر مفصلى که سنگ دارد بگذارند سنگ مانند گچ بیرون آید و
آزارى هم ندارد. و چنانکه گویند در این مسئله بسیار بسیار مفید است.
چشم: ضماد پنیر بىنمک داروى رمد و نقطه سرخ چشم است. اندامان سینه: پنیر آبپز شود و به زن شیرده بخورانند
شیرش زیاد گردد. اندامان غذا: پنیر نمکزده و همچنین پنیر بىنمک با معده ناسازگار است. اما نمکزدهاش کمى در
دباغى کردن معده مؤثر است. به عقیده دیسقوریدوس پنیر تازه براى معده خوب است و شاید چنین نباشد. پنیر نیمه
کهنه نمکسود بینا بین است و از پنیر تازه زودگذرتر و گواراتر است. کشک از پنیر براى معده سالمتر است. اندامان
دفعى: پنیر عموما و بویژه پنیر تازه براى سنگ کلیه و مثانه بد است و اگر با ادویهجات تند بخورند بدتر گردد. پنیر
نمکندیده ملیّن است. و آب آن صفرا را بیرون ریزد. و چون ماده بورکى در او است و زداینده شده است، در این
زمینه تأثیر ویژهاى دارد و اگر آب پنیر بىنمک با عسل باشد چه از این بهر . دارویى که از آب پنیر گیرند عبارت از
دارویى است که فراورده شیر بز و گوسفند است. پنیر در قرحه روده نافع است و پنیر برشته نافعتر است. و اسهال را
بازمىدارد. گاهى پنیر بریان شده را مىسایند و با روغن گل یا روغن زیتون مىآمیزند و حقنه مىکنند از برآمدن
)اعراس؟( جلوگیرى مىنماید. زهر: گویند پنیر که با پونه کوهى باشد پادزهرى مفید است.
جدوار )ماه پروین(:
تکههایى است شبیه زراوند و از آن باریکر است و در تأثیربخشى همانند زراوند و از آن قوىتر است. با بیش
همرستنگاه است و بیش در همسایگى آن قوت خود را بسیار از دست مىدهد. ماسرجویه گوید: قوت ماه پروین چ ون
قوت گیاه درونه است و از درونه ناتوانتر است و من مىگویم اگر منظورش این بوده که ماه پروین از درونه ضعیفتر
است اشتباه فرموده. و اگر پنداشته که
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۱
درونه از ماه پروین ضعیفتر است شاید راست گفته باشد. ولى بر من روشن نیست که ابن ماسرجویه این هر دو گیاه
را آزموده باشد؟ و بعلاوه او گفته خویش را به کسى نسبت نداده که جاى باور باشد- ابن ماسرجویه عقیده دارد که
ماه پروین با بیش مقاومت مىکند پس چگونه از درونه ضعیفتر است. زهرها:
پادزهر همه سمها است، از مار گرفته تا بیش و غیره. جانشین: به عنوان پادزهر سه وزن آن زرنباد استعمال شود.
جزر )هویج(:
هویج معروف و قوىترین دارو در هویج تخم هویج بیابانى است. دیسقوریدوس گوید:
نوعى هویج برگش از برگ رازیانه ریزتر است و به رازیانه مىماند. ساقهاش تا یک وجب مىباشد و شکوفهاش زرد و
غلاف دانهاش چون غلاف دانه کشنیز یا شبت است. ثمر آن بوى خوش و تند دارد و مزه تند مىدهد. در جاهاى
آفتابى و سنگلاخ مىروید. هویج کاشتنى هم هست که به کرفس رومى شبیه است و تخمش تند و سوزنده و خوشبوى
است. نو سومى هست که برگش به برگ کشنیز شبیه است و شکوفهاش سفید و غلاف دانهاش به غلاف دانه
کشنیز و دانهاش به دانه کشنیز مىماند. چیزى همانند دنبالهگیر گردو دارد که پر از تخمى است که در شکل و مزه به
زیره شبیه است. مزاج: در آخر دوم گرم و در اول تر است. زخم و قرحه: تخم و برگ آن را بکوبند و بر قرحه
خورهزده نهند منفعت بینند.
اندامهاى سینه: داروى ذات الجنب و سرفه مزمن است. اندامان غذا: دیرهضم است و مربایش زودهضمتر است و
داروى استسقا است. اندامان دفعى: تخم جزر و بویژه تخم هویج بیابانى و همچنین برگ هویج بیابانى در ادرار دادن
قوى و شهوتانگیز است. و تخم هویج بیابانى براى رفع درد شکم و روده نافع است. بزر هویج کاشتنى نیز
شهوتانگیز است و از آن بادآورتر. اما ریشه هویج بیابانى )شقاقل( اگر هویج بشمار آید از هویج کاشتنى
شهوتانگیزتر است و ادرار حیض و بول کند. و در این مسئله خوردن و برداشتن آن مفید است. تخم و ریشه هویج
در باردار شدن زن کمک مىکند.
جرجیر )ترتیزک آبى(:
ترتیزک خودرو و بستانى است و تخم آن را بجاى خردل در آش کنند. مزاج: در سوم گرم، در اول خشک و رطوبتى هم
در اول دارد. خاصیت: بادزا و ملین است. آرایش: آب جرجیر با زهره گاو اثر قرحه را از بین مىبرد. تخم و آب آن
ککمک و لکههاى صورت را مىشوید. سر: اگر تنها خورند سردرد آورد و کاهو و هندبا و خرفه زیانش را دفع کند.
اندامهاى سینه: شیر را براه اندازد.
اندامان غذا: کمک هضم غذاست. اندامان دفعى: بیابانى آن و بخصوص تخم آن شهوتانگیز است و آلت را
برخیزاند. زهرها: اگر جرجیر خورند و بعد از آن شراب ریحانى سرکشند راسو گزیده و غیره را شفا دهد.
جاورس )گاورس(:
سه نو گاورس هست و قوتش به قوت برنج نزدیک است و برنج از آن مغذىتر است. گاورس در همه حالات از
ارزن بهر است و ارزن از گاورس قابضتر است. مزاج: در آخر دوم سرد و خشک است. کسانى گفتهاند در اول گرم
است و راست نگفتهاند. خاصیت: قابض است و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۵
خشکاننده و بىگزش. درد را تسکین مىدهد. اگر تدبیرى نکنند خون سرد پدید آرد. گاورس از سایر دانههایى که
نان مىشوند کمر مغذى است و کمى لزج است و کسانى گفتهاند که نوعى لطافت دارد.
لیکن اگر گاورس را با شیر یا آب سپوس آرد سفید بپزیم و بویژه اگر با روغن معمولى یا با روغن زیتون باشد مغذى
خواهد شد. اندامان غذا: گوهر گاورس و نان گاورس کند مىگذرند و در معده بسیار مىمانند. اندامان دفعى: براى
درد و پیچ شکم و روده بر شکم گذارند خوب است. گاورس ادرارآور است.
جوزماثل )گوزماتل، تاتوره(:
مخدر است و به گردو مىماند و خارهاى کوتاه و ستبر دارد و به گردوى قىآور )جوز القىء( شباهت دارد و دانهاش
چون دانه ترنج است. خاصیت: مخدر است. سر: خوابآور و با مغز ناسازگار است و یک دانگش مستى آورد. زهر:
دشمن دل است و یک درهم از آن در یک روز قلب را از کار مىاندازد.
جاموس )خشخاش زبدى(:
تقریبا همکنش و هممزاج تخم خار زرد )جبلاهنگ( است. و مقدار تناول آن یک درهم است.
فصل چهارم حرف )د(
دارصینى )دارچین(:
چندین نو دارچین است. و نامهاى متعدد دارد: دارچین خوب که به سیاهى زند و کوهى و ستبر است )غلیظ(.
دارچین سفید و سست که ریشهاش از هم پاشیده و سیاهرنگ است و صاف است و کمر گره دارد. دارچینى که به
سبزرنگى مایل و مزهاش همان مزه )سلیخه، دارچین ختایى( است و پوستش به پوست آن شبیه و برنگ سرخ است که
این نو تا مدتها قوتش مىماند و بویژه اگر کوبیده شود و به وسیله محلولى قرص گردد. دیسقوریدوس گوید: نوعى از
دارچین بوى خوش دارد که تقریبا به بوى فیجن یا بوى زیره سیاه شباهتى دارد. گرم است و زبان گز و کمى شورى و
گرمى در آن موجود است. اگر با ناخن حک کنى زود خرد نمىشود. و هرگاه شکست آنچه در میان شاخههاست
ریز است و به خاک نرم مىماند. و اگر خواهى بیازمایى یک حبه- قطعه کوچک- از ساقهاى جدا کن و بیازماى که
آسانتر است. زیرا خردهها باهم شاید با مواد دیگرى مخلوط باشند و آمیزه بیگانه در آن موجود باشد. همو گوید:
نوعى دارچین هست که آن را دارچین دروغین گویند. تا اندازهاى بویى هم دارد.
زبر است و کمتأثیر. دارچینى هست که آن را دارچین زنگى نامند. سیماى دارچین مىدهد ولى فرق در میان آنها
تندبویى است. دارچینى که به )قرفه( مشهور است در اصل و فراوانى گره همان دارچین است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۶
ولى دارچینى است چوبى که چوبهاى دراز و محکم دارد و بوى خوش آن از بوى دارچین کمر است.
برخى عقیده دارند که قرفه از تیره دارچینىها نیست و مزاجش نیز با دارچین تفاوت دارد. گاهى از دارچین د روغین
روغن گیرند و نگاه دارند. گزینش: بهر ش آن است که بوى خوش دارد و تندمزه است و زبان را نیازارد، رنگش صاف
و بدون آمیزه است. دیسقوریدوس گوید: در میان این قسمت از دارچینها بهر ش آن نو است که تازه باشد و رنگش
میانهاى از خاکسر ى و سیاه و سرخ باشد، صاف و دور از زبرى است. شاخهها باریک و به هم نزدیک، در مزهاش
شیرینى و شورى و کمى سوزش حس شود.
چندان کممایه نباشد. و یکى از علامت خوبى آن است که بویش بر سایر دارچینها چیره باشد و با وجود او بوى
دیگر حس نشود. نو بد دارچین، دارچین )اسنى( یا کندرى یا )دارچین ختایى( یا داراى بوى بسیار تند است.
همچنین سفید و زودشکن، سنگینى که در آب تهنشین مىشود، صافى که تنه زبر دارد.
خوب نیستند. دارچین را باید کوبید و از آن قرصها ساخت وگرنه بعد از مدت پانزده سال و بیشر قوت خود را از
دست مىدهد. بهر آن است که ریشه صحیح را بکار برند و قرص سازند. و به خردهها اهمیت ندهند. بهر ین دارچین
آن است که در ابتداى آزمایش بینى را از بوى خود چنان پر کند که نگذارد نو بدتر از آن را حس کنیم. مزاج: در
سوم گرم و خشک است. خاصیت: دیسقوریدوس گوید: همه دارچینها گرمىبخش، بازکن و زداینده عفونت و بسیار
لطیف و جذبکننده هستند. و علاج همه نیروهاى تباه، خلطهاى زنگارى و فاسد مىباشند. روغن دارچین گدازنده،
بسیار گرم و تحلیلبرنده است. آرایش: محلول آن را بر لکهها و نقطههاى عدسى مالند و با سرکه علاج جوشهاى
شیرى است.
زخم و قرحه: در مداواى اکزما و قروح مفید است. مفاصل: در علاج لرزه روغن دارچین تأثیرى عجیب دارد. سر:
براى زکام خوب است. روغنش سرگرانى آورد. دماغ را مىپالاید و رطوبات دماغ را برچیند.
مسکّن درد گوش است و ضمن داروهاى آن است. چشم: خوردن و به چشم کشیدنش تم و تیرگى چشم را مىب رد.
و رطوبت غلیظ چشم را مىزداید. سینه: داروى سرفه است. سینه را مىپالاید. ورمها را مىرساند. کبد: بندآمدنیهاى
کبد را باز کند و کبد را توان بخشد. اندامان غذا: رطوبت معده را برچیند و معده را قوى کند و داروى استسقا است.
اندامان دفعى: دارچین را با کمى روغن زیتون و موم و زرده تخممرغ مخلوط کنند درد و ورم زهدان و کلیه را دوا کند. و
اگر تنها باشد قوتى بیش از لازم دارد و سفتى به بار آورد. دارچین بول و حیض را براه اندازد. بچه را مىاندازد. اگر
با زیره سیاه باشد علاج بواسیر است. تبها: براى تب و لرز مفید و بویژه اگر با روغنش تن را آلایند بهر است.
زهرها:
ضد حشرات موذى است. اگر با مرّ باشد پادزهر کژدم است. جانشین: پوست دارچین ختایى یا دوچندان آن کبابه یا
دو وزن آن ابهل بهجاى آن بکار برند.
درونج )درونه(:
عبارت است از قطعات چوبى و ریشهاى به اندازه بندهاى انگشت و کوچکر ، با درون سفید و بیرون خاکىرنگ که
سخت و سنگین است. مزاج: در سوم گرم و خشک است. خاصیت: باد را پراکنده کند. سینه: قلب را توان بخشد
و بهر ین داروى خفقان است. اندامان دفعى: بادهاى زهدان را از بین مىبرد. زهرها: خوردنش یا با انجیر ضماد شود
پادزهر کژدم و رتیل و سایر سمها است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۷
جانشین: به وزن آن زرنباد و به وزن دوسومش میخک.
دارشیشعان )شیشعان، قندول(:
دیسقوریدوس گوید: برخى آن را )فسعانن( و سریانیها )وباکسبین( و ایرانیان دارشیشعان نامند. درختى است که چوبى
غلیظ دارد و از این غلظت آن را زبر شناختهاند، خارهاى بسیار دارد، عطاران دارشیشعان را در برخى از مرهمها
مىریزند. دارشیشعان در سرزمینى روید که آن را )ابصورن( گویند و در منطقهاى یافت شود که )روذیا( نام دارد.
دارشیشعان ترکیبى است از اجزاء نامتشابه. پوستش تندمزه، گلش گرم، چوبش گس و کمى سرد است. و همچنین
نیروى دارشیشعان ترکیبى است از تندمزگى و گیرندگى. بوسیله تندمزگى گرم مىکند و بوسیله گیرندگى سردى
مىرساند.
هستند کسانى که گویند دارشیشعان بیخ سنبل هندى است و درستى این نظریه روشن نیست. گزینش:
بهر ش سنگینوزنى است که اگر آن را پوست کنى برنگ سرخ مایل به بنفش مىنماید و بوى خوش و مزه خوش دارد.
آنچه سفید و بىبو است خوب نیست. مزاج: در اول گرم است و گویند در آخر دوم تا سوم خشک است و گفتهاند
که در اول خشک است و بعقیده من بسیار خشک است. و بعضى گویند:
سردمزاج است. خاصیت: مىگدازد، مىگیرد، بادشکن است، ریزش خون و رطوبات را بند آورد. گند را مىزداید.
زخم و قرحه: داروى قرحههاى سارى و گندیده است. مفاصل: در علاج سست شدن پىها بسیار نافع است.
اندامان سر: فتیله از دارشیشعان بوى بد بینى را از بین مىبرد. مضمضه با آبپز آن جوشهاى درون دهان را خوب
کند و دندانها را نگاه مىدارد. سینه: آبپز آن خونبرآوردن را بازدارد.
اندامان غذا: باد معده را فرو نشاند. اندامان دفعى: آبپز آن شکم را بند آرد. باد رودهها را ببرد. علاج عسر بول
است. پرزه آن بچه را بیرون آورد. گرد آن را بر قرحههاى میان مقعد و خایه پاشند سفتى آنها را نرم کند و از سرایت
آنها جلوگیرى مىنماید. جانشین: دوسوم وزنش میوه ینبوت جانشین آن است و در معالجه پى بوزن آن اسارون و نیم
وزن آن درونه بکار برند.
دبق )داروش(:
معروف است. میوهاش مانند نخود سیاه است. مااما مستدیر نیست. چینهایى دارد، چون بشکنند به دست مىچسبد.
گیاه داروش انگل درختان بلوط و سیب و گلابى مىشود. قوت آبى و هوایى در آن بسیار بسیار است. گزینش:
بهر ش شاداب و صاف است که درون آن برنگ تره و بیرون سبزرنگ باشد. مىکوبند و مىشویند و مىپزند. مزاج:
دبق هم همانند )یافسیا؟( اگر بسیار نماند گرمىرسان نیست و از یافسیا در اینباره ناتوانتر است. در دبق رطوبتى
است زائد و ناپخته و عموما در سوم گرم و خشک است. خاصیت: تحلیلبرنده است و رطوبتهاى پرمایه را از ژرفا
جذب مىنماید و مىگدازد و نرمى دهد. بعضى گفتهاند در رطوبتهاى رقیق اثرى ندارد. آرایش: اگر با ز رنیخ بر سر
ناخن تباه گذارند برمىکند. دمل و جوش: تنها و بویژه اگر با آهک باشد داروى ورمهاى سرد و جوشهاى خارشى و
شبانگاهى )بنات اللیل؟( مىباشد. زخم و قرحه: قرحههاى کهنه و زخمهاى بد را نرم کند.
مفاصل: اگر با هموزن خود رازیانه و همان اندازه موم باشد مفاصل را نرمش دهد. سر: دبق مخلوط با رازیانه و موم
داروى ورمهاى سرد پشت گوش است. اندامان غذا: اگر با چیزهاى قوى از قبیل آهک
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۱
باشد و بر طحال نهند ورم طحال را مىگدازد.
دود )کرم(:
کرم قرمز که کرم رنگرزان است قوت سفیداب دارد و از سفیداب لطیفتر و ژرفروندهتر است. گویند این کرم را در
بسیار چیزها مىتوان بدست آورد و حتى در درخت بلوط هم یافت مىشود.
مزاج: کرم قرمز ناخشکیده )تر( سردى دهد و اندکى خشکى دارد. خاصیت: کرم قرمز مىخشکاند و نمىگزد.
جالینوس فرماید به اعتدال قابض است. زخم و قرحه: آن را بسایند و با شراب یا سرکه و عسل بیامیزند داروى زخم
عصب است. گویند تناول یک مثقال از آن کرم که پاهاى بسیار دارد و در زیر کوزههاى آب پیدا مىشود ترنجیدن و
کزاز را از بین مىبرد. سر: کرم بسیار پاى که در زیر کوزههاى آب پیدا مىشود اگر بسایند و با پوست انار و روغن
گل مخلوط باشد و در گوش چکانند درد گوش ساکت شود. نفسکش: کرم سرخى که در زیر کوزههاى آب پیدا
مىشود و پاهاى بسیار دارد و اگر دست بزنى به دور خود مىگردد اگر با عسل مخلوط باشد و کام را بدان بیندایند
در علاج خفگیها )خوانیق( مفید است. و همچنین تناولش نیز همین فایده را دارد. و چنانکه معلوم شده در علاج
برونشیت و بلندنفسى )نفس الانتصاب( نیز مفید است. اندامان غذا: کرم بسیار پاى نامبرده با شراب براى یرقان
مفید است.
اندامان دفعى: کرم بسیار پاى که در زیر خم و کوزههاى آب پیدا شود تناولش با شراب عسر بول را علاج است.
زهرها: جاى نیش حشرات موذى را با ساییده کرم سبزه که مخلوط با روغن زیتون باشد مالش دهند مفید است.
دادى )جوجادو(:
دانهاى است تلخمزه و به جو شبیه است و رنگش کمى به سرخى مایل است و گلش از جو درازتر و باریکر است.
مزاج: ابن ماسویه گوید: سرد است. اما صحیح این است که مایل به گرمى است و در دوم خشک است. خاصیت:
قبض است و شکم بند آرد. شراب خرما را از ترشیدن نگاه مىدارد. دمل و جوش: سختها را نرم کند. سر: راهبندان
به وجود آورد. اندامان دفعى: شکم را بند آورد. اگر در آبپز آن نشینند در علاج درد و سستى پیزى بسیار مفید
است. تناول خردشده آن مخلوط با روغن زیتون در علاج بواسیر نافع است. زهرها: پادزهر است. جانشین: در نرم
کردن آماسهاى سفت دوسوم وزنش بادام و نیم وزن آن ابهل جانشین است. اما براى زن باردار نباید ابهل بکار برند.
دجاج و دیک )مرغ و خروس(:
محتاج به معرفى نیست. آبگوشت خروس پیر خاصیتهایى دارد که بعدا ذکر خواهیم کرد. دستورى که جالینوس براى
پختن مرغ و خروس بیان فرموده چنین است: بعد از چینه کردن و با معده سیر که از سیرى در گوشهاى بیفتد آن را
سر ببرند و هرچه در شکم دارد بیرون آرند و شکمش را پر از نمک کنند و بدوزند و با بیست )قسط!( آب بجوشانند
تا اینکه از آب سه )قوطول( بماند و این سه قوطول را یکدفعه بنوشند. و سپس چنانکه یاد خواهیم کرد این شربت را
بنا به تقاضاى وقت بیفزایند. گزینش: روفیس گوید: بهر ین گوشت خروس گوشت خروسى است که هنوز نمىخواند. و
بهر ین گوشت مرغ گوشت مرغى است که تخم نگذاشته است. و هرچه پیرتر بدتر است. مزاج: پیه
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۴۹
جوجه از پیه مرغ بزرگ گرمر است. خاصیت: خایه خروس خوب کیموس و زودهضم است. مفاصل:
سوپ خروس چنانکه ذکر شد اگر با بسفایج؟ )شاید بسپایک باشد( و شبت و نمک باشد و در بیست )قوط ولى(
آب بجوشانند تا یکسوم یا یکچهارم بماند و بخورند، درد مفاصل و لرزش را از بین مىبرد.
سر: گوشت مرغ جوان عقل را زیاد کند، مغز مرغ خوندماغى را که از پرده مغز آمده بازمىدارد. سینه:
سوپ خروس داروى برنشیت است. گوشت مرغ صدا را صفا دهد. سوپ خروس پیر با شبیت و کاجیره همه این فوائد
را در بر دارد. سوپ ساده جوجه التهاب معده را فرونشاند. اندامان غذا: آبگوشت خروس درد معده را که از باد
باشد برطرف مىکند. اندامان دفعى: آبگوشت خروس پیر همراه شبیت و بسپایک بهر ین علاج قولنج است. گوشت
مرغ جوان آب پشت را فز ونى دهد. آبگوشت مرغ جوان همراه بسپایک باشد سودا را بیرون ریزد. و اگر با کاجیره باشد
بلغم را بیرون آرد. با داروهاى قابض مخلوط کنند خراش روده را علاج است. با شیر باشد داروى قرحه مثانه مىباشد.
تبها: آبگوشت خروس علاج تبهاى مزمن است. زهرها: قلب مرغ یا خروس را بشکافند و بر جاى نیش حشرات
سمى گذارند و هر یک ساعت تبدیل کنند از اثر سم مىکاهد. کسانى که سم خوردهاند، گوشت خروس یا مرغ را با
شبت و نمک بپزند و آنقدر خورند تا قى مىکنند تأثیر سم را بازمىدارد.
دماغ )مغز(:
گزینش: بهر ین آن مغز پرنده و بویژه مغز پرندگان ک وهى است. و در میان حیوانات اهلى اول مغز شر و در درجه
دوم مغز گوساله بهر ین است. مزاج: سرد و تر. خاصیت: بلغم و خلطهاى مر اکم بوجود آورد. سر: مغز مرغ خانگى
در بازداشتن خوندماغى که از حجاب مغز آید مفید است. مغز شر اگر بخشکد و با سرکه شراب بخورند داروى
صر است. اندامان غذا: هنگام هضم شدن دل بهم زند و اشتها را از بین مىبرد. پس باید با ادویه بخورند. کسى که
مىخواهد قى کند، مغز را بعد از غذا بخورد. مغز دیرهضم است و معده را مىانداید. اندامان دفعى: ملین است. مغز
اردک از داروهاى آماس پیزى است. زهرها: خوردن مغز اثر سم خورده و نیش حشرات موذى را خنثى مىکند.
دلب )چنار(:
مزاج: پوست و گردوى- ثمر- آن داراى خشکى بسیار است. مزاج چنار در اول سرد است. پوست و ثمرش بسیار
خشکاننده و زداینده است. خاصیت: برگوبر چنار سوسکها را مىکشد.
پوست چنار بسیار خشکاننده است. گردى که بر برگ چنار نشیند براى حواس و غیره بسیار بد است و بسیار
خشکاننده هم هست. آرایش: پوستش که هم خشکاننده و هم زداینده است شاید در علاج برص مفید باشد. دمل
و جوش: برگ چنار در معالجه ورمهاى بلغمى و مفاصل و زانو مفید است. زخم و قرحه: اگر خاکسر آن را بر
زخمهاى پوستهانداز و پلید پاشند داروى خوبى است. پوست چنار با سرکه بپزند و بر سوختگى نهند مفید است.
مفاصل: برگ چنار داروى درد مفاصل و ورمهاى گرم مفاصل است و بویژه در علاج ورم زانو سودمند است. سر:
پوست چنار که با سرکه پزند درد دندان را تسکین دهد.
گرد چنار براى گوش و شن وایى خوب نیست. چشم: گرد برگش زیان چشم است. برگ سبزش را اگر بشویند و بپزند
و بر چشم نهند آبریزى چشم را بازدارد و التهاب و چشمدرد را از بین مىبرد. سینه: گرد
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۱
آن زیان شش و صدا است. زهرها: ثمر چنار تا تر است و خشک نشده با ش راب پادزهر حشرات سامه است. ثمر
چنار با پیه ضماد شود پادزهر نیش و گزیدهها است. و سابقا گفتیم که برگ و پوست چنار کشنده سوسک است.
دفلى )خرزهره(:
خرزهره دو نو است: بیابانى و کنار آبى. خرزهره بیابانى برگش شبیه برگ خرفه است. شاخههاى دراز و بر زمین
گسر ده دارد. همراه برگها خار هست. گاهى این نو از خرزهره را در ویرانهها نیز مىیابیم. نو دوم که در کنار
رودخانهها پیدا مىشود. شاخهها پایا و خارها در زیر برگها پوشیده و برگش همانند برگ بیدمشک و بادام است.
مزهاى بسیار تلخ دارد. قسمت بالایى ساقه از قسمت پائینى ست برتر است. شکوفهاش به گل سرخ بسیار شبیه است.
و بر گلش چیزى شبیه به موى گرد آید. ثمرش سخت و دهانباز است و چیزى در میان دارد که به پشم مىماند.
مزاج: در سوم گرم و در دوم خشک است. خاصیت: بسیار گدازنده، با آبپز آن خانه را آبپاش کنند کیک و
موریانه را ریشهکن مىکند. ورم و جوش: برگ آن را بر ورمهاى سخت نهند بسیار داروى خوبى است. زخم و قرحه:
خرزهره و بویژه افشره برگ آن داروى خارش و گرى و جوشهاى پراکنده است. مفاصل: ضماد آن در علاج پشت
درد دیرپا و درد زانوان است. سر: شکوفهاش عطسهآور است. زهرها: به تنهایى سم است. اگر همراه شراب و فیجن
تناول شود پادزهر حشرات سام است. و من مىگویم راست خواهى خرزهره و گل خرزهره براى انسان و چارپایان و
سگان سم است. ولى شاید چنانکه گویند اگر با شراب و سزاب پخته شود و بخورند نفعى برساند.
دارفلفل )فلفل دراز(:
چیزى است باریک و کوچک و شبیه انگشتان و همشکل گل بیدمشک پراکنده است لیکن از آن ریزتر است. سخت
و چسبناک است و مزهاش در تندى به مزه فلفل نزدیک است.
دارفلفل اولین ثمر فلفل است و ازاینرو از فلفل مرطوبر است. اگر آن را بخورند در اولین مرحله چشیدن زبانسوز
نیست. گزینش: بهر ش آن است که دستنخورده مانده باشد. و در آب سرد اگر یک روز ماام بماند حل نمىشود. و
مزهاش چون مزه فلفل است. مزاج: در سوم گرم و در دوم خشک است.
خاصیت: گدازنده است و بیماریهاى سرد را از بین مىبرد. چشم: با آب کبد بریان بز تیرگى چشم را برطرف کند.
اندامان غذا: هاضم است و طعام را حرکت دهد و معده را قوى گرداند. اندامان دفعى: در شهوت برانگیختن برابر
زنجفیل است.
دهمست:
دهمست درخت غار است. برگ و دانه غار بمنظور دارویى بکار مىرود و دانهاش از همه اجزاء آن دارویىتر است و در
درجه سوم پوست تنه غار آید که کمى از کنشها را در اینجا ذکر مىنماییم و بقیه را به فصل غین واگذار مىکنیم که
ذکر غار آید. مزاج: در سوم گرم و در دوم خشک است. مفاصل: در علاج سستى پى و فالج و دهانکجى نافع
است. سر: ساییدهاش عطسهآور است. اندامان غذا: داروى ورمهاى کبد و طحال است. اندامان راننده: در علاج
قولنج سودمند است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۴
دوسر:
این گیاه برگش به برگ گندم شبیه است، یکن از برگ گندم نرمر است. تخمش دو یا سه رده دارد. چیزى موىمانند
بر آن هست. از تخمش افشره گیرند و نگاه مىدارند که از خود گیاه بهر است. مزاج: در اول گرم و در دوم خشک
است. خاصیت: گدازنده و خشکاننده است. دمل و جوش:
ورمهایى را که در راه سخت شدن هستند نرم مىکند و از سفت شدن بازمىدارد. آرایش: داء الثعلب را شفا دهد.
چشم: داروى )غرب( است.
دردار )درخت پشه(:
دیسقوریدوس گوید: دردار درختى بیدمانند است. اهل شام آن را دردار و اهل عراق درخت پشه مىنامند. غوزه
بادکرده انارمانند بیرون آرد که در آنها رطوبتى هست و آن رطوبت پشهآفرین است. هرگاه آن را بشکافند پشه بیرون
آید. همچنین رطوبتى در پوست آن درخت هست هرگاه خشک شود جانورى آفریند که به پشه شبیه است. برگ سبز
دردار را اگر بپزند خوردنى است. خاصیت: قبض است و زداینده. پوستش قبض است و بیخش تقریبا همکار او
است. آرایش: رطوبت غوزه دردار صورت را جلا دهد. پوستش با سرکه برص را از بین مىبرد. زخم و قرحه: پوست
دردار بر جاى ضربه و بر زخمها بندند سودمند است. همچنین برگ و پوست و شکوفهاش داروى زخمهاست. چی زى
آرد مانند از پوستهاش پراکنده مىشود. آنهم براى زخمها مناسب است. ساییده پوست و آن گردى که از پوستش
برخیزد علاوه بر بهمآوردن زخم، زخمهاى پلید را از سرایت منع کنند و بویژه اگر با هموزن خود انیسون پخته و معجون
شوند بسیار مؤثرتر است. مفاصل: آبپز بیخش با آبپز برگش بر استخوان شکسته مالند مفید است. اندامان
دفعى: مقدار یک مثقال از پوست آن را پخته یا با آب سرد خورند بلغم را بیرون آرد.
دیودار )صنوبر هندى(:
از تیره سرو کوهى است و آن را صنوبر هندى گویند. چوبهایش به چوب زرنباد شبیه است. کمى تندمزه و شیرهاش
گرم و تندمزه و تشنگىآور است. مزاج: خشکى آن در سوم بیشر از گرمى است. خاصیت: تندمزگى شیر دیودار
چنان است که مىسوزاند. و در گوهر آن قبض هست.
مفاصل: در مداواى سستى اعصاب و فالج و دهانکجى بهر ین علاج است. سر: در علاج بیماریهاى سرد مغز و
سکته و صر سودمند است. اندامان غذا: شیرش تشنگى آورد. اندامان دفعى: سنگ کلیه و مثانه را خرد کند. شکم
را بند آرد. سستى پیزى را برطرف کند بشرطى که در آبپزش بنشینند.
دردى )لایه(:
گزینش: بهر ین و سالمر ین دردى لایه شراب کهنه است. و سپس هرآنچه شبیه آن است. دردى سرکه بسیار تند و
قوى است. باید آن را بعد از خشک کردن سایید و چون سوزاندن کف دریا سوزاند. یعنى باید آن را در پارچه
گلاندود یا در دیگ گذاشت تا بسوزد. باید آنقدر بسوزد تا سفیدرنگ گردد و گردى لطیف گردد. هر نو دردى که
کهنه نباشد براى نفع دارویى باید سوزانده شود. و آنگاه به کار برده ش ود. دردى کهنه از قوتش کم شده است و نیاز
به سوختن ندارد. باید دردى را در ظرفهاى ویژه نگاهدارى کنند و هوا نزند. و گاهى دردى را همچون توتیا شستشو
مىدهند. خاصیت: دردى سرکه
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۲
قوىترین دردى است زداینده و جمعکننده است. سوخته آن سوزنده است و با نیروى دیگرى که در آن وجود دارد
مىگنداند. آرایش: دردى سوخته با صمغ درخت صنوبر سپیدى ناخن را از بین مىبرد. دمل و جوش: دردى
ناسوخته به تنهایى داروى التهاب ورم است. و اگر با آس باشد التهاب را فرونشاند و جوشهایى را که چرک ندارند
علاج مىنماید. سینه: دردى ناسوخته سیلان مواد را از معده منع مىنماید.
اندامان راننده: دردى ناسوخته ضماد شود و از خارج بر رحم گذارند نزیف حیض را بازدارد.
دخان )دود(:
گوهرى است خاکى و لطیف. دودها در گوهر گونهگونهاند، و چون از گوهر خاکند هم خشکى دهند و اندکى
گوهر آتشى هم دارند. گزینش: قوىترین دودها به ترتیب اولویت: دود قطران، دود قیر تر، دود )میعه- اسر ک(، دود
مر، دود کندر، دود بر درخت سقز است. و فکر مىکنم که دود نفط از همه دودها قویر باشد. خاصیت: رساننده و
تحلیلبرنده. چشم: دود کندر و دود ثمر درخت سقز از داروهاى چرک چشمند. نمىگذارند موى از چشم درآید.
آماس و سرخ شدن پلک را علاج کنند. داروى خوره چشم و رطوبتهایى است که با رمد نباشد. جوشهاى چرکین
اشکریز را مداوا کنند.
دوقوا:
تخم هویج بیابانى است و در بحث از هویج بیابانى شرح دادیم. مزاج: در سوم گرم و در اول خشک است. خاصیت:
بسیار بازکننده است. اندامان دفعى: ادرار بول و حیض کند و در این دو زمینه بسیار نافع است.
دم الاخوین )خون سیاوشان(:
شیرهاى است سرخرنگ و مشهور. مزاج: چندان گرم نیست. و بعضى گفتهاند سرد است. اما در دوم خشک است.
خاصیت: بند آورنده است و نزیف را بازمىدارد. زخم و قرحه: زخمهاى تازه و قرحهها را بهم مىآرد. اندامان غذا:
تقویت معده کند. اندامان دفعى: قبض است و در علاج خراش و ترکهاى اطراف پیزى مفید است. جانشین: برخى
پنداشتهاند که کاهو همه کارهاى آن را انجام مىدهد.
دند )حب السلاطین(:
دند چینى مانند پسته و دند کنار آبى مانند گرچک سرخ نقطههاى سیاه دارد. دند هندى از دند چینى کوچکر و از
ساحلى بزرگر است. مغزش گردرنگ مایل به زردى است. خاصیت عجیبى دارد مغز دند در رستنگاه خود باقى
مىماند ولى در غربت بتدریج کاهش یابد تا بکلى نابود مىشود.
گزینش: چینى بهر و قوىتر است و در درجه دوم هندى آید. دند ساحلى بد و در تأثیر کند است و افسردگى و
شکمدرد و پیچش روده آورد. باید دند چینى را با آهن شکست و لب بر آن نزنند که رنگ لب را مىبرد و لکه
سفیدى مانند برص بوجود مىآورد. بعد از آنکه پوست را شکستند زبانه پدید آید باریک که به وزن نیم حبّه است.
باید آن پوستک- زبانه را انداخت و مغز را بدست آورد. مزاج: بسیار گرم. آرایش:
اگر دند را در آب خیس کنند تا نرم شود و با آن آب استفراغ کنند سیاهى موى را نگهدارد. اندامان راننده: مسهلى
است بسیار قوى. یک حبه و نیم از آن اسهال به افراط دهد و رطوبت و سودا و بلغم داخل
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۵
مفاصل را بیرون آرد. ولى فقط در سرزمین سرد و به شخص سردمزاج رواست. نباید تنها تناول شود.
اگر آن را اصلاح کرده باشند شاید به شخص مزاج قوى بتوان دو دانگ از آن داد. که بتواند تحمل اسهالش کند.
اصلاحش چنین است که با نشاسته و کمى زعفران مخلوط گردد. اگر دند را با داروهاى مسهل بیامیزند نباید با فربیون
و هیچ داروى تندى باشد. فقط باید با تربد و شیر ماچهخر و شیره افسنتین و دانه نیل و کرکم- زعفران ۲۹ باشد و
نسبت به آنها دوپنجم کافى است.
دم )خون(:
خون انسان مااما با خون خوک متشابه است. چنانکه گوشت انسان و گوشت خوک هیچ تفاوتى باهم ندارند.
شباهت بحدّى است که یک وقت قصابى گوشت انسان را به مردم مىفروخت و چنین مىنمود که گوشت خوک
مىفروشد. مدتها این راز پوشیده ماند تا اینکه تصادفا انگشتان آدمى را در گوشت خوک کذایى یافتند. گویند: کسى
که بخواهد آزمایشاتى درباره خون انسان بعمل آرد خون خوک را بیازماید. خون خوک هرچند ناتوانر از خون انسان
است اما بسیار شبیه آن است. اینک ما هرچه درباره خون شنیدهایم مىنویسیم و اکثر اینها جاى باور و اعتماد
نیست. گزینش: خونى که براى درمان به کار آید باید از حیوان تندرست گیرند و نباید هیچ خلطى و عفونتى بر رنگ
آن چیره باشد. خاصیت:
خون عموما بدگوارش است و بویژه اگر مر اکم و پرمایه باشد. خون اسب سوزنده و گنداننده است.
آرایش: خون خرگوش گرم است. اگر بر بهک و لکههاى سیاه صورت مالند مفید است. گویند خون کفتار رویش
موى را منع کند و صحیح نیست. لیکن در این زمینه خون قورباغه و خون گنه مؤثرتر است.
گفتند خون کفتار پستان را به همان حالتى که هست نگاه مىدارد. ولى این ثابت نشده است. ورم و جوش: خون
خرگوش و بز نر که منعقد شوند ورم گرم را زودتر مىرسانند. گویند خون حیض زن علاج جمره است و خون گرم گاو
نر ورم سخت را نرم کند و خون گرم خرگوش جوش شیرى را شفا دهد.
مفاصل: گویند خون حیض را بر نقرس چکانند فایده دارد. سر: خون کبوتر و ورشان و بوتیمار تا گرم است بر
ترکهاى استخوانى و دردناک چکانند مفید است و اگر با روغن گل نیمگرم مخلوط شود و بر جاى آسیبدیده از
افتادن بمالند نمىگذارد آماس کند. جالینوس گوید: این اثر ولرمى آن است نه از چیزى دیگر. اگر روغن گل را
نیمهگرم و بدون خون بکار برند باز از ورم جلوگیرى نماید. و همین نظریه درباره خون مرغ خانگى هم هست. خون
۲۹ ۴(- کرکم- زعفران- زردچوبه. سقز خائیدنى- ثمرورس. (
کبوتر خوندماغ را که از پرده مغز آید قطع کند. خون لاکپشت بیابانى را شربت کنند داروى صر است. و همچنین
گویند خون بره و خون شر علاج صرعند. و در این شک دارم. جالینوس گوید: زیرا خون شر قوتى قطعکننده ندارد.
و من مىگویم: اگر تجربه نشان داده باشد که مؤثر است حتما نه از قوایى است که در آن آشکار است بلکه از
خاصیتى است که در آن پنهان است.
اندامان چشم: خون ورل و مارمولک )حرذون( تقویت دید کنند. خون آفتابپرست رویش مو در پلکها را منع
مىکند. گویند خون قورباغه آبادى همین تأثیر را دارد ولى معلوم نشده است. خون کبوتر، ورشان، بوتیمار، فاخته و
بویژه خون بال آنها را در دیده چکانند سرخى چشم را )نقطههاى سرخ چشم( را از بین
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۱
مىبرد. و اگر قطرههایى از خون بیخ پر این پرندگان باشد باز بسیار مفید است. جالینوس گوید: همین داروها براى از
بین بردن طرفه- سرخى چشم بسنده مىباشند. اندامهاى سینه: خون جغد در علاج برنشیت بسیار مفید است. و
همچنین سوپ و گوشتش در ربو نافعند. گویند خون شبپره پستان را برجسته نگاهدارد ولى درست نیست. گر وهى
گواهى دادهاند که: اگر مقدار یک اوقیه از خون بزغاله گیج را قبل از آنکه سرد شود با سرکه آمیزند و در سه روز
بنوشند بسیار سودمند است. اندامان دفعى:
پنداشتهاند که برداشتن خون حیض منع حمل کند. خون بز نر و بز و کل که خشک کنند یا در روغن بجوشانند اسهال
را بند آورد. اگر خون بز با عسل تناول شود در علاج دیزانر ى مفید است. خون خشکیده بز نر سنگ کلیه را خرد
کند. زهرها: خون بز، یا خون کل، یا خون خرگوش در روغن بجوشد و با شربت بخورند. زیان سهام ارمنى را خنثى
کند. و خون سگ هار هم همین کار را مىکند. چنین گویند و یاوهگویى است که خون سگ پادزهر گزیدن سگ
هار است.
دینارویه )آهودوستک، اناریچه(
دینارویه همان حزا و زوف را است و در بحث زوفرا آن را شرح خواهیم داد.
دهن )روغن(:
نیازى به تعریف ندارد. روغن بلسان )بشامه( را ذکر کردیم. روغن گرچک و روغن ترب یک تأثیر دارند و هر دو
گدازنده هستند و روغن کرچک از روغن ترب قوىتر است. و روغن ترب از روغن گرچک گرمر مىباشد و شبیه
روغن زیتون کهنه است. مزاج: روغن ترب در دوم گرم و خشک است.
روغن سوسن و یاسمن در سوم گرم و خشکند. روغن گزنه و کاجیره در اول گرم و در دوم ترند. روغن نرگس در دوم
گرم و در اول تر است. روغن هیرى و روغن حب البان و روغن بادام تلخ در اول ترند.
روغن شاخه تاک، و روغن گل و سیب در سردىرسانى و قبضى بهم نزدیکند. و روغن به هم همین حال را دارد. روغن
بابونه معتدل الحراره و روغن شبت شبیه آن است و گرمر . روغن نرگس در اثربخشى شبیه روغن شبت است لیکن بویى
تندتر از بوى روغن شبت دارد و چون روغن شبت با سر سازگار نیست. روغن بنفشه قبوضیت ندارد. لیکن چیزى از
سردى با او است. روغن سداب گدازنده است. ما در اینجا از روغنسازى صحبت نمىکنیم و آن را به کتاب
اقرابادین واگذار کردهایم. همچنانکه تصمیم داریم که روغنها- مرهم- هاى ترکیب شده از داروهاى بسیار از قبیل
کوشنه و قندول و غیره را که چگونه مىگیرند و چه منافعى دارند در اقرابادین آریم. خاصیت: روغن بادام و بویژه
بادام تلخ بازکننده است.
روغن سیب و به هم قبض و هم سردى بخشند. روغن بابونه مسکن درد، برنده غلظت- تراکم- تحلیلبرنده بخار
است. روغن سوسن ملین است و اندامان را توان بخشد و رساننده است و درد را تسکین دهد. روغن آس اندامان را
محکم کند و نیرو بخشد و از روغن به سردىبخشتر است و مادههاى تراونده را بازمىدارد. روغن سداب همانند روغن
غار باد را به کلى از بین مىبرد و از روغن غار گرمر است. و هر دو روغن بادشکن و مسکن درد هستند. روغن
کوشنه در تغییر دادن حالت وبایى مفید و بوى دیک )رائحه القدر( و هوا را خوش گردانند. آرایش: روغن غار علاج
داء الثعلب است. روغن آس
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۵
ریشه مو را محکم کند و تقویت دهد و سیاه گرداند. روغن کوشنه جوانى مو را نگه دارد. روغن بادام و مخصوصا بادام
تلخ که با عسل باشد و همراه بیخ سوسن و موم گداخته چینوچروک و لکههاى سیاه و سفید و غیره را دواست. و
اگر پخته روغن بادام را بر سر مالند شوره و سبوس را علاج کند. روغن کرچک لکههاى سفید و سیاه را مداوا کند.
روغن شنبلیله علاج بدرنگى است و بویژه اگر در پیرامونهاى چشم پدید آید. دمل و جوش: روغن بادام علاج آماس
دردناک )وثى؟( روغن سوسن سخت شدههاى کهنه را مىگدازد و از بین مىبرد. زخم و قرحه: روغن گرچک علاج
جوشهاى غلیظ و گرى است.
روغن شنبلیله سعفه را از بین مىبرد. روغن آس در مداواى قرحه مفید است. روغن کوشنه در کمر ین وقت گ رى و
خارش را برطرف سازد. مفاصل: روغن بادام از احساس درد و سوزش )وثى( مفید است.
روغن بابونه رفع خستگى کند. روغن سوسن و روغن شبت هم رفع خستگى کنند و هم از سرمازدگى نافعند. سر:
روغن بادام دواى سردرد، تپش و وزوز و سوت داخل گوش است. روغن بادام تلخ فایدههاى بسیار دارد و بسیار
لطیف است. اکثر فایدهاش در مداواى گرفتگى گوش و وزوز گوش است و کرم گوش را بیرون مىآرد. روغن گل در
علاج التهاب دماغ بسیار مؤثر است. ورمهایى را که در حال پیدایشند بازمىدارد. تقویت مغز کند و هوش را افزایش
دهد و مزاجش نزدیک به معتدل است. و ازاینرو جالینوس درباره روغن گل فرماید: تن بسیار سرد را گرم و تن گرم را
سرد گرداند. و نظریه من در اینباره این است که: در معتدل گردانیدن تن گرم مزاج مؤثرتر است تا سرد مزاج. روغن
غار و روغن سداب سردرد مزمن را از بین مىبرند. روغن شنبلیله شوره سر را نافع است. روغن کرچک در علاج قرحه
سر، ورمهاى سر، درد گوش مفید است. اندامان غذا: روغن بادام براى طحال خوب است و براى معده خوب
نیست، زیرا معده را گران مىکند. اندامان دفعى: روغن گزنه و روغن کاجیره شکم را روان سازند. روغن گل اگر با
مادهاى برخورد کند که نیاز به لغزانیدن داشته باشد مسهل است. و در حالت اسهال مرارهاى قبض است. روغن
کرچک مسهل است و کرم کدو را بیرون آرد. روغن بادام در معالجه درد گرده، بند آمدن بول، سنگ و درد مثانه و
زهدان و خفگى زهدان سودمند است. روغن سوسن زایش را آسان کند. تناول یا حقنه آن درد زهدان را برطرف
مىنماید و در همه این حالات روغن شنبلیله همان تأثیر را دارد. و علاوه بر سختى زهدان زخمهاى درونى زهدان را از
بین مىبرد و زایمان سخت را آسان کند. روغن کرچک در علاج ورمهاى پیزى، بهمآمدن زهدان و برگشته شدن آن
سودمند است. تبها:
روغن بابونه در علاج تبهاى درازمدت از روغن گل مفیدتر است، روغن شبت در مداواى تبلرزه بسیار خوب است.
جانشین: بدل روغن بشام مرّ مایع یا بوزن آن روغن جوجادو با نصف وزنش روغن نارگیل و ربع وزنش روغن زیتون
کهنه است. بدل روغن غار زفت و قیر تر است. بدل روغن سوسن روغن غار است. بدل روغن گزنه روغن کاجیره
است که از روغن گزنه ناتوانتر است. بدل روغن حنا روغن مرزنگوش است. بدل روغن نیلوفر روغن گل یا روغن
بنفشه است. بهجاى روغن کرچک مىتوان روغن ترب، یا روغن کتان بکار برد بشرطى که روغن کتان تغییرى نیافته
باشد.
دراج:
پرندهایست مشهور. گوشت دراج از گوشت کبک و انوا کبوتر بهر است. از گوشت تذرو
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۶
معتدلتر و لطیفتر و خشکتر است و از آن گرمىاش کمر است. سر: گوشت دراج مغز را افزایش دهد و هوش را
فزونى بخشد. اندامان دفعى: گوشت دراج در زیاد نمودن آب پشت بسیار مؤثر است.
دارکیسه:
عبارت از پوست درختى است که از هندوستان آورند، بسیار قابض است. خاصیت: قبض.
اندامهاى سینه: در علاج خون برآوردن، ذات الجنب مفید است و صدا را صاف مىکند. اندامان دفعى:
علاج قرحههاى روده است.
دروبطارس )سرخس نر(:
چیزى است که به سرخس مىماند و بر درختهاى کهنسال بلوط مىپیچد و از سرخس عادى کوچکر و کمپ رزهتر
است. ریشههاى درهم آمده دارد که در مزهاش تا اندازهاى شیرینى همراه با تندى و تلخى و گیرندگى حس مىشود و
قوتى گنداننده در آن هست. مزاج: بسیار گرم و بسیار خشک است. آرایش: موى را باریک گرداند، موى را مىسر د
و از بین مىبرد. زیرا هم عفونى است و هم تند. مفاصل: گروهى عقیده دارند که در علاج فالج و دهنکجى مفید
است.
در اینجا حرف دال پایان مىیابد. داروهاى این فصل بیست و شش دارو است.
فصل پنجم حرف )ه(
هیوفاریقون )هزارچشم(:
شاخههایش گلهاى جدا گلبرگ دارد و دانهاش زرد مایل به سرخى و شبیه دانه سماق است. اما سرخى آن به سماق
نمىرسد. گزینش: جالینوس فرماید میوهاش را نیز تناول کنند خوب است و تنها گلش مفید نیست. مزاج: در دوم گرم
و در آخر دوم خشک است. خاصیت: ورم و جوش را تحلیل برد و لطیف است و بازکننده و گدازنده. زخم و قرحه:
ضماد برگ آن در علاج سوختگى خوب است و زخمهاى بزرگ را بهم آرد و قرحههاى پلید را دواست. اگر برگ
خشکیده آن را بکوبند و بر قرحههاى بادکرده و سست و گندیده پاشند سودمند است. مفاصل: اگر شربت شود و
چهل روز پى اندر پى بخورند عرق النسا را از بین مىبرد و دواى درد سرین است. اندامان دفعى: ادرار بول و حیض
کند. ثمر آن مراره سودا را بیرون راند. جانشین: هموزنش گورگیا و هموزنش بیخ کبر.
هلیلج )هلیله(:
به قول دیسقوریدوس همه هلیله را مىشناسند و چندین گونه است. زرد نارسیده، هلیله سیاه هندى که رسیده است و
چاقتر از نارسیده است. هلیله کابلى از همه قسمتهاى هلیله درشتتر است. و هلیله چینى هم هست که از همه
باریکر و ریزتر و سبکر است. گزینش: بهر ینش زرد بسیار زرد مایل به سبز سنگینوزن و پرمایه و سخت است.
هلیله کابلى هرآنچه پرگوشتتر و سنگینتر است
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۷
و در آب فرو نشیند و رنگش به سرخى مىزند بهر است. از هلیله چینى هرآنچه نوک دارد خوب است.
مزاج: گویند هلیله زرد از هلیله سیاه گرمتر است. گویند: هلیله هندى کمر از هلیله کابلى سرد است.
همه اقسام هلیله در اول سرد و در دوم خشکند. خاصیت: همه انواعش در بیماریهاى مراره نافع است.
آرایش: هلیله سیاهرنگ و رو را زرد گرداند. دمل و جوش: همه انوا هلیله در معالجه جذام مفیدند.
سر: هلیله کابلى دواى سردرد است و حواس و هوش و عقل را نیرو دهد. چشم: هلیله زرد در سست شدن جسم
معالج است و اگر در چشم کشند مواد سیلانى را قطع کند. سینه: خوردن آن تپش و علت ناشى از ترس را دواست.
اندامان غذا: هلیله عموما و بویژه دو نو سیاه آن و علىالخصوص پروریده- مرباى آنها تقویت معده کنند. و سستى
معده را از بین ببرند و معده را دباغ دهند و تنقیه کنند و خشک نمایند و کمک هضم طعامند. هلیله زرد دباغ خوبى
براى معده است. سیاه هم همینطور است. اما هلیله چینى در این عمل از کابلى ناتوانتر است. هلیله کابلى نوعى دل
بهم خوردن بدنبال دارد. ولى در علاج استسقا سودمند است. اندامان دفعى: هلیلههاى کابلى و هندى با روغن زیتون
بجوشند شکم بند آرند. هلیله زرد براى بیرون راندن صفرا و بلغم اندکى خوب است. هلیله سیاه سودا را بیرون آرد و
در علاج بواسیر مفید است. هلیله کابلى سودا و بلغم را خارج کند. گویند هلیله کابلى داروى قولنج است.
محلول هلیله کابلى که براى اسهال باشد از پنج تا یازده درهم تجویز شده و اگر خیس نشده خورند باید از دو درهم
تجاوز نکند. و من مىگویم از دو درهم تجاوز کند زیانى نمىرساند. و بر این عقیدهام که اگر هلیله زرد را بکوبند و در
آب حل کنند مىتوانند تا ده درهم و بیشر هم بخورند. تبها: هلیله کابلى در علاج تبهاى کهنه مفید است.
هیلبوا )هالبوا(:
که همان خیربوا است. و از قاقله لطیفتر مىباشد. مزاج: در اول گرم و در سوم خشک است. اندامان غذا: کبد و
معده سرد را توان بخشد. و براى هضم طعام بسیار مفید است.
هزارجشان:
میوهاش به خوشههایى شبیه است و دباغان بکار مىبرند. هزارجشانى که نزد داروسازان است قطعات چوبى است که
به شفتالو شبیه است. و در اولین مرحله خائیدن بىمزه است و بعدا تلخى آن پدید آید. شرح آن را در بحث از فاشرا
خواهیم داد. که در فصل فاء آید.
هندبا )کاسنى(:
کاسنى بیابانى و کاشتنى است. نوعى از کاسنى برگش پهن و برخى برگ باریک است.
کاسنى کنش کاهو دارد، لیکن گویند همه خاصیتهاى کاهو را در بر ندارد. اما بعقیده من هرچند در خاموش نمودن
گرمى و در قوت غذایى از کاهو کمر است در باز کردن و علاج انسدادهاى کبد از کاهو فعالتر است. گزینش: در
سود رساندن به کبد هرچه تلختر بهر است. مزاج: در آخر اول سرد. کاسنى خشک در اول سرد است و کاسنى سبز
در آخر اول تر است. کاسنى کاشتنى سرد و مرطوبتر از بیابانى است. کاسنى در تابستان بیشر تلخمزه مىشود و
گرایش به نوعى حرارت پیدا مىکند که کنش خود را از دست مىدهد. کاسنى بیابانى که همان طرخشقوق است از
کاسنى کاشتنى کمر رطوبت دارد. خاصیت:
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۱
انسدادهاى درونى و رگها را باز مىکند. قبض است اما نه بسیار شدید. اگر آب کاسنى با سفیداب و سرکه را براى
سرد گردانیدن جایى که نیاز به سردى داشته باشد بر آن بمالند تأثیرى شگفتآور دارد.
مفاصل: ضمادش در بیمارى نقرس مفید است. چشم: رمد گرم را دواست. شیره کاسنى بیابانى سفیدى چشم را
مىزداید. سینه: با آرد جو ضماد کنند تپش را علاج کند و قلب را نیرو بخشد. خیارچنبر را در آب کاسنى حل کنند
و غرغره کنند ورم گلو از بین مىرود. اندامان غذا: دل بهم آمدن و هیجان صفرا را علاج کند و تقویت معده با او
است. براى مداواى معده که سوء مزاج گرم داشته باشد دواى بسیار خوبى است. کاسنى بیابانى براى معده از کاشتنى
بهر است. گویند در همه حالات با مزاج کبد سازگار است. و براى فروکش نمودن گرمى کارىتر است. براى مزاج سرد
به اندازه سایر سبزیهاى سرد زیان در بر ندارد. اندامان دفعى: کاسنى را با سرکه خورند شکم بند آید. و بویژه کاسنى
بیابانى که قبضتر است. تبها: علاج تب سه اندر میان )ربع( و تبهاى سرد است. زهرها: کاسنى را اگر با بیخ کاسنى
یا با قاوت ضماد سازند پادزهر کژدم و حشرات موذى و زنبور و مار و )سام ابرص- وزغه بیابانى( است.
هلیون )مارچوبه(:
و گاهى اسفاراعس و در بعضى جاها مواقینوس گویند. و کسانى » میان « دیسقوریدوس گوید: بعضى این گیاه را
پندارند که اگر شاخ گوسفند نر را خرد کنند و در خاک کنند هلیون از آن روید. مزاج: جالینوس فرماید: مزاجش
معتدل است گرمىبخشى و سردىدهندگىاش در مارچوبههاى سنگلاخى نمایان است. و من مىگویم: از گرممزاجى
دور نیست و هرچه سختر مىشود گرمى آن بیشر شود و شیرى از آن مىتراود که بسیار گرم و زبانسوز است.
خاصیت: مارچوبه عموما و بویژه مارچوبه سنگلاخى براى باز شدن بندآمدنهاى درونى و بویژه انسدادهاى کبد و کلیه
مفید است و خاصیت زدایندگى دارد. مفاصل: آبپزش را براى رفع درد پشت و علاج عرق النسا مىخورند. سر:
بیخ مارچوبه را با سرکه یا بیخ و تخم را باهم بپزند در تسکین درد دندان بسیار مؤثر است. اندامان غذا: انسدادهاى
کبد را باز کند، داروى یرقان است، کمى دلبهم خوردن در بر دارد. اندامان دفعى: روفس پنداشته است که قبض
است. شاید از ادرار آوردنش باشد. دیگرى عقیده دارد. که آب پخته آن ملیّن است. و اکثریت برآنند که در علاج
قولنج بلغمى و بادى مفید است. بیخ آبپز مارچوبه ادرار بول کند. عسر البول را از بین ببرد. منى را زیاد کند.
شهوت انگیزد. در دشوارى باردارى کمک نماید. تخم آن را بردارند )شیاف کنند( حیض براه اندازد و بستگىهاى کلیه
را بازمىنماید. زهرها: با شراب بپزند پادزهر رتیل است و شنیدهام که پخته مارچوبه سگ را مىکشد.
هرطمان ۳۰ )جودوسر، یولاف(:
قوت دانهاش همان قوت جو است و در حقیقت چیزى است میانه گندم و جو. قاوت و نیم کوبیدهاش از قاوت و
نیم کوبیده جو قبضتر است. مزاج: معتدل و مایل به رطوبت
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۲۹
است. خاصیت: بدون سوزش خشک مىکند و گدازندگى و قبوضیت دارد.
هیوفسطیداس:
شیره گیاهى است که آن را شنگ )لحیه التیس( نامند و شیره نامبرده سرد و قبض است و در بحث لحیه التیس تفصیل
خواهیم داد. مزاج: سرد مایل به خشکى است.
هرنوه )ننه حوا(:
شبیه به فلفل و کمى به زردى مایل است. معطر است مانند عود. و آن را از سرزمین سلاوى مىآورند. مزاج: معتدل
است. اندامان غذا: تقویت معده کند، گوارش را مدد دهد. اشتها را افزون کند.
هرقلوس ۳۱ )گل قاصد(:
از سبزیهاى بیابانى است. بنا به گفته )حنین( همان خس الحمار است که در باب خاء ذکر مىشود. مزاج: سرد و تر
و کمى خشکى و گرمى و قبضى هم دارد. خاصیت: گویا در بند آوردن شکم معتدل است.
هشت دهان:
عود هندى است و بازرگانان آن را مىشناسند. مفاصل: داروى نقرس است.
هریسه )ولیم(:
۳۰ ۴(- ابو حنیفه دینورى گوید: هرطمان درختى است مانند چنار و در ساحل عمان روید.- تحفه. (
۳۱ ۴(- هرقلیوس: علف مروارید است و بنظر مىرسد که شرقیان آن را نشناختهاند- معین. (
آشى است که همه مىشناسند. آرایش: فربهى دهد و براى کسى که تنش خشک است سودمند مىباشد. اندامان
غذا: دیرهضم و بسیار مغذى است.
در اینجا فصل هاء با دوازده دارو پایان مىیابد.
فصل ششم حرف )و(
وسمه:
برگ نیل است. گزینش: بهر ینش خراسانى است. مزاج: در آخر اول به گرمى مایل است و در دوم به خشکى.
خاصیت: قبض است و زداینده. آرایش: رنگ مو است.
ورد )گل سرخ(:
ورد ترکیبى است از گوهر آبى و خاکى. تندمزه و گیرنده و تلخ و جمعکننده است و کمى شیرینى هم دارد. و بعلت آن
چیزى که این شیرینى و تلخى را در آن ایجاد کرده در مواد آبى گل
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۱
انکسار گرمایى هست )انعکاس(. در گل لطافتى هست که قبضیش سودمند است. و بسا اتفاق افتد که سبب زکام
شود. تا با طراوت و شاداب است با تلخى همراه است و گاهى که خشک شود تلخى کاهش یابد. بدین علت است
که خوردن ده درهم از گل شاداب اسهالآور است. و آن وردى که وى را ورد گنداننده نامند که عبارت از گل زرد
سوزنده است. مزاج: » عاقرقرحا « است گرم است و بیخش همانند
جالینوس فرماید: گل نسبت به تن آدمى بسیار سرد نیست. همو فرماید باید در اول سرد باشد. من مىگویم: در اول
دوم خشک است و بویژه اگر خشک شده باشد. پولس گوید: مزاج گل ترکیبى از گرمى و سردى است. ابن ماسویه
گوید: گل در اول سرد و در دوم خشک است و در حقیقت در آخر دوم سرد است. خاصیت: چون تلخمزگى
بیشر از گیرندگى دارد خشکانیدنش بیشر از گیرندگى است. بازکننده و زداینده است. جنبش صفرا را خنثى سازد. و
تخمش در گیرندگى قوىتر است. و پرزى که در وسط گل هست از سایر اجزایش قبضتر است. همه اجزاء گل
اندامان درونى را تقویت دهد و قبوضیتش مانع تحلیل رفتن نمىباشد. گل خشکیده قبضتر و سردتر است. و بعقیده
کسانى قوتى در آن است که خار و پیکانها را بیرون مىکشد. بهر ین افشره گل افشرهاى است که از گل قطعشده از
شاخه گیرند به شرطى که زائدههاى آن را آنچه به سفیدى مایل است از آن جدا کنند. براى مرباى گل باید گل را در
سایه خشک کنند و بکار برند. آرایش: اگر در گرمابه خود را با گل شویند بوى بد عرق را از بین مىب رد.
دستورش چنین است: گل را قبل از افتادن شبنم بچینند و بگذارند تا پژمرده شود و چهل مثقال از آن با پنج مثقال
سنبل الطیب و شش مثقال مر مخلوط کنند و قرصهاى کوچک از آن درست کنند. بد نیست که دو درهم کوشنه و
دو درهم سوسن بر آن افزایند. شستوشو با این دارو عرق بدبو را از بین مىبرد. و شاید اگر زنان آن را در
خفگىها بگذارند مفید باشد. گروهى برآنند که سائیده گل زگیلها را ریشهکن مىکند. زخم و قرحه: از قرحهها بویژه
از قرحههاى پوستانداز میان رانها و پیچوخمها جلوگیرى مىکند. در قرحههاى گود گوشت برآرد و گروهى عقیده
دارند که خار و پیکانها را بیرون کشد، بشرطى که سائیده بر زخم پاشند. سر: شادابش سردرد را نافع است. گلاب
هم سردرد را تسکین دهد. بو کردن روغن گل عطسه آرد. برخى گویند از آن عطسهآور است که بخار را حبس
مىنماید. شاید این حالت از برخورد قوت جلبکننده و قوت بازدارنده باشد که دو ضدند و در گل جمعند و تأثیر
این جمع اضداد بر مغزى که زائدههاى ریز در آن است سبب عطسه گردد. گل براى هرکسى که مغزش گرم است
عطسهآور مىشود. تخم گل و آبپز گل لثه را محکم کند. و درد گوش را تسکین دهد. چشم: گل چشم دردى را
نافع است که از گرما باشد. آبپز گل خشکیده را در چشم کشند ورم پلکها را فرونشاند.
روغن و افشره گل براى چشم مفیدند. و اگر زائدههاى سفید را از گل دور سازند در مداواى رمد خوب است.
اندامان راننده: غش کرده را گلاب دهند سرحال آید. افشره گل و شاخه و گاسبرگ علاج خون برآوردن است.
اندامان غذا: گل براى معده و کبد خوب است. مرباى گل که با عسل باشد و عبارت از گل انگبین است. تقویت
معده کند، و مدد هضم است. گل و افشره گل رطوبتهاى بد معده را برچینند.
روغن گل التهاب معده را فرو نشاند. و حتى اگر گل را بر معده مالند همین فایده را دارد. شربت گل براى کسانى که
سستى در معده حس مىکنند مفید است. اندامان دفعى: بوسیله پر بر پیزى مالند درد را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۴
از بین مىبرد. آب گل یا آبپز گل خشکیده درد زهدان را که از گرما باشد از بین مىبرد و درد روده مستقیم را دوا
کند و حقنه آن قرحه رودهها را علاج مىنماید. و شربتش نیز در مداواى قرحه روده نافع است. خواب بر بسر گل
شهوت را قطع کند. وزن ده درهم گل شاداب را در ده دفعه خورند شاید اسهال آرد. خشک شدهاش مسهل نیست.
روغن گل مسهل است.
وج )اگر(:
ریشه گیاهى است مانند پاپروس که در آبهاى راکد روید و بر این ریشهها چند گرهى است که به » وج « منظورم از
سپیدى زنند و بوى بد و کمى بوى خوش دارند؛ و مزهاش تند و تیز است.
جالینوس فرماید: تنها ریشهاش بکار آید و قوتش تقریبا قوت زراوند و زنبق است. دیسقوریدوس گوید:
برگش شبیه برگ زنبق است لیکن از برگ زنبق درازتر و باریکر است و ریشهاش نیز شباهتى به ریشه زنبق دارد. لیکن
ریشه وج چنگ درهم زده است و راست نیست بلکه خمیده مىباشد، و در رویه آن چند گرهى است که رنگ مایل
به سپیدى دارند. تندمزه است. لیکن بدبوى نیست و آنچه بدین صفت است رهآورد سرزمینى است که آن را
)جلقیش( خوانند و منظور همان )قنسرین( است. همو گوید: از یوسف اندلسى شنیدم که نوعى دیگر از وج موجود
است و آن را ارغاک گویند و از اندلس مىآورند. گزینش:
بهر ینش پرمایهتر و مر اکمتر و خوشبوىتر است. دیسقوریدوس گوید: بهر ین وج آن است که سفیدرنگ، پ رمایه،
میانپر و خوشبوى باشد. متخلخل و خراش برداشته خوب نیست. مزاج: در اول دوم تا وسط دوم گرم و خشک
است. خاصیت: باد را پراکنده کند و باد کرده را فرو نشاند. لطافت دهد و زداینده بىسوزش است و باز مىکند
)مفتح(. به عقیده جالینوس بوى وج مرغوب نیست و من هم بویش را نمىپسندم. آرایش: رنگ و رو را صفا دهد،
بهک و لکه سفید برص را مىزداید. مفاصل: وج و آبپزش چه مالیدنى و چه نوشیدنى در علاج ترنجیدگى و
گسستگى ماهیچه سودمند است. سر: مسکن درد دندان و علاج سنگینى زبان است. چشم: ستبرى قرنیه را باریک
مىکند. و سفیدى چشم را برطرف سازد. و بویژه در این دو حالت افشرهاش بسیار مؤثر است که تاریکى چشم را
هم دواست. سینه:
آبپزش علاج درد سینه و پهلو است. اندامان غذا: در مداواى درد سرد کبد سودمند است. تقویت کبد کند معده را
توان بخشد. سختى طحال را از بین ببرد. طحال را بسیار لاغر گرداند. معده را تنقیه مىنماید. اندامان راننده: پیچ و
درد شکم و فتق را علاج کند. آبپزش درد زهدان را تسکین دهد. ادرار بول کند. حیض را براه اندازد. داروى
چکمیزک است. چنانکه گویند شهوتانگیز است. و میل جما را برانگیزد. د رد روده و خراش روده که از سرما باشد
علاجش با وج است. زهرها: پادزهر حشرات موذى است. جانشین: در معالجه کبد و طحال و در بادشکنى مىت وان
به جاى وج هموزنش زیره و یکسوم وزنش ریوند به کار برد.
ورس:
چیزى است سرخ برنگ خون و شبیه زعفران سائیده است. آن را از یمن آرند و گویا تراشه درختى است. مزاج: در
دوم گرم و خشک است. خاصیت: قبض است. آرایش: در از بین بردن لکههاى سیاه و ککمک مفید است و
خوردن آن لکه سفید را از بین مىبرد. دمل و جوش: داروى جوشها است. زخم
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۲
و قرحه: در علاج گرى، خارش، سعفه، قوباء، ۳۲ سودمند است.
۳۲ معنى کردهام و شاید اشتباه باشد- ه. » اکزما « را » قوباء « ۴(- گاهى (
وسخ )چرک(:
چرک آتشدان در آخر دوم گرمىبخش است. و بهر ش آن است که رنگش مخلوطى از سیاهى و خاکى رنگ باشد. ۳۳
چرک گرمابه آنچه بر دیوار آن است به اعتدال گرمى دهد. چرک تن کشتىگیران به چرک گرمابه نزدیک است. چرک تن
کشتىگیران دو نو است. یکى آنچه بعد از آنکه روغن زیتون بر تن مالیدهاند پیدا شده و با گرد و غبار آمیخته.
دوم چرکى است که از بخار و عرق آنها بر دیوار نشسته یا در زمین بازى جمع شده است. خاصیت: هر دو نو چرک
گدازنده، رساننده به اعتدال هستند. چرک آتشدان به اعتدال مىزداید. و بسیار شفابخش است. و همه انوا چرک
خار و پیکانها را جذب مىکنند. آرایش: چرک گوش داروى کژدمه است. و ترک لب را علاج مىکند. دمل و جوش:
خراج را تحلیل برد. چرک کشتىگیران ورمهاى پستان را فرو نشاند. چرک گرمابه داروى تاول است.
زخم و قرحه: چرک دیوار ورزشگاه کشتىگیران علاج قرحه پیران و ترکخوردگى است. چرک آتشدان بهر ین داروى
اکزیما است. مفاصل: چرک تن کشتىگیران با مرهم گرم بر عرق النسا نهند مفید است.
و علاج سفت شدن مفاصل انگشتان است.
ورشان:
خون ورشان داروى زخم چشم است. گوشتش دیرهضم است و شکم را بند آرد.
ورل:
ورل از تیره سوسمارها است و به سام ابرص شبیه است و بزجله نیست. زیرا بزجله همیشه یا اکثرا در بیابان برهوت
زندگى مىکند. و سر و تن و دم بزجله با ورل فرق دارد. اما شاید مزاج این دو بهم نزدیک باشد. مزاج: گوشتش
بسیار گرم است. آرایش: مدفوعش لکههاى سیاه و ککومک را دواست. پیه و گوشت آن براى تیرهاى از زنان
فربهکننده است. خاصیت: قوتى در او است که پیکان و خارها را جذب مىنماید. دمل و جوش: زبل سائیده آن
زگیل را برمىکند. چشم: چنانکه شنیدهام مدفو ورل مانند مدفو بزجله داروى سفیدى چشم است.
ود :
که همان صدف است. خاصیت: جذبکننده خار و پیکان است. آرایش: سائیدهاش زگیلهاى ثابت و معلق را
برکند.
۳۳ ۲(- اخضر ذکر شده. اخضر سبز است و رنگ خاکى و سیاهى مخلوط را هم اخضر گویند … (
این آخرین گفتار ما راجع به حرف واو بود که هشت دارو را در بر گرفت.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۵
فصل هفتم حرف )ز(
زنجبیل )زنجفیل(:
دیسقوریدوس گوید: بیخ زنجفیل مانند بیخ مشک زمین ریز است. رنگش مایل به سپیدى است، مزهاش به مزه فلفل
مىماند و بوى خوش دارد، لیکن به اندازه فلفل لطیف نیست.
زنجفیل ریشه گیاهى است که اکثرا در جایى به نام )طرغلود( مىروید، که آن را مىخشکانند. مردم آن سامان برگ
فلفل را در بسیارى از چیزها بکار مىبرند. مثلا چنانکه ما فیجن را در شربت و آش بکار مىبریم آنها از برگ فلفل
استفاده مىنمایند. همو گوید: نوعى زنجفیل هست که زنجفیل سگان )زنجبیل الکلاب( نام دارد. مردم طبرستان این نو
زنجفیل را فلفلک گویند. فلفلک در همه جا هست که در آبگیر و سرچشمههاى کمآب و آبهاى کند جریان روید.
ساقه گرهدار و پایا دارد که به بلندى زانو مىرسد. شاخ و برگ آن به شاخ و برگ نعنا شبیه ولى از نعنا بزرگر و
سفیدتر و نرمر است. در تندمزگى به فلفل مانند است و بوى خوش مىدهد ولى نه بوى عطرى. میوهاش ریز و از
شاخههاى باریک سر برمىزنند و بطور مر اکم برهم آمدهاند و خوشهمانندى تشکیل مىدهند. شاخ پرمیوه آن از بیخ
برگها بیرون آید. و میوهاش نیز تند است. باز دیسقوریدوس گوید: زنجفیل رطوبتى زائد دارد و بدین سبب گاهى به
خوره دچار شود و بعلت این رطوبتى بودنش گرمىبخشى زنجفیل از آنجا که مر اکم است همچون گرمایى که در تخم
ترتیزک بیابانى- بستانى- و خردل و )یافیسیا؟( از گرماى فلفل بیشر است. مزاج: در آخر سوم گرم و در دوم خشک.
و رطوبتى زائد دارد که سبب زیاد شدن آب پشت مىشود. خاصیت: گرماى زیاد دارد، ولى از آنجا که رطوبت زائد
دارد در گرمىبخشى درنگ مىکند.
لیکن گرمىبخشى قوى و نیز نرمکننده- ملین- و بادشکن است. اگر زنجفیل را با عسل مربا سازند عسل قسمتى از
رطوبت آن را برمىچیند و خشکتر مىشود. سر: هوش و حافظه را زیاد کند، رطوبتهاى اطراف سر و گلو را
مىزداید. چشم: خوردن یا در چشم کشیدن زنجفیل تیرگى چشم را که از رطوبت باشد علاج مىکند. اندامان غذا:
هاضم است و سرماى کبد و معده را سرحال آرد. برچیدن رطوبتهاى معده و تریهایى که از خوردن میوه به معده روى
آورند علاجش با زنجبیل است. اندامان راننده:
شهوتانگیز، ملین و ملایم. خوزى گوید: شکم را بند آورد. من مىگویم آرى اگر از سوء هضم و لغزاندن خلط لزج
باشد؟ این شکم بند آوردن منفعت است. زهرها: پادزهر حشرات موذى است.
زوفاى تر )سنگل(:
منظور از زوفاى تر پلیدیهایى است که بر پشم دنبه گوسفندان ارمنستان جمع آید و بر گیاهان شیردار مىگذرد و از
این مااس قوت آن شیرهها را به خود مىکشد. شیره گیاهان شاید سیال باشد ولى در داخل این پشکمانندها به
پختگى مىگراید و شکل مىگیرد. ۳۴ مزاج: در دوم گرم و در اول
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۱
تر است. خاصیت: رساننده و تحلیلبرنده است. اندامان غذا: با انجیر و بوره ضماد شود. در طحال سودمند است.
خوردنش نیز در این زمینه مفید است و در علاج استسقا نافع است.
سختیهاى اطراف آبدان و زهدان را برطرف کند و براى سردى آبدان و زهدان و گرده نافع است.
زوفاى خشک )حسل(:
گیاه زوفا کوهى یا کاشتنى است. مزاج: در سوم گرم و خشک است. خاصیت:
همچون مرزه لطیف است. آرایش: خوردنش رنگ را زیبا کند. مالیدنش لکههاى صورت را علاج است.
دمل و جوش: اگر شربت آن تناول شود ورمهاى سخت را فرونشاند. سر: آبپزش با سرکه درد دندان را تسکین
دهد. بخار پخته آن با انجیر در گوش ریزند صداى گوش را مىخواباند. چشم: مىپزند و بر چشم ضماد کنند. طرفه
)نقطه خونى چشم( و خون خشکیده زیر پلک را علاج کند. سینه: زوفا و آبپزش با انجیر و عسل در بیمارى سینه
و علاج برنشیت و سرفه مزمن و ورمهاى سخت و بلندنفسى نافع است. غرغره نمودن با آبپز زوفا در علاج خفگى
)انخناق( شکم مفید است. اندامان غذا: ضمادش که با انجیر و بوره باشد داروى طحال است. خوردن شربت زوفا
براى طحال و استسقا مفید است.
اندامان دفعى: بلغم و کرمها و کرم کدو را بیرون دهد. اگر با کرویا و زنبق باشد بسیار مسهل است.
زرنباد )زنجبیل بیابانى(:
بیخ گیاهى است شبیه به مشک زمین و از سرزمین چین آید. لیکن از مشک زمین کلفتتر و کمبوىتر است و
رنگش خاکى است. مزاج: تا سوم گرم و خشک است. خاصیت:
بادشکن است. آرایش: چاقى آورد. بوى شراب و سیر و پیاز را از بین مىبرد. سینه: شادکننده قلب است. اندامان
غذا: استفراغ را بازمىدارد. اندامان راننده: بندآورنده شکم، و از بینبرنده باد رحم است.
۳۴ ۴( کردها این زوفاى تر را کمیل ( Kame ?l گویند.
زهرها: پادزهر حشرات موذى است و در این زمینه بسیار مفید است و تقریبا اثر ماهپروین را دارد.
جانشین: براى خنثى کردن زهر حشرات موذى مىتوان بهجاى آن یک وزن و نیم درونه، دوسوم وزنش کاسنى بیابانى،
نیم وزنش تخم ترنج استعمال کرد.
زنجبیل الکلاب )فلفلک(:
از سبزیهاى مشهور است و عبارت از فلفل آبى است. برگش به برگ بیدمشک مىماند، لیکن از آن زردرنگتر
است. شاخههایش سرخرنگ و مزهاش مزه زنجفیل است و اگر سگ بخورد مىمیرد. مزاج: در دوم گرم و در اول
خشک است. آرایش: فلفلک سبز را با تخمش بکوبند؟
لکههاى صورت را از قبیل لکههاى سیاه و ککمک کهنه مىزداید. دمل و جوش: فلفلک سبز را با تخمش بکوبند و
ضماد شود، ورمهاى سخت را فرو نشاند.
زئبق )جیوه، سیماب(:
زئبق را به دو طریقه بدست مىآرند. یا رأسا از منبع گیر مىآید. یا اینکه از سنگى که در معدن جیوه است تهیه
مىشود. استخراج جیوه از سنگ جیوه همان عملیات استخراج طلا و نقره را دارد که با فشار حرارت از کان جدا
مىشود. سنگ جیوه اگر بىآلایش باشد و آمیزهاى از خاک و سنگ دیگرى در آن نباشد، همرنگ شنگرف یا
صحیحتر بگوئیم شنگرف همرنگ آن است و باز به آن
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۵
نمىرسد. جالینوس و کسانى دیگر پندارند که جیوه همچون مرتک )مرده سنگ( بعمل مىآید و دلیلشان این است که
بوسیله آتش بهدست مىآورند. پس بایستى طلا را نیز همچون مردار سنگ )مرتک( بدست آورند. و از آنجا که گوهر
سنگ جیوه به شنگرف شباهت دارد، برخى بر این پندارند که جیوه از شنگرف است. و شنگرف را در دیکى
مىگذارند و سر آن را با گل مىبندند و بر آتش مىنهند و جیوه بالا آید. این نظریه نیز صحیح نیست. بلکه صحیح
آن است که از شنگرف با چنین عملیاتى کبریت به دست مىآید. و امکان هست که کبریت از شنگرف پیدا شود.
همچنانکه مىشود از شنگرف معدنى یعنى آن نوعى که گوهر جیوه است حاصل آید. مزاج: در دوم گرم و تر.
خاصیت: بالابرنده و قابض است. آرایش: جیوه مرده با روغن گل شپش و رشک شپش را از بین مىبرد. زخم و
قرحه: جیوه مرده با روغن گل و با داروهاى ضد گرى علاج گرى است و در مداواى قرحه پلید س ودمند است.
مفاصل: بخار جیوه باعث فالج و سوزش مىشود و خستگىها را با خود آورد. سر: دود جیوه شنوایى را از بین مىبرد.
اگر دودش به دهان برسد دهان بدبوى مىشود. چشم: دود جیوه باعث کورى چشم مىشود. اندامان دفعى: پولس
گوید کسانى که تناول جیوه مرده را براى علاج بیمارى )ایلاوس( تجویز مىکنند باید احتیاط کنند.
زهرها: بالاآمده جیوه- از فشار حرارت- بسیار قطعکننده است و از سموم قاتل است. و علاج آن نوشیدن شیر و
استفراغ کردن است. جالینوس فرماید: جیوه را از حیث سم بودنش نیازمودهام. بعضى گفتهاند که جیوه مرده بعلت
سنگینى کشنده است و این سنگینى با هرچه برخورد کند مىخوردش. لیکن این نظریه اثباتى ندارد. جیوه موشکش
است و حشرات و مارها از دودش گریزانند.
زاج:
زاجها بر چند نوعند: سفید، سرخ، سبز، زرد، قلقدیس، قلقند، زاج سورى، قلقطار، قلقطار که زاج زرد است.
قلقدیس زاج سفید و قلقند زاج سبز و زاج سورى زاج سرخ است. زاجها گوهر یا مادهاى هستند که هرگاه با سنگى
آمیخته باشند و سنگ آب شدن را نپذیرد زاج گداختن را مىپذیرد. معلوم مىشود که گوهر زاج قبلا سیال بوده و
سپس منعقد شده است. همه انوا زاج در آب حل مىشوند و با پختن مىگدازند. بجز زاج سورى که بسیار تند و
محکم است و انعقادش سخت است. زاج سبز از زاج زرد منعقدتر و سختتر است و پختن بیشر مىخواهد. هریک
از انوا زاج مزاجش به چیزى شبیه است که با وى همرنگ است. ولى جالینوس چون وقتى دیده است که زاج سرخ با
زاج سبز هست و از آن مختلط تکههایى ریز سرخ بدست آورده، گمان کرده که زاج سرخ زاده زاج سبز است. من در
صحت این فرموده شک دارم. گزینش: زاج سبز مصرى از قبرصى قوىتر است. لیکن قبرصى در مداواى بیماریهاى
چشم از زاج مصرى بهر و قویر است. زاج ناسوخته قویر از سوخته است و زاج سوخته لطیفتر از ناسوخته است.
زاج سفید و زاج سبز از همه لطیفر ند و زاج زرد از همه معتدلتر است.
پرمایه و مر اکمتر در میان آنها زاج سرخ است و ازاینرو است که در آب حل نمىشود. هر زاجى که درخشندگیهایى
دارد قوتش تقریبا قوت زاج زرد است. و بهر ین نو زاج زرد آن است که زود خرد شود.
و برنگ مس و صاف و تازه باشد. بهر ین زاج مرکب )حبر( آن است که سخت است و رنگ طلایى آن مىد رخشد
و همقوت زاج زرد است. بهر ین نو زاج سرخ آن است که رهآورد مصر باشد و چون بشکنى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۶
سیاه دیده مىشود و کاوک بسیار دارد. مزهاش گیرندهاى ملایم است و بوى لطیف دارد. مزاج زاج: در سوم گرم و
خشک است. خاصیت: همه زاجها سوزنده هستند و خشکریشه بوجود مىآورند. زاج زرد از زاج سرخ بیشر سوزش
دارد. زاج سفیدى که آن را زاج کفشدوزان گویند و در آب سیاه مىشود. از همه قبضتر است. و زاج زرد در قبضى
معتدل است. دمل و جوش: زاج زرد در علاج باد سرخ و ورمهاى مسرى نافع است. زخم و قرحه: همه انواعش در
علاج گرىتر، و سعفه مفیدند. از آنها فتیله سازند و در ناصور فرو برند درد و سوزش را برمىکند. مفاصل: با زاج
سورى و خمر حقنه کنند علاج عرق النسا است. سر: زاج عموما و بویژه زاج زرد بازدارنده خوندماغ است. همه
انواعش داروى خوره و ورمهاى بد لثه هستند. فتیله را به زاج بیالایند و در عسل اندایند و در گوش چرکین و ریمى فرو
کنند گوش خوب مىشود و اگر گرد زاج را در گوش پف کنند باز مفید واقع خواهد شد. گرد زاج خوره دندان را
متوقف سازد. زاج سرخ که به سورى مشهور است دندانهاى لق را محکم مىکند. زاج سوخته را با سورنجان مخلوط
کنند و زیر زبان بگذارند )ضفدعه( را شفا دهد. مرهمى که با زاج باشد و بویژه با زاج سرخ باشد خوره دهان و بینى و
چرک دهان و بینى را از بین ببرد. چشم: زاج عموما و بخصوص زاج زرد سختى و زبرى پلک چشم را درمان کند.
اندامهاى نفس: شش را مىخشکاند و دور نیست که انسان را هلاک کند. زهرها: از آنجا که ریه را مىخشکاند
مىتوان آن را از سموم شمرد.
زرنیخ:
گوهرى است کانى و به رنگهاى سبز و زرد و سرخ یافت مىشود. گزینش: هرآنچه صاف و بىآلایشتر است و به
آسانى سائیده گردد و بوى کبریت دهد بهر ین نو است. از این نو هرآنچه زرد و صاف و رهآورد ارمنستان است و
ورقى و طلایىرنگ و تنک ورق باشد و به تلک زرد شبیه باشد بهر است. مزاج: در سوم گرم و در دوم خشک است.
خاصیت: همه انوا زرنیخ سوزنده هستند ولى زرنیخ سرخرنگ از زرنیخى که قلقدیون نامند بهر است. آرایش: موى را
مىسر د. و آن را در مداواى داء الثعلب با صمغ صنوبر مىآمیزند. زخم و قرحه: زرنیخ را با پیه بر زخمها نهند. دمل و
جوش: زرنیخ آمیخته با پیه و چربى داروى گرى، سعفه تر و گندیدگى است و پوست را مىسوزاند. اگر زرنیخ را با مرّ
قاطى کنند و بر تن مالند شپش را ریشهکن کند و لکههاى خونى را از بین ببرد. و اگر با زفت باشد در دفع شپش
مفید است. و اثر ناخنها را از بین مىبرد. سر: مرهمى که از آن مىسازند و بویژه اگر از زرنیخ سرخ باشد خوره و
قرحه بینى و دهان را شفا دهد. نفسکش: با عسلآب جوشانیده یا عسلآب معمولى بنوشند چرک و ریم بدن را
بزداید. اگر با صمغ صنوبر تبخیر کنند از سرفه مزمن و برآوردن چرک و ریم نافع است. و گاهى زرنیخ را در حبوب
ضد برونشیت بکار مىبرند. اندامان دفعى: با روغن گل مخلوط شود. جوش و بواسیر پیزى را شفا بخشد. زهرها:
بالاآمده آن بوسیله حرارت سم است.
زبد البحر )کف دریا(:
کف دریا پنج نو است:
-۴ ابرىشکل و تندبوى و بویش به بوى مشک سائیده مىماند که این نو پرمایه است و در کنار آب پیدا مىشود.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۷
-۲ ابرى شکل و سبک و دراز و نرم و بوى جل وزغ را مىدهد.
-۵ گلرنگ.
-۱ بنفشىرنگ که این دو نو سبک و کممایه و به پشم چرکین شباهت دارند.
-۵ به هیئت قارچ است و رویهاش صاف و طرف اندرونى زبر، و هیچ بویى ندارد. مزاج: در سوم گرم و خشک
است. خاصیت: پلیدىها را پاک کند، زداینده و سوزنده است. کف دریاى گلرنگ از سایر انوا آن لطیفتر است.
آرایش: سوخته کف دریا و بویژه سوخته گلرنگ آن داروى داء الثعلب است.
گویند کف دریاى قارچى را براى سر دن موى و درمان لکههاى سیاه استعمال مىکنند. هر دو نو اسفنجى در مواد
مربوط به شستشو به کار مىروند و با داروهاى جوش شیرى، و لکههاى سیاه و آثار صورت قاطى مىشوند. کف
دریاى گلرنگ و بنفشى و قارچى شکل در سر دن موى مؤثرند. سر: کف دریا عموما دندانها را استوار کند و صاف
آن در جلا دادن دندانها کارىتر است. دمل و جوش: کف دریاى صاف ورمهاى میخى را علاج کند. و گلرنگش
دواى خنازیر است. زخم و قرحه: کف دریا عموما و بویژه دو نو ابرى آن در علاج گرى چرکین و انوا قوباء
مفیدند. مفاصل: اگر کف گلرنگ را با موم و روغن گل مخلوط کنند داروى نقرس است. اندامان غذا: گلرنگش براى
طحال و استسقا سودمند است. اندامان دفعى: کف گلرنگ علاج دشوارى بول و درد گرده است و سنگ مثانه را
بیرون آرد.
زنجفر )شنگرف(:
بعضى گویند شنگرف هم قوت سفیداب است و برخى معتقدند که در قوت با شادنه برابر است. مزاج: راستش این
است که در آخر دوم گرم و خشک است و بجز این هرچه گفتهاند از بىدانشى بوده است. خاصیت: بعضى گویند
گیرندگى بیشر از کشندگى دارد و بعضى عقیده دارند که جذبش از قبض بیشر است. زخم و قرحه: زخمها را بهم
مىآرد. گوشت را در قرحهها برآورد. داروى سوختگى و جرب خشک است. سر: خوره دندانها را برطرف مىکند.
زجاج )شیشه(:
مزاج: در اول گرم و در دوم خشک است. سر: دندان را جلا دهد. اگر با روغن گل باشد موى را باز رویاند. و اگر
سر را با آن شویند جوشهاى سوزنى را علاج کند. چشم: دیده را جلا دهد و سفیدى چشم را برطرف کند و در
اینباره سوختهاش مفیدتر است. اندامان راننده: اگر سائیده سوختهاش را با آب بخورند بهر ین داروى سنگ گرده و
مثانه است.
زرنب )سرخدار(:
این گیاه شاخههاى باریک و مستدیر الشکل )لولهاى( دارد که ستبرى آنها حد وسط میان جوالدوز و قلم نى
مىباشد. رنگش سیاه مایل به زرد است. نه مزه زیاد دارد و نه بوى زیاد. بوى کمى که مىدهد بوى خوشى است و
به بوى ترنج نزدیک است. قوتش با قوت گوزبویا برابر و از گوزبویا اندکى لطیفر است و گویند به جاى دارچین به
کار مىرود. مزاج: در دوم گرم و خشک است. خاصیت:
قبض است و بادشکن. سر: با آب عطسهآور است. و با روغن گل داروى سردرد سرد است. اندامان غذا: براى کبد
و معده سرد بسیار سودمند است. اندامان راننده: گویند شکم را بند آرد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۱
زبد )کره(:
مزاج: در اول گرم و تر و رطوبتش بیشر است. خاصیت: رساننده، تحلیلبرنده و سستکننده است. گدا زندگى کره
در بدنهاى سخت کمر اثر دارد. اکثر کنش آن در تنهاى نیمهسخت و نرم است و در تن نرم بسیار مؤثر است. دود
کره خشکاننده است و قبوضیت ملایم دهد و درد اندامان را که از مواد ریخته به سوى اندامان بوجود آمده باشد
تسکین مىدهد. آرایش: اگر بدن را با کره بیندایند غذا دهد و فربه گرداند. زخم و قرحه: در علاج زخمهاى پى مفید
است. قرحه را پر مىکند و پاک مىنماید. سر: کره را با داروهاى زخمهاى پرده مغز و ورمهاى بیخ گوش و پره بینى و
دهان و لثه و جوشهاى زبان مخلوط مىکنند. لثه کودکان را کره بمالند دندان آسانتر برآید. اندامهاى نفس: کره و
بویژه اگر با بادام و شکر باشد در علاج: سرفه سرد و خشک، ذات الجنب، ذات الریه مفید است. و خون برآوردن
را سهل کند و مىرساند. اگر با بادام و شکر باشد رسانندگىاش بیشر است. کره به تنهایى در تنقیه کمر اثر دارد و
رسانندگىاش بیشر است. اما اگر با شکر باشد تنقیهاش بیشر از پخته آن است.
کره را به وزن یک اوقیه و نیم با عسل مخلوط کنند و بلیسند خون برآوردن را بازدارد و از خروج ریم و چرک نافع
است. اندامان دفعى: کره ملین است. و زیادش مسهل. براى علاج ورمهاى گرم و سخت روده و زهدان و رگهاى
خایه حقنه کره سودمند است. کره را با داروى خراج دهانه مثانه مخلوط مىکنند.
زهرها: با زهرها مقاومت مىکند و بر مارگزیده مالند سودمند آید.
زفت:
دیسقوریدوس گوید: زفت که آن را )أغرا( نیز نامیدهاند دو نو است: یکى آبى و سیاه و مایع که از تیره قیر است و
در مرهمها بکار برند. دیگرى بیابانى و کوهى است و شیره درخت ینبوت و سایر درختهاى صنوبرى مىباشد. این
شیره اول تر است و بعدا مىپزند که خشک شود. اما اکثر زفت نباتى از درخت ینبوت بهدست مىآید که آن را
)قضم قریش( هم مىخوانند. روغن زفت تقریبا مانند قطران است.
طریق روغن گرفتن از زفت بدین قرار است: تر آن را که براى خشک شدن در حال پختن است تقطیر مىکنند. یا
اینکه در حال پختن شیره زفت کمى پشم بر بخار آن وادارند و پشم از بخار خیس مىشود و سپس پشم را مىفشرند
و علىحده فشرده را در ظرفى نگاه مىدارند. ولى بهر این است که با قر و انبیق تقطیر شود که روغن خوبتر
بدست مىآید و بالاآمده جوشیده را بهر حفظ مىنماید. خاصیت:
خلطهاى غلیظ را مىپزاند. زداینده و گرمىبخش است. ترش بیشر رساننده و خشکش بیشر خشکاننده است و در
مرهمها به کار مىبرند. آرایش: سفیدى ناخنها را مىزداید. خون را به سوى اندامان جذب مىنماید، اندامان را فربهى
دهد و بویژه اگر مکرر آن را بر اندام بچسبانند و هربار یکدفعه و بزور آن را برکنند. زفت را براى علاج ترک پا و
سایر ترکها بکار مىبرند که سودمند است. ضمادش در داء الثعلب مایه رویش موى گردد. دمل و جوش: زفت و
بویژه زفت تر ورم سخت را نرم کند. با آرد جو بر خنازیر گذارند مفید است. زفت را با کبریت یا با پوست درخت
ینبوت مخلوط کنند. سرایت عارضه مورچه را بازدارد و در علاج خراج غدهها بسیار مفید است. زخم و قرحه: علاج
قوباء است، از قرحههاى گود گوشت برآورد. و بویژه اگر با کوبیده کندر و عسل باشد در بازرویاندن گوشت مؤثرتر
است. زفت تر و زفت خشک هر دو در تنقیه چرکهاى پلید قرحه اثر دارند. و براى خشکانیدن زخمها زفت خشک
مؤثرتر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۹
است. مفاصل: در مداواى ورم ماهیچه سودمند است. سر: خشک و ترش داروى قرحههاى سر هستند. چشم: دود
زفت رویشگاه مژهها را استوار کند و در رویش مژه کمک مىنماید. و بیمارى )دمعه( را شفا دهد و قرحه چشم را
برطرف سازد و دید را تقویت کند. سینه: زفت و بویژه اگر همراه بادام و شکر باشد در معالجه سرفه سرد و خشک،
ذات الجنب، ذات الریه، برآوردن خون، مفید است. زفت رساننده است و اگر با روغن بادام باشد پخته گردانندهتر
شود. زفت تنها تنقیهکنندگى آن بیش از پزانندگى است. و اگر با شکر باشد پزانندگى بیش از تنقیه است. زفت و
شکر مانع خون برآوردن است و اگر مقدار یک اوقیه و نیم زفت را با عسل آمیزند و بلیسند تراویدن ریم را از تن
علاج کند. با زفت تر کام را بیندایند داروى خفگى- خوانیق- است. اندامان دفعى: ملین است و زیادش مسهل. در
علاج ورم گرم و سخت روده و زهدان و خایهها حقنه بدان سودمند است. و از داروهاى زخم دهانه مثانه بشمار
مىآید. ترکهاى کنار پیزى را زفت بمالند خوب مىشود. زهرها: در برابر زهرها مقاومت مىکند. و بر مارگزیده مالند
مفید است.
زعفران:
همه کس مىشناسد. گزینش: بهر ینش زعفرانى است که تر و تازه و خوشرنگ و داراى بوى تند و خوش باشد. بر
موى برگ آن اندکى سپیدى باشد. پرمایه و درست باشد. زود رنگ دهد، چسبنده نباشد و خرد نگشته باشد. مزاج:
در اول خشک و در دوم گرم است. خاصیت: قبض، گدازنده، و بسبب قبوضیتى که دارد پزاننده است. چسبنده
است و گرماى معتدل دارد و بازکننده است. جالینوس فرماید: حرارتش از قبوضیتش قوىتر است. و روغنش گرمى
دهد. خوزى گوید: زعفران به هیچ وجه غلظت را تغییر نخواهد داد. بلکه آن را در حال خشکى نگه مىدارد. عفونت
را مىزداید و تقویت درون کند.
آرایش: خوردن زعفران رنگ و رو را صفا دهد. دمل و جوش: ورم را مىگدازد، بر باد سرخ مالند مفید است. سر:
سردرد آورد. زیان به سر مىرساند، اگر با سیکى بخورند خمارى از سر ببرد. خوابآور است و مایه تیرگى حواس
است. شراب با زعفران مستىآورى است که حرکت را سلب مىنماید. زعفران داروى ورم گرم داخل گوش است.
چشم: دیده را جلا دهد. اشکریزى را منع کند. تیرگى چشم را برطرف کند. با به چشم کشیدنش کبودى چشم که
از بیماریها پیدا شده علاج شود. سینه: شادىافزا و توانبخش قلب است. بیمارانى که از التهاب حجاب حاجز و
پیچش شکم رنج مىبرند زعفران یا روغن آن را بوى کنند به خواب روند و نفس روان شود و ابزار تنفسى را نیرو
بخشد. اندامان غذا: دلبهمآور است. مخالف ترشى است که اشتها را در معده برانگیزد و ازاینرو زعفران اشتها را از
بین مىبرد.
و لیکن با حرارتى که دارد کبد و معده را تقویت کند. و معده را دباغ دهد و قبض گرداند. بعضى گویند زعفران براى
طحال خوب است. اندامان دفعى: شهوتانگیز است. ادرار بول کند. زعفران را با موم یا زرده تخممرغ و دوچندان
روغن زیتون قاطى کنند در علاج سخت شدن زهدان و بهم آمدن دهانه آن و قرحههاى پلید زهدان نافع است.
شخصى گفته است: زعفران را به زنى دادم که در بچه آوردن بزحمت و درد افتاده بود فورا زایید. زهرها: گویند اگر سه
مثقال زعفران را یک مرتبه بخورند از شادى سکته کنند و مىمیرند. جانشین: هموزنش کوشنه و یکچهارم وزنش پوست
دارچین ختایى است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
زنجار )زنگار(:
مشهور است و چندین نو است. و به چندین طریقه بدست مىآید: ۴- مس را در دردى سرکه مىگذارند تا کفک
کند. و بر براده آن سرکه مىپاشند و در جاى نمناک در خاک کنند. ۲- آوند مسین را بر آوندى نهند که سرکه در آن
باشد و مىگذارند تا زنگ زند. آنگاه زنگار را از آن مىخراشند و با نوشادر مخلوط مىکنند و در زمین نمناک دفن
کردنش که معلوم است. ۵- نو بسیار لطیف زنگار را بطریقه زیر بدست مىآرند:
بالا آمده سرکه را در هاون مسى ریزند و با دسته هاون مسین در برابر گرماى شدید آفتاب آنقدر مىکوبند تا کفک
آرد. آنگاه زاج بلورى- شب- و نمک در آن ریزند و مىکوبند و مىکوبند و مىسایند تا همه باهم خمیر مىشوند. آن
را جمع کنند و خشک مىنمایند و سرکه و شاش کودکان بر آن پاشند و باز مىسایند و در جاى نمناک مىگذارند، و
بعد از آن جمع مىکنند و خشک مىنمایند. ۱- گاهى زنگار از کفک سنگها استخراج مىشود. ۵- از مس و
آلیاژهاى دیگر بدست آرند. گزینش: بهر ش معدنى است.
و قوىترش آن است که از سونش مس )توبال( و آهن و اکسید مس بدست آید. هرآنچه بوسیله سرکه مىسا زند بهر
از آن است که بوسیله نوشادر بدست آید. مزاج: زداینده است. همه انوا زنگار تند است و گوشت سخت و نرم را
مىخورد. قیروطى )مرهم با موم و روغن گل …( آن را معتدل کند و خشکاننده بىگزش مىشود. زخم و قرحه: قرحه
مسرى را بازمىدارد. با قیروطى باشد زخم را بهم آرد. قرحه پلید را تنقیه کند، با سقز درخت بنه و بوره سرخ علاج
گرى چرکین و لکههاى سفید و سیاه پوست است.
سر: زنگارى که بوسیله نوشادر و زاج بلورى و سرکه بدست آمده اگر سائیده شود و در بینى دمند بوى گند بینى و
قرحههاى بد بینى را از بین مىبرد. ولى باید در وقت به بینى کشیدن زنگار، دهان پر از آب باشد که مبادا تأثیرش به
گلو برسد. زنگار آهن و مس که بوسیله سرکه بدست آمده باشد لثه را محکم کند و با مرهم )قیروطى( باشد ورم لثه
را علاج است. چشم: از آماسیدن و سفت شدن پلک جلوگیرى کند، دیده را جلا بخشد. از جمله داروهاى قرحه
چشم است. در اشک آوردن بسیار مؤثر است. اگر زنجار را در داروهاى سرمهاى- به چشم کشیدنى- بکار برند بهر
آن است: ابر مرده را در آب گرم خیس کنند و بر چشم بندند. اندامهاى دفعى: از داروهاى بواسیر است. فتیله از
زنگار و گیاه بدران- اشه- سازند و آگنه بواسیر کنند.
زهره النحاس ۳۵ :
خاصیت: خورنده و با سوزش است. زخم و قرحه: گوشت زائد را مىخورد. سر: در داروى خشک کننده قرحه گوش
داخل است. سفید آن را بسایند و در گوش دمند، کرى کهنه را از بین مىبرد. در علاج ورمهاى بالاى دهان و زبان
کوچک کام را بدان آلایند. اندامان راننده: گویند: چهار اونولوس از این دارو خلط غلیظ و زردآب را بیرون ریزد. این
دارو را ضمن داروهاى خشک کننده بواسیر و قرحههاى پیزى بشمار آوردهاند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۴
زوفرا ۳۶ :
دیسقوریدوس گوید: زوفرا درختى است که در مملکت )لنفوربا( در کوهى بنام )قابیس( که این کوه نزدیک مملکت مصر
است یافت مىشود. مردم آن سامان زوفرا را فاناکثیر مىنامند که به معنى گاوشیر است. زیرا بیخ و ساقهاش به درخت
گاوشیر مىماند و در قوت با گاوشیر برابر است. رستنگاه زوفرا کوههاى بلند و زبر و جنگلى است و بویژه در
۳۵ ۴(- رسوبى که در اثر فرو کردن مس ملتهب در آب پدید آید. شاید اکسید دوظرفیتى مس باشد) معین( (
۳۶ ۴(- تخم جعفرى است) تحفه( (
جاهاى مرطوب مىروید. ساقههایش کوتاه و باریک و شبیه به ساقه شبت و گرهدار است و برگش شبیه برگ اسپرک
است و از برگ اسپرک نرمتر است. بوى خوش دارد. سر ساقهاش باریک و پراکنده و بر سر هر شاخهاى تاجى است
که غلاف تخمى سیاه و کاوکى و مایل به درازى است و به تخم رازیانه شبیه است و مزهاش تند و عطریتى دارد.
بیخش سفید و به بیخ گاوشیر شبیه است و بوى مطبوعى دارد. بعضى گویند دانه این درخت به دانه انگدان شبیه
است و آن را حزّا گویند و به فیجن مىماند و تخم آن را دینا رویه گویند. مزاج: گرم و خشک است. خاصیت:
بادشکن و گرمىبخش است. اندامان غذا: هاضم خوراک است و در علاج ورمهاى بلغمى معده و باد معده مفید
است. چشم: تخم و ریشهاش جلاى چشم دهند و تیرگى چشم را از بین مىبرند. زخم و قرحه: علاج درد گرى و
خارش است. اندامان راننده: بیخ و تخمش در خشکانیدن آب پشت تأثیر فیجن را دارد. و اگر تناول شود بول و
حیض را روان سازد. اگر زن بیخ آن را فرزجه کند حیض روان شود.
زهرها: تناول شود یا مالیدنى باشد پادزهر کژدم و حشرات موذى است.
زرین درخت:
مفاصل: علاج عرق النسا است. اندامان دفعى: آبپز برگ زرین درخت با شراب سیکى خوددارى بول و حیض را
برطرف کند و خون بندآمده را از مثانه بیرون آورد. زهرها: ضد سموم حشرات موذى است.
زعرور )زالزالک(:
دیسقوریدوس گوید: زالزالک درختى است خاردار و برگش به برگ درخت )لوقوراشى( مىماند. میوههاى ک وچک
سیبمانند دارد و از سیب کوچکر ند. رنگش سرخ و خوشمزه است. و در هر یکى از میوههایش سه هسته موجود
است و ازاینرو بعضى از مردم زالزالک را )طریقونیقون( نامیدهاند که به معنى داراى سه هسته است. نوعى دیگر از
زالزالک هست که یونانیان آن را )هیغلمون( و )ساطیون( نامند و گاهى آن را سیب بیابانى گویند. درختش به درخت
سیب شبیه است و برگش مااما برگ سیب لیکن کوچکر از برگ سیب است. بیخ و میوه این نو مستدیر الشکل
است. و میوهاش خوردنى است و گس است. و پایینى میوهاش پهن است و رنگ میوه زرد است. مزاج: بعضى گویند
سرد و تر است. خاصیت: قبض و از سنجد قبضتر است. صفرا را برمىکند. و در بند آوردن مواد مایع بدن از هر
میوهاى اثربخشتر است. سر: مایه سردرد است. اندامان غذا: با معده ناسازگار است.
اندامان دفعى: چون قبض است بول را بند نیاورد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۲
زبل )مدفو (:
در مدفو هر جاندارى ویژگیهایى هست که در غیر آن یافت نمىشود یا بهر بگوییم مدفو یک نو از جاندار و
بخصوص مدفو آدمیزاد شاید در یکى نوعى و در دیگرى تأثیر مخالف داشته باشد. مثلا مدفو اردک زیاد از اندازه
گرم است و نمىتوان از آن استفاده دارویى کرد. مدفو باز و صقر و باشه و سایر مرغان شکارى بهندرت م ورد
استفاده قرار مىگیرند و سبب همین است که بسیار گرمند.
مزاج: هیچ مدفوعى از سردى و ترى مزاج سهمى ندارد، مدفو کبوتر از کلیه مدفو پرندهها که در دارو بکار آیند
گرمر است. مدفو ماکیان از مدفو پرندههاى چرنده کمر گرمى دارد. خاصیت: پشک بز و بویژه بز کوهى براى
بند آوردن هر نو خونریزى مفید است. پهن خر ناسوخته و سوختهاش بازدارنده سیلان خون است. چلغوز کبوتر
خون را به سوى رویه جذب مىکند و به اصطلاح سرخ گرداننده است و اگر با آرد جو باشد تحلیلبرنده گردد. پشک
بز را اگر بسوزانند حرارتش کاهش یابد و لطیفر گردد.
آرایش: پشک گوسفند همراه سرکه داروى برجستگیهاى روى پوست اعم از زگیل مورچه، میخى، توتى )گوشتپارههاى
کوچک و سرخ( است. زبل ملخ و زبل آفتابپرست و چلغوز سارى بشرطى که برنج بخورد داروى لکههاى سیاه و
سفید صورت است. زبل ورل رنگ و رخساره را زیبایى دهد. سوخته پشک بز و بویژه پشک بز کوهى و از آن مؤثرتر
زبل موش داروى داء الثعلب مىباشند. مدفو کبوتر از جمله داروهایى است که رنگ رخساره را صفا بخشد. زبل بزجله
زداینده لکههاى سیاه صورت است و آزموده شده است. دمل و جوش: سرگین ماده گاو همراه سرکه بر خ راج گرم
گذارند آرامش دهد. پشک بز و گوسفند با سرکه و موم و روغن گل مخلوط کنند داروى سوختگى است. مدفو کبوتر
با عسل و تخم کتان بر دملى که آن را آتش فارسى گویند بگذارند از خشکریشه سودمند است. و براى سوختگى نیز
همین فایده را دارد. پشک بز داروى پوست انداختن )تقشر( است. مدفو کبوتر و هوبره و سارى بشرطى برنج بخو رد
داروى قوباء است. زخم و قرحه: سگاله سگ که نتیجه خوردن استخوان باشد همراه عسل قرحه کهنه را علاج
مىنماید. مفاصل: سرگین گاو ماده بر عرق النسا ضماد نهند سودمند است. پشک بز و بویژه بز کوهى مخلوط با پیه
خوک داروى نقرس و عرق النسا است. اگر پشک خشک خوک را با سرکه آمیزند و بخورند سستى ماهیچه را برطرف
مىنماید و اگر با موم و روغن گل معجون سازند و ضماد کنند پیچش پى و همه تصلبات را از بین مىبرد. مدفو
کبوتر داروى درد مفاصل است. پشک بز علاج سخت شدن مفاصل است و آزمایش کردهاند و اگر پشک بز با
سرکه مخلوط باشد یا با آرد جو قاطى شود به گواهى جالینوس که خودش آزمایش کرده سفتى مفاصل را نرم کند و
براى کسى که گوشت سفت و خشک دارد نافعتر است. سر: اگر پهن الاغ را بو کنند خوندماغ شدید را علاج
کند. اگر بفشرند و افشره پهن الاغ را در بینى چکانند خوندماغ بند آید. مدفو کبوتر داروى سعفه است. جالینوس
گوید:
مدفو کبوتر وحشى با تخم ترتیزک برى داروى نوعى سردرد است که آن را کلاهخود )بیضه( خوانند.
سرگین گاو ماده علاج ورمهاى پشت گوش است. چشم: زبل ورل و بزجله و ماساح )سوسمار آبى( داروى سفیدى
چشم است. مدفو کبوتر و گنجشک نیز داروى سفیدى چشم است. و مدفو پرستو در این زمینه از همه مؤثرتر
است و من خودم آزمودهام و با عسل مخلوط کردم. زبل موش چرک قرنیه و ریمى که در زیر قرنیه گرد آید از بین مىبرد
و آزمایش شده است. سینه: پشک خوک همراه آب و
قانون )ت رجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۵
شراب علاج خون برآوردن و پهلودرد است. سگاله سگ که بعد از خوردن استخوان آید و به کام اندایند علاج
خناق است. مدفو کودکان نیز همین تأثیر را دارد بشرطى که کودک قبلا نان و لوبیا گرگى )ترمس( بخورد که مدفوعش
بسیار بدبوى نباشد. اگر این دارو را بکار برند شاید نیازى به رگزنى نباشد.
سرگین گاو ماده را بخور کنند درمان سینه است و علاج سل و غیره مىباشد. اندامان غذا: پشک بز و بویژه بز کوهى
با مقدارى ادویهجات )ابزار دیک( مخلوط کنند و بخورند در علاج یرقان مفید است و آزموده شده است. پشک بز به
همراه دیک ابزار باشد، ضماد شود، یا تناول گردد در مداواى استسقا نافع است. لیکن باید ضمادگذارى یا اندودن
آن در آفتاب صورت گیرد. اندامان دفعى: سرگین گاو نر بخورش برآمدن زهدان را علاج است. پشک بز و بویژه بز
کوهى با بعضى از دیک ابزارها مخلوط شود و تناول گردد خون حیض را روان سازد، بچه را بیندازد. سختى سپرز را
برطرف کند. پشک بز را خشک کنند و بسایند و بویژه اگر با کندر همراه باشد علاج خونریزى زهدان است و
آزمایش شده است. مدفو مرغ خانگى داروى قولنج است. مدفو گرگ را در آب حل کنند، یا در آب بپزند، یا در
دیک ابزارهاى در روغن جوشیده ریزند و تناول کنند در علاج قولنجى که از اثر ورم نباشد مفید است. اما اگر مدفو
گرگ را از خار یا گیاه که بر زمین است برچینند و مدفو سفیدرنگ و نتیجه خوردن استخوان باشد در علاج قولنج
مفیدتر است. از این بهر آن است که مدفو وصف شده در بالا در پوست گرگ یا در مقدارى از پشم گوسفندى
که از چنگ گرگ رهاشده یا در پوست کل پیچند و بر تهیگاه بیاویزند. یا اینکه به همان روش که جالینوس عمل کرده
داروى مزبور را در ظرفى نقرهاى کنند و بر تهیگاه آویزه باشد؛ در علاج قولنج تأثیربخش است. اگر مدفو وصف شده
گرگ را تناول کنند و همان دستور جالینوس را بکار برند قولنج را بکلى منع کند یا اقلا یک درجه آن را تخفیف دهد
زیرا خشکاننده است. مدفو مرغ مردارخوار )رخم( بخورش بچه را بیندازد. زبل موش با کندر شربت گردد و تناول
نمایند سنگ کلیه را خرد کند و اگر بردارند شکم کودک را روان سازد. با مدفو کبوتر حقنه شود، از درد قولنج مفید
است. سگالهاى که نتیجه خوردن استخوان باشد. حقنهاش یا با شیرى که همراه آهن یا شن جوشیده باشد و بخورند
از اسهال و قرحه روده سودمند است. شنیدهام که برداشتن پشک فیل مانع باردارى زنان مىشود. زهرها:
پشک بز و بویژه بز کوهى با سرکه و شراب بپزند پادزهر حشرات است. و چنانکه جالینوس فرموده علاج مارگزیده هم
هست. پهن الاغى که مىچرد- در دشت علف برمىچیند- بعد از آنکه خشک شد با شراب آمیزند بهر ین پادزهر
نیش کژدم است. مدفو مرغ خانگى پادزهر قارچ سمى است. و آزموده شده که همین دارو خلط غلیظ و لزج را خرد
مىکند. در پشک بز جاذبیتى هست که سم زنبور را بیرون آرد.
سرگین گاو نر را بسوزانند پشه از دودش گریزان است.
زیتون:
درختى است تنومند که در برخى از سرزمینها مىروید. از زیتون روغن مىگیرند. روغنى که از زیتون نارسیده گیرند
نامش زیت انفاق است و آنچه از زیتون رسیده و زیتون میانه رسیده و نارسیده بدست آید زیت است و بس. زیتى که
از زیتون میانه رسیده و نارسیده گرفته مىشود در کنش هم میانه این و آن است. روغن را از زیتون کاشتنى و از زیتون
وحشى مىگیرند. روغن زیتون اگر کهنه باشد در
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
ضمادها تأثیر روغن گرچک و روغن ترب و روغن سیاهدانه دارد، لیکن از آنها گرممزاجتر است و کنشش تقریبا کنش
آنهاست. اگر بخواهند به منظور دارویى شاخ و برگ زیتون را بسوزانند باید با عسل بیندایند.
گزینش: بهر ین روغن زیتون که براى تندرستان مفید باشد روغن زیتون نارسیده است. بهر ین انگم زیتون وحشى انگمى
است که زبانسوز است. اگر زبان را نگزد بیهوده است. مزاج: روغن زیتون نارسیده در اول سرد و خشک است.
روفس گوید رطوبت دارد. روغن زیتون رسیده گرم معتدل است و گرایش به رطوبت دارد. اگر شسته شود در خشکى
و ت رى معتدل گردد و از حرارتش مىکاهد. بطور عموم زیتون رسیده گرم است و روغنش مایل به ترى است. زیتون
کال سرد معتدل است. چوب و برگ زیتون سرد است. اگر روغن زیتون کال بسیار کهنه باشد هم مزاج روغن زیتون
شیرین است. خاصیت:
همه نو از روغن زیتون تن را توان بخشد. جنبش را زیاد کند. پالاینده است. روغن زیتون وحشى را در ظرفى مسین
بجوشانند تا منعقد شود تقریبا قوت شیره فیلزهره را پیدا مىکند. آب زیتون نمکسود از نمکاب بهر تنقیه مىکند. روغن
زیتون کهنه تند است اما بدان اندازه نیست که زبان گز باشد. زیتون کمر تغذیه دهد. آرایش: برگ زیتون وحشى براى
کژدمه خوب دارویى است. و بر تن مالند بازدارنده عرق است. روغن زیتون وحشى در بسیارى از کنشها با روغن گل
برابر است. روغن زیتون وحشى موى را نگه مىدارد و نمىگذارد زود سفید شود. اما بشرطى که هر روز استعمال
کنند. دمل و جوش: ضماد زیتون وحشى در علاج باد سرخ و مورچه و )شرى- جوش خرد و با خارش و التهاب(.
مفید است، ورم گرم را مىگدازد. چوب تر زیتون را آتش بزنند و خونابهاى که از آن مىتراود داروى گرى و قوباء
است.
رسوب غلیظ روغن زیتون و بویژه اگر با برگ زیتون مخلوط گردد ورم گرم غده را دواست. زخم و ق رحه: روغن زیتون
نارسیده وحشى، در علاج قرحه تر، قرحه خشک، گرى مفید است. برگ زیتون وحشى داروى باد سرخ، بیمارى
مورچه، جوشهاى مسرى، جوشهاى پلید، جوشهاى چرکین و شرى است. قسمت غلیظشده رسوبى زیتون را با
مازریون مخلوط کنند گرى و حتى گرى چهارپایان را شفا دهد. سوختگى را با زیتون پرورش یافته در نمک آب ضماد
کنند تاول نمىزند، و چرک پلید را مىزداید.
انگم زیتون وحشى در علاج گرى چرکین و قوباء مفید است و ضمن داروهاى مرهم زخم است.
مفاصل: حقنه با آب زیتون نمکسود- زیتون شور- داروى عرق النسا است. روغن زیتون شسته داروى درد پى و عرق
النسا است. کسانى که نقرس دارند با روغن زیتون کهنه جاى نقرس را بیندایند نفع بینند.
سر: برگ زیتون را در آبغوره بجوشانند تا در پرمایگى چون عسل گردد و بر دندان کرم خورده بگذارند دندان را
برمىکند. روغن زیتون وحشى در علاج سردرد همانند روغن گل است. افشره زیتون وحشى را خشک کنند و از آن
قرص سازند و نگه دارند رطوبتهاى گوش را درمان کند. مضمضه کردن با روغن زیتون وحشى خونریزى لثه را بازدارد و
دندانهاى لق را استوار سازد. انگم زیتون وحشى را آگنه دندان کرم خورده کنند مفید است. روغن زیتون کژدمى ۳۷ ،
بهر ین قطره معالج درد گوش است. برگ زیتون را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۵
بخایند براى از بین بردن جوشهاى زبان و دهان بد دارویى نیست. چشم: روغن زیتون کهنه را- شش ساله- در چشم
کشند تیرگى چشم از بین مىرود. غلیظ شده رسوبى آن ضمن داروهاى چشم است.
سوخته برگ زیتون براى چشم کار توتیا مىکند. انگم زیتون تم و سپیدى چشم را دواست. و علاج بیمارى قرنیه
است. افشره برگ زیتون داروى )چشم برآمدن( برآمدگى چشم است و قرحههاى قرنیه و آبریزیهاى چشم را علاج
کند. در معالجه بیماریهاى چشم برگ زیتون کاشتنى بهر از برگ زیتون وحشى است. انگم زیتون دیده را جلا دهد.
پلیدیهاى چشم را مىزداید. آب و سپیدى چشم را از بین مىبرد. سینه: بخور کردن زیتون سیاه همراه هستهاش علاج
برنشیت و بیماریهاى شش است.
اندامان غذا: رسوبى روغن زیتون را بر شکم مستسقى مالند مفید است. زیتون تنهاى تنها دیرهضم است. زیتون
درشت نمک پرورده اشتهاآور، توانبخش معده مىباشد و کیموس قبض بوجود آورد. زیتون روغن گرفتهاش )محلل( از هر
زیتونى زودهضمتر و گواراتر است. روغن زیتون کال با معده سازگار است. اندامان دفعى: قبل از غذا زیتون را با
۳۷ ۴(- کژدم را در روغن زیتون بمدت بیست و شش ماه نگاه مىدارند و بعدا روغن را با کژدم بمدت چهل روز در آفتاب مىگذارند. (
این دارو را) زیت العقارب( روغن زیتون کژدمها مىگویند) تحفه(.
آبکامه خورند شکم نرم گردد )ملین است(. نه اوقیه زیتون را با آب گرم یا با آبجو سرکشند مسهل است. زیتون را
با فیجن بپزند علاج پیچش روده )مغص( و کرم است و در قولنج ورمى نافع، و براى علاج قولنج دردى بدان حقنه
کنند. افشره زیتون را فرزجه )پرزه( کنند نزیف و رطوبتهاى زهدان را قطع مىکند. شکم را با ضماد زیتون و آرد جو
ببندند اسهال مزمن را چاره کند. فراورده روغن زیتون کهنه با آبغوره چنانکه ذکر شد، اگر حقنه کنند در علاج قرحه
درونى پیزى و زهدان سودمند است. حقنه با انگم زیتون ادرار بول و پرزه انگمش ادرار حیض کند و بچه را بیرون
آرد. زهرها: زهرخورده اگر روغن زیت را با آب گرم بخورد با اینکه دلش بهم مىخورد ولى از قوت سم مىکاهد.
شنیدهام که انگم زیتون وحشى زهرى است کشنده.
زردوار: فکر مىکنم که جدوار )ماه پروین( باشد.
زراوند )سراوند(:
دیسقوریدوس گوید: نام زراوند نامى است قدیمى و بعد از این نام بعضى آن را )ارسطن( ۳۸ گفتهاند که به معنى سرآمد
است و کلمه )لوخوس( را بدان افزودهاند که به معنى زن تازه زائیده است. و جمله )ارسطن لوخوس( به معنى
بافایدهترین دارو براى زن تازه زاییده مىباشد. هم از این گیاه نوعى دیگر هست که ماده است و گرد و آن را غلتان
)مدحرج( خوانند. برگ زراوند به برگ عشقه مىماند. بویش کمى تند و خوش. برگش تا اندازهاى مستدیر و نرم
است. رشتههاى زیاد دارد و همه از یک بیخ برخاستهاند. شاخههایش دراز است و گلش سپید، تو گویى گل عاقرقرحا
)اکرکره( است. آن نو از زراوند که وسط گلش سرخرنگ است بدبوى مىباشد. نوعى دیگر از زراوند هست که آن
را نر و مقابل غلتان ماده دانند و )فطولندس( خوانند. این نو داراى برگهایى است از برگ غلتان درازتر و شاخههایش
باریک و به اندازه یک وجب طول دارند. گل زراوند نر بنفشرنگ است و گلهایى که به گل
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۶
درخت گلابى مىمانند بسیار بوى بد مىدهند. بیخ زراوند غلتان از بسیارى ریشههایى که دارد به شلغم مىماند. بیخ
زراوند دراز به درازى یک وجب و بیشر از یک وجب و به ستبرى انگشت است و بیخ زراوند غلتان و زراوند دراز هر
دو راهراه است. و مزه هر دو تلخ و خوشبو است. نوعى دیگر از زراوند هست که آن را زراوند خوشبوى گویند.
شاخههایش باریک و پربرگ و برگش تقریبا مستدیر و به برگ گیاه همیشه بهار شبیه است و گلش به گل فیجن
مىماند. بیخ این نو از زراوند بسیار دراز و باریک است و پوسته ستبر دارد و بوى عطر مىدهد و عطاران آن را در
آماده کردن روغنها بکار مىبرند. برخى چنین پنداشتهاند که زراوند دراز به )نعنع الکرم( ۳۹ مىماند. و زراوند غلتان را
نیز قسم ماده از تیره زراوند دراز مىپندارند. و به عقیده آنان زراوند غلتان )نخود الوندى( که جنس ماده زراوند است
۳۸ ۴(- زراوند: ارسطولوخیا) معین(. (
۳۹ ۴(- پودینه باغى (
برگش همانند برگ عشقه است که عشقه از تیره لبلاب است. بوى تند و خوشى دارد و تقریبا مستدیر است و طعمش
کمى تند مىباشد.
مزاج: همه انواعش در سوم گرم و در دوم خشک است. خاصیت: زداینده، لطافتبخش، بازکننده، نازککننده، با
کشش. که خار و پیکانها را جذب مىنماید. نو درازش در زدودن و گرمى بخشیدن داراى مقام اول است و ازاین روى
در بازرویانیدن گوشت و بهبودى بخشیدن به قرحه تأثیرش از همه بیشر است. اما در بقیه کنشها غلتان مفیدتر است.
زیرا در باز کردن و نرم نمودن یکهتاز است و در گرمى بخشیدن با نو دراز برابر یا اندکى کمر است. ولى بدون شک
لطافت غلتان از آن قسم دراز بیشر است و بهمین علت است که در فرونشاندن دردهاى ناشى از باد کردن از همه
مؤثرتر است. قسم سومى از اقسام زراوند از هر دو قسم: دراز و غلتان ناتوانر است. آرایش: بهک را مىزداید،
دندان را جلا دهد.
چرک از دندان ببرد. رنگ را رونق بخشد، براى دندان غلتان از همه بهر است. زخم و قرحه: قرحههاى پلید و بدخیم
و پوستانداز را تنقیه کند. و گوشت مىرویاند. و براى بازآوردن گوشت نو دراز بهر از سایرین است. اگر زراوند را
با زنبق بر قرحههاى گود و گندیده نهند چرک و ریم را از بین مىبرد و گودى را پر از گوشت سالم مىکند. مفاصل:
همه انوا ز راوند و بویژه زراوند غلتان )نخود الوندى( در علاج گسستگى ماهیچه مفید و جاى نقرس را بدان اندایند و
از سستى ماهیچه جلوگیرى کند. و اگر بیماران نقرس تناول نمایند فایده بینند. سر: زراوند را با عسل در گوش
چکانند چرک گوش را پاک کند و شنوایى را تقویت مىنماید و نمىگذارد دمل در گوش پدید آید. زراوند و فلفل که
باهم باشند ریختنىهاى مغز را خارج کنند. زراوند در علاج صر مفید است و لثه را استحکام بخشد. سینه: زراوند و
بویژه غلتان آن در مداواى برنشیت، در تنقیه سینه، در تسکین دادن پهلودرد اگر با آب قاطى شود و بخورند سودمند
است.
اندامان غذا: داروى سکسکه است. همراه اسکنجبین علاج طحال است. و گاهى زراوند را با سرکه بر طحال مالند
بسیار مفید است و در این علاجها غلتان از همه قوىتر است. اندامان دفعى: اگر یک درخمى از آن سائیده شود و با
آب بخورند خلطهاى بلغمى و مرارى را بیرون راند و به پیزى فایده مىرساند. اگر زراوند دراز- یا- زراوند غلتان با مر
و فلفل آمیزد و تناول شود در تنقیه زائدههاى زهدان، پاک شدن خون تازه زائیده، روان ساختن خون حیض و بیرون
آوردن بچه خوب دارویى است. تبها:
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۷
داروى تبلرز است. زهرها: پادزهر نیش کژدم است. و بویژه قسم دراز آن پادزهرىاش بیشر است.
گویند وزن دو درهم آن را با نوشابهاى بنوشند، یا آن را ضماد کنند و بر جاى نیش گذارند گزند حشرات و زهرها را
دفع کند. جانشین: جانشین غلتان به وزنش زرنباد و یکسومش بسباسه- چارگون- و نیم وزنش کوشنه. اما جانشین
زراوند دراز نیم وزنش زرنباد و نیم وزنش فلفل است و کافى است که کار او را انجام دهند.
زماره الراعى )بارهنگ آبى(:
مزاج: گرم و خشک است و شاید این گرمى و خشکى در اول دوم باشد.
خاصیت: گویند هیجان را فرو نشاند. اندامان دفعى: برحسب آزمایش جالینوس در روغن جوشیده آن سنگ گرده را
خرد کند. بعضى گویند در مداواى قرحه روده، پیچش و درد روده، درد زهدان، سودمند و ادرار بول و حیض کند و
در علاج فتق مؤثر است. زهرها: یک مثقال یا دو مثقال تناول شود پادزهر خرگوش آبى و افیون و غیره مىباشد.
زبیب )مویز(:
در بحث انگور مویز را نیز شرح خواهیم داد.
زهره:
گیاهى است که برگهایش عدسى باشد و شاخههایش پایا و کمبرگ. بیخ باریک دارد. در شورهزارهاى گ رم و آفتابى
روید و در مزهاش شورى احساس مىشود. نوعى دیگر از این گیاه هست که به همیشه بهار شبیه و رنگش ارغوانى و از
آن دیگرى خوشرنگتر است. زهره اولى زخم را بهم آرد و بیرون ریختنىها را نرم نماید. زهره دومى با اسکنجبین تناول
شود داروى صر است.
زوان )چچم(:
مىگویم زوان نامى است براى دو چیز: یکى از آن دو دانهایست شبیه گندم آن را نان مىکنند و زوان پرمایه
مىگویند. دومى دانهاى است بد و مستىآور. مقصود ما در اینجا همان زوان اولى است. گزینش: بهر ین آن است که
برگش ترد و زودشکن نیست. بلکه در خائیدن لزج است و مزهاش کمى به گسى مىزند. و رنگش مایل به سرخ
است. پولس گوید: زوان تقریبا در گرمى و سردى با گندم همقوت است. زوان خشکنده و چسبنده است.
در اینجا فصل زاء پایان مىیابد و جلمو داروهاى این فصل بیست و هفت است.
فصل هشتم حرف )ح(
حضض )شیره فیل زهره(:
حضض دو نو است: حضض هندى که به پندار قوى شیره فیل زهره
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
مىباشد دوم حضض مکى که نو ساخته شده آن است. نو سومى هم هست که بدل حضض و مغشوش است.
و غش چنان ماهرانه صورت گرفته که آن را از حضض اصلى نتوان بازشناخت. مثلا افشره زرشک را در آب
مىجوشانند تا منعقد مىشود و مردم پندارند که حضض درست است. حضض هندى داراى قوتى است که تقریبا
گوهرش آتشى لطیف و خاکى سرد است. حضض مکى به گفته دیسقوریدوس از درختى است خاردار که
شاخههایش سه ذرا و بیشر از سه ذرا درازى دارد و میوهاش به فلفل شبیه و بهم چسبیده و صاف است و پوست
زرد دارد و ریشههایش بسیار است. و در جاهاى سخت و دوردست مىروید. براى بدست آوردن حضض:
-۴ پوست درخت را دستنخو رده از درخت مىچینند و مىکوبند و آبش را مىگیرند. ۲- پوست درخت را در آب
مىپزند و بعد از پختن بیرون مىآرند و بارى دیگر بر آتش مىگذارند تا منعقد مىشود. گاهى این نو پخته شده را
غش مىکنند. چنانکه درد روغن زیتون یا شیره افسنتین )خاراگوش( یا زهره مادهگاو را در حال پختن با وى
مىآمیزند. ۵- میوه درخت حضض را در آفتاب مىگذارند و بعدا افشرهاش را مىگیرند. بهر این سه نو حضضى
است که هرگاه بر آتش نهى گر گیرد و گاهى آن را خاموش کنى کفى برآرد که همرنگ اجزاى درونى آن باشد. گزینش:
حضض هندى در سروکار داشتن با موى از مکى بهر است و حضض مکى در معالجه ورمها از هندى مفیدتر است.
مزاج: گرمى و سردى معتدل دارد و در دوم خشک است. خاصیت: در حضض هندى گدازندگى هست و اندکى
گیرندگى و در علاج هر نزیفى مفید است. یعنى گدازندگى در درجه اول و خشکانندگى در درجه دوم و گیرندگى در
حضض سومین درجه را دارد. علاوه بر این نیروى لطیف هم دارد. آرایش: موى را محکم کند و رنگ موى را سرخ
گرداند و بویژه هندى در این زمینه قویر از مکى است. لکههاى سیاه صورت را مىزداید.
و همه انوا حضض داروى کژدمه مىباشند. ورم و جوش: داروى ورمهاى سست و مورچگى است.
زخم و قرحه: قرحه پلید را دواست. مفاصل: مفاصل را استحکام بخشد. سر: در مداواى چرک و ریم گوش، قرحه
گوش، زخم لثه و بیماریهاى لثه بسیار سودمند و اگر کام را بدان بیندایند جوش دهان و زبان را خوب مىکند.
چشم: دواى رمد است، قرنیه را جلا دهد. تم چشم را از بین مىبرد. شفاى گرى چشم است. سینه: تناول حضض
هندى علاج خون برآوردن و سرفه است. اندامان غذا: خوردن یا مالیدن حضض هندى بر بدن در علاج یرقان سیاه
و طحال سودمند است و درخت حضض نیز در این زمینه مفید است و در اسهال معده نیز نافع است. اندامان
دفعى: داروى ترکهاى پیزى است. بخورند یا بردارند در علاج اسهال مزمن، اسهالى که از ناتوانى معده آید، دیزانر ى
مؤثر است و خون حیض را راه اندازد. میوه تازه و ترش در بیرون راندن بلغم آبى و شفا دادن قرحههاى پی زى و
بازداشتن خونریزى زنانه و علاج بواسیر سودمند است. زهرها: میوهاش در مقابل سمهاى کشنده مقاومت مىکند و
حضض هندى را تناول کنند گزند هارگزیده را خنثى سازد. جانشین: وزن آن فیل زهره و نیم وزنش نخل هندى )فوفل(
و نیم وزنش صندل است.
حناء:
دیسقوریدوس گوید: حناء درختچهاى است که برگهایش بالاى شاخهها قرار گرفته و به برگ
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۹
زیتون شباهت دارند. لیکن از برگ زیتون بهر و نرمر و سبزرنگر است. گل حنا سپید است و به گل اشنه مىماند و
بوى خوش دارد. تخم حنا سیاه و شبیه به تخم گیاهى است که آن را یاس کبود )اقطى( خوانند. حنا را از سرزمینهاى
گرم مىآورند. مزاج: در اول سرد و در د وم خشک است. آرایش: حنا و آب کندس را بر موى بیندایند موى را
سرخرنگ کند. خاصیت: داراى نوعى گدازندگى و گیرندگى است.
خشک کند و آزار نمىرساند و تحلیل مىبرد. بادشکن است و دهانه رگها را باز مىکند. روغن حنا بسیار گرمىبخش
و نرمکننده است. دمل و جوش: آبپز حنا در علاج ورم گرم و بلغمى و ورم پره بینى مفید است که مىخشکاند.
زخم و قرحه: آبپز حنا را بر سوختگى پاشند مفید است. گویند در معالجه زخم کار خون سیاوشان را مىکند و
براى معالجه استخوان شکسته حناى تنها یا داخل مرهم موم و روغن گل )قیروطى( سودمند آید. مفاصل: درد پىها را
تسکین دهد. در مرهم فالج و کشیدگى وارد است.
روغن حنا خستگى را از بین مىبرد پیها را نرمش بخشد و در شکستگى استخوان مفید است. سر: حنا و سرکه را بر
پیشانى مالند سردرد تسکین یابد. حنا و سرکه در علاج زخم دهان و جوشهاى زبان و پیرامون زبان مفید است.
سینه: داروى ورم داخلى حجاب )شوصه( است و در مرهم خناق وارد است.
اندامان دفعى: درد زهدان را دوا است.
حماما )هل(:
دیسقوریدوس گوید: درختى است تو گویى خوشهاى چوبین است که درهم چنگ زده است. برگش بزرگ و پهن است
و به برگ هزارگوشان شباهت دارد. گلش برنگ )ساذج( هندى است.
رنگ میوه طلایى و رنگ چوبش شبیه یاقوت است. هل بوى خوش دارد. نوعى دیگر هست که درختش بزرگ و در
جاهاى مرطوب روید و از طلایىرنگ نامبرده ناتوانتر است. میوه این نو از درخت هل به سبزرنگى مى نزد در
بسودن نرم است و چوب آن پارهپاره و در بوى آن چیزى شبیه به بوى فیجن بمشام مىرسد. نو سومى هم هست
که نه دراز است و نه پهنا دارد. زودشکن است و رنگش تقریبا یاقوتى است. به هیئت خوشهاى نمودار مىشود و
میوهاش نرم و بویش پراکنده مىشود. گزینش: نو اول که طلایىرنگ و شاداب و رهآورد أرمن و تلخمزه و خوشبو
است از همه بهر است. در درجه دوم آنچه چوبش سبزرنگ است و کمبوى و در جاهاى مرطوب روید و از قسم
سوم هرآنچه رنگش به سفیدى و سرخى گرایش دارد و پرمایه و صاف و گسر ده و بىپیچوخم و برهم آمده و
زبانسوز و تندمزه و دیرشکن است بهر از انوا دیگر است. بهر آن است که آب شاخهها را از یک بن گ رفت تا
مغشوش نشود. دیسقوریدوس گوید: بهر ش سفید سفید یا سفید مایل به سرخى است که غلاف میوه پر از دانه و
خوشهاى باشد و بوى تند و خوش بپراکند. و از یکرنگى پا فراتر نگذاشته باشد و مزهاش زبان گز و کفکى در آن
پدید نیامده باشد. کسانى هستند که گاهى ثمر گیاه )امومیس( را به جاى هل قالب مىکنند.
أمومیس نیز همچون هل رهآورد ارمنستان و گلش به گل پونه کوهى مىماند و ثمرش بسیار به هل شبیه است ولى این
هل تقلبى أعم از درخت و میوه از هیچ بویى، بویى نبرده است. اگر خواهى که درستى و نادرستى را بیازمایى دانه را
بشکن که بوى خردشدهها گواهند. مزاج: در دوم گرم و خشک است. خاصیت: نازک کند، مىرساند، قبض است و
قوتش با قوت سوسن زرد برابر است. دمل و جوش:
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۱
ورم گرم را مىرساند. مفاصل: نقرسداران از آبپز هل بنوشند یا در آن بنشینند فایده بینند. سر:
سرگرانى آرد، سردرد بدنبال دارد، خوابآور است. برخى گویند اگر بر پیشانى مالند سردرد را دواست.
هل از جمله داروهاى مستىآور و خوابآور به شمار مىآید. چشم: آبپزش درمان رمد گرم است.
سینه: ورم سرد حجاب حاجز را برطرف مىنماید. اندامان غذا: بندآمدگىهاى راه کبد را باز کند، آبپزش را در
بیماریهاى کبد خورند. هل زودهضمتر از سوسن زرد است. اندامان دفعى: حیض و بول را روان سازد. درد زهدان و
قرحه زهدان را برطرف مىنماید کسى که درد گرده دارد در آبپزش بنشیند و زنى که زهدانش بیمار است آبپزش را
تناول نماید و در ورم درونى نیز نافع است. زهرها: ضماد هل و ریحان پادزهر نیش کژدم است.
حرف )تخم ترتیزک بیابانى، شاهتره(:
دیسقوریدوس گوید: بهر ین ترتیزک در سرزمین بابل مىروید که قوتش همردیف قوت خردل و تخم ترب است. و گویند
که تنها ترتیزک با خردل و ترتیزک آبى برابر است. برگش که رطوبت دارد از تخمش کمنیروتر است. لیکن برگ خشکش
تقریبا همان تأثیر را دارد و به تخم نزدیکى پیدا مىکند. مزاج: تا به سوم مىرسد گرم و خشک است. خاصیت:
گرمىبخش و تحلیلبر و رساننده و نرمشدهنده است و ریم و چرک گرى را خشک مىنماید. آرایش: خوردن یا مالیدن
آن موى را از ریزش بازمىدارد. دمل و جوش: داروى ورم بلغمى است، با آب و نمک ضماد شود دملها را شفا بخشد.
زخم و قرحه: در علاج گرى چرکین و قوباء مفید است. با عسل همراه باشد جوش عسلى را از بین مىبرد و پلیدى
آتش فارسى را براندازد. مفاصل: خوردنش، ضمادش که همراه سرکه و قاوت جو باشد داروى عرق النسا است. اگر
بیمارى عرق النسا همراه با اسهالى باشد که خون در مدفو دیده شود. این دارو را حقنه کنند فایده دارد. و در علاج
سست بودن همه پیها بسیار سودمند است. سینه:
شش را تنقیه کند، داروى برونشیت است. تخم ترتیزک در داروهاى برنشیت وارد است. از آنجا که داراى قوت
قطعکننده و نرمشدهنده است آن را با سوپ بیامیزند براى برنشیت بسیار خوب است. اندامان غذا: معده و کبد را
گرمى دهد، ستبرى طحال را از بین مىبرد و بویژه اگر با عسل ضماد شود. با معده ناسازگار است و شاید علت
سوزشدهندگى زیاد باشد که در او است. اشتهاآور است. اگر مقدار یک )اکسوثافن( از آن تناول نمایند زرداب را
قى کنند و از راه مدفو بیرون آید. و تنها سهچهارم یکدرهم هم این کار را مىکند. اندامان دفعى: شهوتانگیز و
کرمکش است، حیض را روان سازد. بچه را بیندازد.
در روغن جوشیدهاش بندآور شکم است. و بویژه اگر ناکوبیده باشد چه سائیدن لزجى آن را از بین مىب رد. در علاج
قولنج مفید است. اگر مقدار چهار یا پنج درهم کوبیده آن را با آب گرم بنوشند مسهل و بادشکن رودهها است.
بعضى گویند: ترتیزک بابلى را اگر مقدار یک )اکسوثافن( تناول کنند زرداب را از بالا و پایین بیرون راند. و شاید
سهچهارم درهم این کار را انجام دهد. زهرها: تناول آن یا ضمادش با عسل پادزهر حشرات است و اگر بسوزانند
حشرات از دودش گریزانند.
حاشا )آویشم(:
دیسقوریدوس گوید: گیاهى است که بیشر مردم آن را مىشناسند. درختچهاى است
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۴
خاردار و کوچک. حجمش در اندازهایست که مىتوان در پنبه پیچید و فتیله چراغ ساخت. برگهاى ریز و باریک دارد.
و بر سر شاخکها گلهاى بنفشرنگ خودنمایى مىنمایند. آویشم اکثرا در سنگلاخها و بلندیها روید و هرآنچه در
بلندیهاست گلش سفید مایل به سرخى است. چوبش باریک و به چوب گزنه دشتى شبیه است و گل آن مستدیر
است. مزاج: گرم و خشک تا به سوم مىرسد. روفس گوید آویشم از پونه خشکتر است. خاصیت: گدازنده و
قطعکننده است و خون لخته شده را هم پارچهپارچه مىنماید.
و تا آن اندازه گرمى دارد که لرزش زمستانى را از بین مىبرد. آرایش: زگیلها را مىگدازد. ورم و جوش: ضمادش با
سرکه داروى ورمهاى تازه بلغمى است. مفاصل: تناول آن در علاج ناتوانى پىها خوب است. و ضمادش با قاوت و
شراب علاج عرق النسا مىباشد. نوشیدنش درد انتهاى دندهها را از بین مىبرد. چشم: بنا به گواهى دیسقوریدوس
ا گر آویشم را با غذا همراه کنند قوت نظر را نگه دارد و کمسویى را از بین ببرد. سینه: سینه و شش را مىپالاید و در
خون برآوردن کمک کند. و آبپز آن مسکن درد انتهاى دندههاست بشرطى که با عسل باشد و بلیسند. و از قوت
خشکندهاى که دارد خون برآوردن را بازدارد. اندامان غذا: در هضم مددکار است. شربت آن سوءهاضمه را از بین
مىبرد. و کسانى که بسیار کماشتها هستند به اشتها مىآیند. اندامان دفعى: بول و حیض را راه اندازد. کرم را بیرون
راند. تناول دو درهم تا چهار درهم بلغم را بدون هیچ آزارى بیرون دهد و اسهالش کافى و مفید است.
حسک )خسک، سهکوهک(:
دیسقوریدوس گوید: دو نو خسک هست اولى برگش به برگ خرفه مىماند و از برگ خرفه باریکر است. چوبههاى
لولهاى دارد که بر زمین پهن شده است. و همراه برگها خارهاى چسبنده- خلنده- و سخت است. این نو در
ویرانهها اکثرا مىروید. نو دومى خسک نمناک است که در جاهاى مرطوب و کنار آبها روید. ساقه پایا دارد و برگش
پهنتر از خار و خارها را مىپوشاند و دیده نمىشوند. طرف بالایى ساقه ستبرتر از طرف پایینى است. و بر سر این
نو چیزى باریک، به باریکى مو روئیده که به دانه خوشه جو مىماند و برش همچون بر خسک اولى سخت است. هر
دو نو خسک سردى رسانند. مردمانى که در کنار رودخانه )سطرموس( زندگى مىکنند چراى چهارپایان خود را از
خسک سبز تأمین مىنمایند. و هرگاه خشک شد بر آن را چون گندم نان مىکنند. نانش شیرین و غذادهنده و سزاوار
خوردن است. عموما گوهر خاکى در خسک بیابانى بیشر و گوهر آبى در خسک کاشتنى بیشر است و از آنجا که
گوهرش تر است سردى بسیار ندارد. و از آنجا که گوهر خشکى هم دارد سردیش چندان کم نیست. مزاج: بقول
دیسقوریدوس هر دو نو خارخسک سرد و خشکند. دیگران گفتهاند در اوایل اول گرم و در اول خشکند و تقریبا
هممزاج خسک سرزمین خودمان است. خاصیت: از آنجا که گیرنده و رساننده و نرمشدهنده است ریزش مواد را
بازمىدارد. دمل و جوش: مانع ورم گرم و ریزش مواد است و براى ورمهاى گلو داروى خوبى است. زخم و قرحه:
خسک آمیخته با عسل در علاج قرحه گندیده و بازرویانیدن گوشت سودمند است. سر: در علاج قرحههاى گندیده
لثه نافع است.
چشم: آبش را در چشم چکانند خوب است. اندامهاى تنفسى: ورمهاى پیرامون گیر ماهیچه گلو را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۲
معالجه مىنماید. اندامان راننده: شهوتانگیز، خردکننده سنگ گرده و آبدان است. افشرهاش تأثیر خود او را دارد. و
در علاج عسر البول و قولنج مفید است. زهرها: دو درهم از بر خسک بیابانى پادزهر مارگزیده و دو درهم آن با
شراب پادزهر سمهاى کشنده است. آبپزش را بپاشند کیک را از بین مىبرد.
حرمل )اسفند(:
نیاز به معرفى ندارد. خاصیت: تقطیع کند و نرمش دهد. مفاصل: محلول آن را بر مفاصل مالند درد مفاصل را از بین
مىبرد. سر: مستىآورى است همانند شراب. چشم: دیسقوریدوس گوید: سائیده اسفند را با عسل و شراب و زهره
کبک یا زهره مرغ خانگى و آب رازیانه مخلوط کنند کمسویى را از بین مىبرد. اندامان غذا: دل بهم خوردن بدنبال
دارد. اندامان دفعى: بخورند یا محلولش را بمالند ادرار بول و حیض کند و در علاج قولنج سودمند است.
حلتیت )شیره انگدان(:
دیسقوریدوس در کتابش آورده است که حلتیت انگم انگدان است. و گوید:
بیخ و ساقه انگدان را نشر مىزنند و شیرهاش را مىگیرند و حلتیت خشکشده آن شیره مىباشد. صمغ انگدانى که
رهآورد سرزمین )قورنیا( باشد همینکه زبان از آن بچشد بىدرنگ در ماام بدن چیزى پیدا شود که به گرى خشک شبیه
است این نو از صمغ انگدان بدبوى نیست و ازاینرو چشیدنش در دگرگونى بوى خوش دهان بسیار مؤثر نیست.
نوعى دیگر از حلتیت را از سوریه یعنى از دمشق مىآورند که کمتأثیرتر از صمغ انگدان )قورنیا( یى است. در هر دو
نو این صمغ مىتوانند تقلب کنند بطورى که قبل از خشک شدن شیره، شیره سکبینه یا آرد باقلى را به آن مىآمیزند.
نو تقلبى آن را مىتوان از راه چشیدن و رنگ و بوى شناخت. برخى از مردم گیاه انگدان را )سلقیون( گویند و شیره
بیخ آن را که مشهور به )محروث( است )عنطارث( مىنامند. در قوت و تأثیر، اول شیره، دوم برگ، سوم ساقه است.
و در سرزمین )لونیه( گیاهى بدست مىآید که مااما شبیه بیخ انگدان است. لیکن از بیخ انگدان باریکر و مزهاش تند
است و هیچ شیره و صمغى ندارد. آن گیاه را )مأخوذ السف( گویند ۴۰ و در تأثیر با بیخ انگدان برابر است. عموما
حلتیت دو نو است یکى بدبوى و دومى خوشبوى. لیکن تندبوى نیست. حلتیت بدبوى از حلتیت خوشبوى
آتشىمزاجر و در همه حالات از آن گرمر است و از این تیره حلتیت گرمر ش حلتیت )قیروان( است. گزینش:
بهر ینش آن است که رنگش مایل به سرخى و صاف و روشن است و آن را )مر( مىگویند. بوى تندى دارد و بویش
به بوى گندنا شبیه نیست و رنگش سبز نمىباشد و چشیدنش بدمزه نیست و به آسانى مىگدازد و هرگاه آب شود
رنگش سفید است. مزاج: در اول چهارم گرم و در دوم خشک است. خاصیت: بادشکن. از گدازندگى که دا رد باد
را از بین مىبرد. و با اینهمه خودبخود بادزاست. قطعکننده است و خون لختهشده درونى را تحلیل برد. آرایش: با سرکه
و فلفل محلول شود داروى داء الثعلب است. اگر با غذا بیامیزند رنگ را زیبا کند و زگیلهاى میخى را برکند. دمل و
جوش: اگر ورم پلید و کشنده را با نیشر بدرند و حلتیت در آن آگنند سودمند است. در
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۵
علاج دملهاى درونى محسوس و غیر محسوس خوب است. زخم و قرحه: داروى قوباء است. مفاصل:
۴۰ ۴(- مأخوذ السف- گرد خوردنى. سائیدهاش را مىخورند. (
حلتیت را با آب انار نوشند داروى گسستگى در ماهیچه است. گویند اگر مقدار یک )انولوس( حلتیت با م وم مخلوط
کنند و قورت دهند یا با فلفل و فیجن و شراب بخورند درد پىها را از قبیل کشیدگى و فالج معالجه مىنماید. سر: تنها
حلتیت یا حلتیت مخلوط با کندر آگنه دندان کرمخورده شود. یا بر دندان دردمند گذارند درد تسکین یابد. در معالجه
صر همان کنش فاوانیا را دارد. و اگر بدان غرغره کنند کرم را از گلو برمىکند. چشم: در سرآغاز آب آوردن با عسل
به چشم کشند خوب است. سینه: در آب حل شود و بنوشند فورا صدا را صاف مىکند. زبرى دیرینه پاى گلو را
شفا دهد. اگر با تخممرغ خورند داروى سرفه دیرپا و ورم حجاب حاجز است و در علاج ورم زبان کوچک تأثیر زاج
بلورى دارد. اندامان غذا: اگر با انجیر خشک بکار برند داروى یرقان است. و حلتیت با معده و کبد ناسازگار است و
به این دو اندام زیان مىرساند. اندامان دفعى: شهوتانگیز است. داروى بواسیر است. بول و حیض را روان سازد،
مغص را تسکین دهد. قرحه روده را دوا کند. پولس پندارد که کمى روانى همراه قبضى دارد. و گروه اطبا برآنند که
حلتیت در علاج اسهال سرد و کهنه سودمند است. تبها: در علاج تب سه در میان بهر ین دارو است. زهرها:
ضماد و تناول و پاشیدن محلولش با روغن زیتون پادزهر هارگزیده و نیش حشرات و بویژه نیش کژدم و رتیل است و
گزند سهام ۴۱ ارمنى را دفع کند و در بعضى از سمهاى دیگر سودمند است.
حنظل )شرنگ، هندوانه ابو جهل(:
شرنگ که معروف است بر دو نو است: نر و ماده. شرنگ نر الیافى است و شرنگ ماده سست و سفیدرنگ و
نرم است. گزینش: سفید بسیار سفید و نرم بسیار خوب است. سیاهش بد است و سختش بد. باید وقتى آن را
مىچینند پیهش را فورا بیرون نیاورند بهر آن است چنانکه هست دستنخورده بماند. چون در غیر این صورت از
تأثیرش مىکاهد. هنگامى باید شرنگ را به منظور دارویى از بوته چید که رنگ سبزش به زردى مىزند، چه اگر ماام
سبز باشد یا بکلى زرد شود از تأثیرش مىکاهد و کارى از آن برنمىآید. گویند نباید پوست و تخم شرنگ را بکار
ببرند و گویند اگر بوتهاى تنها شرنگى ثمر داشته باشد نباید آن را به کار گرفت زیرا در این صورت سم قاتل است.
شرنگ لیفى که همان شرنگ نرینه است قوىتر از شرنگ مادینه مىباشد که سست و نرم است. باید در سائیدنش
بسیار کوشند و فریب نخورند که بسیار سائیدهاند باید بطور یقین منتهاى سائیدگى نمودار شود. زیرا کمر ین تکهاى که
به دشوارى به چشم دیده مىشود همینکه با نم برخورد نمود مىآماسد و به پیرامونهاى معده و پیچوخم روده چنگ
اندر زند و ورم بدنبال دارد. پس بهر آن است که اولا آن را خوب بسایند و بعدا آب عسل بر آن پاشند تا خیس
مىشود. باز آن را خشک کنند و باز بسایند. دفع گزند شرنگ و بر سر حال آوردنش با کتیرا و صمغ عربى است و
صمغ در اینباره از کتیرا بهر است. زیرا صمغ در خنثى کردن اثر این دارو نیرومندتر از کتیرا است. مزاج: گرم است و
در سوم خشک. اسحق کندى:
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۱
۴۱ ۴(- تیر زهرآلود. (
پندارد که سرد و تر است و یقینا اشتباهى بزرگ فرموده است. خاصیت: گدازنده، تکهکننده، بسیار جاذب، برگ
سبز آن خوندماغ را بند آرد. آرایش: در مداواى جذام و واریس- پاغر- بر پوست مالند مفید است. دمل و جوش:
برگ شادابش ورمها را مىرساند و تحلیل مىبرد. مفاصل: در علاج درد پى و مفاصل و عرق النسا و نقرس سرد
بسیار مفید است. سر: مغز را مىپالاید. بیخ شرنگ را با سرکه بپزند و مضمضه کنند درد دندان را فرونشاند. یا
اینکه شرنگ را دو نیم کنند و هرچه در میان دارد دور اندازند و همین پوست تهى را پر از سرکه کنند و بر خاکسر
گرم گذارند تا مىجوشد. آن سرکه را در دهان گردانند مسکن درد دندان است. شرنگ را در روغن زیتون بجوشانند
آن زیتون را در گوش چکانند احساس صداهاى گوش را از بین مىبرد. و کشیدن دندان را آسان کند. نفسکش و
سینه: در علاج بلندنفسى )انتصاب النفس( بدان قى کنند بسیار خوب است. اندامان غذا: بیخ شرنگ در علاج
استسقا خوب است و با معده ناسازگار مىباشد. اندامان راننده: در بیرون راندن بلغم پرمایه- غلیظ- از مفاصل و
پیها ویژگى دا رد. و زرداب را نیز روان سازد و براى علاج قولنج تر و قولنج بادى دارویى است بسیار سودمند و شاید
خون را هم بیرون آورد. شرنگ فرزجه شود بچه را در رحم مىکشد. از آنجا که در روده ماندگار نیست و بسیار
زودگذر است تلخىاش تأثیر چشمگیرى بر روده ندارد. شرنگ در مداواى بیماریهاى گرده و آبدان مفید است و
نسخه داروئیش چنین است: شرنگ را خرد کنند و بسایند- یا اینکه مغزش را از طرف بالایى بیرون آورند و کالبد تهى
شده را پر از رب انگور یا شراب شیرین و کهنه کنند و یک شبانهروز بماند- یا اینکه بر خاکسر آتش گذارند و تا
مىتوانند بسیار خوب آن را بسایند و آنگاه به بیمار تجویز مىکنند. مقدار تناولى آن وزن دو )کرمه( یعنى وزن د وازده
قیراط است. زهرها: شرنگى که هنوز به رنگ سبز است و چیده شده زیاد از اندازه مسهل و زیاد از لازم قىآور
است بیمار را آزار دهد و شاید کشنده باشد. شرنگى که یگانه ثمر بوته است دو دانگش کشنده است و یک دانگ
از پوست و دانهاش نیز سم است. بیخ شرنگ پادزهر مار است. و در خنثى کردن سم کژدم بهر ین پادزهر است.
مردى عرب مىگفت کژدم از چهار جاى نیشم زد یکدرهم بیخ شرنگ خوردم فورا خوب شدم … پاشیدن آبپزش
در اینباره هم نافع است.
حمص )نخود(:
نخود عموما دو نو است. کاشتنى و بیابانى. و جنس نخود برنگهاى گوناگون دیده مىشود. نخود سفید، نخود سرخ،
نخود سیاه، نخود گاودانهرنگ. نخود برى تندمزهتر و تلخر از نخود کاشتنى است و بیشر گرمىبخش است، و در تأثیر
دارویى با نخود کاشتنى برابر است. لیکن غذایى که در نخود کاشتنى است بهر از غذایى است که در نخود بیابانى موج ود
است. مزاج: نخود سفید در اول گرم و خشک است. و نخود سیاه از آن قوىتر است. خاصیت: هر دو نو نخود
بازکن و نرمىبخش و تکهکننده هستند. نیروى غذایى که در نخود موجود است از نیروى غذایى باقلى بیشر و
چسبندهتر است.
همه انوا نخود بهر ین غذاى شش است. نخود تر از نخود خشک فضولات بیشر ى بوجود مىآرد.
آرایش: خوردن و پاشیدن آب نخود در زدودن ککمک و زیبا کردن رنگ مؤثر است. دمل و جوش: در علاج ورم
گرم، ورم سخت، ورم غدهها و سایر ورمها مفید است. زخم و قرحه: روغن نخود داروى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۵
قوباء است. آرد نخود قرحههاى پلید و سرطانى و خارش را دوا کند. مفاصل: علاج درد پشت مىباشد.
سر: جوشهاى تر سر را از بین مىبرد. خیس شدهاش مسکن درد دندان، و داروى ورم گرم و سخت لثه و معالج
ورمهاى بیخ گوش است. سینه: صدا را صاف مىنماید. از هر غذایى براى شش بهر است و سوپ آرد نخود بسیار با
شش سازگار است. اندامان غذا: آبپز نخود داروى استسقا و یرقان است. هر نخودى و بویژه نخود گاودانهاىرنگ و
سیاه گرفتگىهاى کبد و طحال را باز مىکنند. خوردن نخود نه در آغاز غذا خوب است و نه بعد از پایان آن بهر
آن است که در میان غذا تناول شود. اندامان دفعى:
آبپز نخود سیاه همراه با روغن بادام و ترب و کرفس سنگ آبدان و گرده را خرد مىکند. و همه انوا نخود براى بیرون
آوردن بچه از رحم خوب است. نخود براى قرحه آبدان بد است. بسیار شهوتانگیز است. و ازاینرو نخود را بخورد
گشن چهارپایان و شر ان دهند. نخودآب را ناشتا خورند در برخیزاندن ذکر بسیار قوى است. همه نو نخود ملین
است و گرفتگى کلیه را باز مىکند و بویژه نخود سیاه و گاودانه رنگ آن مؤثرتر است. بعضى گویند: نخود را در سرکه
بخیسانند و ناشتا بنوشند و تا نیمروز صبر کنند کرم را مىکشد. بقراط فرماید: در نخود دو گوهر موجود است که در
پختن از دست مىدهد. یکى شور است که ملین شکم و دومى شیرین که بول را روان سازد و در آن گوهر شیرین
بادزایى هست که شهوتانگیز است.
حنطه )گندم(:
نیاز به معرفى ندارد. گزینش: بهر ین گندم آن است که در سختى و نرمى حالت متوسط داشته باشد. دانهاش درشت و
چاق و تازه و صاف و رنگش میان سرخى و سفیدى باشد. گندم سیاه کمغذا است. مزاج: گرم است و در رطوبت
و خشکى میانه است. قاوت گندم به خشکمزاجى مایل است. خاصیت: گندم درشت و سرخرنگ غذاى زیاد دارد.
گندم پخته دیرهضم و بادزا است ولى بعد از گوارش غذایش زیاد است. آرد سفید تقریبا قوت نشاسته را دارد ولى از
نشاسته گرمر است. آردى که خودبخود لزج است با آردى که لزجى از صنعت- کار انسان- گرفته تفاوت دارد و اثر
این دو لزج یکى نیستند. قاوت گندم به کندى سرازیر مىشود و با باد زیاد همراه است. پس حتما شیرینمزهاى
مىخواهد که آن را زود به سرمنزل برساند و باید آن را با آب گرم شست تا باد پراکنده شود. قاوت کمر خلط بوجود
آرد. نشاسته سرد و تر و لزج است. آرایش: گندم رخساره را صفا دهد. آرد گندم و نشاسته و بویژه اگر با زعفران
باشد داروى لکه سیاه صورت است. اندامان غذا: قاوت گندم و جو بر معده گرانى مىکنند. اندامان دفعى: گندم
کال، گندم پخته که آرد نشده. یا در پختن حل نشده از قبیل گندم هریسه و همینطور هریسه هم خوردنش کرم تولید
مىنماید. زهرها: گندم کوبیده را بر هارگزیده نهند مفید است. و به عقیده من گندم را ناشتا بخایند و بر هارگزیده
گذارند بهر است.
حلبیب:
دارویى هندى است و به سورنجان سفید ماند. مزاج: در دوم گرم و خشک. مفاصل: تناولش داروى نقرس و درد
مفاصل است. اندامان دفعى: بلغم پخته و خام را بیرون آرد، کرمکش است و کرم کدو را از بین مىبرد و خلطهاى
غلیظ را مىراند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۶
حماض )ترشک(:
دیسقوریدوس گوید ترشک چندین نو است. ۴- نوعى ترشک در زمینهایى که خاک مایل به سیاهى دارند مىروید.
برگهاى دراز و سرباریک و تیز دارد. در کشتزارها روید اگر بپزند خوشمزه است. ۵- قسمى در جنگلها روید برگى
سخت و اطراف برگش صاف- بىدندانه- است و آن را )افسولاباین( گویند. ۱- نوعى ترشک هست که نرم است و
بیابانى و به بارهنگ مىماند. ۵- قسمى از ترشک برگش همانند برگ مرزه و شاخههایى که تخم گرفتهاند کوچکند و
ترشمزه و سرخرنگ و تندمزگى هم در آن است. ۶- نو ششمى هست که آن را )انقولیون( نامند و برخى آن را
)لعنون( خوانند. و این نو بزرگر از آن قسم است که بیان نمودیم. این نو هم در جنگل روید و قوتش همان قوت
سایر انوا ترشکها است. بعضى گویند: ترشک بیابانى همان است که آن را سلق بیابانى نامند و بگفته آنها همه
ترشکهاى برى ترشمزه نیستند و شاید برخى چنین باشند. ترشک بیابانى از ترشکهاى دیگر در همه حالات قوىتر
است. مزاج: در دوم سرد و خشک. تخمش در اول سرد و در دوم خشک است. خاصیت: قبض است. نو
بىمزهاش داراى اندکى گدازندگى است. ترشمزه قبضتر است.
آنکه بسیار ترشمزه نیست غذائیتش بهر است. که این نو به کاسنى شبیه است. همه انوا ترشک صفرا را برمىکند و
خلط خوب و سازگار بوجود آورد. آرایش: بیخ ترشک با سرکه داروى پوست انداختن ناخن است. با شراب بپزد و
ضماد شود. علاج لکههاى سفید و قوباء است. ورم و جوش: ضمادش داروى خنازیر است و گویند که اگر بیخ آن
را به گردن بیمارى که خنازیر دارد ببندند از خنازیر شفا یابد.
زخم و قرحه: بیخ ترشک و سرکه داروى گرى چرکین و قوباء است. آبپزش با آب گرم یا ترشک و آب ترشک را در
گرمابه به تن مالند خارش پوست را از بین مىبرد. سر: افشرهاش را در دهان گردانند درد دندان تسکین یابد. در
شراب بپزند داروى دنداندرد است و ورمهاى بن گوش را از بین مىبرد.
اندامان غذا: ترشک که با شراب باشد داروى یرقان سیاه است. دل بهم خوردن را آرامش دهد، آرزوى گل خوردن را
از بین مىبرد. اگر با سرکه بپزند و ضماد کنند و بر طحال نهند ورم طحال را فرو نشاند.
اندامان دفعى: ترشک و تخمش و بویژه تخم نو بزرگش و گویند برگ همه انوا ترشکها را اگر بپزند و بخورند ملین
است. و گویند تخمش قبض است. و بعضى بر این رأیند که تخم ناپخته ترشک ملین و لغزاننده است. بیخ کوبیده
ترشک در علاج رطوبتهاى زهدان مفید است. اگر با نوشابهاى بنوشند سنگ گرده را خرد کند. از آنجا که ترشک
داراى ماده لزج است. از خراش روده و خشک شدن خیو جلوگیرى مىکند و با اینکه در منع خراش روده مفید است
مواد را نیز مىلغزاند. تخم ترشک را با آب و شراب آمیزند و خوشمزه سازند؟ قرحه روده و اسهال مزمن را دواست. تخم
ترشک را بکوبند و بسایند و زنان بردارند رطوبتهاى سایل زهدان هرچند مزمن هم باشند قطع شود. و اگر با شراب
بپزند و بنوشند سنگ مثانه را خرد کند و حیض را روان سازد. زهرها: ترشک و بویژه بیابانى آن پادزهر نیش کژدم
است. و اگر تخم ترشک را قبلا بکار برند نیش حشرات و کژدم کارگر نیست.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۷
حرشف:
از تیره کنگر است ۴۲ . )صمغ کنگر(. مزاج: تا به دوم مىرسد گرم معتدل و مایل به رطوبت است. خوزى گوید: در
اول گرم و در دوم تر است. از قول جالین وس گویند که به رأى او حرشف در آخر دوم گرم است. و به عقیده من
انوا بسیار دارد که مزاج آنها متفاوت است. خاصیت: تنقیهاش اندک و خشکاننده است و لطافتى هم دارد. خوزى
گوید: سوداء پدید آرد و نفهمیده است. آرایش: محلول آن داروى داء الثعلب و با آبش سر شویند شپشکش است.
بول بدبوى را ریزش دهد و در نتیجه بوى بد زیربغل را هم مىزداید. ورم: ورمها را فرو نشاند. زخم و قرحه: آبش
داروى خارش سخت است. سر:
آبش شوره سر را از بین مىبرد. اندامان غذا: دل بهم مىزند و بویژه حرشف کوهى بیشر مؤثر است. و در دل بهم
خوردن بیخ و صمغ آن که کرکند است فعالر است. در فصل کاف کرکند را تفصیل مىدهیم.
۴۲ ۴(- در اینجا کرکند نوشته شده. هم در همین فصل تکرار شده که کرکند را در فصل کاف مىآورم. اما در فصل کاف عین همین دارو را کنگرزد نوشتهاند که صحیح کنگرزد (
است و به معنى حرشف است.
اندامان دفعى: شهوتانگیز است. بول را راه اندازد. بول بدبوى را بیرون راند، ملین است. بلغم را خارج کند، و اگر
با شراب خورند اکثرا شکم بند آرد.
حندقوقى )شبدر(:
شبدر گیاهى است که سه نو دارد. بیابانى، کاشتنى، مصرى. تخم آن را نان کنند و مىخورند. مزاج: ابن جریج گوید:
در آخر دوم گرم و خشک است. ابن ماسویه عقیده دارد که در وسط دوم گرم است. گمان مىرود که قسم کاشتنى
آن گرمیش در آخر اول باشد. خاصیت: شبدر کاشتنى به اعتدال مىزداید و مىخشکاند. شبدر بیابانى قبض و
گرمىرسان است و روغنش بادهاى پرمایه را پراکنده سازد. آرایش: شبدر کاشتنى و بیابانى هر دو داروى لکههاى
سیاه رخسارند. زخم و قرحه:
افشره شبدر کاشتنى که با عسل باشد قرحه را تنقیه کند. مفاصل: روغنش داروى درد مفاصل است و بیمارى )خوف
الزمانه؟( را از بین مىبرد و گروهى را از این بیمارى شفا داده است ۴۳ . سر: افشرهاش را به بینى کشند عطسه آورد و
براى بیماران صر بسیار سودمند است. چشم: افشره شبدر کاشتنى و بویژه اگر با عسل باشد سفیدى چشم و تم
چشم را چاره کند. سینه: هر نو از شبدر و بویژه شبدر بیابانى درد دندهها را که از بلغم باشد دوا کند. خناق و درد
گلو آرد و در این حالت علاجش گشنیز و کاسنى و کاهو است که آسیبش را دفع کنند. اندامان غذا: علاج درد
سرد بادزاى معده است. روغنش در سرآغاز استسقا داروى خوبى است. اندامان دفعى: ادرار بول و حیض دهد.
شبدر بیابانى با شربت تخم پنیرک بستانى )ملوخیه( داروى درد مثانه است. روغن شبدر علاج درد خایهها و زهدان
است. شبدر بیابانى قى و اسهال را درمان کند. و شکم را بند آورد. شبدر و تخمش شهوتانگیز است. تبها: چنین
شنیدهام کسى که تب نوبه دارد اگر سه برگ یا سه دانه از تخم شبدر بخورد یا اگر در تب سه اندر میان چهار برگ یا
چهار دانه از تخمش تناول نماید. نوبت تبها بهم مىخورد. زهرها: آب شبدر بر جاى نیش کژدم پاشند فورا تسکین
یابد. اما اگر بر اندامى درست پاشند سوزش و درد پیدا شود. تخمش از خود شبدر در علاج نیش کژدم قوىتر
است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۱
حلبه )شنبلیله(:
مزاج: در آخر دوم گرم و خشک است و رطوبتى بیگانه دارد. خاصیت: رساننده و نرمىبخش است. زیرا حرارتش با
لزجى همراه است. آن لزجى نمىگذارد که گرمایش آزار رساند و گرمى ملایم مىشود. شنبلیله کیموس زیاد دارد اما
کیموس آن خوب نیست. آرایش: روغنش همراه آس براى مو مفید است. اثر قرحه را از بین مىبرد. ماده لعابى تخم
شنبلیله و بویژه اگر با روغن گل باشد ترکهاى ناشى از سرما را خوب مىکند. و در داروهاى لکههاى سیاه رخساره و
۴۳ ۲( شاید مراد از خوف الزمانه، ترس ناگهانى باشد. (
زیبا شدن رنگ و دگرگونى بوى دهن و بوى بد تن و عرق وارد است. ورم و جوش: ورمهاى بلغمى و سخت را
مىگدازد.
آرد شنبلیله ورمهاى گرم پدید و ناپدید را شفا دهد بشرطى که التهاب نکرده باشند و تا اندازهاى سخت باشند.
ورمهاى اندرونى را نرم مىنماید و مىرساند. قرحه: با روغن گل داروى قرحه مىباشد. سر:
سرشویه کنند شوره را از بین ببرد. سردرد آورد و بویژه اگر با )مرى ۴۴ ( باشد اما مرى براى معده خوب است و اگر
همراه شنبلیله باشد از گزندش به معده مىکاهد. چشم: آبپز شنبلیله نقطه سرخ چشم را برطرف کند. بر چشم مالند
مواد غلیظ را که سبب آماس چشم مىشوند از بین ببرد. سینه: صدا را صاف کند، کمى غذا به شش مىدهد. سینه
و گلو را نرم کند. سرفه و برنشیت را تسکین دهد. و بویژه اگر با عسل یا انجیر یا خرما بپزند و بهر ش آن است که با
خرما و هسته آن بپزد و آب آن را با عسل بسیار قاطى کنند و بر آتش زغال گذارند تا به اعتدال گرم شود و مدتى
زیاد قبل از غذا بخورند بسیار فایده مىبینند. اندامان غذا: شنبلیله را با نطرون بیامیزند و ضماد کنند و بر طحال
گذارند مفید است. آبپزش با سرکه و بخصوص آبپز شنبلیله سبز براى ضعف معده و قرحه معده مفید است. دل
بهم خوردن دارد اما سرکه و آبکامه زیان آن را دفع مىنمایند. اندامان راننده: در علاج آماس و درد و بهم آمدن
زهدان در آبپزش بنشینند فایده بینند. آبپزش با سرکه داروى قرحه روده است. شنبلیله سبز را بخورند و سرکه بر آن
سرکشند داروى قرحه معده است. آبپزش همراه آب علاج دیزانر ى و اسهال است. روغنش آماس پیزى را فرو
نشاند. حقنهاش در علاج دیزانر ى سودمند است. و پیچش و درد شکم را برطرف مىکند.
و بویژه اگر همراه مرى باشد و قبل از غذا بکار برند. و چون تندمزگى در آن است دردى و رسوبات را به حرکت
درآورد و بویژه اگر با عسل بسیار نباشد. که مبادا بسیار سوزش دهد. آبپز شنبلیله با عسل رطوبتهاى پرمایه را از
معده سرا زیر مىکند. بول و حیض را روان سازد. زنانى که زهدان سخت دارند و بدشوارى بچه مىآورند و زهدان
خشکند فرزجه شنبلیله و پیه اردک سازند و همین را شاف صاحبان بواسیر کنند مفید است و بوى مدفو را بهر نماید
)رجیع ۴۵ ( و بول و عرق را بدبوى کند، اما شنبلیله در علاج عسر البول به لوبیا گرگى نمىرسد.
حرذون )بزجله(:
هم مزاج ورل است و به ورل مىماند و کارش کار ورل است. زبلش داروى سفیدى و خارش چشم است و قوه دید
را زیاد کند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۵۹
۴۴ ۴(- مرى: آبکامه. (
۴۵ ۲(- رجیع: هرچه از درون به بیرون بازگردد، که عرق و استفراغ و مدفو و بول و غیره را شامل است. (
حلزون:
از تیره صدفهاست. خون را فرونشاند و سوختهاش داروى زخم چشم است.
حور رومى:
که آن را )تروس( هم مىگویند. مزاج: در دوم گرم و بسیار گرمىبخش و در اول خشک است. گلش از آن گرمر و
صمغش از گلش گرمىرسانر است. سر: ثمر آن با سرکه در مداواى صر مفید است.
حل:
برخى گویند حل همان گلنار خوزى است ۴۶ . زیان پیها را در بر دارد و ترنجیدن را سبب شود.
حشیشه الزجاج )گوش موش(:
گیاهى است که شیشه بدان جلا دهند. خاصیت: قبض و مرطوب و چسبنده و تنقیهکننده و نرمشدهنده است. ورم
و جوش: ورم را آرام کند، برگش تناول شود داروى )جمره( و سوختگى و ورمهاى بلغمى است. افشرهاش با سفیداب
سرب دواى مورچگى و باد سرخ است.
در علاج آماس لوزتین اگر بدان غرغره کنند مفید است. مفاصل: با موم و روغن گل بر نقرس گذارند سودمند است.
سر: افشرهاش با روغن گل داروى درد گوش است. گوش موش یا افشره آن را به کام اندایند لوزتین را دوا کند. نفس:
سوپ افشره آن را بنوشند سرفه مزمن را علاج کند. اندامان دفعى:
بواسیر را از بین مىبرد.
حربه )فلنجه(:
این گیاه را )لنجیطس( هم مىنامند. تخم مثلث دارد که به سرنیزه مىماند و ازاینرو عربان آن را حربه نامیدهاند که به
معنى نیزه است. برگ این گیاه به برگ گیاه )اسقولوقندریون( شبیه است. مزاج: حربه کاشتنى کمحرارت و حربه بیابانى
در دوم گرم است. زخم و قرحه: سبز و شادابش زخمها را بهم آرد. اندامان غذا: پوستش را با سرکه بر سپرز گذارند یا
برگ خشکیده آن را بخورند درد سپرز را برطرف کند. اندامان دفعى: ادرار مىدهد و بویژه برگش که به برگ
)اسقولوقندریون( شبیه است.
۴۶ ۴(- حل: در لغت اهل حجاز کنجد پوستناکنده است. (
حالبى )خرم(:
این گیاه را از آن حالبى نامیدهاند که ضماد آن یا چسباندن آن بر دمل حالبى مفید است و شفا دهد. حالبى همچون
گل )ورد( نیروها را ترکیب دهد. مزاج: تا اندازهاى گرمى دارد و نیروى سردکننده در آن موجود است. خاصیت: تحلیل
مىبرد و قوتى سردکننده و دفعکننده دارد. ورم و جوش: چسباندن و ضمادش ورم دمل حالب را فرو مىنشاند.
حزاء:
زوفرا است و زوفرا دینارویه مىباشد که سابقا ذکر کردیم.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۱
حاسیس )حاشیش، حسنیوسف(:
از داروهاى ارمنیان است و گویند در ایران هم هست. به قول خوزیها از فربیون قوىتر است و خوردن بیش از
یکدرهم از شربت آن سم قاتل است. مزاج: در چهارم گرم و خشک است. خاصیت: سوزنده و بىمزه است.
اندامان غذا: معده را مىسوزاند و قىآور است.
حب البان:
در فصل باء بیان شد.
حب الغار:
مقصودم از دانه غاردانه دیمست است که به اندازه فندقى کوچک مىباشد. پوستش به سیاهى زند. نازک است اگر با
انگشت بر آن فشار آورى دو تکه مىشود که هر دو تکه سخت و تقریبا زردرنگند. تا اندازهاى خوشبوى مىباشد.
و در فصل غین با ذکر غاردانهاش را ذکر مىکنیم.
حب الزلم )سعد سلطانى(:
دانهایست خوشمزه و در شهر زور مىروید. مزاج: در دوم گرم و تر است.
آرایش: فربهکننده است. اندامان دفعى: در افزایش آب پشت محشر مىکند.
حب المیسم:
دانهاى است به اندازه فلفل و همرنگ فلفل است، لیکن از فلفل شکنندهتر است. مغزش بسیار خوشبوى و بسیار
سفید است. مزاج: در دوم گرم و خشک است. اندامان غذا: گویند با معده سرد و سست سازگار است.
حب النیل )تخم نیلوفر(:
که عبارت از کاجیره هندى است. گزینش: هرچه سنگین و صاف و نوتر باشد بهر است. مزاج: هرچند بعضى گویند
در اول گرم و خشک است اما راستش این است که تا دوم گرم و خشک است. آرایش: در برص و بهک سفید مفید
است. اندامان غذا: پژمرده مىکند، دل بهم خوردن بسیار بدنبال دارد. اندامان دفعى: خلطهاى غلیظ، سوداء، بلغم
را بکلى از بین مىبرد. ضد کرم و کرم کدو است. جانشین: براى اسهال و مداواى سودا نیم وزن آن پیه شرنگ و
یکششم وزنش سنگ ارمنى کارش را انجام مىدهد.
حب السمنه )نقل خواجه(:
درختى است کویرى که بلندیش به یک ذرا مىرسد. برگش سفیدرنگ اما نه بسیار سفید. ثمرش شبیه فلفل، روغن
دارد و شیره دارد. بعضى گویند حب السمنه تخم )صامریوما( است. مزاج: گرم است و کمى نم دارد. آرایش: فربه و
زیبا مىنماید. اندامان غذا: در معده ماندگار است و هرگاه هضم شد غذاى بسیار دهد. اندامان دفعى: آب پشت را
فزونى دهد و شهوت را برانگیزد.
حب الصنوبر:
دانه این درخت از پسته باریکر است. پوست نازک و زودشکن دارد. سرخرنگ است.
مغزى مستطیل و سفیدرنگ و چرب و خوشمزه در بر گرفته است. این وصف راجع به دانه صنوبر ب زرگ است که آن
را )سوس( گویند. نوعى دیگر هست که از آن کوچکر است. دانه آن سهگوشه است و پوست
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۴
سختتر دارد و مغزش باریکر و تندمزه و گس است. حب الصنوبر کوچک بیشر از آنکه غذایى باشد دارویى است.
مزاج: دانه صنوبر بزرگ مثل این است که معتدل باشد و گرایش به سوى گرمى و بیشر از آن گرایش به سوى نمناکى
دارد. دانه صنوبر کوچک در دوم گرم و خشک است. خاصیت: رساننده، نرمکننده، گدازنده، گزنده است و گزندگى
ناخشکیدهاش بیشر است. دانه صنوبر را در آب بخیسانند گزندگىاش از بین مىرود. و چون خیس شد بیشر از
پیش نرمى دهد و بیشر چسبندگى دارد. دانه صنوبر ترکیبى از گوهرهاى خاک و آب است که اندکى گوهر هوایى هم
دارد. آرایش: چاقکننده است.
مفاصل: اگر دانه صنوبر بزرگ تناول شود سستى و ناتوانى تن را علاج است. و رطوبتهاى تباه را از تن برمىچیند و
مىخشکاند. سینه: دانه صنوبر کوچک و بزرگ به تنها و بویژه اگر با شراب سیکى تازه که هنوز کمى تلخى دارد
تناول شود؟ رطوبت گندیده شش را دواست، چرک و ریم سینه را برون راند، از خون برآوردن و سرفه مفید است. دانه
صنوبر را با شرابى شیرین بپزند و بخورند شش را از چرک و ریم پاک مىکند. و به همین منظور پوست صنوبر و چوب
صنوبر اگر در لیسیدنیها باشند مفید است. اندامان غذا: همراه گیاه خاراگوش ضماد کنند و بر معده گذارند معده را
توان بخشد. دانه صنوبر دیرهضم است و غذاى بسیار و نیرومند دهد. اما اگر در آب گرم نخیسانند معدهگز است.
گرمىداران باید دانه صنوبر را با تبرزد خورند و سردمزاجان با عسل که هم زودهضم مىشود و هم غذاى خوب دهد
و هم براى معده مفید مىباشد. دیسقوریدوس گوید: دانه صنوبر با معده سازگار نیست. به عقیده من این نظریه
صحیح نیست. در حالتى گفته او درست است که دانه بسوزد و تأثیر دارویىاش تغییر یابد؛ و به یقین در آب خیس
شدهاش خوب است و فساد معده را از بین ببرد و باد معده را مىشکند. و اگر دانه صنوبر را با خرفه بخورند سهل
است که معده را نمىگزد سوزش معده را هم برطرف مىنماید. اندامان دفعى: دانه صنوبر را با کنجد و تبرزد- یا با
عسل و )فانیذ( خورند آب پشت را بسیار فزونى دهد. زیاد خوردن آن و زیاد خوردن مرزه کوهى پیچ و درد شکم
آورد. و علاج آن مکیدن دانه انار میخوش است که بعد از خوردنش بمکند. دانه صنوبر رطوبتهاى گرده و آبدان را
بکلى مىزداید و تقویت آنها کند که بتوانند بول را در خود نگاه دارند. و هر دو نو چکمیزک را از بین ببرد. قرحه
مثانه و سنگ مثانه را علاج است و ادرار دهد و ضمادش با خاراگوش بسیار نافع است.
حب القلقل:
سفیدش بزرگر از کاجیره است. مااما مستدیر نیست. مغزى دارد چرب و خوشمزه- بعضى گویند حب القلقل دانه انار
بیابانى است. و هر آنکسىکه این را گفته مىگوید گمان دارم که بیخ این گیاه از آهک زنده سربرآورده باشد. ۴۷
مفاصل: تنهاى سست را توان بخشد. خاصیت: در روغن جوشیدهاش سبکتر است. آرایش: فربهى آورد. سر: سردرد
آورد و بویژه اگر آن را مزه شراب کهنه کنند. اندامان غذا: زیاد خوردنش امتلا آ ورد و قى و اسهال بدنبال دارد. اگر با
تبرزد و شکر و عسل بخورند زودهضمتر است. در روغن جوشیدهاش بهر است خلطش بد نیست و دانه ریزش
سوزش بسیار به معده دهد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۲
حدید )آهن(: سه نو آهن هست- شاپورگان- برماهن، فولاد. که این نو سومى را مردم مىسازند.
اگر گفتیم شاپورگان منظورمان فولاد طبیعى است و اگر تنها پولاد را ذکر کردیم منظور نوعى است که از برماهن
بدست آورند. سونش شاپورگان تقریبا قوت سونش مس را دارد و براى چرک آلیاژ بابى جداگانه خواهیم داشت.
۴۷ ۴(- مغاث- آهک خاموش نشده- منظور در اینجا خاکهاى آهکى است. (
خاصیت: زنگ آهن گیرنده است و خورنده. چرکش از زنگش ناتوانر است. و چرک آهن از چرک هر آلیاژى بیشر
خشکاننده مىباشد. آرایش: زنگ آهن با شراب علاج کژدمه است.
ورم و جوش: زنگ آهن با شراب بر جمره و سایر جوشها مالند مفید است. مفاصل: زنگ آهن با شراب بر نقرس
اندایند سودمند آید. سر: آهن را در سرکه بسیار تند بجوشانند آن سرکه در مداواى ریم و چرک همیشگى گوش بسیار
مفید است. چشم: زنگ آهن در مداواى زبر شدن پلک و ناخنه خوب دوایى است.
اندامان غذا: آهن سرخ شده را در آب فرو کنند و آن آب را با شراب قاطى نمایند در علاج آماس سپرز و سستى و
ناتوانى معده بسیار سودمند است. اندامان راننده: سونش آهن مواد آبکى را اسهال دهد لیکن در اینباره سونش مس
از آن مؤثرتر است. زنگ آهن گیرنده است )قبض(. اگر آن را بردارند خونریزى زهدان را بند آرد. زنگ آهن بواسیر را
خشک کند. آهن سرخ شده را در شراب فرو کنند. آن شراب اسهال مزمن و دیزانر ى را بند آورد و سستى پیزى و
چکمیزک و خونریزى زنانه را علاج مىکند و شهوتانگیز هم هست.
حمام )کبوتر(:
پرندهاى است مشهور. مزاج: جوجه کبوتر داراى حرارت و رطوبتى زیاد است. که این رطوبت در جوجهاى که پرواز
مىکند کمر است. تخم کبوتر بسیار گرم است. خاصیت: جوجه کبوتر رطوبتى زیاده و پرمایه )غلیظ( دارد. سر:
خون کبوتر خوندماغى را که از پرده مغز آید بند آرد. اندامان غذا: جوجهاى که پرواز مىکند از جوجه کوچکر
زودهضمتر است و خلطش بهر . باید گرمىداران گوشتش را با غوره و گشنیز و مغز خیار بخورند. تخم کبوتر چرب و
پرمایه است. چشم: چلغوز کبوتر براى سفیدى در چشم که از اثر بهم آمدن قرحه قرنیه پیدا شود خوب دارویى
است.
حور )تبریزى(:
گویند حور رومى که یکى از این تیره درختان است انگمش کهربا است و ما کهربا را در فصلى جداگانه مىآوریم.
مزاج: مزاجش معتدل است و کمى به خشکى مایل است. خاصیت: لطیف و تخمش لطیفر است و چندان گرم
نیست. مفاصل: یک مثقال از ثمر آن داروى عرق النسا است. برگ حور رومى با سرکه ضماد شود و بر نقرس نهند
سودمند است. سر: افشره برگ آن را نیمهگرم در گوش چکانند درد گوش تسکین یابد. ثمر آن در علاج صر مفید
است. چشم: ثمرش را با عسل مخلوط کنند و در چشم کشند چشم را تقویت کند. اندامان دفعى: یک مثقال از ثمرش
دواى چکمیزک است. یک مثقال از ثمرش یا برگش با سرکه بعد از پاک شدن از حیض تناول شود مانع حمل است. ۴۸
۴۸ ابن سینا، حسین بن عبد الله – مر جم: شرفکندى، عبد الرحمن، قانون )ترجمه شرفکندى(، ۱جلد، سروش – تهران، چاپ: دهم، ۴۵۱۹ ه.ش.
قانون )ترجمه شرفکندى( ؛ ج ۲ ؛ ص ۹۶۲
ثمر درخت سقز یا بنه. این درخت در سرزمینهاى سردسیر بسیار و مشهور است. و در جزائر )فوفلادس( هم پیدا
مىشود. و هرآنچه فراورده جزائر )فوفلادس( است از
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۵
همه انواعش بهر است. رنگش سفید شیشهاى و به رنگ آسمانى نزدیک است. بوى خوش دارد و بوى چاتلانقوش
مىدهد. بهر ین انگم )ش یره( این تیره از سقزیها شیره بنه و در درجه دوم مصطکى است.
چاتلانقوش بزرگ همان )ضرو( ۴۹ مىباشد که درختش را بنه گویند )بطم(. مزاج: بعضى گویند چنانکه در روغن گل
قبضى و نرمشدهندگى هست در روغن چاتلانقوش نیز وجود دارد. و به درستى گرمایى که چاتلانقوش مىدهد کم
نیست و تا تر و تازه است کمر خشکاننده مىباشد. و هرگاه ماام رسیده شود در سوم خشکنده است. ش یره بنه گرم
است و اندکى خشکى دارد. خاصیت: گرمىبخش، نرمىبخش، پالاینده، قبض. شیرهاش که از شیره مصطکى تلخر
است در گدازندگى مؤثرتر است. در شیرهاش اندکى قبضى هست و بسیار زداینده است. و بازکننده خوبى است.
مىرساند، نرم مىکند. مواد را از ژرفاهاى تن به سوى خود مىکشد. و در اکثر حالات کار مصطکى را انجام
مىدهد ۵۰ . دود ثمر بنه همچون دود کندر بىآزار است. در روغن ثمر درخت سقز سه نیرو )گرمى، خشکى،
گدازندگى( موجود و نیروى گیرنده نیز دارد. بعضى پندارند که در روغنش تا اندازهاى سردى هم هست. آرایش:
صورت را جلا دهد. لکههاى سیاه را از بین مىبرد. سقز درختى براى ترکهاى صورت داروى خوبى است. ورم و
جوش: شیرهاش ورمهاى سخت را نرم کند و مىرساند. زخم و قرحه: گرى و قوباء را از بین مىبرد.
شیرهاش در مرهمهایى که براى پاک کردن زخمها و خشک گردانیدن ریم و چرک مىسازند وارد است.
قرحههاى رویه پوست را بهبودى بخشد، در علاج خارش قرحه و گرى چرکین و گرى بلغمى و جوشهاى بلغمى
سودمند است. مفاصل: روغنش جزیى از مرهمهاى ضد خستگى و فالج و دهانکجى است. سر:
شیرهاش همراه عسل و روغن زیتون رطوبتهاى گوش را از بین مىبرد. چشم: دودش به چشم آید خو ره پلکها را علاج
کند و از ریزش مژه جلوگیرى مىنماید. سینه: مالیدن یا ضماد آن در مداواى پهلودرد مفید است. شیرهاش را تنها یا
همراه شیرینى بلیسند قرحه شش و سرفه مزمن را برطرف مىکند.
۴۹ ۴(- در فصل بیست و هفتم) ضرو( جداگانه آمده و نمىگویند ثمرش بطم است.؟! (
۵۰ ۲(- و در اکثر حالات کار کندر صنوبر را انجام مىدهد) نسخه دیگر کتاب(. (
اندامان غذا: میوه درخت سقز و بویژه روغن دانهاش داروى طحال است و سینه را تنقیه کند ۵۱ لیکن اشتهاى طعام را
از بین مىبرد. اندامان دفعى: ثمر بنه هیجانانگیز است و بول را ادرار دهد. شیرهاش نیز ادرار آرد. به اندازه فندقى یا
گردویى شیرهاش را ناشتا بخورند اندرون را پاک کند و گرده را جلا بخشد. زهرها: شیره و ثمرش همراه شراب نوشند پادزهر
تریل است.
حرباء )آفتابپرست(:
گویند خونش موى که از چشم مىکشند از بازروییدن بازمىدارد. گویند تخمش سم قاتل است و در کتاب چهارم
شرح داده شده است.
حیه )مار(:
مار انوا مختلف دارد و بسیارند. براى استفاده درمانى مار را با آب و نمک و شبت مىپزند و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۱
گاهى روغن زیتون که همان قوت گوشت مار دارد بر آن اضافه کنند و گاهى پوست آن را مىکنند و مورد استفاده
درمانى قرار مىدهند. ما در کتاب چهارم انوا مارها و فوائد آنها را بیان مىنماییم. گزینش:
بهر ین گوشت مار گوشت مار مادینه و بهر ین پوست مار پوست نرینه آن است. خاصیت: گوشت مار خاصیتى دا رد
که اگر کسى از آلودگى مواد زائده و بیرون ریختنى پاک نباشد و بخورد زائدهها به سوى پوست نفوذ کنند. شخصى
گوشت مار خورده بود گردنش پر از خراج شد. وقتى خراجها را نشر زدند پر از شپش بودند. خوردن گوشت مار
عمر را دراز و توانا را تواناتر کند و حسها و جوانى را نگهدار است و بهر ین داروى جذام است. و در علاج داء
الثعلب نیز بسیار سودمند است. مزاج: گوشت مار بسیار خشکاننده است و گرمىبخشىاش بسیار نیست، پوستش
نیز بسیار خشکىبخش است. آرایش: خوردن آن شپش ببار آرد و زائدهها را به سوى پوست مىراند. ورم و ج وش:
اگر سر و دم مار را بیندازند و بقیه گوشت یا آبگوشت آن را بخورند از زیادتر شدن خنازیر جلوگیرى کند. پوست مار
هم همین تأثیر دارد.
مفاصل: اگر تقریبا چهار انگشت از طرفهاى بالا و پایینى )سر و دم( مار را دور اندازند و بقیه را چنانکه گفتیم
آبگوشت سازند و بخورند- یا فقط گوشت را بخورند درد پیها را دوا کند و پوستش هم همین کار را مىکند. سر:
پوست مار را در شراب بجوشانند و در گوش چکانند درد گوش آرام گردد. پوست مار با سرکه بجوشد و سرکه را در
دهان گردانند درد دندان تسکین یابد. بهر ین پوست مار پوست مار نر است.
۵۱ ۵(- کبد را تنقیه کند) نسخه دیگر کتاب(. (
جالینوس گوید اگر رشتههاى زیاد بیاوریم و چنانچه با ارغوان رنگش زنیم بهر است. آنگاه به وسیله این رشتهها مار را
خفه کنیم و یکى از این رشتهها را بر گردن بیمارى که آماس زبان کوچک و گلو دارد بپیچیم فائده شگفتانگیز دارد.
چشم: گوشت و آبگوشت مار به دستورى که نام بردیم دیده را قوت بخشد. کلیه اطباء عقیده دارند که پیه مار آب
در چشم پیدا شدن را منع کند و لیکن کسى جرأت بکار بردنش را ندارد. زهرها: شکم مار را پاره کن و بر مارگزیده
بگذار درد را تسکین دهد.
حمار )خر، الاغ(:
خر عادى هست و گورخر هم هست و هر دو شناخته شدهاند. آرایش: خاکسر گوشت خر یا جگر خر با روغن
زیتون بهر ین علاج ترکهاى ناشى از سرماست. ورم و جوش: خاکسر جگر خر با روغن زیتون داروى خنازیر و قرحه
است و در مداواى جذام نافع است. مفاصل: کسى که از خشکى دچار کزاز شده در آبگوشت خر بنشیند. سر:
در ناشتا کبد برشته خر بخورند داروى صر است.
و همچنین اگر سمش را بسوزانند و هر روزه مقدار دو )فلنجار؟( تناول نمایند در علاج صر مفید است.
اندامان دفعى: گویند شاش الاغ درمان درد گرده است. و گویند شاش خر وحشى- گورخر- سنگ مثانه را خرد کند.
حجر الیهود )سنگ جهودان(:
به گردویى کوچک که کمى به درازا بزند شبیه است. راه راهى است که خطها از هر دو طرف مىآیند و باهم تقاطع
مىکنند و در این میانه پولکهایى کوچک و براق تشکیل مىشود. اندامان غذا: با معده سازش ندارد. معده را ناتوان
کند و اشتها را از بین مىبرد. اندامان راننده: سنگ جهودان را در آب گرم حل کنند و ده )انولوس( تناول شود
سنگ کلیه را بیرون دهد و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۵
چنانکه گویند در علاج سنگ آبدان و قطع کردن خونریزى از پیزى مفید است.
حجر الاسفنج )سنگ اسپنگ(:
سنگى است که در اندرون ابر مرده یافت شود. و در خرد کردن سنگ گرده سودمند است.
حجر اللبن )سنگ شیر(:
سنگى است که اگر با آب سایند مایعى مىتراود که به شیر مىماند.
خاکسر ىرنگ است و مزه شیرین دارد. در آب مىسایند و گداختهاش در قوطى قلعى نگهدارى مىشود. مزاج:
معتدل است. ورم و جوش: در سرآغاز پیدایش دمل بددوایى نیست. اما وقتى دمل به مرحلهاى نهایى مىرسد چندان
اثر ندارد که آن را بکلى خوب نماید. چشم: سائیدهاش با آب در چشم کشند مانع وارد شدن مواد تباه به چشم
گردد و قرحههاى چشم را شفا دهد.
حجر الرحى )سنگ آسیا، سنگ پاشویه(:
این سنگ را در آتش گذارند تا گرم شود و سرکه بر آن ریزند. بخارى که از آن برخیزد، خونریزى و ورمهاى گرم را منع
کند.
حجر المسن )سنگ کارد، فسان(:
سائیدهاش را بر پستان و خایه مالند مانع بزرگ شدن مىشود. و ورم گرم پستان را فرو نشاند.
حجر العاجى )شکر سنگ(:
خاصیت: زداینده و خشکاننده، و بازدارنده خون است. خونریزى زخم و قرحه را بند آورد.
حجر عسلى:
سائیدهاش بسیار شیرینمزه است و هم کنشهاى سنگ شیر را دارد و در نیرو با شادنه برابر است. تا اندازهاى گرمى
هم دارد و از داروهاى شمرده شده است.
حجر القمر:
سنگى است سبکوزن که در عربستان یافت مىشود و در مدت افزایش ماه آن را بدست مىآورند علاوه بر حجر
القمر- تفوى ماه و کف ماه هم نامیده شده است. خاصیت: گویند اگر بر درخت آویزان کنند درخت بر دهد. سر:
داروى صر است. و آن را چون تعویذ بر مصرو آویزند.
حجر اسمیطوس:
این سنگ کنش شادنه دارد و از آن ناتوانتر است.
حجر حبشى )سنگ یاسم(:
سنگى است که رهآورد سرزمین حبشه است. رنگش مایل به زردى است.
سائیدهاش زبان گز است و به شیر شباهت دارد. چشم: اگر چشم آماس و ورم نداشته باشد در برطرف کردن تم
چشم مفید است. اثر قرحه چشم را مىزداید و ناخنه نرم را دوا کند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۶
حجر افروجى )سنگ فروغیا، فروجیا(:
خشکاننده همراه قبض، گزنده و گدازنده است.
حجر الحیه )مهره مار(:
گویند مهره مار سنگ آبدان را خرد کند و جالینوس باور نکرده است. زهرها:
گویند آن را در آب خیس کنند و بر مارگزیده بگذارند مىچسبد و شفا دهد. جالینوس فرماید شخصى قابل اعتماد
و راستگو این را به من گفته است.
حجر یطفأ بالزیت )حجر خزامى، حجر ثراقى(:
به آتش کشیده و گر گرفته این سنگ را به وسیله روغن زیتون خاموش کنند و همراه آب بکار برند. حشرات موذى از
آن گریزانند.
حجر الیشب )یشم(:
براى معده بسیار خوب است. جالینوس فرماید: اگر گردنبندى از یشم تا مقابل معده آید مرى و معده را سود
رساند.
حجر الأساکفه )سنگ کفشدوزان(:
در مداواى قرحه گلو و آماس زبان کوچک بهر ین دارو است.
حجر أرمنى )سنگ ارمنى(:
سنگى است کمکى ماایل به لاجوردى دارد و برنگ لاجورد نیست و چون لاج ورد پرمایه نمىباشد بلکه نوعى
ریگسانى در آن هست و در بسائیدن نرم است و گاهى رنگرزان و نقاشان آن را بجاى لاجورد بکار مىبرند. اندامان
غذا: براى معده خوب نیست. ناشستهاش قىآور است و شستهاش قى نمىآورد. و در هر حال با معده ناسازگار
است. اندامان دفعى: در خارج ساختن سوداء از لاجورد مسهلتر است و بسیار مسهلى قوى است. از وقتى که این
دارو را کشف کردهاند در بیماریهاى سودا خربق سیاه بکار نمىبرند و تنها از سنگ ارمنى استفاده مىکنند.
حرار الصخر )خزه سنگ، سپوسه سنگ(:
جالینوس فرماید: این سپوسه چیزى است که بر سنگها پیداست و به جلوزغ مىماند. از دو وجه خشکاننده است.
مزاج خودش خشک است و از سنگ نیز خشکمزاجى گرفته است. زداینده و سردکننده است- که علاوه بر خشکى
زدایندگى را هم از سنگ استفاده کرده و سردى از آب به وى رسیده است. خاصیت: خشکاننده و سردىبخش
است.
دیسقوریدوس گوید خونریزى را بند آرد که من این را نمىگویم.
حجر المثانه، سنگ مثانه:
گویند کسى که مبتلا به سنگ مثانه است از سنگ مثانه خورد شفا یابد. و من این نو معالجه را سفارش نمىکنم.
این بود بحث ما در فصل حاء که در آن جلموعا پنجاه و سه دارو را نام بردیم.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۷
فصل نهم حرف )ط(
طباشیر )تباشیر(:
تباشیر سوخته ساقههاى چوب خیزران است. گویند در هنگام وزیدن بادهاى سخت ساقههاى خیزران از اثر بهم
بسودن مىسوزند و تباشیر خاکسر این سوختن است. تباشیر رهآورد هندوستان است. مزاج: در دوم سرد و در سوم
خشک است. خاصیت: قبض است و دفعکننده و کمى گدازندگى دارد. سردى بخشیدنش از هر خاصیت دیگرى
بیشر است. گدازندگیش نسبت به تلخمزگى اندکى است که در او است. بعلت گدازندگى و گیرندگى بسیار
خشکاننده است. تباشیر مانند گل سورى داراى نیروى مرکب است. اندامان سر: از زخمهاى دهان و جوش زبان
)قلا ( و در بیماریهاى ناشى از ترس )توحش( مفید است. چشم: در علاج ورم گرم چشم داروى خوبى است.
سینه: تناول تباشیر و مالش محلول آن در تقویت قلب و علاج تپش گرم )خفقان حار( و غش کردنى که از ریزش
زرداب به سوى معده رخ مىدهد مفید است. اندامان غذا: تشنگى، استفراغ، التهاب معده، ناتوانى معده، را از بین
مىبرد. زرداب را از رسیدن به معده جلوگیرى مىکند. افسردگى را علاج است. اندامان دفعى:
بازدارنده خلط صفرایى است. تبها: مانع تبهاى شدید است.
طرخون )ترخون(:
مشهور است. گویند عاقرقرحا بیخ ترخون کوهى است. مزاج: ه رچند داراى نیروى مخدر است ولى چنان مىنماید که تا
دوم گرم و خشک باشد. کسانى که جاى اعتماد نیستند گفتهاند ترخون گرم و خشک است. خاصیت: رطوبتها را
برچیند و خشک مىکند و نوعى سردى دارد که سودمند است. سر: خائیدن ترخون و در دهان نگهداشتنش در
زخم و جوش درون دهان نافع است.
اندامهاى تنفسى: سبب درد گلو مىشود. اندامان غذا: دیرهضم است. اندامان دفعى: اشتهاى جما را نابود سازد.
طلحشقوق )کاسنى بیابانى(:
۵۲ که نوعى از هندباى مشهور است. مزاج: سرد و تر است و سردى از ترى بیش است. خاصیت: سردىبخش و
بازکننده است. چشم: شیر آن سفیدى چشم را مىزداید.
اندامان غذا: افشرهاش بهر ین علاج استسقا است و راهبندانهاى کبد را باز مىکند. زهرها: با زهرها مبارزه مىکند.
ضمادش را بر جاى نیش و بویژه نیش کژدم مىگذارند.
طرفاء )گز(:
دیسقوریدوس گوید: دو نو گز هست. نوعى در نزدیکى آبهاى راکد روید که ثمرش به گل آن مىماند. و ماهیتش
ماناى چوبک اشنان است. نو دومى که بیشر در مصر و شام یافت مىشود
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۱
کاشتنى )بستانى( است و بجز ثمرش همهاش به گز بیابانى شبیه است. ثمر گز بستانى به مازو مىماند.
زبانگیر است و براى درد دندان بکار آید و در داروهاى چشم و دهان بجاى مازوج به کار مىبرند. تناولش خون
برآوردن را بازدارد و اسهالآور است. خاصیت: قبض و زداینده و پاککننده است. بسیار خشکاننده نیست. آب گز
زداینده و خشکاننده است. زدایندگى بیشر از خشکاندن است. خشکانندگى آن همراه گیرندگى است. ثمر گز بسیار
قبض است. در درخت گز لطافتى هست که نه در مازوى سبز و نه در سایر داروهایى که بجاى مازوج استعمال گردد
پیدا مىشود. آرایش: آبپز آن را بپاشند شپش را از بین مىبرد. ورم و جوش: ضماد برگ گز داروى دملهاى نرم
است. زخم و قرحه: دود گز قرحههاى تر و آبله را مىخشکاند. سائیده و خاکسر ش را بر اثر سوختگى و قرحههاى
تر پاشند مفید است. ثمر و خاکسر ش قرحههاى بدخیم را مىخشکاند و گوشت زائد را مىخورد. سر: آبپز برگ
۵۲ ۴(- در فصل ها- شرح هندبا- طرخشقوق آمده- و درینجا طلحشقوق است و گوید نوعى از هندبا است. (
گز که با شراب باشد و در دهان گردانند، و بویژه اگر بجاى برگ ثمرش باشد. درد دندان را تسکین دهد و مانع
کرمخوردگى دندان مىشود. چشم: در بیماریهاى چشم کار شیره فیلزهره و مازو را انجام مىدهد.
اندامهاى تنفسى: گز و بویژه ثمرش از خون برآوردن همیشگى جلوگیر است. اندامان غذا: شاخههاى گز در سرکه از
هم پاشیده شود و ضماد کنند و بر سپرز نهند مفید است. خوردن آبپز برگ و شاخه گز علاج بیماریهاى سپرز
است. از چوب گز کاسههاى آبخورى مىسازند کسى که بیمارى سپرز دارد از آنها آب بخورد سود بیند. اندامان
دفعى: علاج اسهال مزمن است. ثمرش را بخورند یا شیاف کنند، یا در آبپز گز بنشینند؟ رطوبتهاى ناجور زهدان از
بین مىرود. زهرها: ثمر درخت پادزهر نیش رتیل است.
طراثیث )گل جالیز(:
تکه چوبهائیست پر از چین و چروک و به ستبرى یک انگشت و به درازاى یک انگشت یا کوتاهر یا درازتر. رنگش
خاکى، مزهاى گیرنده- همقوت گل انار- گویند طراثیث را از صحراى عرب مىآورند. خاصیت: گیرنده است. گ ویند
جنبش خون را در همه اندامان راکد مىکند.
مفاصل: مفاصل سست را توان و تاب بخشد. اندامان غذا: در علاج سستى معده و کبد مفید است.
اندامان دفعى: گیرنده است. خونریزى را قطع کند. اگر طراثیث را در شیر جوشیده بز کنند و بخورند در علاج بهم
خوردن عادت زنانه )حیض ماهانه( و )اعراس؟( مفید است. ۵۳ جانشین: نیم وزنش پوست تخممرغ سوخته و شسته و
یک وزنش مازو، با یک درهم وزنش صمغ عربى.
طلق )تلک(:
بعضى گفتهاند: خوردن تلک خطر است. زیرا به گوشه و کنار و پیچ و خمهاى معده مىچسبد و چنگ اندر گلو و
مرى زند. دوشیدن تلک ازاینقرار است: تلک را با چند قطعه یخ و چند دانه شن در پارچهاى کنند و بهم زنند تا حل
مىشود. و اگر با یخ نباشد و تنها شن همراه باشد باید پارچه را در آب فرو کرد و بهم زد تا حل شود. یا اینکه تلک
را در پارچهاى پیچند و پارچه را با تلک در کوزه آب فرو کنند و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۶۹
بهم زنند و هرآنچه از آن تراوش مىنماید بدست آورند و با آب صمغ عربى یا غیر آن مخلوط کنند و بمنظور تداوى
بکار برند- و قسمى که با آهک سوخته است قویر و لطیفر است. مزاج: در اول سرد و در دوم خشک است.
خاصیت: قبض است. بازدارنده نزیف خون است. و به گفته پولس و دیگران با آهک استعمال شود خوب است که
۵۳ ۴(- اعراس- جمع عرس است. عرس بمعنى: زفاف، شادى، بزم. آمده است. در اصطلاح طبى: جوشهاى ریز که در شب سر برمىآورند. (
در این حالت بیشر مىخشکاند و آتش آن را نسوزاند مگر نیرنگ بکار برند. سینه: آماسهاى تازه ب رخاسته پستان و
میان دوران و پشت گوش را و هر جایى که سستگوشت است علاج مىنماید. اندامهاى تنفسى: با آب بارهنگ
باشد خونبرآوردن را قطع کند. اندامان دفعى:
تناول شستشو دادهاش خونریزى مقعد و زهدان را قطع کند و در علاج دیزانر ى نافع است. مالیدن محلولش نیز همین
اثر را دارد.
طحلب )جلوزغ(:
جلوزغ جویبارها مزاج آبى و خاکى دارد. جلوزغ دریایى قبضتر است. جلوزغ سنگها همان سپوسه سنگ است که
سابقا ذکر شد. مزاج: سرد. خاصیت: جلوزغ و بویژه جلوزغ دریایى را بر هر خونریزى گذارند یا مالند فورا بند آید.
ورم و جوش: جلوزغ و همچنین عدس آبى را با قاوت ضماد کنند. علاج ورم گرم، باد سرخ، مورچگى است.
مفاصل: داروى نقرس گرم، درد گرم مفاصل است. و اگر با روغن زیتون کهنه بجوشد عصب را نرم گرداند. اندامان
دفعى: بر بالاآمدگى امعاء ضماد شود آن را لاغر گرداند.
طحال )سپرز(:
بهر ین سپرز، سپرز خ وک است و آنهم بدکیموس است. خاصیت: کمى قبوضیت دارد و خون سودایى بوجود مىآورد.
اندامان غذا: به سبب گسى که دارد دیرهضم است.
طالیسفر ۵۴ )نبق هندى(:
پوستهاى است رهآورد هندوستان. قبض و تند و کمى خوشبوى. کمى لطافت دارد و گوهر خاکى در آن زیاد است.
مزاج: به عقیده جالینوس سردى و گرمىاش نمایان نیست و چندان نیست که در حساب آید. بعضى گویند گرم و
خشک است و گوهر خاکى در آن بسیار است.
اندامان دفعى: در ذرب ۵۵ و قرحههاى روده و خونریزى زهدان و خونریزى پیزى و علاج بواسیر نافع است.
طریفان؟ ۵۶ :
۵۴ ۴(- بلوط. جوزبویا- برگ سرخدار. نبق هندى. (
۵۵ ۲(- فساد معده، مرضى که خوب نمىشود، چکه آب بینى) لسان العرب( (
۵۶ ۵(- گویند کاجیره بیابانى است.) تحفه( (
گیاهى است در بهاران روید و تخمش به تخم کاجیره شبیه است. زهرها: آبپزش را بر مار گزیده پاشند درد را از بین
مىبرد. و اگر بر اندامى سلیم پاشند مانند مارگزیده بدرد آید.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۱
طین مختوم )گل مهرزده(:
کسى که خود با چشم خود دیده بود براى من حکایت کرد که گل مهرزده را از تپه سرخرنگ برمىدارند که آن تپه در
دشتى است بسیار هموار که هیچ گیاهى در آن نروییده و هیچ سنگى هم در آن دشت نیست و ازاینرو آن دشت را
دریاچه مىنامند. این گل مهرزده را گل کاهن هم مىگویند. زیرا در زمانهاى قدیم تنها کسى که این گل را مىآورد زنى
راهبه بود و ازاینرو آن را گل چسبنده کاهنى هم گویند. چونکه راهبه مذکور که اسمش )بارطمس( بوده آن را به
شهرى مىآورده و با آب بهم زده و چون شوربایى شده است. و بعد از آنکه بسیار آن را بهم زده است آن را بحال
خود گذاشته تا بعد از آرام شدن گل تهنشین شده، آنگاه آب را دور ریخته و ماده غلیظى که مانده است بیرون آورده
و بر زمین پهن کرده و ماده لزج و چرب آن را جدا کرده و گلى از آن بدست آورده که به موم شبیه باشد و آن را مهر
زده است. اما به عقیده دیسقوریدوس این گل را از غارى مىآورند که در همان موقع است و آن را با خون بز نر قاطى
مىکنند و چنان باهم مىآمیزند که خون شناخته نشود. گزینش: هرآنچه از این گل بوى شبت بدهد نو بهر ین
است. اگر خون از دهان بیاید و دهان را با آن بیندایند خون بند آید و گل به زبان مىچسبد. خاصیت: پولس
گوید: بهر ین بندآورنده خونریزى است. و در این زمینه از گل شام وس )کوکب الارض( هم قوىتر است. هر اندامى
که ورم بسیار گرم داشته باشد و بویژه اگر اندام نرم باشد تحمل این گل را نتواند کرد. بلکه از این گل بنوعى زبرى
گرفتار آید. گل مهرزده سردىبخش و چسبنده است. ورم و جوش: ورمهاى گرم نوخاسته را فرو نشاند. زخم و قرحه:
زخمهاى تر را بهم آرد.
قرحههاى دشوار را خوب مىکند. بر سوختگى مالند نمىگذارد چرک کند و زخم را شفا دهد. مفاصل:
علاج کوفتگى اندامان است که از افتادن ناشى باشد. شکستگى را بهم پیوند دهد. ریزش مواد را بسوى دست و پا
منع کند. خوره را بازمىدارد. سر: نزلهها و سیلانهاى دهان و لثه را قطع مىنماید.
نفسکش: آسیب دیدن درون از افتادن را برطرف سازد. در مداواى سل مفید است. قرحه شش را مىخشکاند و از
خونبرآوردن خوب دارویى است. اندامان دفعى: خوردنش از خراش و پوستاندازى روده جلوگیرى مىکند. و بویژه
اگر آن را با صافشده عسل حقنه کنند و بعدا با نمک آب حقنه کنند بسیار مفید است. زهرها: گل مهرزده را با
شراب قاطى کنند و بخورند. یا با سرکه بیامیزند با سمها و گزیده حشرات سامه مبارزه مىکند. کسى که سم خورده
اگر بعد از سم خوردن گل مهرزده خالص بخورد پىدرپى دلش استفراغ مىکند و سم بیرون مى یرزد. جالین وس گوید:
براى مداوا از گزش خرگوش دریایى و براى دفع سم آلاگلنک گل مهرزده را با دارویى که از سرو کوهى درست مىشود
قاطى کردهام و دیدهام که فورا سم را بیرون انداخته است. همچنین با شربتى آن را به سگ هار گزیدهاى خوراندم شفا
داد. با سرکه آمیختم و بر برگ سیر صحرایى و گل گندم مالیدم و بر مار گزیده گذاشتم اثر مثبت داد.
طین مطلق )گل معمولى(:
منظورم از طین مطلق همه گلها است. مزاج: همه سردمزاجند. خاصیت:
زداینده. گل آزاد آفتابزده اگر مواد سوزندهاى مانند سفال و خاک دیوارهاى از آفتاب سوخته با آن قاطى نباشد،
نوعى چسبندگى دارد که بدنهاى سست و فروهشته گوشت را مىخشکاند. و سوزش و آزارى هم همراه ندارد و تا
اندازهاى نیروى گدازنده هم دارد. اگر گل را بار دیگر با آب بشویند خشکانندهاى مىشود
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۴
که در گرما و سرما معتدل و لطیف باشد. آرایش: گوشت سست را محکم مىنماید. ورم و جوش: با شمع و روغن گل
مرهم شود؟ خنازیر و تصلبات را از بین مىبرد. اندامان غذا: کسانى که استسقا یا درد طحال دارند یا از گوشت زیاد
در آزارند گل آفتابزده را بر بدن مالند سود بینند.
طین ارمنى )گل ارمنى(:
گلى است برنگ سرخ مایل به خاکى. زرگران آن را در رنگ دادن طلا بکار مىبرند. گل آلانى تأثیرش به تأثیر گل
ارمنى نزدیک است. مزاج: در اول سرد و در دوم خشک است.
خاصیت: بسیار خشکاننده است و ازاینرو بندآورنده خونریزى است. ورم و جوش: در جوشهاى طاعونى چه بخورند
یا بر تن مالند مفید است. و نمىگذارد عفونت از اندامى به اندام دیگر سرایت کند.
زخم و قرحه: در شفا دادن زخم معرکه مىکند. اندامان سر: مانع نزله است و جوش و زخم دهان را شفا دهد.
سینه: قرحه شش را مىخشکاند و در مداواى سل نافع است. براى خون برآوردن علاج خوبى است. تنگنفسى که
از اثر سرماخوردگى باشد علاجش با گل ارمنى است. اندامان دفعى: علاج قرحه روده و اسهال و خونریزى زهدان
است. تبها: در علاج تبهاى سلى و وبایى ویژگى دارد. قومى که عادت کرده بودند از گل ارمنى شربت رقیق بسازند و
بنوشند از بیمارى واگیر بسیار خطرناک نجات یافتند.
هرگاه آن را براى دفع وبا تناول نمایند باید بعد از آن فورا نوشابهاى بخورند تا آن را بدرقه کند و به قلب برساند. و باید
شربت پادراهه با گلاب قاطى باشد.
طین شاموس )کوکب الارض(:
فیلسوف بزرگوار جالینوس فرماید: ما از این گل آن قسمت را به کار مىبریم که نامش کوکب شاموس است. من
مىگویم: کسانى عقیده دارند که این دارو همان تلک است و این درست نیست. زیرا کسانى که تلک را بدست
مىآورند گویند آن را از جزیره قبرس که در سرزمین یونان است پیدا کردهاند. خاصیت: بنا به فرموده جالینوس شاموس
در بند آوردن و سایر کنشها همانند گل مهرزده است و تفاوت در این است که شاموس از مهرزده هوایىتر و سبکتر
است. گل شاموس بسیار سبک است. همچنین شاموس کشدارتر و چسبندهتر از مهرزده است و مهرزده از شاموس
نیرومندتر است. مزاج: کشدار، لزج و چسبنده است، نیاز به شستشو ندارد. چنانکه گویند کمى سردىبخش و بسیار
آرامکننده است. ورم و جوش: ورم گرم نوخاسته را بازدارد. و در این زمینه از سایر گلها کارىتر است. شاموس
نفعرسان، بىآزار است و چون گل مهرزده نیست که زبرى آزاردهنده همراه داشته باشد. زخم و قرحه: در علاج
سوختگیها کمر از مهرزده است. زیرا کشداریش بسیار است و از فائدهاش مىکاهد. مفاصل: اندایش آن در علاج
نقرس نوظهور مفید است. چشم: تاولهاى قرنیه را معالجه مىنماید. سر و سینه: در علاج ورم پستان و دمل پشت
گوش مفید است. اندامان دفعى: بهم خوردن عادت ماهانه را عادى سازد و خونریزى زهدان را بازمىدارد.
طین ماکول )گل خوردنى(:
اندامان غذا: ایجاد انسداد کند و تباه کننده مزاج است. لیکن دهانه معده را تقویت مىنماید و زیان خوراک را از بین
مىبرد. و با اینهمه من خوردن آن را تجویز نمىکنم. در
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۲
بازداشتن استفراغ خاصیت عجیبى دارد. و اگر کسانى گویند که خوردنش نشاطانگیز است باید بدانند این اثر نسبت
به کسانى است که بدان عادت کردهاند و از خوردنش لذت مىبرند. آنهایى که بسیار آرزوى خوردن آن را دارند
علامت پیدایش قرحه ناخنى در آنهاست )قروح الظفر(.
طین بلد المصطکى )گل مستکى خودمانى، طین رومى(:
زداینده، شوینده، رویاننده گوشت، جوشدهنده زخم است.
طین اقریطش )اقریطس، گل جزیره کرت(:
گوهرى هوایى بسیار دارد. با سایر گلها همکنش است و از آنها کمتوانر است. زداینده بىسوزش است. حواس را
ناتوان کند. چشم: علاج جوش و سرخى و خارش پلکها است. اندامان دفعى: گویند زایش را آسان کند و بارداران
اگر بر شکم بندند نگهدار جنین است.
طین قیمولیا )گل اسپانیایى، اندلسى(:
حنین گوید: گل دیر است و بر دو نو باشد: یکى سفید و دیگرى بنفش. آن را از جایى که سیراف نام دارد و در
ساحل بحر واقع شده مىآورند، مزاجش از اعتدال خارج است و در بسائیدن سردى از آن حس مىشود. مزاج: در
دوم سرد و در اول گرم است. خاصیت:
چون خالص و بىآلایش باشد منفعتها در بر دارد. سردى بخشد و مىگدازد. اگر آن را بشویند گدازندگى از بین
خواهد رفت. ورم و جوش: با سرکه علاج ورم طرفهاى پایین معده است. زخم و قرحه: هر دو نو سفید و بنفش ا ر
اگر در سرکه حل کنند محلولى گردد که سوختگى و سایر زخمها را فورا تسکین مىدهد. بشرطى که قبل از تاول زدن و
آماس کردن استعمال کنند. سر: حل شدهاش در سرکه علاج لوزتین و آماسهاى بیخ گوش است. مفاصل: براى هر
ورمى در بدن مفید است. اندامان دفعى: هر دو نوعش سخت شدن خایهها را نرم مىگردانند.
طین الکرم )گل تاک(:
دیسقوریدوس گوید: گل تاک را از شام مىآورند و دو نو است. نوعى به پارچه زغالهاى مستطیل مىماند که از
درخت أرز بدست آورند و رنگش سیاه است. قسمى دیگر به قطعه چوبهاى نهال شاداب شباهت دارد که بسیار
هموار و بىزب رى است. در آب زود حل مىشود. و در روغن زود مىگدازد بشرطى که آن را بسایند و زیر فشار قرار
دهند. نو سومى هست که سفید مایل به خاکسر ى است و آب نمىشود. این نو به درد کارى نمىخورد. گزینش:
هرچه سیاهرنگتر باشد بهر است. خاصیت: بدون آزار دادن مىخشکاند، و س ردىبخش است و گویند اندکى
گدازندگى دارد.
آرایش: داخل سرمه مىکنند موى مژه را بازرویاند. رنگ موى و ابرو را بدان کنند. اندامان دفعى: تاک را بدین گل
مىآلایند تا کرم نزند و برگ و جوانههایش از آسیب محفوظ باشند. اگر در آب حل شده آن را تناول نمایند کرمهاى
ریز و درشت رودهها را مىکشد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۵
طین المغره )گل چسبناک(:
گلى است شناخته شده. گزینش: بهر ینش آن است که بسیار سرخ و بىشائبه است و از بغداد مىآ ورند. خاصیت:
به عقیده پولس در قبوضیت و خشکانیدن از گل مهرزده بهر است. قرحه: زخمها را بهم آورد. اندامان دفعى: کرمکش
است و محلولش را بعد از تخم نیمبرشت سرکشند شکم را بند آرد.
طین الأرضین المزروعه )گل کشتزارها(:
دیسقوریدوس گوید: کلیه گلهایى که به منظور دارویى استعمال مىشوند عموما کنش گیرندگى، نرمىبخشى، سرد کردن،
چسبناکى را دارند. و هریک از آنها داراى ویژگیهایى است که در سایر گلها موجود نیست. گل کشتزاران که بمنظور
دارویى بکار برده مىشود دو نو است سفید و خاکسر ىرنگ. خاکسر ىرنگ از سفید نرمتر و بهر است. و اگر
آن را بر پارچهاى مسین بسائیم چرکى بدست آید که همرنگ ریحان است. گل کشتزارى را همانند سفیداب شستشو
دهند و دستورش به قرار زیر است:
شب هنگام چندین دفعه آب بر آن ریزند تا آب صاف پس دهد و فرداى آن شب در آفتاب مىگذارند و از تابش
گرم مىشود. مدت ده روز این عمل را تکرار مىکنند و بعد از آن در آفتاب آن را مىسایند و از آن قرصها
مىسازند و چون دارویى بکار مىبرند. خاصیت: چنانکه گویند: تا اندازهاى قبوضیت دارد و سردکننده و کمى
نرمىبخش است. زخم و قرحه: قرحهها را پرگوشت کند. و زخمهاى تازه را جوش دهد.
طین ساماعى )گل سرشور(:
دیسقوریدوس گوید: گلى است که به سنگ مىماند. زرگران در صیقل دادن و هموار کردن بکار مىبرند. آنهم مانند
گل کشتزارى سفید و خاکسر ى دارد. خاکسر ى رنگش نازک و ورقى مىباشد و به اشکال گوناگون دیده مىشود. و
هرآنچه بسیار سفید است بسیار زودشکن و ترد است و همینکه خیس شد بىدرنگ حل مىشود. در گرمابه این گل
را بجاى اشنان و نطرون بر بدن مالند. خاصیت: گیرنده، خشکاننده و سردىبخش است. گزینش: از نو اولى هرچه
سفیدتر باشد بهر است و از نو خاکسر ىرنگ هرچه مایل به سفیدى بیشر باشد بهر است. آرایش:
تن را صفا دهد و زیبا کند و رخساره را صیقل دهد. سر: حواس را پرمایهتر مىنماید. ۵۷ چشم: همراه شیر در چشم
چکانند علاج سفیدى و جوشهاى چشم است. اندامان غذا: نوشیدن محلولش درد معده را تسکین دهد. اندامان
راننده: چنین پندارند که اگر زن باردار بر شکم بندد از بچه انداختن نجات یابد و اگر در هنگام زایش بر شکم گذارد
ولادت آسان شود و زود انجام مىپذیرد.
طریقولیون:
دیسقوریدوس گوید: گیاهى است در کرانههاى دریا روید و مدّ دریا بدان مىرسد. رویشش در آب نیست و از گیاهان
آبزى بشمار نمىآید. برگش به برگ )اطاطالیس( شبیه اما از آن ستبرتر است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۱
۵۷ ۴(- یغلّظ الحواس) متن( (
ساقه این گیاه پایا و به بلندى یک وجب و از بالا دو نیم شده است. گویند گل این گیاه در روز سه مرتبه تغییر رنگ
مىدهد. گیاهان سفید و در نیمروز بنفش و نزدیک به غروب به رنگ سرخ خونى درمىآید.
بیخش سفید و خوشبوى است و اگر چشیده شود گرمى به زبان مىرساند. مزاج: گرایش به گرمى دارد. اندامان
دفعى: اگر به اندازه وزن دو )درخمى( را با نوشابهاى بنوشند مواد آبکى شکم و بول را ریزش دهد. زهرها: قبل از
سایر پادزهرها آن را براى دفع گزند سم استعمال مىکنند.
طرفحوماس:
دیسقوریدوس گوید: بعضى این گیاه را ادبار گویند. این گیاه در جاهایى پیدا مىشود که رستنگاه پرسیاوشان است.
شکل این گیاه به شکل گیاه )قرطیس( شبیه است. برگهایش بسیار دراز و در برابر هم قرار گرفتهاند و در باریکى به
برگ عدس شبیهاند. شاخهها باریک و سخت و مایل به سیاهى هستند. گویند مااما کارهاى پرسیاوشان را انجام
مىدهد.
طاطیقس )سیرسیرک(:
به گمان اصطفس این جانور در درخت زیتون زندگى مىکند. از تیره ملخهاست. بیشر اوقات جیغ مىکشد و
جیغش همه یکنواخت است. اهل شام آن را ذیر گویند و در طبرستان نامش انگورپاشن، )بصاح العنب( و خراسانیان
آن را جثرد گویند. خاصیت درمانى: اگر سیرسیرک را در ساج بریان کنند و بخورند درد مثانه را تسکین دهد.
طالابیون:
گیاهى است که آن را همیشهبهار بیابانى و خرفه بیابانى نیز مىنامند. ساقه و برگش به ساقه و برگ خرفه شبیه است.
نزدیک هر برگى شاخهاى است که از آن شش تا هفت شاخه کوچکر و پربرگ جدا مىشود. و برگهایش بخارمانندى
دارد اگر در دست فشار دهى ماده تر و لزج پس دهد. اکثرا در تاکستانها مىروید و گلش سفیدرنگ است. مزاج:
سرد و تر است. آرایش: برگش را بر لکه سفید پوست گذارند و شش ساعت بماند خوب دارویى است. لیکن باید
بعد از ضماد کردن آن آرد جو استعمال کنند. اگر برگ این گیاه را بکوبند و بر لکه سیاه پوست مالند و در آفتاب
نشینند تا خشک شود آنگاه آن را با دست پاک کنند بهر ین علاج است.
طرغافیثا )گون کتیرا( ۵۸ :
دیسقوریدوس گوید: بیخى است پهن و زبر و شاخههاى نیرومند و کوتاه دارد و زیاد از زمین جدا نمىشود و برگهاى
زیاد و خارهاى سفیدرنگ و سخت و رو به بالا دارد و کتیرا را از آن بدست مىآورند. و عمل کتیرا به قرار زیر
۵۸ ۴(- در فصل کاف- کتیرا آمده است و گوئیا دیسقوریدوس فرماید گیاه آن را طرقاقیبا- گویند. (
است. ساقه گون کتیرا را مىبرند یا شفره مىزنند. ش یرهاى از آن مىتراود و چون خشک شد کتیرا است. سینه: کتیرا با
عسل معجون شود و زیر زبان بگذارند در تسکین سرفه و از بین بردن زبرى سینه سودمند است. و مىتوان به همین
منظور کتیرا را در آب حل کرد و با شربتى شیرین نوشید. خوراک تناولى باید به وزن یک )درخمى( باشد که برابر هجده
قیراط است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۵
اندامان دفعى: کتیرا با سوخته شاخ گوزن که شستشو داده باشند- یا با کمى زاج بلورى قاطى کنند درمان درد گ رده و
سوزش مثانه است.
طوقریوس ۵۹ :
دیسقوریدوس گوید: گیاهى است شاخههاى بسیار و شبیه به چوبدستى دارد. و با گیاهى که آن را کمادری وس )مریم
نخودى( نامند بسیار شبیه است. برگهایش به برگ نخود مىماند و باریکند.
اکثرا در سرزمین کلیکیا مىروید. تا سبز است آن را با سرکه و آب مىخورند و اگر خشک باشد آبپزش را استعمال
مىنمایند. اندامان راننده: تناول آبپزش آماس طحال را بکلى از بین مىبرد. و اگر آن را با انجیر و سرکه ضماد نمایند
باز براى طحال دارویى مفید است.
طیقاقوواون:
دیسقوریدوس گوید: برگ این گیاه به برگ تاجریزى مىماند. شاخههاى بسیار دارد.
گلش سیاه و کوچک و بسیار است. تخمدانش شبیه خرنوب شامى است و تخمش به ارزن تلخ )گاورس( شباهت
دارد. ریشههاى آن سه یا چهار عدد و تقریبا به درازى یک وجب و سفیدرنگ و خوشبوى هستند.
این گیاه در اکثر جاها مىروید. اگر مقدار یک من از این گیاه را در مقدار شش )قوطول( شربتى شیرین بخیسانند و
یک شبانه روز بگذارند و تناول نمایند. زهدان را مىپالاید و مواد سیلانى را برچیند. اگر آن را آگنه چیزى کنند و
بخورند گویند شیر پستان را زیاد کند.
طراغیون:
۵۹ ۴(- طوقریون- مریم نخودى، کمادریوس.) معین( (
از گیاهان جزیره کرت است. برگ و شاخه و ثمرش به نانخواه شباهت دارد. لیکن از نانخواه کوچکر است. شیرهاش
همانند صمغ عربى است. برگ و ثمر و شیرهاش جذبکننده هستند- نوعى دیگر از این تیره هست که برگش به برگ
)سقولوقندریون( شبیه است- و بیخش به ترب بیابانى مىماند. خاصیت: دیسقوریدوس گوید: اگر تیرى در گوشت
تن بز کوهى قرار گیرد و بز به میان این گیاه خزد تیر بیرون آید. اگر این گیاه را ضماد کنند پیکان و خارها و خلیدهها
را از گوشت بیرون کشد.
اندامان دفعى: تناول آن چکمیزک را قطع کند. سنگ مثانه را خرد مىنماید. تناول یک درخمى حیض را راه اندازد. اگر
از آن نو دومى خامش یا آبپز آن را بخورند گویند قرحه رودهها را معالجه مىکند.
طراغیون دیگر:
نوعى دیگر از طراغیون هست که بعضى از مردم آن را سقولوقندریون )هزارپا( نامیدهاند. گیاهى است ریز و
شاخههایش به درازى یک وجب یا بیشر بر زمین مىگسر د. برگ ندارد. بر شاخههایش ثمرى است تو گویى دانه
انگور سرخرنگ کوچکند. و هریک از ثمرهایش نوکتیز است و به اندازه یک دانه گندم مىباشند. بسیار ثمر مىدهد.
این گیاه اکثرا در کرانههاى دریا یافت مىشود. ثمر این گیاه قبض است گاهى مىکوبند و از آن قرصها سازند و نگه
مىدارند. که در وقت حاجت در دسر س باشد. اندامان دفعى: تقریبا ده دانه از ثمر آن را با شربتى تناول نمایند به
عقیده دیسقوریدوس علاج
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۶
اسهال مزمن، تراوش رطوبتهاى مزمن زهدان است.
طرفولس:
تکههاى لطیف دارد با سوپ مىخورند براى طحال مفید است.
در اینجا فصل طاء پایان مىیابد و داروهاى این فصل جلموعا به سى و دو رسید.
فصل دهم حرف )ى(
یبروح )مهرگیاه(:
منظور از یبروح بیخ مهرگیاه بیابانى است. که بصورت آدمى مىماند. از آنجا که یبروح نام بتى بوده که عقیده داشتهاند
نگهدار نباتات است. و این گیاه به صورت آن بت مىماند آن را یبروح نام دادهاند. حال این الهه نباتات وجود داشته
یا نداشته ما کارى نداریم. بسیارى از نامها براى معانى غیر موجود پدید آمدهاند، یبروح چوبمانندى است
خاکىرنگ و اجزایش ماام بهم پیوسته نیست و همانند کلمى بزرگ است. دیسقوریدوس گوید: یبروح را در جایى
انطمس و در جایى دیگر موقولن گویند و کسانى هستند که یبروح را ورقیا گویند و به معنى عشقساز است. یبروح نر
است. زیرا برگش به برگ » کاهویى « و ماده دارد. یبروح مادینه تقریبا سیهفام است و آن را ریوقس گویند که به معنى
کاهو شبیه است ولى باریکر و نازکر از برگ کاهو است- یبروح کاهویى بوى بسیار تند و گران دارد. بر زمین
مىگسر د و در نزدیکى برگ ثمرى مىدهد که به مهرگیاه مىماند یا کوچکر از آن است. این ثمر بوى خوبى دارد و
دانهاى در آن موجود است که به دانه داخل گلابى شبیه است. ریشهاش تا اندازهاى جالب بزرگ است و هر دو ریشه
یا سه ریشه به هم پیوستهاند و رویه سیاه و درون سفیدند و پوسته ستبر دارند- این نو از گیاه ساقه هم دارد- قسم
دومى که قسم نرینه است و بعضى آن را موریون گویند برگهاى سفید و صاف و بزرگ و پهن دارد که به برگ چغندر
مىماند- )سلق(- جلموعه برگهایش دو برابر برگ و تنه قسم مادینه است. رنگش زعفرانى و خوشبوى است و کمى
بویش گران است. گاهى چوپانها از این گیاه مىخورند و از اثرش به خواب مىروند. بیخ نو نرینه در شکل به نو
مادینهاش مانا است. ولى کمى از آن درازتر است. این نو ساقه ندارد. افشره مهرگیاه نرینه را به دستور زیرین
مىگیرند: پوست یا برگ آن را تا سبز و شاداب است مىکوبند و چیزى گرانوزن بر آن مىگذارند و در آفتاب
مىماند تا منعقد مىگردد یا پرمایه مىشود. بعدا در آوندى سفالین مىریزند. شیره پوست از شیره برگ قوىتر است.
گاهى مىشود پوست بیخ آن را با نخى مىبندند و بحالت آویزه در ظرفى نگاه مىدارند. بعضى از مردم بیخ آن را با
شراب مىجوشانند تا دو ثلثش از بین مىرود و یکسوم مىماند آنگاه مىپالایند و صافى را نگه مىدارند. و در
بعضى جاها قطره از آن مىگیرند. یعنى با نوک کاردى یا شفرهاى قسمتى از بیخ را به شکل مستدیر برمىدارند و گود
مىشود. تدریجا قطرههایى تراوش مىشود و در گودى جمع مىشود و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۷
آن را به منظور دارویى نگه مىدارند. ولى از همه بیخها قطره بدست نمىآید و در هر حال افشره از قطره تراوشى
قوىتر است و این نتیجه از آزمایش بدست آمده است. بعضیها گویند: نوعى دیگر از مهرگیاه هست که در سایه
نشو و نما مىکند و برگش شبیه برگ مهرگیاه سفید است لیکن از آن کوچکر است و درازى برگش که سفیدرنگ
است یک وجب است و از بیخ نزدیک است و بیخش نرم و سفید است و درازى بیخ از یک وجب بیشر است و
ستبرى آن به اندازه انگشت شست است. مزاج: در سوم سرد و تا سوم خشک است و برخى پنداشتهاند که کمى
گرمى دارد. بیخش بسیار خشکاننده است و پوست بیخش از بیخ ناتوانر است. برگش تر یا خشکیده استعمال
شود مفید است. این جلموعه برگها خودبخود داراى رطوبت هستند. خاصیت: مخدر است. هم افشرهاش مخدر است و
هم قطره تراوشى. ولى افشره در این زمینه از قطره قوىتر است. اگر بخواهند اندام کسى را قطع کنند مقدار سه ابولوس
از افشره آن را در شربتى به بیمار بخورانند به خواب مىرود. گویند اگر عاج را مدت سه ساعت با بیخ یبروح در آب
بجوشانند عاج نرم مىشود و به آسانى مىتوان آن را در صنعت بکار برد. آرایش: لکه سیاه پوست را مدت یک هفته
با برگ آن و بویژه با برگ سبز و شاداب آن ماساژ دهند بدون زخم کردن خوب مىشود. شیره مهرگیاه لکههاى سیاه
و سفید پوست را بدون سوزش و گزش برمىدارد. ورم و جوش: علاج دملهاى سخت و دملهاى درونى و خنازیر
است. و اگر بیخ را بکوبند و نرم بسایند و با سرکه بیامیزند و بر جوش و جمره )اخگر( مالند خوب مىشوند.
مفاصل: بیخش که با قاوت باشد و ضماد شود درد مفاصل را از بین مىبرد و شاید در معالجه واریس هم نافع باشد.
سر: چرتآور ۶۰ و خوابآور است. اگر در شراب ریزند بسیار مستى مىدهد. اگر در مقعد شیاف کنند مىخوابند.
بو کردنش خواب مىآورد. که این خاصیت از آن نو سفید برگ بىساقه است که آن را نرینه گویند. زیاد استعمال
کردن و بو کردن مهرگیاه ممکن است به سکته کردن بینجامد و بویژه آنچه برگش سفید است این خاصیت را بیشر
دارد. و ممکن است از یبروح شربتى سازند که مرض بیخوابى را از بین ببرد. عمل شربت به قرار زیر است: سه من از
پوست بیخ مهرگیاه با یک )مطریطوس( شراب شیرین قاطى کنند و سه )قوانوس( از آن بنوشند. اگر پوست بیخ
مهرگیاه را در شراب بجوشانند تا نیرویى که دارد به شراب منتقل شود کمى از آن خوابآور است و اگر بخواهند که به
خواب گرانتر فرو روند بیشر بخورند. بعضى از طبیبان براى اینکه خوابزده مهرگیاه را هشیار سازند بیمار را در آب
بسیار سرد مىنشانند به هوش مىآید. که به عقیده من در این حالت حرارت در جسم مریض جمع مىشود. م هرگیاه
حس انسان را کند مىکند. براى داغ کردن یا ختنه کردن یا دریدن اعضایى اگر بخورد بیمار دهند تخدیر مىش ود و به
خواب گران فرو رود و در حین عملیات احساس درد نمىکند. اگر کسى یک مثقال از بیخ نو سوم مهرگیاه که ذکر
شد تنها یا با قاوت یا با نان یا همراه آش بخورد گیج و منگ مىشود و به خواب مىرود و تا سه یا چهار ساعت به
خود نمىآید و هیچ احساسى نمىکند. و اگر ناگ زیر باشیم که یکى از اندامان شخصى را قطع کنیم- از پوست
مهرگیاه بدون گرماى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۱
آتش شربتى مىسازیم و سه من از آن شربت را با پیمانهاى )مکیال( شراب شیرین قاطى مىکنیم و مقدار سه
)قوانوس( را قبل از عملیات به بیمار مىدهیم. کسى که آن را بو کند یا افشرهاش را به بینى کشد به خواب مىرود.
چشم: قطره تراوشى آن درد بسیار آزاردهنده چشم را برطرف مىکند. برگش را بر چشم گذارند درد چشم تسکین
یابد. اندامان غذا: مقدار یک اوقیه از قطره تراوشى مهرگیاه با عسلآب خفیف تناول شود. مراره و بلغم را بیر ون دهد
و در این زمینه کار خربق را انجام مىدهد. اما اگر از یک اوقیه بیشر باشد سم است. اندامان دفعى: مقدار نیم
)اونولوس( از قطره تراوشى شیاف شود. ادرار بول کند و بچه را بیرون آورد. تخم مهرگیاه تناول شود زهدان را
مىپالاید. اگر آن را با گوگردى که آتش ندیده مخلوط کنند و فرزجه شود. خونریزى زهدان قطع مىشود. شیره مهرگیاه
۶۰ ۴(- در کتاب سبات و نوم آمده. سبات یعنى اول خواب و چرت زدن. امّا در اصطلاح پزشکى نوعى بیمارى است که شخص همیشه خوابآلود است و تقریبا در حال (
نیمههشیارى بسر مىبرد.) ه.(
بلغم و مراره )تلخآب( را بیرون راند. اگر بچه خردسال اشتباها مهرگیاه بخورد به چنان استفراغ و اسهالى گرفتار
مىشود که شاید بمیرد. زهرها: همه انواعش و چنانکه گویند بویژه آن نوعى که برگش سفید و کوچکر از بقیه است
پادزهر تاجریزى سمى است. کسى که از مهرگیاه مسموم مىشود عوارض خفگى زهدان در او پیدا شود. و گونهاش
سرخ گردد و چشمش بالا مىآید. و باد مىکند و تو گویى مست مست است. در این حالت علاجش روغن و
عسل است و اگر استفراغ کند مفید است.
ینبون )ثافیثیا(:
که شیره سداب کوهى است.
ینبوت:
که همان خرنوب نبطى است که در فصل خاء آن را شرح دادهایم. مزاج: اندکى سردى و گرمى دارد و در دوم خشک
است. خاصیت: قىآور بىآزار است. اندامان دفعى: بىاشتهایى را برطرف مىنماید. زهرها: آبپزش کیکها را
مىکشد.
یاسمین:
سفید از زرد گرمر و زرد از ارغوانى رنگش گرمر است و یاسمین بوجه عموم چنانکه گویند در دوم گرم و خشک
است. خاصیت: رطوبت را لطیف کند و روغنش براى پیران سودمند است. آرایش:
یاسمین تر و یاسمین خشک کوبیده اگر در حمام صورت را بدان بشویند لکههاى سیاه پوست از بین مىرود. بسیار بو
کردن یاسمین رنگ را زرد کند. مفاصل: روغن یاسمین در علاج بیماریهاى ناشى از سرما که براى اعصاب و براى
پیران رخ داده نافع است. سر: بویش سردرد آورد. و با اینهمه اگر آن را بو کنند سردردى را که از بلغم لزج پیدا شده
از بین مىبرد. بو کردن روغن خالص یاسمین- عطر یاسمین- سبب خوندماغ گرمىداران مىشود.
یتو )گیاه شیردار(:
کلمه یتو دلالت بر گیاهانى دارد که شیره آنها تند، مسهل، تکهکننده، سوزنده باشد. و آنچه در این زمینه مشهور
است عبارت است از: هفتبرگ، شبرم، چشمیزک، آذربویه، ماهودانه، مازریون، پنج انگشت که آن را پنج برگ هم
مىگویند. همه این یتوعها کشنده هستند. و تنها از شیره آنها مىتوان استفاده درمانى کرد. قسمتى دیگر هستند که از
گروه شیرهدارها مىباشند و بسیار مشهور
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۷۹
نشدهاند از قبیل: گونهاى از گوش موش و تیرهاى از لبلاب )عشقه( خرفه بیابانى و غیره. اما کلمه یتو به تنهایى شیره
چشمیزک را مىرساند و به عقیده من پادزهر فراوى و پوشنگه همان شیره چشمیزک باشند. همچنین اطباء گفتهاند یتو
هفت گونه است و یکى از آنها را یتو نر مىدانند و آن را حاناقیاس؟
نامیدهاند و آن شش نو دیگر را مادینه دانند. قوىترین یتو از این یتوعات ششگانه به آس شباهت دارد و آن را-
مورطیطاس- گویند. دوم شیره گیاهى است که در سنگلاخها روید و ثمرى شبیه به خیار دارد و آن را )قوریاساس(
است یعنى منتسب به سرو. سوم )قارالتوس( ساحلى- مىنامند. زیرا گیاهش در » سروى « نامند. قوریاساس به معنى
کرانههاى دریا روید و گاهى آن را )قارالتوس( دریایى هم گویند. چهارم یتوعى است که )قوقبیس( نام دارد. و همچنین
گفتهاند: قوىترین یتو نو نرینه نامبرده است که شناسنامهاش از این قرار است: شاخههایش از یک ذر درازتر و
رنگش مایل به سرخى و پر از شیر است. شاخههایش شبیه شاخه درخت زیتون است. شیر میان شاخهها سفیدرنگ
و زبانبر است. برگهایش که بر شاخه رسته به برگ زیتون مىماند و از برگ زیتون درازتر و باریکر است. بیخ آن زبر
و ستبر است. از هر شاخهاى پنج جوانه جدا مىشود که به شاخه گورگیاه مىمانند. در اطراف شاخهها
شکوفهمانندهایى است که گویى مایل به گودى هستند و همانند شکوفهگاه تیرهاى از گورگیاه مىباشند. ثمرش در این
شکوفهها قرار دارد. رستنگاه این گیاه زمینهاى زبر و کوهستانى است. تناول مقدار دو )ابولوس( از شیره این گیاه بلغم
را به بیرون ریزش دهد. نو مادینه این گیاه را جوزى )گردویى( گویند. که تا اندازهاى به )حشیشه الغار( ۶۱ شبیه است.
اما از آن بزرگر و قویر و سفیدتر است. برگ قسم مادینه به برگ آس شبیه و از برگ آس بزرگر است- لبه برگها تیز
و خاردار است. ساقههاى آن از بیخ برخاسته و به درازى یک وجب مىباشند. ثمر دادن این گیاه یک سال در میان
است یعنى سالى ثمرش بسیار و سالى دیگر اندک است. ثمرش به اندازه گردوى کوچک است. و همانند گردو اندکى مزه
زبان گز دارد. این نو نیز در زمینهاى سخت مىروید و برگش بدبو است. بیخ و برگ و ثمر و طرز چیدن و نگه
داشتن این نو مااما همانند نو اولى است ولى اولى شدت بیشر دارد. اما گیاه یتوعى که به دریایى مشهور است و آن
را خشخاشى هم گفتهاند، شاخههاى یکوجبى و مایل به سرخرنگى دارد. شاخهها راست ایستاده و پنج یا شش عدد
مىباشند. برگها که بر شاخههاست ریز و باریک و کمى درازند و به برگ کتان مىمانند و سر برگها دوپره است. در
اطراف شاخهها شکوفههاى انبوه و برهمآمده و گرد )مستدیر( بسیار است و ثمر در آنها قرار دارد. گلش سفید است.
ثمرش به گاودانه مىماند. ساقهها پهلوبهپهلو از بیخ سر برمىزنند- همه اجزاء این گیاه از سر تا بیخ پر از شیر است. به
کار بردن و نگهداشتن این نو نیز همان دستور دو گیاه پیشین است. و همچنین گویند گیاه شیرهدارى دیگر هست که
آن را )مشمس( آفتابپرست گویند و با آفتاب مىگردد. برگش به برگ خرفه شبیه و از آن باریکر و مدورتر است.
چهار یا پنج ساقه به درازى تقریبا یک وجب از یک بیخ سر برآوردهاند. ساقهها باریک و سرخرنگ، و پر از شیر و
شیرشان بسیار است. تاج گلهایش به تاج گل شبت شبیه و دانههایش تو گویى برگهاى ریز هستند. همه
۶۱ ۴(- حشیشه الغار نوشته شده. لیکن حتما حشیشه الغار است که آن را علف موش گویند. (
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
اجزاى گیاه حالت آفتابگردانى دارد. این گیاه اکثرا در اطراف آبادى و در ویرانهها روید. تخم و شیرهاش را به همان
اسلوب چیدن و نگهدارى کردن نوعهاى دیگر مىچینند و نگه مىدارند. تأثیرش تأثیر سایر انوا یتو است. لیکن
بسیار ناتوانر از آنها است که ذکر شدند. و گویند شیرهدارى دیگر هست که آن را )سروى( گویند. درازى ساقهاش از
یک وجب تا یک ذر است. ساقه سرخرنگ و برگها از ساقه بیرون آمدهاند و به برگ شلتوک شباهت دارند که تازه
سر برزند. این گیاه نیز پر از شیر است و قوتش همانند قوت یتوعىهاى نامبرده است. همچنین گویند: شیرهدارى دیگر
موجود است که در سنگلاخها روید. و شاخههایش پیرامون آن را از هر سوى فراگرفتهاند. برگهاى زیاد و برهم
پیچیده و سرخرنگ دارد که به برگ آس اما باریکر شبیه مىباشند. ثمرش مثل ثمر )عسف؟( است. و به کار ب ردن این
نو همچون سایر یتوعىهاى نامبرده است. و یکى از گیاهان شیردار هست که برگهاى پهن شبیه به برگ زنبق زرد
دارد. بیخ و شیره آن کیموس آبکى را بیرون ریزد. کسانى بر این رأیند که گیاه )فیلووسا( نیز یتوعى است و شیرهاش
همان است که آن را )فورباساس( گویند. گیاه فیلووسا ساقهاش به بلندى یک ذر و بیشر از یک ذر ، چهارگوشه،
پرگره، برگهایش ریز و باریک و لبه تیز و شبیه به گل گیاه سروى است که ذکر شد. گلهایش کوچک و بنفشرنگ،
تخمش پهن و عدسمانند، بیخش سفید و پرشیر- و در بعضى جاها این گیاه بسیار بزرگ مىشود. یک مثقال از بیخ
این گیاه را با عسلاب بخورند اسهالآور است. ثمرش هم مسهل است. شیرش را با آرد گاودانه مخلوط کنند مسهل
است. کسى که برگ این گیاه را استعمال مىنماید باید مواظب باشد که مقدار تناولى از سه مثقال تجاوز ننماید. و
همچنین کسانى هستند که ماهودانه را از تیره یتوعیان شمردهاند. ماهودانه ساقهاش توخالى و به ستبرى یک انگشت و به
درازى تقریبا یک ذر است. شاخههایى از ساق جدا شدهاند. هم ساقه برگ درآورده و هم شاخهها. برگهایى که از
ساقه سر برزدهاند مستطیل الشکل و به برگ بادام شبیهاند و از برگ بادام پهنترند و از آن صافر . برگهایى که بر
جوانهها هستند از برگهاى ساقه ریزتر و به برگ زراوند و گیاه عشقه مىمانند. تخمدان این گیاه بر شاخهها و به دانه
کبر شبیه است و در داخل تخمدان سه دانه از هم جدا موجود است که از دانه گاودانه بزرگر ند. اگر دانه را بشکافى
ماده سفید شیرینمزه مىیابى. بیخ این گیاه باریک و سفید است و در طب به کار نمىرود. همه اجزاء گیاه ماهودانه پر
از شیرى است که با یتو برابر است. هرچه ما درباره اصناف یتوعات ذکر کردیم از فرموده دانشمند بزرگ
دیسقوریدوس استفاده کردهایم. گزینش: قوىترین ماده در گیاهان شیردار: اول شیر و دوم تخم و سوم بیخ و چهارم
برگ است. و چنانکه گفتیم اگر واژه یتو را بدون هیچ قیدى ذکر کردند شیره چشمیزک منظور است. مزاج: شیر
چشمیزک در چهارم گرم و خشک است. شیره گیاهان دیگر که ذکر شد گرم و خشکى در دوم تا سوم دارند.
خاصیت: قرحهآور و سم است. و اگر در حوض ریزند ماهىها همه به روى آب آیند و مىمیرند. آرایش: گوشت
زائد، زگیل، خال، زائدههاى اطراف ناخن را برمىکند. براى از بین بردن موى شیرهاش بر پوست مالند و در آفتاب
این کار را مىکنند موى را مىسر د و بعدا که مىروید ضعیف است و اگر عمل را تکرار کنند دیگر موى برنمىآید.
بهر آن است که با روغن زیتون مخلوط شود و براى سر دن موى بکار ببرند تا خطرى از او سر نزند. زخم و ق رحه:
بیخ یتو با سرکه باشد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۴
سفتىهاى پیرامون بواسیر را از میان برمىدارد. داروى قوباء است. قرحه گندیده را بهبودى بخشد، اگر با قیروطى یعنى
مرهم موم و روغن گل قاطى شود. علاج خوره و گرى سودایى و آتش پارسى و )غنغرانا( است. سر: شیرهاش را بر
دندان کرمزده نهند دندان خرد شود و مىافتد. و اگر با قطران باشد که از قوتش مىکاهد؟ براى معالجه دندان سالمر
است. بهر آن است که قسم سالم دندانها را با کمى موم بپوشانند و آنگاه این دارو را بگذارند. اگر بیخ گیاه نامبرده
را با سرکه بجوشانند و مضمضه کنند درد دندان تسکین یابد. چشم: شیرش ناخنه را از بین مىبرد. اندامان راننده:
بواسیر را برمىکند، بلغم و مواد آبکى را خارج سازد. دو قطره تا سه قطره شیرش را بر انجیر ریزند و بگذارند تا خشک
شود و بخورند اسهالى کافى مىدهد. و همین مقدار اگر با قاوت یابان تناول شود باز مسهل خوبى است. اما اگر
بخواهند آن را بدون آمیزهاى بخورند بهر آن است که همراه قیروطى یا موم و عسل باشد تا دهان و گلو را زخمدار نکند.
گاهى مىشود که به منظور اسهال شدن شاخههاى سبز یتو در ظرفى سفالین همراه روغن مىجوشانند و این
جوشیدن آرام و بتدریج صورت مىگیرد. بعد از آن خرد مىکنند و به اندازه وزن دو )کرمه( با قاوت مخلوط مىکنند
و در آب مىریزند و آب را سر مىکشند- شاخههاى خشک آن بسیار کمتأثیرند. اما اگر بخواهند به منظور اسهال
شدن از نوعى استفاده کنند که آن را )کرفیون( گویند باید:
شاخهها را چید و در سایه خشکانید و پوست آنها را کند و مقدار نه )کرمه( را یک شبانهروز در شراب کهنه
خیسانید و بعد از آن پالایید و نیم گرم سر کشید که بىآزار اسهال دهد. جانشین یتو : براى پاک کردن روده از مواد
آبکى و بیرون آوردن بلغم از اندامان سه برابر وزن یتو زنبق و یکسوم وزنش سکبینه کار را انجام مىدهد.
در اینجا فصل یاء که پنج دارو را در بر داشت پایان مىیابد.
فصل یازدهم حرف )ک(
کافور:
چندگونه کافور هست. قنصورى، ریاحى، آزاد، اسفرک کبود، که کافور به چوب چسبیده و از چوب برآمده است.
کسانى گویند: درخت کافور بسیار بزرگ است و بسیارى از جانوران را در سایه خود پناه مىدهد و ببرها سایهاش را
دوست دارند و در مدت سال مگر در وقتى معین کسى نمىتواند به درخت کافور برسد. و چنانکه گویند کافور در
دامنه کوههاى کنار دریا مىروید، و آنچه معلوم است کافور از درختان سرزمین چین است و ما پارچههایى از چ وب
کافور را دیدهایم که سفید و کممایه و بسیار سبک است و گاهى دیدهایم که اندکى از کافور در درزهاى آن موجود
بوده است. مزاج: در سوم سرد و خشک است. آرایش: به کار بردنش پیرى زودرس بدنبال دارد، موى را سفید
گرداند. ورم و جوش: ورم گرم را فرونشاند. سر: کافور مخلوط با سرکه، یا افشره خرماى نارسیده، یا آب آس، یا آب
ریحان، درد سر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۲
ناشى از تب گرم را از بین مىبرد. بىخوابى آرد، تقویت حاسه گرمىداران مىنماید، بهر ین داروى زخمهاى دهان است.
اندامان دفعى: شهوت جنسى را از بین مىبرد. سنگ کلیه و مثانه بوجود آورد.
بىاشتهایى ناشى از صفرا را بند آرد.
کندر:
صمغى است از شهرى مىآورند که یونانیان آن شهر را کندر خوانند. گاهى کندر را از شهرى مىآورند که نامش
)مرباط( است. و حکایت کندر و مرباط چنین است: بازرگانان دریانورد که از کندر مىآیند و بار کندر دارند بعضى
اوقات با توفان بحر روبرو مىشوند و از ترس شکستن کشتى پناه به شهر مرباط مىبرند که مرباط در جزیره سرراه قرار
دارد. تجارت کندر بسیار رواج دارد و بسیارى از بازرگانان به خرید و فروش آن سرگرمند. علاوه بر این از سرزمین
هندوستان نیز کندر آورند که این نو به رنگ یاقوت یا به رنگ بادنجان است. بازرگانان کندر در آماده کردن این کالا
نیرنگى بکار مىبرند که به قرار زیر است. کندر را که مىخرند تکههاى چهارگوش از آن مىسازند و در سبو
مىگذارند و سبو را مىغلتانند تا تکههاى کندر مدور مىشوند. هرگاه زمان زیاد بر کندر بگذرد به رنگ زرد زعفرانى
درمىآید. حنین گوید:
بهر ین نو کندر آن است که از سرزمین یونان است و به کندر نرینه معروف است و آن را )سطاعونیس( نامند. کندر
رهآورد یونان سخت است و دیرشکن و سفیدرنگ. و اگر بشکند در داخلش مادهاى چسبنده هست که در بسائیدن
بدست مىچسبد و هرگاه بر آتش نهند فورا مشتعل مىشود. نوعى دیگر از کندر هست که رهآورد مغرب است و آن
را )قوقسفوس( مىنامند که این نو از نو اولى کمارزشتر و کمحجمتر است و بیشر به رنگ یاقوتى گرایش دارد. و
چنانکه دیسقوریدوس فرماید: نوعى دیگر از کندر هست سفیدرنگ و اگر در میان انگشتانش بفشارند بوى
مصطکى مىپراکند و این نو را )امومیطس( گویند. گاهى به جاى کندر که صمغى بیش نیست صمغ تقلبى
مىفروشند مثلا صمغ عربى یا صمغ صنوبر را بدل کندر به بازار آرند. لیکن بازشناختن تقلبى بسیار سهل و آسان
است. صمغ عربى را بر آتش نهى مشتعل نمىشود. صمغ صنوبر را آتش بزنى دود مىکند. در صورتى که کندر درست
هم مشتعل مىشود و هم دود ندارد. همچنین از بو کردن مىتوان تقلبى را از صحیح بازشناخت. از بهم سائیدن کندر
که مىغلتانند پوستههایى نازک و همچنین خردهریزهایى آردمانند پدید آید که آنها را نیز به قالب کوچک درمىآورند-
آنچه از پوسته است قشار و آنچه از آرد است دقاق مىنامند و گاهى از کندر بخور درست مىکنند. همچنین از ماام
اجزاء درخت کندر استفاده مىشود و بویژه از برگ آن و در برگش هم تقلب مىکنند. گزینش: بهر ین نو کندر قسم
نر و سفیدرنگ و مدور شده است که اگر بشکند میانش زرد طلایىرنگ و چسبنده است. مزاج: خود صمغ کندر
در دوم گرم و در اول خشکاننده است.
پوست صمغ کمى از صمغ سردتر و در نزدیک به دوم خشکاننده مىباشد. خاصیت: در کندر خشکى و قبضى
بسیار کم است. رساننده است. و سوزشى براى گوشت در بر ندارد. نزیف خون را بند آرد و اگر زیاد از لازم بکار
رود خون را مىسوزاند. در پوست کندر کمى خشکانندگى هست و هیچ داراى تندى نیست. دود کندر در قبضى و
خشکیدن از همه قویر است. بعضى گفتهاند کندر سرخرنگ از سفیدرنگ زدایندهتر است و گویند آرد قالبشدهاش
از خود کندر کمتأثیرتر است. آرایش: کندر با عسل مخلوط
قانون )ترجمه ش رفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۵
شود و بر کژدمه گذارند خوب مىشود. پوست کندر علاج آثار زخم است. کندر مخلوط با سرکه و روغن زیتون را بر
جایى که درد مرکب دارد بمالند سودمند است. درد مرکب دردى را گویند که برجستگیهاى زگیلمانند از پوست برآید و
احساسى مثل جاى پاى مورچه بر بدن حس مىشود. ورم و جوش: مخلوط با )قیمولیا( و روغن گل علاج ورم گرم
پستان است. کندر در ضمادهاى تحلیلبرنده ورم درونى وارد است. زخم و قرحه: بهر ین خوبکننده زخمهاى تازه
است. قرحههاى سارى را از سرایت منع مىکند. کندر با پیه اردک داروى قوباء است. کندر و پیه خ وک علاج
قرحههاى لبهاى )قروح حرفیه( و ترکهاى ناشى از سرماست. و زخمهاى سوختگى را بهبود بخشد. سر: تقویت هوش و
فکر مىکند، بعضى مردم را نصیحت مىکنند که همیشه ناشتا آب خیسانیده آن را بخورند- اما زیادخوردنش سردرد
آورد اگر کندر با نطرون مخلوط باشد و سر را بدان بشویند سپوسه و شوره را از بین مىبرد و قرحههاى سر را شفا
دهد. کندر را با شراب در گوش چکانند درد گوش تسکین یابد. کندر با زفت مخلوط باشد یا همراه روغن زیتون یا
آمیزه شیر شود و بر صدفه گوش مالند ترکها را بهبودى بخشد. خوندماغ حجاب مغزى را قطع مىکند. در دردهاى
گوش ناشى از کوبیدگى بسیار سودمند است. چشم: قرحههاى چشم را پر مىکند و خوب مىنماید. ورم مزمن
چشم را مىرساند. دود کندر ورم گرم چشم را بهبودى بخشد. جریان رطوبتهاى چشم را بند آورد. قرحههاى پلید
چشم را علاج است. چرک و خون زیر قرنیه را پاک مىکند. کندر یکى از داروهاى بسیار باارزش براى ناخنه سرخ
کهنهشده چشم است. و در علاج جوش سرطانى چشم مفید است. نفسکش و سینه: کندر مخلوط با )قیمولیا( و
روغن گل ورم گرم پستان تازه زاییده را خوب مىکند. یکى از داروهاى قصبه الریه بشمار مىآید. اندامان غذا: کندر
استفراغ را بند آورد. پوست کندر معده را قوى گرداند و از سستى بازدارد و از هر قسم دیگر کندر براى معده
گرمىرسانتر است. و در گوارش مفیدتر. پوست کندر براى بهمآوردن معده فروهشته و سست از هر چیز بهر است.
اندامان دفعى: از بىاشتهایى و فساد معده جلوگیرى مىکند. خونریزى زهدان و پیزى را بند آورد. در علاج دیزانر ى
مفید است، قرحههاى پلید پیزى را از سرایت کردن بازمىدارد بشرطى که از کندر فتیله سازند و در پیزى داخل کنند.
تبها: در مداواى تبهاى بلغمى مفید است. زهر:
اگر کندر زیاد با شراب یا با سرکه بخورند سم است.
کهربا:
صمغى است همانند سندروس. در شکستن نازک و شکستهاش به رنگ مایل به زردى و سفیدى است. و بعضى نو
آن مایل به سرخرنگى است. کاه و خشکه گیاه را بسوى خود مىکشاند و ازاینرو آن را کهربا، یعنى رباینده کاه
نامیدهاند. کهربا انگم درخت حور رومى است گوهرش ترکیبى از خاکى لطیف و آبى است که خشک شده. مزاج:
کمى گرم و در دوم خشک است. خاصیت: خونریزى را از هرجاى باشد بند مىآورد. گل درخت حور رومى که
کهربا صمغ آن است بندآور خون است لیکن به اندازه کهربا تأثیر ندارد. ورم و جوش: گویند کهربا را بر ورم گرم
بندند سودمند است. سر: خوندماغ را بند آرد.
ماده آبکى که از سر به سوى ریه سرازیر مىشود از کهربا قطع مىشود. چشم: در داروهاى چشم وارد است. سینه:
نیم مثقال کهربا را با آب سرد بخورند تپش قلب را آرام بخشد و بهر ین علاج خون برآوردن
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
است. اندامان غذا: بندآورنده استف راغ است، مواد بد را از معده دور مىسازد، با مصطکى مخلوط باشد معده را
تقویت مىکند. اندامان دفعى: خونریزى زهدان و پیزى را قطع مىکند. بىاشتهایى را از بین مىبرد. و چنانکه گویند
براى علاج دیزانر ى )زحیر( خوب است.
کمافیطوس )ماش دارو(:
این گیاه داراى شاخههاى باریک سرخ مایل به سیاهى یا سبز است- گلش سرخ تیره و تلخمزه و کمى گیرنده است-
یا تندمزه است و تلخ نیست. برگهایش بر زمین مىگسر ند و شبیه برگ گل گاوچشم و از آن راه ا رهر و باریکر و
سبکتر است و وسط گلش از گل گاوچشم زردتر است. مزاج: در دوم گرم و در سوم خشک است. خاصیت:
بازکننده، زداینده، و در پاک نمودن اندامان داخلى بسیار مؤثر و نیرویى اسهالکننده هم دارد. ورم و جوش: ورم
سخت را نرم کند و بویژه علاج ورم پستان است. و سرایت جوش مورچگى را خنثى مىکند. زخم و قرحه: با عسل
ضماد شود. زخمها را بهم آرد و قرحه گندیده را از میان بردارد. مفاصل: داروى عرق النسا است و اگر با عسل باشد
بهر است. طبیبى گوید: اگر ماش دارو را در عسلآب خفیف مخلوط کنند و چهل روز به بیمار عرق النسا بدهند
خوب مىشود. و سفتى نقرس را تحلیل مىبرد. اندامان غذا: داروى بیماریهاى کبد است و بندآمدنهاى کبد را باز
مىکند. علاج طحال و یرقان سودایى است بشرطى که هفت روز پیاپى تناول نمایند. اندامان دفعى: راهبندان زهدان را
باز مىکند. عسر البول را از بین مىبرد. بول و حیض را راه اندازد. و علاج درد گرده است. اگر با عسل فرزجه شود
زهدان را مىپالاید. و اگر دو مثقال از این دارو با عسل یا انجیر شیاف گردد بلغم را مىراند. زهرها: پادزهر سمى
است که بعضى آن را )اورقطون( مىنامند. جانشین: نصف وزنش کاشن رومى و یکچهارم وزنش دارچین ختایى.
کمادریوس )مریم نخودى(:
شاخههایش با برگهاى به زمین نزدیک )متهشم( و به ستبرى ریحان و بزرگر . رنگش سبز و یونانیان این گیاه را بلوط
زمینى گویند. زیرا برگهاى ریزش به برگ بلوط شبیه است و تلخمزهاند. بیخ این گیاه به رنگ ارغوانى مىزند. گزینش:
باید همینکه تخم در آن پیدا شد چیده شود. مزاج: جالینوس فرماید: در سوم گرم و خشک است و گرمى از خشکى
بیشر است. خاصیت:
بازکننده، تکهکننده، لطافتبخش و گرمىرسان است. زخم و قرحه: همراه عسل قرحههاى مزمن را پاک مىنماید.
مفاصل: سبز یا آبپز آن را بخورند از گسستگى ماهیچه نافع و شربتش ترنجیدگى را سرحال آرد. و تا کهنهتر گردد
مفیدتر است. چشم: حب از آن سازند و مىخشکانند و براى مداواى قرحه چشم بکار مىبرند. این دارو را در
روغن زیتون بجوشانند- یا بسایند و گردش را در چشم کشند آبریزى همیشگى چشم را علاج مىنماید. سینه: سرفه
مزمن را چاره کند. اندامان غذا: کلفتى طحال را لاغر کند. داروى یرقان سودایى است. شربتش براى رفع سوء هضم
بهر ین دواست. و استسقا را در اولین مرحله علاج مىنماید و تا کهنهتر باشد مؤثرتر است. اندامان دفعى: بول و
حیض را ریزش دهد و بچه را بیرون آورد. زهرها: ضمادش پادزهر حشرات سامه است. جانشین: رگ قیزیل یا پراق یا
زنگى دارو.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۵
ک زمازک )گزمازو(:
ثمر درخت گز است و در فصل طاء که بحث از طرفاء )گز( شد ذکر کردیم. مزاج:
در اول سرد و در دوم خشک است. باقى کنشهایش را باید در فصل طاء جستجو نمود و نیازى به دوباره گفتن
نیست و بگذار بیشر از این تفصیل ندهیم که سخن به درازا مىکشد.
کندس )پلخم(:
ا کثرا بیخ آن را بکار مىبرند و مشهور است. مزاج: گروهى برآنند که در سوم تا به چهارم رسد گرم و خشک است.
خاصیت: زداینده، پاککننده، قرحهآور، تند، سوزناک، مسبب استفراغ، قطعکننده بلغم و مراره سوداء. آرایش:
لکههاى سفید و سیاه برص و بهک را مىزداید. ورم و جوش:
براى گرى داروى بسیار خوبى است. سر: عطسهآور است. چرک و پلیدى گوش را از بین مىبرد.
بادهاى سوراخ بینى را پراکنده مىکند. براى بینى خوب است. بند آمدن پالونه را باز مىکند. چشم: فتیله از آن
مىسازند و به چشم مىکشند مفید است. اندامان غذا: در استفراغ دادن قوى است. و سختى طحال را مىگدازد.
اندامان دفعى: مسهل است، ادرار بول کند، آن را بردارند حیض ریزش مىکند، بچه را بیرون آورد. در خرد کردن
سنگ بسیار مؤثر است. جانشین: براى استفراغ جوز القى بوزن آن با یکسوم وزنش فلفل بکار ببرند.
کبابه:
کبابه رهآورد چین است و قوتش به قوت روناس )فوه( شبیه است. مزاج: گویند با حرارتى که دارد سردى مىبخشد.
اما در حقیقت تا دوم گرم و خشک است. خاصیت: بازکننده است و لطیف اما تا آن اندازه نیست که کار دارچین
را انجام دهد. زخم و قرحه: در علاج قرحه گندیده که در اندام نرم باشد بسیار مفید است. سر: در مداواى زخم و
جوشهاى گندیده دهان سودمند است. سینه: در دهان گیرند صدا را صفا دهد. اندامان غذا: راهبندانهاى کبد را به
خوبى باز مىکند. اندامان دفعى: جلراى بول را تنقیه مىنماید. بول ریگى را بیرون ریزد. سنگ کلیه و مثانه را از بین
مىبرد. آن را بخایند و بر ذکر تف کنند لذت به زن همبسر مىرساند.
کبریت )گوگرد(:
مزاج: گرم و خشک است تا چهارم. خاصیت: لطافتبخش، جذبکننده و بسیار زداینده است. آرایش: از داروهاى
برص است و بویژه اگر آتش ندیده باشد. اگر با سقز تلخ مخلوط کنند اثر بالاى ناخن را برکند. با سرکه داروى بهک
است. قرحه: علاج گرى چرکین است، قوباء را علاج کند و بویژه اگر با سقز تلخ یا با سرکه باشد بسیار مفیدتر
است. اگر همراه نطرون باشد و تن را بدان شویند خارش بدن را از بین مىبرد. مفاصل: همراه نطرون و آب بر نقرس
مالند مفید است. سر:
بخورش زکام را بند آورد. با سرکه و عسل داروى ترکهاى گوش است.
کسیلا )کسیلى(:
چوبکهایى است مانند )فوه( روناس و سیاهى بر آن چیره است. مزاج: تقریبا در اول گرم و تر است. خاصیت:
چسبنده است و در شکستن نیروى داروهاى گرم کار صمغ عربى را انجام مىدهد. آرایش: گویند فربهىبخش است و
رنگ رخساره و پوست را زیبا کند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۶
کثیراء )کتیرا(:
دیسقوریدوس گوید: صمغ درختى است که آن را )طرقاقیبا( گویند و ما از بحث آن فارغ شدهایم. مزاج: سرد مایل به
خشکى است. خاصیت: مااما اثر صمغ را دارد و در خشکانیدن هم تقریبا با صمغ همکار است. چشم: کتیرا را نیز
همچون صمغ در چشم مىکشند.
کمالیون )خامالاون(:
از تیره مازریون است سیاهرنگ و کشنده است و بعضى آن را خامالیون گویند که سابقا بحث کردیم. )که ذکرش
خواهد آمد.(
کاکنج )کاکنه(:
قوتش به قوت تاجریزى نزدیک است و بویژه قوت برگش. مزاج: تا دوم سرد و خشک است. زخم و قرحه: افشره آن
در معالجه قرحه و از میان بردن چرک و ریم گوش و نرم کردن سختىهاى کهنهشده ناصور سودمند است. اندامهاى
تنفسى: در علاج برونشیت و ضعف نفس و تنگنفسى مفید است. اندامان غذا: در علاج یرقان نافع است.
اندامان راننده: قرحه جلراى بول را مداوا مىکند.
کبیکج )کبیکه(:
دیسقوریدوس گوید کبیکه چهار نو است: ۴- برگش به برگ کشنیز شبیه است و از آن پهنتر است. رنگش سفید
و گلش زرد یا بنفشى است، بلندیش به دو ذر مىرسد، ریشهاش باریک و بیخش سفیدرنگ، شاخههایش به شاخه
خربق مىمانند و در کنار رودخانه و جویبارها مىروید. ۲- از نو اولى بزرگر است و ریشههایش ژرفاروتر است و
برگهاى دونیمه دارد و آن را کرفس بیابانى گویند. ۵- بسیار کوچک است و طلایىرنگ. ۱- به نو سوم شبیه است
ولى گلش سفید شیرى است. مزاج: در دوم گرم و خشک است. خاصیت: هر چهار نوعش گرم، تند، قرحهآور،
زداینده، پوستکن، پوست گز، گدازنده است. آرایش: برگ و شاخهاش قبل از آنکه خشک شوند در زدودن برص و
سفیدى ناخن و داء الثعلب بسیار مؤثرند و در اولین برخورد اثر مثبت دارند. ورم و جوش: در برانداختن گرى،
برکندن زگیلهاى میخى، و غدههاى آویزهاى ناشى از سرما بسیار داروى خوبى است. زخم و قرحه: آبپز نیمهگرمش
بر لکههاى سیاه مایل به سرخى )سعفه( مالند نافع است. سر: بیخ خشکیدهاش از عطسهآورهاى قوى است. گرد
آن را بر دندان التهابى مالند مفید است.
کنکرزد )انگم کنگر(:
صمغ انوا کنگر است و آن را کرکرهن هم گفتهاند. م زاج: در سوم گرم و خشک است.
کشتبرکشت )پیچک، پیچ بر پیچ(:
تو گویى نخهایى است که برهم و درهم پیچیدهاند و اکثرا پنج عدد مىباشند و همه از یک بیخند و رنگش مایل به
سیاه و زردى است و زیاد مزه دارد. بعضى گویند پیچک همان نیلوفر صحرایى است و بعضى گویند آن نیست اما
قوتش با قوت نیلوفر صحرایى برابر است و اینان راست گفتهاند. مزاج: در دوم گرم و خشک است. خاصیت: بسیار
لطیف است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۷
کیلدارو )سرخس(:
در فصل سین این گیاه را وصف مىنماییم.
کشوث:
چیزى است الیافى و به لیف مکى مىماند و بر خارها و درختها مىپیچد. بىبرگ است و گلهاى کوچک و سفید
دارد. مزهاش تلخ گس است و تلخى چیره است. مزاج: در اوایل اول کمى گرم و در آخر دوم خشک است و قوتهاى
مخالف در بر دارد. خاصیت: تنقیه مىکند. ریختنىهاى لطیف را از رگها خارج مىنماید، بر معده گرانى کند. زیرا قبض
است. رگها را مىپالاید و هر زائدهاى باشد بیرون آورد.
لغزاننده و لطیف است. اندامان غذا: کشوث و بویژه در روغن جوشیدهاش تقویت معده کند. اگر همراه سرکه خورند
سکسکه را تسکین دهد و راهبندانهاى کبد و معده را باز مىنماید و معده و کبد را تقویت مىنماید. آب آن در
بیمارى یرقان عجب معالجى است. افشره کشوث بیابانى را اگر بسایند و در شراب ریزند معده ناتوان را توان بخشد.
اندامان دفعى: پلیدیهاى شکم بچه را در زهدان تنقیه کند، زیرا تنقیهکننده رگها است. بول و حیض را راه اندازد. در
تسکین پیچ و درد شکم و روده مفید است. آن را بردارند خونریزى را بند آرد. در روغن جوشیدهاش قبوضیت دهد و
رطوبتهاى زهدان را پاک کند. تبها:
آزمایش شده است که تخم و آبش بهر ین علاج تبهاى کهنه است.
کمّون )زیره(:
زیره چندین نو دارد: کرمانى سیاه، فارسى زرد، زیره شامى، زیره نبطى. زیره فارسى از زیره شامى و نبطى قویر است و
زیره نبطى همان است که در هرجا بدست مىآید. هریک از انوا زیره کاشتنى و بیابانى دارد. زیره بیابانى از زیره کاشتنى
تندمزهتر است. نوعى زیره بیابانى هست که تخمش به تخم سوسن شبیه است. دیسقوریدوس گوید: زیره کاشتنى و بویژه
نو کرمانى خوشمزه است و بعد از او در خوشمزگى زیره مصرى آید. زیره در بسیار از سرزمینها مىروید درازى چوبش
یک وجب، برگهایش چهار یا پنج برگ باریک و ریزریز )مشقق( همچون برگ شاهر ه مىباشند و بر شاخهها
شکوفههاى کوچک دیده مىشوند. نوعى زیره هست که آن را )کومینون أغریون( یعنى زیره بیابانى نامند.
این نو اکثرا در شهر )خلقیدرون( بدست مىآید. این زیره ساقه یک وجبى دارد که بسیار باریک است و چهار یا پنج
برگ بر آن است و برگها ریزریزند و در نهایت شاخه پنج یا شش تخمدان باریک که به کرم شبیهند موجود و ثمرى در
آنها است که پوسته یا سپوسمانندى تخم اصلى را احاطه کرده است. تخمش از زیره کاشتنى تندمزهتر است. این زیره
در بلندیهاى زمین مىروید. نوعى دیگر از زیره بیابانى هست که به زیره کاشتنى شباهت دارد. و از هر دو طرف آن
زالومانندهایى که گویى شاخ درآورده است بالا آمدهاند و در این شاخسانها تخمى است که به سیاهدانه مىماند و
خوردن آن پادزهر حشرات سام است.
گزینش: زیره کرمانى بهر ین و بعد از آن زیره فارسى از سایر انوا بهر است. مزاج: در دوم گرم و در سوم خشک
است. خاصیت: گرمىبخش، بادشکن، بادزدا، تکهکننده، خشکاننده و گدازنده است. چنانکه گویند قبض هم
هست. آرایش: صورت با آب زیره بشویند زیبا شود. در هر حال خوردن و بکار بردنش رنگ و رو را صفا دهد اما
اگر زیاده از حد معین باشد رنگ زردى بدنبال دارد. ورم و جوش: با موم و روغن گل و روغن زیتون و آرد باقلى، یا
تنها با روغن زیتون، یا با روغن زیتون و عسل مرهم گردد آماس
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۱
رگهاى خایه را فرونشاند. زخم و قرحه: زیره عموما و بویژه زیره بیابانى که تخمش شبیه تخم سوسن است سوپ گردد
براى معالجه زخمها و بهبودى بخشیدن بسیار سودمند است. سر: زیره را بسایند و با سرکه قاطى کنند و ببویند، یا
اینکه فتیله آلاییده به زیره را در سوراخ بینى کنند خوندماغ قطع مىشود.
چشم: زیره را بخایند و با روغن زیتون بیامیزند و در چشم چکانند ناخنه را از بین مىبرد. و بر لکههاى سیاه خونى
زیر چشم چکانند بسیار نافع است. زیره با نمک در دهان بخایند و آب دهن را که حاصل این آمیزه است در چشم
چکانند از گرى چشم، سبل )مکشوطه؟( ۶۲ و ناخنه مفید است و مانع چسبیدن مىشود. افشره زیره بیابانى که به
۶۲ ۴(- کشط- پوشش برداشتن- پراکنده شدن. (
یونانى آن را )قابیوس( یعنى دود گویند دیده را جلا دهد و همچون دود اشک از چشم مىریزد. و همین افشره را با
داروهاى برکندن موى چشم قاطى مىکنند و نمىگذارد دیگر موى روید. اندامهاى تنفسى: اگر با سرکه آمیخته با
آب بخورند داروى تنگنفسى است. و به گفته جالینوس داروى بلندنفسى )نفس الانتصاب( و خفقان سرد است.
اندامان دفعى: زیره با روغن زیتون- یا با موم و روغن گل- یا با روغن زیتون و آرد باقلى براى فرونشاندن آماس خایه،
خرد کردن سنگ، و بویژه اگر زیره بیابانى باشد علاوه بر فوائد فوقالذکر در معالجه چکمیزک و خون شاشیدن و پیچ
و درد روده و بادکردگى مفید است. افشره زیره بیابانى با آب عسل شکم را روان مىسازد. روفس گوید: زیره سبز
)نبطى( اسهال آورد. اما زیره کرمانى قبض است. گیاه زیره بیابانى مراره را با بول سرازیر مىکند.
زهرها: هر نو زیره و بویژه آن زیره بیابانى که تخمش شبیه تخم سوسن است تناول شود، پادزهر حشرات سام است.
کراویا )شاهزیره(:
دیسقوریدوس گوید کراویا تخم گیاهى است شناخته شده و شاخه و برگش به خرفه مىماند. لیکن رنگ شاخ و برگش
مایل به زرد مات است. تقریبا همقوت گیاه رازیانه شامى است.
مزاج: در دوم گرم و خشک. خاصیت: بادشکن است و مىخشکاند و به لطافت زیره نیست. اندامان غذا:
تناولش استفراغى را بند آورد که از بالا آمدن طعام از معده پدید آید. معده را گرم کند و به هضم طعام کمک
مىنماید. چشم: در داروهاى چشم و در به چشم کشیدنیها وارد است. اگر زیاد بخورند کمسویى به بار آرد. سینه:
آرامشبخش سکسکه و خفقان است. اندامان دفعى: آبپزش و تخمش تناول شوند ادرار بول دهند. پیچ و درد روده
را تسکین دهند. منى را قطع مىکنند. زنان در آبپزش نشینند درد زهدان برطرف مىشود. تخمش را بسوزانند و
ضماد کنند بواسیر را برکند. دانه و تخم آن را بخورند داروى کرم است.
کرسنه )گاودانه(:
گویند دانهاى است از خلر کوچکر و به بزرگى عدس است. ولى پهن نیست و داراى اضلا است. رنگش میانهاى
بین خاکى و زرد است. مزهاش چیزى وسط ماش و عدس است. گاو آن را دوست دارد. اما به گفته خوزى دانهاش به
دانه به )بهدانه( شبیه است. اما به عقیده من گاودانه یا خلر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۱۹
است یا خلر بیابانى است. چنانکه گویند رنگش سفید مایل به زرد یا سرخ است. دیسقوریدوس گوید:
گیاهى است کوچک و باریک برگهایش گردرنگ و تخمش در کاسبرگها است. مزاج: در اول تا به دوم مى رسد گرم و
در دوم خشک است. خاصیت: بازکننده، زداینده است. خلط بد دارد و اصلاحش چون اصلاح لوبیا گرگى است.
گاودانه سفیدفام از سرخرنگ کمر به درد درمانى مىخورد. گاودانه را دو دفعه بپزند زدایندگى را کاهش دهد و تنها
مزاج خاکیش مىماند و غذایى خشک به بدن مىدهد. آرایش:
محلول آن براى از بین بردن بهک و ککومک و اثر زخم خوب است. رنگ را زیبا کند. آن را قاوت سازند و
گلولههاى گردویى از آن درست کنند و بخورند لاغرى را برطرف مىکند. آبپزش را بر ترکهاى ناشى از سرما پاشند
خارش را از بین مىبرد و ترک را خوب مىکند. و داروى جوشهاى شیرى است. ورم و جوش: همه سختیها و بویژه
سختشدههاى پستان را نرم مىکند. زخم و قرحه: همراه عسل باشد قرحهها را پاک کند و از سعفه )کچلى( مفید
است و چنانکه گفتیم سختشدههاى پستان و قرحههاى سخت که گوشت را مىمیرانند و سایر سختشدهها را نرم
مىنماید و داروى آتش پارسى و جوش عسلى است. سینه: علاوه بر نرم کردن سختى پستان خون برآوردن غلیظ را
چاره مىنماید. اندامان دفعى:
زیاد خوردنش به اندازهاى ادرار دهد که خ ون شاشند و مسهل است. اگر در سرکه و شراب ریزند از عسر بول مفید
است و زحیرى و پیچ و درد روده را تسکین دهد. زهرها: با شراب ضماد شود پادزهر نیش مار و گزیدن سگ هار و
جاى دندان روزهدار است.
کماشیر:
مااما کار گاوشیر مىکند، اما از گاوشیر قوىتر است. مزاج: در دوم بسیار گرم و خشک است. خاصیت: گدازنده،
تحلیلبرنده، لطیفکننده است. اندامان دفعى: در ادرار بول و حیض و بچهاندازى و اسهال آبکى نظیر ندارد.
کرمدانه )گرمدانه، گردمانه(:
طبیبان دانهاش را ستودهاند. به قسمت جلو بسیار گرمى مىدهد. مواد آبکى و مرارهاى را اسهال کند.
کورکندم:
گلى است سبکوزن و به چوبک اشنان شبیه است و در شهر )رقه( آن را چلغوز کبوتر گویند )خرء الحمام( و در
بغداد گورگندم نام دارد. گزینش: بهر ینش آن است که از سرزمین بربر آرند و هرآنچه رهآورد رقه است خ وب نیست.
مزاج: در اول تر است و گویند کمى سردىرسان است اما به اثبات نرسیده است. خاصیت: خشکاننده است و
رطوبتى هم دارد. گویند خونریزى را بند آورد. یکى از ویژگیهایش این است اگر ده رطل عسل و سى رطل آب با یک
)کبلجه( از این گل باهم مخلوط کنند و خوب بهم بزنند و سرآوند را ببندند فورا شراب مىشود. آرایش: بسیار چاقى
دهد. اندامان دفعى: منى را زیاد کند.
کازوران:
گیاهى است که عرب آن را لسان الثور و فارس گاوزبان گویند. خاصیت: شادىآور و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۱
غمزداست. و بگذار شرح آن را در فصل لام و زیر واژه لسان الثور بیان کنیم.
کلس:
چوبى است از هند و از آنجا به ایران مىآورند و احتمال مىرود همان باشد که آن را آهک هندى گویند. مفاصل:
گویند آزمایش نشان داده که در مداواى شکستگى و از جادررفتگى بسیار مفید است.
کاشم:
انجدان رومى. مزاج: تخم و بیخش در سوم گرم و خشک است. خاصیت: بازکن و بادشکن و تحلیلبرنده است.
اندامان غذا: رساننده و هاضم است بادها و بویژه باد معده را از بین مىبرد و معده را تقویت کند. اندامان دفعى:
یک درهم از آن درمان کرم و کرم کدو است- تخمش در ریزش دادن بول و حیض بسیار مؤثر است. زهرها: چنانکه
گویند پادزهر هر نیشى است.
کماه ۶۳ :
دیسقوریدوس گوید: بیخى است گرد و بىساقه و بىرگ، به رنگ خاکى پنبهآسا. بهاران از زیر خاک بیر ونش آرند. آن
را مىپزند و بعضى آن را خام مىخورند. کماه داراى گوهر خاکى و آبى است و خاکى بیشر از آبى مىباشد و کمى
گوهر هوایى هم دارد و کمى لطیف است. و مزهاى بخصوص ندارد.
گزینش: آنچه از زمینهاى ریگزار است و بوى بد ندارد خوبتر است و ترش بهر از خشکشده است. بهر آن است
که بپزند و پوست بکنند و با کارد دونیم کنند و در آب و نمک اندازند و بعدا با روغن زیتون و آبکامه و دیکافزار و
صمغ انجدان پخته گردد. بدترین نو کماه قارچ است و بویژه سماروغ که زیر درختان و در سرزمینهاى بد سر برمىزند.
خاصیت: بسیار غلیظ است. غذایى مىدهد غلیظ و سودایى که هیچ غذایى به این غلظت نیست. اصلاحش شراب
خالص و دیکافزار است اگر در آب بجوشانند و بعدا با آب بپزند غذایى غلیظ و بىزیان مىدهد ولى مزه ندارد.
مفاصل: براى فالج خطر است. سر: بیم سکته در بر دارد. چشم: در حدیث پیغمبر صلّى اللّه علیه و سلّم آمده و
مسیح طبیب و غیره گواهى دادهاند که آبش دیده را جلا دهد. اندامان غذا: دیرهضم و آزاردهنده و بر معده گران و
۶۳ گویند: قارچمانندى است که از خاک بیرون آورند. » دملان « و در اربیل عراق » چمه « ۴(- به لهجه محلّى بغداد و بعضى از کردها (
کیموس آن غلیظ و کندرو است، جالینوس در جایى فرموده کیموس آن بد نیست. اندامان دفعى: مسبب قولنج و
عسر البول مىشود.
کبر:
کبربن دو نو ثمر دارد یکى خرنوب شامى و آن دیگرى به خیار مىماند- ثمر کبر گرم و تند است و همچون خردل
در افشره انگور ریزند نگه مىداردش- بیخ کبر تلخ و تند است. نوعى کبر هست که آن را کبر قلزمى گویند که بحدى
تند است تاول در دهان پدید آرد و لثه را آماس دهد. گزینش: براى استفاده دارویى پوست بیخش از همه نافعتر
است. مزاج: همه انواعش در اول گرم و در دوم خشک است و هرآنچه در گرمسیر روید گرمر است. خاصیت:
تحلیلبرنده، زداینده، بازکننده، بیخش تکهکننده،
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۴
لطافتبخش، پاککننده، بازکن است، پوستش تلخ و تند و گیرنده است. ثمرش تغذیه کم دارد و اگر نمکسود شود
کمر است. ترش غذایىتر از خشک است. ورم و جوش: بیخ و برگش خنازیر را مىگدازد سختها را نرم کند و گاهى
براى کاهش دادن قوتش با داروهاى دیگر مخلوط مىکنند. زخم و قرحه: پوست بیخش بر زخمهاى پلید و چرکین نهند
بهر ین علاج است. مفاصل: پوست بیخش در علاج عرق النسا و درد سرین مفید است و آبش را حقنه کنند در این
زمینه نافع است- براى دفع فالج و تخدیر خوب است. چون گیرندگى دارد اندامها را محکم کند و گسستگى سر و
وسط ماهیچهها را بهم جوش دهد. سر: پوست بیخش را بخایند رطوبتهاى سر را جذب مىکند و سردرد سرد تسکین
یابد. آب آن را در گوش چکانند کرم گوش را مىکشد. با دندان دردمند پوست بیخش را گاز بگیرند و بویژه اگر
پوست شاداب باشد درد برطرف مىشود. برگش هم همین کار را انجام مىدهد. پوست برگش را در سرکه بپزند یا در
شربتى قاطى کنند. و یکاندرمیان بدانها مضمضه کنند درد دندان تسکین یابد. سینه:
نمکسودش داروى برنشیت است. اندامان غذا: خوردنش همراه آب، ضمادش که با آرد جو و غیره باشد، و بویژه
پوست بیخ آن بهر ین علاج طحال است. اکثرا ماده پرمایه سودایى را از سپرز خارج مىسازد که بعد از آن بهبودى
کامل آید. اندامان دفعى: خلط نارسیده و غلیظ را بیرون دهد. حیض را راه اندازد. کرمهاى ریز و درشت را از روده
بیرون راند. داروى بواسیر است، شهوتانگیز است، نمک سودش را قبل از غذا خورند ملین است. زهرها: کبر بد
پادزهرى نیست.
کشنج:
از تیره قارچهاست، چسبنده است و در همه اجزاى کلیه جمع مىشود. ولى بسیار برنده و تکهکننده است. کشنج، نیز
همچون کماه و سماروغ از ریگزار است و در مملکت ما و بویژه در ماوراء النهر و خراسان بسیار است. و نشنیدهام که
همچ ون قارچ و سماروغ هیچوقت زیانى به کسى رسانده باشد. مزهاش مزه کماه است و کمى از آن شیرینتر است.
مزاج: برعکس کماه و قارچ سردمزاج است و رطوبتى بیگانه در آن است و گوهرش داراى نوعى خشکى است.
خاصیت: غلیظ است و خاموشکننده حرارت.
کرفس:
کرفس چندین نو است: کوهى، بیابانى، کاشتنى، و نوعى در آب یا کنار آب روید که این نو اخیر از کرفس کاشتنى
بزرگر است و تأثیر هر دو برابر است. نوعى دیگر هست که آن را )سمرنیون( نامند. نپندارند که هرچه کرفس کوهى
است باید همان )فطراسالیون( باشد. منظورم از کوهى آن است که در سنگلاخ روید. دیسقوریدوس گوید: کرفس بر
چند نو است:
-۴ کرفس کوهى: که ساقه یکوجبى دارد، ریشهاش باریک و پیرامون بیخش چوبهایى است که غوزهاى چون غوزه
خشخاش دارند و از غوزه خشخاش ریزتر و باریکر ند. ثمرش مستطیل الشکل، تندمزه و خوشبوى است. گاهى این
نو از کرفس را در سنگلاخها و بلندیهاى زمین مىیابند و نباید پندارند که کرفس سنگلاخى است. ثمر و بیخ این
کرفس را با شراب خورند چسبناک و چسبنده است.
-۲ کرفس سنگلاخى، که همان فطراسالیون است. این نو در سنگلاخها روید و تخمش همانند
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۲
تخم ننهحوا است و از آن خوشبوتر و تندمزهتر است.
-۵ کرفس درشت، که بعضى آن را سمرنیون نامیدهاند و اشتباه کردهاند زیرا سمرنیون درشتتر از کرفس کاشتنى است و
رنگش به سپیدى مىزند، ساقه توخالى و نرم و دراز دارد و تو گویى راهراه است.
برگش از برگ کرفس کاشتنى پهنر است. و برگش کمى مایل به سرخى است. و تاج گلش به تاج گل بنفشه شبیه
است و گلى از آن سرمىزند. ثمرش مستطیل و سیاهرنگ خالص است، تندمزه است و بویى دارد. بیخش خوشبوى و
خوشمزه است و ستبر نیست. من شخصا از این نو را در کوهستان طبرستان دیدهام که بیخهاى متعدد بیخش را
احاطه کردهاند و تو گویى از آن بیرون آمدهاند و به درازى به ریشه شبیه بودند. اگر بر قسمت ستبر آن با دست
فشار مىآوردى مىشکست و بویى چون بوى کافور آب مىداد. آرى همچنانکه دیسقوریدوس فیلسوف فرماید: در
جنگلها که سایه بسیار است و در نزدیک نیزارها مىروید و آن را چون کرفس کاشتنى مىخورند. بیخش خام یا پخته
باشد، خوردنى است.
-۱ نوعى کرفس دیگر هست که آن را )سمرنیون بیابانى( گویند. و براى استفاده دارویى از سایر کرفسها بهر است.
این نو چهارم بیشر در کوه )اماسر( پیدا مىشود. ساقش همانند ساق کرفس است، شاخههاى زیاد دارد و برگش از
برگ کرفس پهن و گشادتر است. برگهاى نزدیک زمینىاش رو به خارج کوژ شدهاند. رطوبتى کم در برگش هست که
بدست مىچسبد. سخت و خوشبو است. برگش مزه دیکافزارها دهد. رنگش به زردى مىزند. تاجى بر ساقه دارد
که به تاج شبت شبیه است. تخمش مستدیر و به تخم کلم مىماند. تخمش سیاهرنگ و تندمزه است و بوى مرّ
مىدهد. بیخش تندمزه و خوشبوى و کمآب است و کام را مىگزد. رویه پوست بیخش سیاه و داخلش زرد مایل به
سفیدى است.
این نو در سنگلاخها و بلندیها مىروید. بیخ و شاخههایش گرمى بخشند و مردم برگ نمکسود آن را مىخورند.
گزینش: قوىترین کرفس رومى کوهى است. مزاج: در اول گرمى و دوم خشکى است.
روفس گوید: خود کرفس کاشتنى ترمزاج است و بیخش برعکس آن خشک است. خاصیت: بادبر، بازکننده
بندآمدنیها، عرقآور، مسکن درد است. کرفس بیابانى قرحهآور و آزاردهنده است و مربایش براى گرمىداران سازگار
است. آرایش: کرفس بیابانى از داء الثعلب، ترک ناخنها، زگیلها، ترک پوست ناشى از سرما، داروى خوبى است.
کرفس کاشتنى دهن را خوشبوى کند. ورم و جوش: هر نو از کرفس و بویژه کرفسى که نامش )سمرنیون( است،
ورمهاى بلغمى تازه برآمده و ورمهاى سخت و گرم را تحلیل مىبرد. زخم و قرحه: کرفس بیابانى و بویژه سمرنیون نامش
چون ضماد شود قرحه آورد )پوست مىکند(. و ازاینرو در علاج گرى، قوباء، سایر زخمها خوب است که آنها را به
بهبودى مىرساند. مفاصل: کلیه اجزاء سمرنیون داروى عرق النسا است. سر: براى صر خوب نیست صر را
برانگیزاند. گویند ریشه کرفس را بر گردن بندند درد دندان آرام یابد ولى دندانشکن است. سینه:
کرفس و بویژه سمرنیون در علاج سرفه، برنشیت، تنگنفسى، دشوارى نفس سودمند است. ضماد کرفس ورم گرم
پستان را فرونشاند. چشم: در معالجه چشمدرد کرفس کاشتنى ضماد مىشود. اندامان غذا: براى کبد و طحال مفید
است. آروغ را تحریک مىکند زیرا تحلیلبرنده است. زودهضم نیست- زودگذر نیست- تخم کرفس دلبهم خوردن و
استفراغ دارد و باید در روغن جوشیدهاش را بخورند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۵
گروهى گفتهاند همه انوا کرفس با معده سازگار است. و روفس فرماید چنین نیست. بلکه رطوبتهاى گرم و بد براى
معده به ارمغان آورد. خوردن کرفس خام خوب نیست زیرا بسیار در معده ماندگار است و دلبهم آمدن در پى دارد.
کرفس رومى براى معده از سایر انوا کرفس خوبتر است. جالینوس فرماید:
بهر آن است کرفس را با کاهو خورند که سردى کاهو را سرحال آرد. همو فرماید خوردنش بعد از غذا باشد سازگارتر
است. تخم کرفس در علاج استسقا مفید است، کبد را مىپالاید و گرم مىنماید.
اندامان راننده: بول و حیض را راه اندازد. براى زن باردار خوب نیست. زن کرفس را بردارد بچه مىاندازد. همه
نوعهاى کرفس و همه اجزاء کرفس از تخم تا برگ و غیره براى پالایش کلیه و مثانه و زهدان سودمند است. تخم و
برگش مسهل نیستند ولى بیخش شکم را نرم مىکند. کرفس کوهى سنگ را خرد مىکند. هر نو کرفس و بوی ژه
سمرنیون بیابانى از عسر بول رهایى دهد، بچهدان را بیرون آورد.
اگر همیشه کرفس خورند و عادت همیشگى شود رطوبتى سوزناک در زهدان پدید آید. بعضى گفتهاند:
کرفس شهوتانگیز است و گویند نباید زن شیرده کرفس بخورد. زیرا شهوت جنسى بر او غالب آید و شیرش به تباهى
گراید. )دیو شهوت بگیردش دامن(. کرفس رومى در علاج قولون و مثانه و کلیه مفید است و بادکردگى پی زى را
فرونشاند. و خوردن آبش براى استسقا خوب دارویى است. تبها: در تبهاى هر روزى نافع است. زهرها: بیخ سمرنیون
بیابانى بخورند پادزهر حشرات است. کرفس کاشتنى را با بیخش بپزند و بخورند پادزهر سم است و گزند حشرات را
دفع مىنماید. و گزند مردار سنگ را از بین مىبرد. این دارو را با داروهاى ترکیبى پادزهرها قاطى مىکنند. کسى که
سم خورده اگر آش کرفس و عدس بخورد قى مىکند و سم را بیرون دهد. کسى که کرفس خورده اگر به نیش عقرب
گرفتار آید کارش دشوار است.
کلیه )گرده(:
که نیاز به معرفى ندارد. گزینش: گرده بزغاله از سایر گردهها غذایىتر است. مزاج:
معتدل است و به خشکى گرایش دارد. خاصیت: خلط گرده خوب نیست و از همه بهر خلط گرده بزغاله است.
اندامان غذا: دیرهضم و سخت است و به کندى سرازیر مىشود.
کرش )سیرابى(:
خاصیت: کمغذا و بدکیموس است و هرچه در درون به آن شبیه است با اینکه زودهضم باشد همین است. و با
اینهمه سیرابى از شش غذایىتر است. اما اگر شکم پرندگان هضم شود و بویژه شکم مرغ و غاز غذاى خوب
مىدهد. در هرحال سیرابى دیرهضم است.
کبد- جگر:
خاصیت: خوردن جگر خون غلیظ بوجود آورد. بهر ینش جگر اردک و مرغ خانگى است که فربه باشند. سر: جگر
بز و بویژه بز نر راز صر را فاش کند. مصرو بخورد صرعش مىگیرد. جگر وزغ را بر دندان دردمند و کرمخورده
گذارند درد تسکین یابد. چشم: اگر شبکوران آب جگر بز را تنها یا با فلفل بخورند یا در چشم کشند، یا جگر بز
را بر آتش نهند و دودش به چشم رود بسیار سود مىبینند.
اندامان غذا: جگر گرگ همه بیماریهاى کبد را برطرف مىنماید. جالینوس فرماید: اما من جگر گرگ را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۱
با علف گلودرد مخلوط کردم و زیاده اثرى از آن ندیدم. همه انوا جگر بجز جگر اردک فربهشده در رگها به کندى
حرکت مىکنند. زهرها: سگ هارگزیده اگر از جگر سگ هار بخورد فایده بیند. گویند ترس از آب را از بین مىبرد و
گروهى از بیمارانى که از آب مىترسیدند بوسیله این علاج و علاجهاى دیگر شفا یافتهاند.
کرنب )کلم(:
یکى از سبزیجات مشهور است. مزاج: بیخ کلم از برگش ترمزاجتر است. کلم وحشى از کلم کاشتنى گرم و خشکتر
است. و عموما کلم در اول گرم و در دوم خشک است. کلم انوا دارد:
کاشتنى، بیابانى، کلم آبى. کلم بیابانى تلخ و تندمزه است. و براى خوردن سزاوار نیست. بیخ کلم را با آب انار بپزند
خوراکى است خوشمزه. گل کلم غذاى غلیظ دهد و اگر ماام از پختن تحلیل نرود پیرامون ناف و پهلوها را بدرد آرد. و
بادش به آسانى از بین نمىرود و چون بادکردنیهاى دیگر در حرکت و انتقال نیست. دیسقوریدوس گوید: )فرمسى
اعربا( یعنى کلم بیابانى. در کنار دریا و بلندیها مىروید و بالا رود و به کلم کاشتنى شباهتى دارد لیکن از آن سفیدتر و
کرکدارتر است. تلخمزه است و اگر مغزش را با آب انار بپزند شیرین و خوشمزه مىشود. نوعى کلم است که آن را
مغربى گویند و زیاد به کلم کاشتنى نمىماند. برگهایش دراز و شبیه برگ زراوند غلتان است. برگها از شاخههاى باریک
و سرخرنگ برآمدهاند و جاى برگهاى لبلاب را مىتوان با جاى برآمدن برگهاى آن متشابه دانست. همین مغربى شیرى
دارد که کمى مزه مایل به شورى دارد و کمى تلخى از آن احساس مىشود. اگر پختهاش را بخورند اسهال آورد.
خاصیت: رساننده و نرمىبخش است و اگر پخته شود و آب اولش را بریزند ملین است. خاکسر شاخههایش بسیار
خشکاننده است و براى تسکین دردها مفید است. ماده غذائیش کم است و از عدس مرطوبر است. نم برگهایش
هم خوب نیست. اگر کلم را با گوشت خوب و مرغ بپزند کمى خوبتر مىشود. ورم و جوش: کلم بیابانى و دریایى
و کاشتنى سختها را نرم کنند. اگر برگ کلم بیابانى یا کاشتنى را خوب بکوبند و تنها یا با قاوت ضماد کنند علاج
ورم گرم بلغمى و بادسرخ و شرى است. زخم و قرحه: زخم را بهم آرد. سرایت زخم پلید را بازمىدارد. با سفیده
تخممرغ بر دریدگى نهند مفید است. با نمک مخلوط شود آتش فارسى را برمىکند و در مداواى گرى چرکین سودمند
است.
مفاصل: داروى لرزش است. با شنبلیله ضماد نقرس است. آبپزش را بر مفاصل مالند درد از بین مىرود. با آرد
شنبلیله و روغن کنجد ضماد نقرس باشد مفید است. و درد مفاصل را از بین مىبرد. سر:
آبپز و تخمش مستى را بدرنگ اندازد. داروى سپوسه و شوره است. افشرهاش را به بینى کشند سر را مىپالاید. زبان
را خشک گرداند، خوابآور است. رنگ و رو را صفا دهد. چشم: با اینکه در داروهاى سرمهاى وارد است. ولى
خودبخود تم چشم آورد. دیسقوریدوس گوید: خوردن کلم در کمسویى مفید است. سینه: افشره یا آبپزش را با سرکه
غرغره کنند علاج خفگى است. کلم خ وردن صدا را صاف مىنماید- کلم را بخایند و آبش را بمکند صدا بریدگى از
بین مىرود. اندامان غذا: براى معده بد است.
افشرهاش همراه شراب براى سپرز و یرقان سودمند است. جزء ماام سفیدش دیرهضم است.
دیسقوریدوس گوید: کلمى که در تابستان روید با معده سازگار نیست. مغز وسطى کلم براى معده
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۵
سلامتتر است. اگر با آب و نمک بپزند بسیار بدتر از بد مىشود. برگ خام کلم را با سرکه خورند براى بیماران
سپرز مفید است. اندامان دفعى: بول و حیض را ریزش دهد. تخم کلم با آب لوبیا گرگى داروى کرم است. شکوفهاش
حیض را براه اندازد. اگر بعد از جما تخم کلم بردارند منى فاسد مىشود.
خاکسر بیخش سنگ را خرد مىکند. کلم بحرى که شورى و تلخى دارد ملین است و اگر با گوشت چرب باشد
مسهل است. برگش را بر جاى درد گرم روده مالند مفید است. دیسقوریدوس گوید: اگر کمى در آب بجوشد و
بخورند مسهل است. و اگر دوبار آن را در آب جوشانند و تناول نمایند قبوضیت آورد.
افشره کلم را با بیخ زنبق و نطرون مخلوط کنند اسهالآور است. شکوفه بازشده کلم را فرزجه کنند زنده را در شکم
مىکشد. تخم کلمى که تنها در مصر مىروید داروى کرم است. زهرها: دیسقوریدوس گ وید: افشره کلم همراه شراب
پادزهر نیش مار است. و براى سگ هارگزیده هم خوب است. تخم کلم مصرى را یکى از پادزهرها شمردهاند.
کراث )گندنا(:
دیسقوریدوس گوید: گندنا سه نو دارد:
-۴ گندناى شامى. که بیخ پیازى دارد و بسیار بدکیموس است.
-۲ گندناى نبطى که از گندناى شامى تندمزهتر است و کمى گیرنده است و از این گیرندگى خونریزى را بند آورد.
-۵ گندناى بیابانى که آن را )قرط( گویند- که از اولى بدتر است. و بیشر از آنچه بدرد خوردن آید بمنظور دارویى
بکار مىرود. گندناى نبطى هم در شمار داروها به حساب مىآید. مزاج: گندناى شامى با سماق داروى زگیل و
جوشهاى شرى است. زخم و قرحه: گندناى شامى با نمک علاج قرحه پلید است.
گندناى بیابانى داروى قرحه پستان است. گندناى نبطى را با سرکه ضماد کنند دمل را مىترکاند. سر:
خوندماغ را بند آرد. تخم گندنا را با قطران بسوزانند و دود در دهان آید کرم دندان را مىکشد و بیرون مىآرد. از
خوردنش سردرد آید و خوابهاى پریشان بینند. خاکسر ش با روغن گل و سرکه شراب درد گوش را تسکین دهد. لثه و
دندان را تباه کند و دندانها را زرد مىنماید. و بویژه شامى براى لثه و دندان بسیار بد است. آب گندناى نبطى مخلوط
با کندر و شیر یا روغن گل را در گوش چکانند درد و صدا و وزوز گوش را از بین مىبرد. چشم: سبب تم چشم
است. نفسکش: گندنا با آب جو داروى برنشیتى است که از ماده غلیظ بوجود آمده. و بویژه اگر گندناى نبطى و
با عسل باشد چه از این بهر . در علاج ورم شش و رسانیدن ورمهاى شش مفید است. ب راى خون برآوردن دو درهم
تخم گندنا و دو درهم تخم آس مخلوط کنند و بخورند. خام خوردن گندنا براى قصبه الریه مفید است. اندامان غذا:
گندناى برى براى معده بد است و از گندناى کاشتنى بدتر است. زیرا تلختر و تندتر و گزندهتر است. همه انوا گندنا
بادزا است و باید دوبار بپزند تا بادش کاهش یابد. هم ازاینرو روفس فرماید: آروغ ترش را قطع مىکند.
و همه نو گندنا دیرهضم است. اندامان دفعى: گندنا عموما و بویژه نبطى و بیابانى بول و حیض را ریزش دهند. و به
مثانه و کلیه زخمى زیان مىرسانند- خوردن یا ضماد پخته آن داروى بواسیر است.
شهوتانگیز است. و تخمش هم در اینباره بىتأثیر نیست بشرطى که در روغن بپزند. تخم گندنا را با
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۶
تخم آس در روغن جوشانند داروى زحیر و خونریزى پیزى است- در آبپز برگش نشینند براى بهمآمدن دهانه زهدان
و سختى زهدان نافع است. بیخ گندنا را با روغن کاجیره و روغن بادام یا با روغن کنجد سوپ نمایند براى قولنج مفید
است. افشرهاش را خشک گردانند خون را اسهال دهد. گندناى بیابانى از دیگر گندناها بیشر بول و حیض را ریزش
دهد. زهرها: افشرهاش همراه عسلآب )قراطن( پادزهر حشرات سام است.
کزبره )کشنیز(:
جالینوس فرماید قوتى که در تر و خشک کشنیز است قوتى مرکب است. چیرگى با خاکى تلخ و آبى نیمگرم است و
کمى گسى دارد که کمى گیرنده شده است. و به عقیده من آبى آن سرد است و هیچ دخلى به نیم گرمى ندارد. مگر
اینکه بگوییم: گاهى گوهرى لطیف و گرم با آن مىآمیزد و ز ود از آن مىگذرد. حنین در این زمینه گوید: جالینوس که
کشنیز را سرد نشمرده از عناد با دیسقوریدوس بوده است. و من مىگویم روفس و ارکاناغیس و دیگران هم به سردى
کشنیز اعر اف کردهاند. مزاج:
در آخر اول تا سوم گرم و در دوم خشک است. که این عقیده ابن جریج است. اما به نظر من کشنیز خشک به
کمى گرمى گرایش دارد. و به فرموده جالینوس همه نوعش )سبز و خشکش( مایل به گرمى است. شاید این نظریه از
من باشد که گوهرى لطیف در آن هست و گاهى که مىخورند آن گوهر از میان رفته است وگرنه نبایستى زیاد خوردن
افشرهاش بوسیله سردى کشنده باشد. خاصیت: گیرندگى و تخدیر دارد. افشرهاش با شیر هر ضربانى را تسکین دهد.
ورم و جوش: علاج ورم گرم است. کشنیز با آبگوشت ساده )اسفیدباج( و سرکه و روغن گل و با عسل و روغن
زیتون علاج )شرى( و آتش فارسى است. کشنیز همراه آرد باقلى- یا قاوت، آرد نخود خنازیر را تحلیل مىبرد. اگر
بهجاى کشنیز افشرهاش باشد همین تأثیر را دارد. جالینوس فرماید: اگر خنازیر را تحلیل مىبرد چطور مىگویند سرد
است؟
مىتوان گفت که این تأثیر از ویژگیهاى کشنیز است، یا اینکه گوهرى لطیف دارد که فرو شود و ژرفا رود ولى گوهر
سردش نفوذ نمىکند. اما وقتى تناول مىشود گرمى بسرعت حل مىشود و تنها سردىبخشى مىماند. همو فرماید هیچ
دارویى باد سرخ را شفا نمىدهد مگر سرد باشد یا باد سرخ با خلط سودایى یا بلغمى مخلوط باشد. سر: سرگیجه یا
صر که از بخار مرارهاى یا بلغمى منشأ گرفته باشند چارهاش با کشنیز است. زیرا کشنیز بخار را از سر دفع مىنماید.
هم از این سبب است که اگر کسى صرعش ناشى از بخار معده است کشنیز در خوراکش مىریزند و زیاد به وى
مىخورانند. کشنیز تر یا خشک ذهن را مشوش مىنماید. کشنیز تر خوابآور است و خوندماغ را بند آورد. پاشیدن
گرد خشکیدهاش یا مضمضه کردن با افشرهاش زخم داخل دهان را علاج کند. چشم: تیرگى چشم پدید آورد.
افشرهاش را در چشم چکانند و بویژه اگر همراه با شیر پستان زن باشد پرش و ضربان چشم را تسکین دهد. ضماد
برگش بر چشم، چشم را از مواد سیلانى محفوظ دارد. نفسکش: علاج خفقان گرم است. دو درهم کشنیز با آب
بارهنگ تناول نمایند خون برآوردن را قطع کند. اندامان غذا: دیرهضم است. معده گرمىدار را توان بخشد. در روغن
جوشیدهاش منع استفراغ کند. گویند کشنیز تناول نمودن بعد از غذا از آروغ ترش جلوگیرى مىکند. اگر چنین باشد از
آن است که بخار و حرکت بخار راهبندان
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۷
آروغ شدهاند. اندامان راننده: تخمش در روغن بجوشد قبض است. گویند تخمش با سیکى کرمهاى دراز را بیرون آرد.
کشنیز تر با عسل و روغن زیتون ورم گرم رگهاى خایه را فرونشانند. تر و خشک کشنیز قوت جما و آلت برخاستن را
کاهش دهد و منى را قطع مىکند. زهرها: تقریبا خوردن چهار اوقیه از افشره کشنیز کشنده است آدمى را به چنان
غمى دچار مىسازد که غش کند و دقمرگ شود. در هر صورت نباید کشنیز را زیاد خورد.
کمثرى )گلابى(:
داراى گوهر خاکى و آبى است. در مملکت ما نوعى گلابى هست که آن را شاه امرود گویند. شاه امرود مدور ماام
است. پوستش نازک، شکلش قشنگ تو گویى شفاف است و مااما به شکراب منعقد مىماند و از سرماى سخت
مىترکد زیرا گوهرش غلیظ نیست. بسیار خوشبو است. اگر از درخت بر زمین افتد از هم مىپاشد و له مىشود. این
نو از انوا گلابى هیچگاه هیچ زیانى نمىرساند. مزاج: شاه امرود معتدل و ترمزاج است- و نوعى که به گلابى چینى
مشهور است در اول سرد و در دوم خشک است. خاصیت: همه انوا گلابى گیرندگى دارند و در ضماد بند آوردن
مواد واردند- کمى زدایندگى دارد و خلط گلابى بهر و بیشر از خلط سیب است- که این فرموده روفس است. اما
شاه امرودى که در خراسان پیدا مىشود- برعکس گلابیهاى دیگر ملین و بسیار خوب کیموس است.
زخم و قرحه: گلابى و بویژه گلابى وحشى که بسیار خشکاننده است دهانه زخمها را بهم جوش مىدهد و خوب
مىکند. اندامان غذا: معده را دباغ دهد. و بویژه آنچه به گلابى چینى مشهور است معده را توان بخشد، تشنگى را
قطع کند و زرداب را تسکین بخشد. اندامان دفعى: گلابى و بویژه خشکشده آن شکم را بند آرد. گلابى سبب قولنج
مىشود. بهر آن است بعد از خوردن گلابى عسلاب را با ادویهجات بخورند. مرباى گلابى براى مراره صفرایى س ودمند
است. زهرها: نوعى از گلابى را که بسیار قبض است و دیر مىرسد بسوزانند؟ خاکسر ش گزند قارچ را خنثى مىکند.
و اگر این قارچ را با گلابى بپزند کمر زیان دارد.
کرا )پاچه(:
خاصیت: کیموس لزج و کممایه پدید آرد. اما بدکیموسى نیست و زائدههایش اندک است. سینه: پاچه و بویژه که با
آب جو باشد داروى سرفه گرم است. اندامان غذا: خوب هضم مىشود.
کیموس لزج و رقیق و خوب دارد. علامت زودهضم شدنش آن است که به سرعت منتفخ مىشود و از اثر پختن از
هم مىپاشد ولى قوت غذایىاش بسیار نیست. اندامان دفعى: از لزجى که دارد شکم را روان کند.
کلب )سگ(:
شاش سگ را در علاج زگیلها بکار مىبرند- کسى که گوید اگر جاى موى برکنده را با شیر سگ بیالایند موى
بازنروید اشتباه کرده و جالینوس بارها این نظریه را رد کرده است. اندامان غذا:
گفتهاند خون سگ موى را از بازروییدن بازمىدارد و جالینوس گوید دروغ است. اندامان راننده: گفتهاند خون سگ
جنین را بیرون آورد و جالینوس گوید دروغ گفتهاند. زهرها: خون سگ هار پادزهر گزش
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۱
سگ هار است و سم تیر ارمنى را خنثى سازد.
کرم )تاک(:
دیسقوریدوس گوید: تاک بیابانى و تاک کوهى شاخههاى دراز مىپراکنند و به درازى شاخههاى تاک معمولى مىباشند.
برگ تاک وحشى مانند برگ تاجریزى باغى است و از آن پهنر است.
گلش موىآسا و ثمرش مانند خوشه است و چون برسد سرخرنگ است و دانهاش گرد و برگش همینکه برآمد خ وردنى
است. خاصیت: خاکسر شاخههایش جزیى از داروهاى داغگذار است. روغن تاک شبیه روغن گل است اما لطافت
روغن گل را ندارد. روغن افشرهاش مسکن درد و گرمىبخش است. شکوفه تاک وحشى بسیار قبض است. آرایش:
اشکش )قطرهاى که از آن مىچکد( دواى زگیلهاى مورچهاى است. تاک وحشى لکههاى سیاه و ککمک را مىزداید
و تاک اهلى در این زمینه ضعیف است. اشکى که از تاک وحشى و بویژه از جوانههاى شاداب آن تراوش مىکند اگر
با روغن زیتون آمیزند و بکار برند ممکن است موى را بسر د. روغن تاک وحشى از هر روغنى قویر است. زخم و
قرحه: اشک تاک در علاج گرى و قوباء مفید است. ثمر تاک وحشى آماس خراج را منع مىکند. مفاصل: هسته انگور
را بسوزانند خاکسر ش با سرکه داروى پیچش اعصاب است. خاکسر شاخهاش با روغن زیتون علاج گسستگى در
ماهیچه و سستى مفاصل است. خاکسر ش را در آب حل کنند و بخورند آزار و درد بر زمین افتادن را از بین ببرد.
روغن افشره انگور داروى درد ماهیچه و پى و خستگى است. سر: برگ و نخ مانندههاى تاک را ضماد کنند سردرد
گرم را برطرف مىکند. بیخ تاک سیاه و تاک سفید وحشى از جمله داروهاى زداینده است. چرک گوش را مىزداید و
در علاج گران گوشى سودمند است. پوست درخت تاک بیابانى با عسل خونریزى لثه را از بین مىبرد. چشم: برگ مو
را با قاوت جو ضماد کنند و بر چشم گذارند رطوبتهاى بد را به چشم راه نمىدهد. سینه: انگور تاک وحشى خوردن
و افشره برگ تاک خودمانى را تناول کردن خون برآوردن را قطع کند. اندامان غذا: اگر برگ و نخمانندههاى تاک با
قاوت جو ضماد شود ورم و التهاب معده را از بین مىبرد. افشره برگ مو درد معده را که ناشى از حرارت باشد از
بین مىبرد. بیخ تاک وحشى را با آب یا با شراب بخورند در علاج استسقا مفید است. و مواد آبکى را اسهال بخشد.
انگور تاک وحشى براى معده خوب است. دل بهم آمدن و افسردگى و ترشیدن خوراک را منع مىنماید. اندامان دفعى:
افشره برگ مو داروى دیزانر ى است، درد معده ناشى از حرارت را برطرف مىکند. اشک تاک آنچه به انگم شبیه
است با شربتى تناول شود؟ سنگ را خرد مىکند. خاکسر هستهاش با سرکه بر بواسیر و توت )زائدههاى گوشتى-
غدهاى( نهند مفید است. انگورش براى مقعد خوب است. ادرار دهد و بند آورد. زهرها: خاکسر هسته انگور
پادزهر مارگزیده است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۴۹۹
فصل دوازدهم حرف )ل(
لاذن )لادن(:
گیاهى است نامش قاسوس. شبنمى که بر این گیاه نشیند از مادهاى که در گیاه است تأثیر مىپذیرد و از ماده
تراوشى و شبنم چیزى پدید آید که بوى خوش دارد. بزها وقتى در چراگاه به این گیاه مىرسند و از آن مىچرند و
گردن به گیاه مىسایند این ماده به موى و پشم آنها مىچسبد و مردم آن را از موى و پشم جدا کنند و این جدا
شده را لاذن نامیدهاند. خالص آن لادنى است که به موهاى بالایى چسبیده و گرد و خاک ندیده است. اما لادنى که
از سم و نزدیکیهاى سم چرنده برچینند خاک و گردآلود است و خالص نیست. گزینش: بهر ین نوعش لادن چرب و
سنگین و زردرنگ قبرسى است که بوى خوش دارد و ریگ در آن نفوذ نکرده است و در روغن ماامش مىگدا زد و
هیچ دردى بجاى نمىگذارد. اما لادن سیاه قیرمانند خوب نیست. مزاج: در آخر اول گرم و در دوم خشک است. و
لادن رهآورد سرزمینهاى جنوبى گرمر است. خوزى گوید: لادن سرد و قبض است و اشتباه فرموده است.
خاصیت: بسیار لطیف، کمکى قبض، رساننده رطوبتهاى مر اکم که به اعتدال آنها را تحلیل مىبرد.
نیرویى جذبکننده و گرمىبخش در آن است دهانه رگها را باز کند و مسکن درد است. آرایش: لادن و بویژه اگر با
روغن آس و شراب باشد از لطافتش که ژرفارو است مواد تباه زیر پوست را تحلیل برد و پوست را از آلایش گوشتخوار
پاک مىکند و سبب رویش مو- افزونى مو، تراکم مو و نگهدارى مو مىشود. زیرا ماده سازگار با مو را به سوى
پوست و رستنگاه مو مىکشاند. در اوایل طاس شدن و براى جلوگیرى از ریزش و تنک شدن موى سر بسیار مفید
است. لیکن نمىتواند داء الثعلب را شفا دهد. زیرا داء الثعلب قوتى برتر از نیروى لادن خواهد تا از میان برود و باید
داروى داء الثعلب لطیفر و زدایندهتر از آن اندازهگیرندگى باشد که در لادن موجود است. زخم و قرحه: در کتاب
)قاطاخانس( آمده است که لادن زخمهاى وخیم و صعب العلاج را خوب مىکند. سر: لادن مخلوط با روغن گل را
در گوش چکانند، درد تسکین یابد. در داروهاى ضد سردرد و تپش لادن هست. نفسکش: تناولش داروى سرفه
است. اندامان دفعى: فرزجه از لادن ورم رحم را از بین مىبرد. اگر دود آن را بوسیله قیف به زهدان راه دهند بچه
مرده و بچهدان بیرون آید. اگر با شراب کهنه تناول شود شکم را بند آرد و بول را ریزش دهد.
لفاح:
آدم گیاه که در بحث یبروح شرح دادیم. بنظر من سردمزاج تا سوم و مرطوب است.
لبنى:
همان میعه است و شیره آن را عسل لبنى و قرهبخور گویند )اصطرک(. که این شیره عبارت از قطرههایى است که از
درختى مانند درخت به تراوش مىکند. در باب اصطرک )قرهبخور( گفتیم آنچه گفتیم و باز هرچند تکرار است چیزى
در اینباره مىگوییم. گویند: قرهبخور روغن درختى است رومى و غیر لبنى است. گزینش: بهر ین نو از میعه سأیل آن
است که بدون وسیله روان و سایل است و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۱
تراکمش چون عسل بىموم است و خوشبوى و رنگش به زردى مایل است. اگر سیاهرنگ یا خاکسر ى رنگ باشد
نو خوب نیست. بعضى از این صمغ در سیلان به مر مىماند. گاهى در این صمغ تقلب مىکنند. روغن و عسل
را در آن قاطى کنند و در آفتاب مىگذارند و بعدا مىفشرند و افشره را بجاى صمغ اصطرک قالب کنند. مزاج: در
اول گرم و در دوم خشک است. خاصیت: رساننده، بسیار نرمکننده، گرمىبخش، تحلیلبرنده است، دودش همانند دود
کندر است و نوعى تخدیر هم دارد. در شام روغن از آن گیرند و این روغن ملینى قوى است. ورم و جوش:
سختیهاى گوشت را نرم کند، با بعضى از مرهمها قاطى مىکنند و بر جوشهاى تر و خشک مىمالند. زخم و قرحه:
بر گرى تر و خشک مالیده شود بسیار داروى خوبى است. مفاصل: اندامان را توان بخشد، تناولى یا مالیدنى باشد
درهم ترنجیدن مفاصل را خوب کند و یکى از داروهاى رفع خستگى است. سر: بخار تر و خشک آن نزلهها را قطع
کند و بهر ین علاج زکام است. در میعه و بویژه در روغنش نیروى بیهوشکننده )خواب گران( است. سینه:
از سرفه همیشگى و بلغم و گلودرد مفید است. صداگرفتگى را از بین ببرد و گلو را بسیار نرم کند.
اندامان غذا: به هضم کمک مىکند. اندامان دفعى: ملین شکم است. تناول شود یا بردارند بول و حیض را راه
اندازد و سختى زهدان را نرم مىنماید. میعه خشک قبض است. یک مثقال از میعه سیّال یا میعه خشک با یک مثقال
انگم درخت بادام مخلوط باشد و بخورند بلغم لزج را بدون هیچ آزارى بیرون راند.
جانشین: خایه سگ آبى و دوچندان روغن یاسمن کار او را انجام مىدهد.
لازورد )لاجورد(:
قوتش همان قوت صمغ گیاه بدران است و کمى از آن ضعیفتر است. مزاج: در دوم گرم و در سوم خشک است.
خاصیت: گزنده، گنداننده، زداینده همراه تندى و کمى گیرندگى. مىسوزاند و قرحه آورد. آرایش: زگیلها را برمىکند.
چشم: چنانکه گویند رویشگاه موى مژه را به بهر ین حالت درمىآورد و موى مژه را زیاد مىکند. که این از ویژگیهاى
لاجورد است. بعضى گویند سبب این است که لاجورد خلطهاى بد ضد رویش موى مژه را از بین مىبرد و موهاى
مژه بىهیچ مانعى سر برآرند. سینه:
درمان نفسبریدگى ناشى از خستگى است. اندامان دفعى: بخورند یا بردارند ریزشى ملایم به بول دهد، مواد سودایى را
و ه رآنچه با خون آمیخته و غلیظ است بیرون ریزد. داروى درد گرده است. مقدار تناولى لاجورد تا چهار )کرم( است
و اگر با داروهاى دیگر باشد تا یک درهم تجویز شده است.
لک )لاک(:
پولس گوید: لاک شیره گیاهى است که به مر شبیه است. لاک بوى خوش دارد و باید در استعمال آن مواظب باشند.
بعضى راجع به لاک اشتباه کردهاند که گفتهاند کهرباست. و بعضى گویند لاک غیر کهرباست. اما در بسیار از حالات
تأثیر کهربا دارد. آرایش: بسیار لاغرکننده است. نفسکش:
از تپش قلب مفید است. اندامان غذا: تقویت کبد کند در علاج یرقان و استسقا و درد کبد سودمند است.
لاعیه )لبانه؟(:
درختچهاى است در دامنه بلندیها روید گلش بویى خوش و سبک دارد و زنبور عسل بدان مایل است و از آن
نیز » بوسنج الر یاق « و » فراوه « مىمکد- به گمانم این همان درختچه باشد که آن را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۴
مىنامند. ولى متأکد نیستم- منظورم از لاعیه صمغ آن است. که قوتش با قوت روناس برابر و از آن ضعیفتر
است. مزاج: در دوم گرم و خشک است. و گفتهاند تا چهارم گرم و خشک است. خاصیت:
مقدارى از آن را در آبگیر اندازند ماهیها را بالا آرد. اندامان غذا: بسیار قىآور است. اندامان دفعى: ماده آبکى را
اسهال دهد.
لحیه التیس )شنگ(:
مزاج: کمى حرارت و سردى دارد و در این میانه مىتوان گفت ولرم است. ولى در آخر اول سرد است و تا سوم
بسیار خشک است. خاصیت: تا اندازهاى گیرنده و بیخش بیشر گیرندگى دارد. بیخ شنگ را در پادزهرها ریزند که
اندامان را محکم کند. افشرهاش به اندازه روغن گل گیرنده است. زخم و قرحه: برگ خشکیدهاش زخم را بهم آ رد و در
علاج قرحههاى کهنه فایده دارد و در این زمینه گلش کارىتر است. سر: برگش، بیخش، گلش، هرکدام را با آب جو
خورند علاج قرحه شش است و افشرهاش دواى خون برآوردن است. اندامان غذا: شنگ و بوی ژه آبش معده را توان
بخشد و ریزش مواد تباه را از معده بازدارد. اندامان دفعى: شنگ و بویژه گل شنگ یا افشرهاش را با شرابى بخورند
بهر ین علاج قرحه روده است. ضماد شنگ و خوردنش خونریزى زهدان را قطع کند.
لوف )فیلگوش(:
دو نو لوف هست یکى پیچیده و دیگرى صاف. پیچیدهاش خالصتر از آن نو است که آن را لوف مار گویند
)لوف الحیه( ۶۴ – در لوف صاف مزاج خاکى بسیار است و بدین سبب زدایندگىاش به زدایندگى لوف پیچى
۶۴ ۴(- لوف الحیه- نوعى فیلگوش که ساقهاش به مار ابلق شبیه است) تحفه(. (
نمىرسد. در صورتى که هر دو نو زداینده هستند. دیسقوریدوس گوید: برگش به برگ )دراقیطون( شباهتى دارد ولى از
آن کوچکر است و زیاده نشانهایى دارد. همو فرماید: ریشهاش یک وجبى است و بیخش چون بیخ دراقیطون به دسته
هاون مىماند- ثمر لوف پیچیده از ثمر لوف صاف کوچکر است و تو گویى ثمر درخت زیتون است. مزاج: لوف
صاف در آخر اول گرم و خشک و لوف پیچیده در آخر دوم گرم است. بزرش از هر جزیى قویر و بیخش از همه
مفیدتر است. خاصیت:
راهبندانها را باز کند، خلطهاى پرمایه و لزج را به اعتدال تکهتکه مىنماید و زدایندگى دارد. و در همه این خاصیتها
پیچدار قوىتر است. و در هر دو نو مزاج خاکى بسیار چیره است و در لوف صاف چیرهتر است. آرایش: بیخ
لوف پیچیده و بویژه اگر با عسل باشد لکههاى سیاه و سفید و ککمک را مىزداید.
همراه شراب داروى ترکهاى ناشى از سرماست. ورم و جوش: در مداواى هر ورمى که نیاز به زدودن دارد مفید است.
زخم و قرحه: بیخ و بویژه لوف پیچیده را با هزارگوشان مخلوط کنند و مرهم شود زخمهاى پلید را علاج است. آنچه تر
است در علاج زخمها بکار آید و اگر خشک شد آن را مىکوبند و فتیله قرحه و ناصورها را بدان آلایند. از بیخش
فتیله ناصور مىسازند. برگش براى زخمهاى بد خوب علاجى است. مفاصل: فیلگوش با سرگین گاو داروى نقرس و
سستى ماهیچههاست. سر: آب خوشه فیلگوش بستانى درمان درد گوش است و اگر با روغن گل در بینى کنند خوره
و سرطان بینى را از بین
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۲
ببرد. اگر افشره خوشه لوف مارى را با روغن زیتون و قطران بیامیزند و قطرههایى از آن در گوش ریزند درد از بین
مىرود. بیخ پیلگوش از جمله دواهایى است که چرک از گوش ببرد و قرحه گوش را شفا دهد و در علاج کرى نافع
است. تخم پیلگوش علاج هر نو جوش و زخم بینى است حتى اگر سرطانى باشد. بهر آن است به وسیله پشم آن را
به بینى وارد کنند. چشم: بیخش در قرحه چشم مفید است.
نفسکش: پیلگوش- یا بیخ آن- و بویژه نو پیچى را چندین بار در آب جوشانند تا قوت داروئیش کاهش یابد و از
آن پس بخورند. در مداواى خون برآوردن، برنشیت کهنه، نفس بلندى، نافع است.
اندامان غذا: خوردنش خلط غلیظ پدید آرد. اندامان دفعى: پیلگوش پیچى را با شراب خورند شهوتانگیز است،
گرده را مىپالاید، علاج بواسیر است. گویند: سى دانه از ثمر فیلگوش پیچى را با سرکه یا با شرابى بخورند بچه
مىاندازند. شاید اگر فتیلهاى از آن درست کنند و بردارند بچه را بیندازند- و شاید در وقتىکه گلش پژمرده مىشود
آن را بو کنند بچه بیندازند- فیلگوش بول را ریزش دهد.
زهرها: اگر تن را با بیخ آن ماساژ دهند مار نمىگزد.
لعبه بربریه:
چیزى است مانند سورنجان. از افریقا مىآورند و سورنجان تقلبى است. مزاج: در سوم گرم است. اندامان راننده:
شهوتانگیز است.
لسان العصافیر )زبان گنجشک(:
مزاج: در دوم گرم و در اول تر است. خاصیت: برگش گیرنده و تنقیه کننده و جوشکار است. زخم و قرحه: برگش
زخم را بهم آرد و قرحه تر را جوش مىدهد. مفاصل:
پوستش با سرکه ضماد شود؟ کوفتگى ماهیچه را دوا کند. نفس: مسکّن تپش قلب است )خفقان( اندامان دفعى:
شهوتانگیز است. جانشین: براى تقویت جنسى بوزنش مغز گردو یا قدومه سرخ کارش را انجام مىدهد.
لسان الثور )گاوزبان(:
گیاهى است برگ پهن همانند مرو، در بسائى زبر و چوبکهایش شبیه پاى ملخند. رنگش وسطى بین سبزى و زردى
است. گزینش: در بکار بردن بمنظور درمانى گاوزبان خراسانى که برگش ستبر و بر روى برگش نقطههایى هست که از
آنها خارمانندهایى یا کرک و پرزهایى جدا شده است خوب است. اما آنچه را که در مملکت ما گاوزبان مىپندارند و
طبیبان از آن استفاده دارویى مىنمایند گاوزبان راستین نیست و اکثرا تیرهاى از گیاه مرو را بنام گاوزبان بکار مىبرند و
فایدهاش به فایده گاوزبان نمىرسد. مزاج: گرمیش نزدیک به اعتدال است و کمى به سوى گرمى گرایش دارد، در آخر
اول رطوبتى دارد. اما خشکیدهاش کمر از سبزش ترمزاج است. خوزى گفته است در آخر دوم سرد و تر است و این
نظریه از راستى دور است. خاصیت: سوختهاش داروى زخم دهان کودکان و فرونشاننده التهابات درون دهان است.
ناسوختهاش نیز براى علاج زخم و التهابات درون دهانى خوب است، اما سوختهاش بهر است. نفسکش: همراه
شراب شادىآور است، تقویت قلب کند، علاج بیمارى ترس است )توحش(. تپش قلب را از بین مىبرد. علاج
بیماریهاى سودایى است. بعضى از
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۵
طبیبان وزن دو درهم گاوزبان را با گل ارمنى براى بیماران التهابات گرم تجویز کردهاند که بخورند.
گاوزبان در علاج سرفه، زبر شدن نازکنى خوب است و در این زمینه بهر آن است که در آب عسل و شکر
بجوشانند.
لسان الحمل )بارهنگ(:
دو نو از این گیاه موجود است: یکى بزرگ و دیگرى کوچک. دیسقوریدوس گوید: بارهنگ را بسیار دنده و هفت
دنده هم مىنامند. برگ نو بزرگش بزرگر از برگ نو کوچک است.
از گوهر آبى و خاکى ترکیب یافته و بوسیله آبى سردى و بوسیله خاکى گیرندگى دارد. گزینش: بارهنگ بزرگ
سودمندتر است. مزاج ثمر و بیخ بارهنگ به مزاج برگش نزدیک است و از برگ خشکتر و کم سردىتر است. مزاج:
خشک و تر است و بیخش خشکتر و کمرطوبتتر و سردىاش پایینر از حد تخدیر است و خشکىاش سوزناک
نیست و ازاینرو بهر ین علاج قرحههاست و هنگامى که آن را مىخشکانند لطافت هم دارد. جالینوس فرماید:
بارهنگ در دوم سرد و خشک است. خاصیت: برگ بعلت داشتن ماده آبى سرد گیرنده است و نزیف خون را بند
آرد. خشک آن گزنده نیست بلکه براى دملهاى کهنه و نو بهر ین علاج است. نوعى زدایندگى هم دارد که
بدینوسیله بازکننده هم هست. در علاج دملهاى گردن )خنازیر( بیخ بارهنگ را به گردن بیمار مىبندند. ورم و
جوش: در مداواى ورم گرم، سوختگى، مورچگى، شرى، باد سرخ، ورمهاى بیخ گوش، و خنازیر بسیار خوب است.
زخم و قرحه:
براى معالجه از قرحه پلید، آتش فارسى که سارى باشد، قرحههاى همیشگى، زخمهاى گود، از هر دارویى پیشى گ رفته
است. بارهنگ مخلوط با گل اندلسى )قیمولیا( و اسفیداب را بر باد سرخ گذارند شفا دهد. مفاصل: ضماد بارهنگ
را بر پاغر )داء الفیل( گذارند بازدارنده سردى است و آماس را فرونشاند. سر: درد گرم گوش را تسکین دهد، آبپز
بیخش را در دهان گردانند دنداندرد را آرام کند.
بارهنگ به جاى سلق )نوعى چغندر( در شورباى عدس کنند و بخورند از صر مفید است. افشره برگ بارهنگ را در
گوش چکانند درد گوش تسکین یابد. بیخ بارهنگ را بخایند و آبش را در دهان گردانند علاج دنداندرد است و زخم
و جوش درون دهان را شفا دهد. چشم: سرمهکش را به افشره بارهنگ بیندایند و در چشم کشند رمد را برطرف
مىنماید. نفسکش: بارهنگ را به جاى سلق در آش عدس کنند از برونشیت مفید است. تخم بارهنگ علاج خون
برآوردن است. اندامان غذا: به جاى سلق بارهنگ را با عدس بپزند در باز کردن راهبندان کبد، درد گرده، بیمارى
استسقاء مفید است. اندامان دفعى: تخم بارهنگ را بخورند یا آبش را در حقنه بکار برند. از قرحه روده، اسهال
مرارهاى مفید است و خونریزى بواسیر بند آید. برگ بارهنگ را با شراب پرمایه و سیاه بخورند درد آبدان و گرده از
میان برود. تبها:
گویند علاج تب سهگوش- یعنى تب نوبه است. و همچنین گفتهاند سه دانه از بیخ بارهنگ را در چهار اوقیه و نیم
شراب مخلوط با آب ریزند و بخورند تب نوبه قطع شود. و اگر بیخها چهار عدد در این اندازه شراب مخلوط باشد تب
سه اندر میان از میان برود. زهرها: بارهنگ و نمک را برگزیده سگ هار نهند سودمند است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۱
لسان )زبان(: گوهر زبان از گوشت سست و پىآلود و ماهیچه ترکیب یافته و چند رگى در آن جاى دارند و داراى
خلطى مرطوب است.
لوقفرولس )سنگ قبطى- مصرى(:
سنگى است سست و سبک و زودگداز. همینکه به آب رسد آب مىشود. گازران آن را براى سپید گردانیدن لباس
در شستشو بکار برند. خاصیت: چسبناک، خشکاننده بىگزش، گیرنده است. ماده روان به سوى اندام را بازمىدارد.
قرحه: داروى قرحه و خراج است و بویژه در علاج قرحه و خراج اندامان نرم بسیار مفید است. چشم: یکى از
داروهاى قرحه چشم است و آبریزى )غرب( چشم را قطع کند. اندامهاى تنفسى: علاج خون برآوردن است.
اندامان دفعى: در مداواى اسهال همیشگى- مزمن- و درد آبدان مفید و برداشتنش خونریزى را قطع مىکند.
لوبیا:
مزاج: ابن ماسویه و ارصحانس گویند: سرد و خشک است. من مىگویم گوهرش خشک است و رطوبتى زائد دارد و
مایل به گرممزاجى است و لوبیاى سرخ از هر نو لوبیا گرممزاجتر است. خاصیت:
اگر لوبیا و ماش را باهم مقایسه کنیم لوبیا از ماش زودهضمتر است و زودتر بیرون آید و ماده غذائیش با ماش برابر
است. گفتهاند لوبیا کمر از ماش بادآور است و متأکد نیستم. راستش را بخواهى از ماش بادآورتر است و باقلى از
لوبیا بادزاتر مىباشد. لوبیا خلط تر و بلغمى پدید آرد و لوبیاخور خوابهاى پریشان مىبیند. نفسکش: براى سینه و
شش خوب است. اندامان غذا: خلط غلیظ پدید آرد و دفع گزندش با خردل، سرکه و نمک، فلفل و مرزه است. و
اگر بعد از خوردن لوبیا شراب انگورى پرمایه خورند زیانش رفع مىشود. در پختن لوبیا سرکه باشد رطوبتش کاهش
یابد. اندامان دفعى: لوبیا و بویژه لوبیاى سرخ اگر با روغن سنبل باشد حیض را ریزش دهد.
لوز )بادام(:
نیاز به معرفى ندارد. بادام از گردو کمروغنتر است. اما گردو از بادام زودهضمتر است و زودتر تبدیل به مراره
مىشود. بادام از ماده روغنى که نسبتا زیاد دارد )یزنخ( ۶۵ ازاینرو تغییر یابد و فاسد شود. برخى عقیده دارند که صمغ
بادام شیرین در اکثر حالات کار صمغ عربى را تقریبا انجام مىدهد.
مزاج: بادام شیرین تقریبا در گرمى و ترى معتدل است و کمى به سوى ترى گراید. بادام تلخ در دوم گرم و خشک
است. خاصیت: انگم درخت بادام تلخ گیرنده و گرمىبخش است. بادام عموما زداینده و پاککننده و بازکننده
۶۵ ۴(- زنخ- چسبنده، متغیر و فاسد. گویند زنخ القراد: کنه چسبیده. زنخ الدهن: روغن فاسد شده و رنگ تغییر داده. (
هست. لیکن بادام تلخ لطافتبخش و زدایندگى بیشر دارد و ازاینرو در باز کردن قوىتر از بادام شیرین است. و
بادام شیرین خاصیت باز کردنش گوهرى نیست بلکه عارضى است.
گویند بادام شیرین بهیچ وجه گیرنده نیست و تغذیهاش اندک است. از ویژگیهاى بادام تلخ است که روباه را مىکشد.
بادام تلخ غذا نیست دواست. اما بادام شیرین اگرچه غذاى کم مىدهد غذاى خوب مىدهد.
روغن بادام که از بادام جدا شود سبکر )لطیفر ( است. آرایش: بادام تلخ علاج لکههاى سیاه، ککمک،
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۵
اثرها، گرمىزدگىهاست. ترنجیدگى رخساره را سرحال آرد. بیخ بادام تلخ را بپزند و بر لکههاى سیاه گذارند بسیار
نافع است. خوردن بادام شیرین فربهى آورد. ورم و جوش: بادام تلخ با شراب علاج )شرى( است )آبلهریزهاى سرخ و
آزاردهنده(. قرحه: با عسل بر پوست مالند مورچگى و ساعیه )ریزتر از مورچگى( را علاج کند. با سرکه یا با شراب
داروى قوباء )پوست انداختن( است. که در این علاجات بادام تلخ از شیرین کارىتر است. سر: بادام و بویژه بادام
تلخ کوبیده و سائیده داروى درد گوش و صداها و وزوز گوش است. با بادام و شراب سر را بشویند رطوبت و سپوسه
و شوره را از میان ببرد و خواب مىآورد- قبل از میگسارى بادام تلخ بخورند و پنجاه دانه باشد مست نمىشوند.
چوب درخت بادام تلخ را بکوبند تا ماام نرم شود، آنگاه با سرکه و روغن گل مخلوط کنند و بر پیشانى بندند سردرد از
بین مىرود. روغن بادام تلخ هم داروى سردرد است. چشم: تقویت دید کند. سینه: بادام تلخ با نشاسته گندم داروى
خون برآوردن است. و در علاج سرفه مزمن و برنشیت و ذات الجنب نافع است. روغن بادام شیرین و قاوت بادام در
علاج سرفه و خون برآوردن بسیار مفیدند. اندامان غذا: بادام و بویژه بادام تلخ راهبندانهاى کبد و طحال را باز کند.
بادام تلخ دهانه رگهاى دهان بسته را باز مىنماید. چغاله بادام که با پوست باشد. دیرهضم است، کمغذا است و
خلطش خوب است. چغاله را با پوست بخورند رطوبت معده را برچیند. و اگر همراه شکر بخورند زود سرازیر مىشود.
قاوت بادام شیرین بر معده گران است و زرداب را برانگیزد. اندامان دفعى: بادام تلخ راهبندان گرده را باز کند، روغن
بادام تلخ تنقیه کلیه و مثانه مىنماید و اگر با زنبق خورند سنگ را خرد مىکند- بادام تلخ و روغن زنبق و روغن گل
را ضماد کنند براى کلیه مفید است. بادام تلخ داروى درد زهدان، ورم گرم زهدان، و سخت شدن زهدان، خفه شدن
زهدان است. علاج عسر البول و درد گرده است. بادام تلخ را بردارند حیض را ریزش دهد. بادام شیرین که زدایندگى
دارد و بادام تلخ که از آن زدایندهتر است هر دو براى قولنج دا روى خوبى هستند. روغن بادام که از بادام جدا شود
لطیفر و سبکر مىشود. زهرها: براى گزیده سگ هار نافع است.
لیموسون:
خاصیت: ثمرش گیرنده و خشک است. اندامان دفعى: از اسهال و خونریزى نافع است بشرطى که با شرابى بنوشند.
و همچنین نوشیدن یک )اکسوثافن( که مقدار تناولى آن است حیض را ریزش دهد.
لزاق الذهب )چسب طلایى؟(:
همین اسم چند چیزى را مىرساند یکى صمغ گیاه اشه )بدران( است که سابقا شرح دادیم. دومى اینکه شاش کودک را
در هاون مسین مىسایند و در آفتاب نهند تا بند آید. ۶۶ سومى نوعى از تنکار است که در معدن از اثر بخار تحلیل
فرته آب دریا بوجود مىآید و منعقد مىشود. و ما اکنون درصدد شرح این نو سوم هستیم. گزینش: بهر ش آن است
که از معدن برکنده شود و صاف و بىآلایش باشد. اما درست شده آن در قوت و لطافت درجه دوم دارد. و در
درجه سوم سوخته آن
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۶
است. مزاج: گرم. خاصیت: زداینده، گیرنده، گرمکننده، محکمکننده ملایم، کمى گزنده، گدازنده، بسیار
خشکىبخش. تحلیلبرندگىاش از کزکز دادنش بیشر است و خشکىاش بسیار قوى است.
مىگدازد بدون آنکه بسیار گزنده باشد. آنچه صنعتى است از معدنى بسیار لطیفتر و بسیار خشکانندهتر است.
معدنى را اگر بسوزانند لطافتش بیشر شود. و در حالتهاى نامبرده مفید است. زخم و قرحه:
گوشت را مىگدازد. در زخمهاى صعب العلاج خوب دارویى است. اندامان غذا: استفراغآور و قبض است.
لبلاب:
مزاج: تقریبا در سردى و گرمى برابر است و تا اندازهاى گرایش به گرمى دارد. و به عقیده خوزى سردمزاج است.
خاصیت: گدازنده، بازکننده، و آن نو از لبلاب که به حبل المساکین )ریسمان بینوایان( مشهور است گوهرش ترکیبى
از خاکى گیرنده و آبى نرمکننده و آتشى سوزنده است. وقتى آن را مىخشکانند آبى از آن رخت بربندد. تنقیهکننده
هم هست. آ رایش: شیر لبلاب بزرگ موى را مىسر د و شپشکش است. زخم و قرحه: برگ ریسمان بینوایان که سبز
باشد و در شراب جوشانند خراجهاى بزرگ را شفا دهد و اگر با موم و روغن گل )قیروطى( مرهم شود بهر ین داروى
سوختگى است. سر:
در گوش چکاندن افشرهاش درد گوش را تسکین دهد و ورم گرم گوش را فرو نشاند. افشره لبلاب رطوبتهاى مزمن و
قرحههاى کهنهشده گوش را علاج کند. افشره لبلاب از سردرد مزمن مفید است.
۶۶ ۴(- یتخذ من بول الصبیان مسحوقا فى هاون نحاسى، فیجعل فى الشمس حتى ینعقد) متن( (
اندامهاى تنفسى: برنشیت را تنقیه کند، براى سینه و شش خوب است. اندامان غذا: راهبندان کبد را باز کند. برگ
لبلاب با سرکه براى سپرز خوب است. اندامان دفعى: آب لبلاب زرداب سوزنده را بیرون آورد. ناپختهاش در این
زمینه از پخته بهر است. همه انوا لبلاب با درون )احشاء( ناسازگار است و خونریزى بدنبال دارد.
لعاب )خدو(:
خاصیت: لعاب دهن آدمیزاد عموما رساننده و گدازنده است. و برحسب مزاج اشخاص تفاوتهایى دارد. آرایش:
لکههاى سیاه و ککمک و خون مرده را مىزداید. زخم و قرحه: قوباء )پوست انداختن( را با آب دهن روزهدار و
کافور ماساژ دهند مفید است. سر: اگر کرم در گوش باشد آب دهن روزهدار را در آن چکانند کرم را مىکشد و
فورا بیرونش آورد. زهرها: آب دهن انسان پاد زهر است و اگر انسانى چندین بار بر کژدمى تف کند کژدم مىمیرد.
لبن )شیر(:
گوهر شیر ترکیبى است از آبى و پنیرى و چربى- در شیر گاو چربى زیاد است. شیر شر بسیار رقیق و چربى و
پنیرىاش از شیر گاو کمر است. شیر ماچهخر نیز رقیق و کمچربى است. شیر بز معتدل است، شیر گوسفند پرمایه و
چرب است. شیر گاو از شیر گوسفند چربتر و پرمایهتر است. شیر مادیان همچون شیر شر رقیق و آبکى است.
گزینش: بهر ین شیر براى آدمى شیر پستان زن است.
بهر ین شیر نوشیدنى آن است که از پستان بمکند یا همینکه دوشیده شد بخورند- شیر بسیار خوب آن است که
رنگش بسیار سفید و قوامش معتدل باشد و قطرهاش بر ناخن نلغزد و باقى بماند- حیوانى که
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۷
شیر از او مىدوشند از گیاه ارزنده و خوب چریده باشد. در شیر مزه مایل به ترشى و تلخى و تندى یا بوى بیگانه و
گند حس نشود. باید شیر را همینکه دوشیدند بکار برند و نگذارند تغییر یابد. و نباید پنداشت هر حیوانى که مدت
حاملگىاش از مدت باردارى زن بیشر یا بسیار کمر باشد شیرش خوب نیست. اما هرچه نزدیک به این مدت باشد
مناسبتر است مانند شیر گاو که از سایر شیرها بهر است. مزاج: مواد آبکى شیر گرم و چربى آن معتدل است و
کمى گرایش به گرمى دارد. شیر ترش )ماست( سرد و خشک است. خاصیت: شیر بسبب گوهر آبى که دارد
لطافتبخش و شوینده است و گزندگى ندارد. شیر کیموسها را سرحال آرد، تن را توان بخشد، شکم را بند آرد. اگر
شیر و عسل را باهم خورند قرحههاى درون را از اخلاط پرمایه پاک گرداند و مىرساند و شستشو دهد. اندامان غذا:
خوب کیموس است. هر شیرى و بویژه شیر پستان زن تغذیه زیاد به مغز مىدهد. شیر زودهضم است و باید چنین
باشد. شیر زاده خونى است که آخرین مرحله هضم را پیموده است و آبى بیگانه بر آن افزوده شده است- اگرچه
آبش از اندامى مایل به سرد آمده است ولى چون از آن تغذیه نکرده و از آن متأثر نشده است. شیر وقتى غذایى شده
است که با سایر غذاهایى که هضمها دیده و به بارها پالایش رسیدهاند هم حال و همال شده است.
بلکه مىتوان گفت گرمایى زیاد و خوب بر آن چیره شده و سردى را از آن زدوده و به زودى آن را هممزاج خون
معتدل المزاج گردانیده است. چه خوش گفته روفس که فرموده است: از اینکه آب بر او وارد آمده و آب گرایش به
سردى دارد مىبینیم کسانى که بلغم دارند از شیر زیان بینند. چرا؟ زیرا حرارت آنها شیر را همانطور که لازم است به
ماده خونى تغییر نمىدهد. تن که شیر را درمىیابد چون بوى نزدیک است هرچه زودتر و قبل از آنکه تغییر به خون
شود آن را بکار مىبرد. هم ازاینرو است که براى افراد مزاج گرم و خشک مفید است بشرطى که در معده آنها زردابى
نباشد که شیر را تغییر دهد. علاوه بر این شیر با بدنها مناسباتى ویژه دارد که انگیزهاش هنوز معلوم نشده است. کسى
که شیر مىنوشد باید بعدا آرام گیرد که مبادا شیر تباه گردد و بر شد. اما نباید بعد از شیر نوشیدن فورا خوابید. و
نباید قبل از آنکه مااما سرازیر مىشود غذاى دیگر خورد. و این دستور شیر نوشیدن براى جوانان گرمم زاج که زیاد شیر
مىخورند بسیار مفید است چون در غیر این صورت شاید شیر در وجود آنها به زرداب تبدیل شود. همچنین شیر
نوشیدن مطابق این دستور براى پیران نیز سودمند است. شیر درون آنها را نم بخشد و خارش ویژه به تن پیران را از بین
مىبرد. اما بهر آن است و باید بوسیله عسل به هضم شیر کمک نمایند. بسیار اتفاق افتد که شیر نوشیدن در اولین
مرحله شکم را روان سازد و ریختنىهاى پیرامون و اطراف روده را بیرون اندازد و از آن پس به تغذیه دادن مىپردازد و
بدن از آن تأثیر مثبت بیند و آنگاه بندآورنده شکم است. شیر ناجوشیده بادزا است و چون بجوشد معتدل شود.
شیر که ترکیبى از آبى و پنیرى است، بوسیله گوهر آبى روان است و بوسیله پنیرى بندآورنده است. آغوز دیرهضم
است، خلط غلیظ بوجود آورد. به کندى سرازیر مىشود. و چارهاش عسل است. آغوز غذایى بسیار براى تن دارد.
شیر ترش داراى خلط خام است- اگر بپزد و بویژه هرآنچه پرمایهتر است قبوضیت بیشر آرد. هر شیرى بجز شیر شر
و همانند آن که ماده پنیرى کم و ماده آبى زداینده زیاد دارد، راهبندانها و بویژه راهبندان در کبد بوجود مىآورد. شیر ضد
موادى است که به سوى اندامان داخلى درون در حال ریزشند و از تندى و گزندگى که دارند اندامان
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۱
درونى را آزار دهند- شیر که به درون وارد مىشود چنین مواد را بوسیله زدایندگى گوهر آبى مىشوید و ضعیف گرداند
و چگونگى آنها را چنان به اعتدال درآرد که با اندام متناسب گردد و از آن پس آن را مىپوشاند و مىچسباند و در
میان اندام و خلط بد حایل مىشود و خلط تاب تجاوز را در خود نمىیابد.
طبیعى است شستشوى نامبرده هیچوقت با آب ممکن نمىباشد چه در آب این گوهر زداینده نیست. شیر براى کسانى
که خونریزى دارند خوب نیست، و براى درون هم بسیار خوب نیست. شیر بز براى درون از سایر شیرها بدتر است.
زیرا اکثرا گیاهان قبضىآور مىخورد. شیر گوسفند برعکس شیر بز است و آنهم به این خوبى نیست التهابى است. شیر
از گوهرى که دارد به زودى تغییر حالت مىدهد و بویژه براى تبدیل به گرمى بسیار آماده است. براى بدن انسان هیچ
چیز از شیر فاسد بدتر نیست. شیر ماچهخر آبکى است، شیر خوک آبکى و نارسیده است. شیر در بهاران نسبت به
شیر تابستان آبکى است. و همین برابرى را مىتوان نسبت به چراى حیوانات مقایسه کرد. حیواناتى در دشت
مىچرند و بعضى در جنگل و بیشهها مىچرند. تا گیاه بهارى است شیرش آبکى و گیاه تابستانى شیر غلیظر
مىدهد. تا تابستان پیش برود شیر غلیظ و پرمایهتر گردد. شیر وسطهاى تابستان بهر ین است اما بیم آن مىرود که
بعد از نوشیدن بعلت گرما تغییر یابد. که شیر بهاران این بیم را ندارد. شیر گاو بسیار چربى دارد و شیر گوسفندى
پنیرىاش زیاد است. در شیر شر چربى و پنیرى اندک است. و در این زمینه در درجه دوم شیر مادیان و در درجه سوم
شیر ماچهخر آید. و بدین سبب است که شیر شر و مادیان و ماچهخر کمر در معده پنیر مىشوند. شر که گیاه
تلخ و شورمزه را بسیار دوست دارد ازاینرو شیرش به شورمزگى مىزند. و بعقیده من شیر شر از هر شیرى با تن
سازگارتر است. و باوجود این کسانى گویند شیر شر در معده و اندامهاى فوقانى درونى دیرپاتر و کندروتر از سایر
شیرها است. و بدان که شیر برحسب رنگ حیوان و عمر حیوان است که آیا جوان است یا پیر، کوچک است یا
بزرگ یا میانه. و باید هیئت و اندامش را به حساب آورد. گوشتش نرم است یا سفت؟ فربه است یا لاغر؟ سفیدرنگ
است یا رنگى دیگر دارد؟. گویند ناتوانترین شیر شیر حیوان سفیدرنگ است و از هر شیرى زودتر سرازیر مىشود.
آرایش: برخى پنداشتهاند که زیاد خوردن شیر شپش زیاد کند شاید راست گفته باشند. شیر را بر رخسار مالند اثرهاى
زشت را مىزداید. نوشیدن شیر براى زیبائى رنگ بسیار مفید است اما گاهى لکههاى سفید در رخسار بوجود آورد،
ولى در اینباره شیر شر بسیار خوب است و بیم لکه آوردن ندارد. شیر را با شکر بخورند رنگ را بسیار زیبا کند و
بویژه زنان از آن بسیار بهره مىبرند. شیر فربهکننده است و حتى آب پنیر هم فربهى دهد چنانکه اگر آنهایى که مزاج
گرم و خشک دارند اگر آب پنیر بنوشند و اسهال شوند دلیل چاق شدن آنها است. زیرا آب پنیر که با مزاج آنها
سازگار است خلطهاى بد را بوسیله رطوبتش بیرون ریزد و غذا را از آلایش دور دارد و براى فربهى بخشیدن آمادهتر
مىشود. و چنین کسانى که مزاج گرم و خشک دارند اگر ماست را با ریم آهن )خبث( بخورند بسیار زود فربه
مىشوند. آب پنیر را بر رخسار مالند لکهها و اثرها را از بین مىبرد. و اگر بخورند همین اثر را دارد. ورم و جوش:
اکثرا از اثر شیر نوشیدن دملهاى بد و آماسهاى تباه و بادکردگى و سرخ شدن پوست )ماشرا( و گرى و خارش از
بین مىرود به شرطى که نوشنده چیزى در مزاجش نباشد که ضد شیر باشد و شیر را تباه کند و آن را به زرداب
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۹
تبدیل نماید. کسانى که ورمهاى درونى دارند بهر آن است که از خوردن شیر پرهیز کنند. زخم و قرحه:
شیر قرحههاى ناپیدا را مىشوید و پاک مىکند و مىپوشاند. کسانى که قرحه دارند و مزاجشان با شیر سازگار است و
شیر در معده آنها به زرداب تبدیل نمىشود از خوردن شیر فایده بینند. آب پنیر مخلوط با هلیله داروى گرى است.
مفاصل: شیر عموما با اعصاب ناجور است و براى بیماران عصب و بویژه که آن بیمارى سرد و بلغمى باشد خوب
نیست. سر: شیر بز آب بینى زکامى را بند آرد. تندى آن را ملایم مىکند. داروى قرحه گلو است. شیر فراموشى
خشک )نسیان الیابس( و غم و وسوسه را از بین مىبرد.
شیر براى دندان خوب نیست دندانها را مىکاود، مىخورد، خرد مىکند و بویژه اگر دندان انسان سردمزاج باشد. لثه
را سست مىکند. بهر آن است که بعد از شیر نوشیدن با عسل و شراب و سکنجبین مضمضه کنند. اما گوئیا شیر
ماچهخر براى دندان مفید است اگر در دهان گردانند دندان و لثه را محکم کند. شیر براى بیماران سردرد و سرگیجه و
کسانى که احساس صداهاى غریب )طنین( مىکنند خوب نیست. نباید بعد از شیر خوردن خوابید، شیر عموما براى
کسانى که ضعف سر دارند بد است. چشم:
شیر سبب تم و پرده چشم مىشود. اما اگر در چشم دوشند براى مداواى رمد و دفع گ زند مواد گرم و ناسازگار که به
چشم درآیند مفید است و زبرى را از بین مىبرد. و براى از بین بردن نقطه خونى )طرفه( نافع است. و همچنین اگر
شیر با سپیده تخممرغ و روغن خام گل مخلوط کنند و بر چشم دردمند گذارند بسیار سودمند است. اندامهاى تنفسى:
شیر تازه دوشیده ماچهخر و بز براى سرفه و سل و خون برآوردن خوبند. در علاج خون برآوردن شیر گوسفند بهر از
آنها است. شیر عموما از داروهاى قرحه و سل بشمار مىآید. در دهان گردانیدن و غرغره کردن شیر داروى خفگیها
و ذبحه صدریه و آماس زبان کوچک و لوزتین است. براى بیمارانى که خفقان تر خونى یا بلغمى دارند خوب نیست.
شیر شر علاج برنشیت و ضعف اندامان است. شیر براى سینه بهر است تا براى سر و معده. اندامان غذا: شیر
سبب بندآمدنیها در مثانه )در نسخهاى- کبد( مىشود. آب پنیر در علاج یرقان مفید است. شیر شر و بز عموما
مفید هستند. شیر ماچهخر دا روى استسقا است. شیر شر و بز و ماچهخر هر سه سخت شدن سپرز را چاره کنند.
شیر شر مخلوط با روغن گرچک سفتیهاى درونى را نرم کند. شیر در معده باد مىکند و مایه درد مىشود. و آغوز نیز
همین کار را مىکند. شیر و آغوز هر دو سکسکه و آروغ دودى را برانگیزند. و شیر از آغوز در این زمینه بدتر است.
انوا شیر بجز شیر شر براى بیماران سپرز و کبد و کسانى که به داروى لطافتبخش نیازمندند خوب نیست. اما شیر
شر خوب است و ورمهاى سپرز و کبد را چاره کند و کبد را شادابى بخشد و بهر ین علاج استسقا است. و بویژه اگر
شیر شر را با شاش شر عربى بخورند در علاج استسقا معرکه مىکند. شیر اشتهاى خوراک مىدهد و تشنگىآور
است. شیر ترش )ماست( بسیار بدگوارش است و خلط خام بوجود آورد. اما معدهاى که در گوهر یا بهطور عارضى
گرم باشد آن را هضم کند و استفاده مىبرد و از آنجا که ماده کره از آن گرفته شده سبب آروغ دودى نمىشود.
اندامان راننده: آب پنیر زرداب سوخته را ریزش دهد. آب پنیر مخلوط با افتیمون سوداى سوخته را بیرون راند.
شیر سنگ بوجود آورد. شیر را آنقدر بجوشانند تا ماده آب از آن خارج شود، شکم را بند آرد. و بهم خوردن عادت
ماهانه را سروسامان بخشد. شیر شر حیض را راه اندازد. دوغ گاوى براى بیرون دادن
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۱
مراره خوب است. با شیر دوشیده حقنه کنند قرحههاى زهدان را علاج مىنماید. شیر بز از قرحه آبدان مفید است.
شیر زیان جما را جبران مىکند و شهوتانگیز است. هر شیر و حتى شیر ترش و )ماست( ۶۷ که تر و بادزاست
آرزوى جما را زیاد کند. شیر بادکن روده است. و هر شیرى که پرمایه باشد و بویژه آغوز که بسیار پرمایه است قولنج
را برانگیزاند و سنگ پدید آرد. بسیار اتفاق افتد که شیر شکم را نرم کند )ملین(. و در این زمینه اولا شیر مادیان و
شیر شر و شیر ماچهخر و در درجه دوم شیر گاو و در درجه سوم شیر بز این تأثیر را دارند. هر شیرى که مواد
آبکىاش کم باشد و زیاد خورند که هضم نشود و نمک همراهش کنند مسهل مىشود. آب پنیر هم که با نمک باشد
مسهل است. شیر جوشیده یا شیرى که بوسیله سنگ یا آهن سرخ شده در آتش گرم کنند حتما قبض است و شکم
را بند آورد. شیر در علاج پوسته انداختن )سحج( مفید است. شیر ترش و پخته اسهال زردابى و خونریزى را بند آرد.
شیر شر داروى بواسیر است. آماسهاى اطراف پیزى، قرحههاى پیزى، ورمهاى زهار، قرحههاى زهار را اگر با شیر
بیندایند درد را تسکین مىدهد. تبها: شیر نودوشیده از بز یا ماچهخر براى بیمارى )دق( نافع است.
شیر ترش اگر به خوبى چربیش را بگیرند و بىچربى بماند اکثرا تب دق را قطع کند. اما باید در حالتى باشد که با
اشتها آن را بخورند. انوا شیر پرمایه )غلیظ( اکثرا سبب تب مىشوند و تبدار باید از آن پرهیز کند. زهرها: کسى که
سم خورده. کسى که از اژدهاى دریایى مسموم شده. کسى که از اثر شوکران و بنگ حالت تسمم بوى روى داده و
بویژه کسى که از آلاکلنگ و ساس و خربق و تاج الملوک و ببرکش )خانق النمر( و سایر داروهاى خورنده و گنداننده
مسموم شده است شیر بنوشد. کسانى که مست بنگ کشیدن هستند شیر بنوشند عقل به سرشان مىآید.
لحم )گوشت(:
انوا گوشت به ترتیب اولویت:
-۴ گوشت گوسفند که نوعى تندى لطیف دارد.
-۲ بز جوان و گوساله و تا کمسنتر باشد زودهضمتر است و غذاى لطیفتر دهد.
-۵ بزغاله کمر از بره زوائد )فضول( دارد.
-۱ گوشت هر شیرخوارى که شیر خوب خورد خوب است. اما اگر شیر بد خورد خوب نیست.
۶۷ شیر ترش( به کار مىبرد. در تحفه حکیم شیر (» لبن حامض «: در عربى ماست است. و در جاى دیگر اسم » ا رئب « یعنى بندآمده که » لبن رائب « ۴(- در جایى فرماید (
ترش به معنى ماست است. روسها هم ماست را شیر ترش- کیسلى ملکوى- گویند. و چنانکه مىبینیم کلمه ماست هم ذکر شده که اصلا عربى نیست و هیچ عربى نشنیده
است.) ه(.
-۵ گوشت گوسفند پیر و گوسفند لاغر خوب نیست- گوشت حیوان رنگ سیاه از گوشت حیوان سفیدرنگ
سبکتر و خوشمزهتر است. گوشت حیوان نر و گوشت نرمه جداشده از گوشت بسیار چرب و سفید از گوشت دیگر
سبکتر است. گوشت یکسالهها، گوشت گوسفند کمسن کمغذاتر است و در معده بالا آید. بهر ین و گواراترین
گوشت در میانه استخوانها است. گوشت طرف راست سبکتر و بهر از گوشت طرف چپ است. وسط ماهیچه
بىعیبترین گوشت است. گوشت سست که پى در آن نیست
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۴
شاید بدمزه نباشد و بویژه اگر چنین گوشتى واسطه تولید شیر باشد مانند گوشت پستان. یا اینکه واسطه تولید خدو
باشد مانند گوشت بیخ زبان، این نو از گوشت هرگاه هضم شود غذاى خوب دهد. اما اکثرا بلغمى مىباشند.
غذاى گوشت زبان برابر با غذاى گوشت ماهیچه و غیره است. گوشت پستان غذایش بیشر است و گوشت خایه
خروس همانند گوشت پستان است. گوشت کمارزشتر از سایر گوشتها گوشتى است که براى شالوده شدن و
استحکام بخشیدن آفریده شده است مانند گوشتى که بر رگهاى کبد و غیره تنیده است. گوشت دل و بیخ آن مانند
)توثه( است. گوشت پستان غذاى خوب دارد و اگر شیر در آن باشد پرمایه )غلیظ( است. گوشت اخته از غیرش
بهر است. بهر ین گوشت پرنده به ترتیب:
تذرو، مرغ، که از تذرو لطیفتر اما مغذىتر نیست، کبک، تیهو، دراج است. هر حیوانى که خشکمزاج باشد در
بچگى خوب است مانند گوشت بزغاله که بسیار خوب است. گوشت بز بسیار خوب نیست و شاید خلط بسیار
بد بوجود آورد. گوشت بز نر مطلقا بد است. گوشت درندگان ناپسندیده است. گوشت پرندگان بزرگ شناور و
هرآنچه گردن دراز دارند، گوشت طاوس، هوبره و کبوتر دشتى و سنگخوارک و هرچه سوداء زیاد پدید آرد و تیره
گنجشک و غیره هیچکدام خوب نیستند. گوشت بال پرندگان بزرگ و زیاد ورزشکار کیموس خوب دارد. از حیوانات
وحشى گوشت آهو با اینکه کمى مایل به سودایى است از سایر گوشتها بهر است. اما مسیحیان و کسانى که با آنها
همعقیدهاند گویند: گوشت گراز وحشى از هر گوشتى بهر است. با اینکه گوشت گراز سبکتر از گوشت خوک
خانگى است؟ باز غذایى قوى دهد و زودهضم است و بهر ینش آن است که در زمستان بدست آید. و همچنانکه در
بحث شیر آوردیم باید عمر و چراگاه و حرکت و جنبش و غیره را براى حیوان در نظر گرفت و از این مقایسه
نتیجهگیرى کرد.
مزاج: گوشت پرنده از گوشت چارپا خشکتر است. گوشت گاو خشکتر از گوشت بز، گوشت بز خشک و
دیرهضمتر از گوشت گوسفند است. گوشت شر غذایش غلیظ است و بسیار گرم است. گوشت خرگوش گرم و
خشک است. گوشت پرندگان بزرگ و غاز و هوبره غلیظ است. گوشت اردک و دیگر شناورها بسیار مرطوب است
و در رطوبت تقریبا با گوشت گوسفند برابرند. بعضى گویند گوشت جوجهتیغى رطوبت مىدهد. گوشت پرچربى و دنبه
گرم و تر مىباشند. خاصیت: گوشت غذایى است که بدن را توان بخشد، از هر غذایى براى تبدیل به خون شدن
آمادگى بیشر دارد. گوشت سرخ کرده در روغن و گوشت برشته خشکى دارد و در آب پخته رط وبىتر است. گوشتى
که همراه دیکافزار و مرى و این قبیل چیزها مىپزد قوت همراهش را دارد. چربى و پیه بدغذا و کمغذا و لطافتبخش
خوراکند.
همین اندازه کافى است که مزه خوش به طعام بخشد. گوشت پرچربى کم غذاست و شکم را نرم مىکند و بز ودى تبدیل
به ماده دودى و مراره مىشود و زودهضم است. دنبه از چربى و پیه گوشت بدتر است، زیرا دیرهضم و بدغذاست و
گرم و غلیظر از پیه است. گوشت گاو غذایش زیاد است. اما گوشت سیاه و غلیظش خوب نیست و بیماریهاى
سودایى پدید آرد. بهر ین گوشت گاوى گوشت گوساله است.
گوشت گاو را با پوست خربزه بپزند ب زودى از هم مىپاشد و مىرسد. و بهر ین وقت براى خوردن گوشت گاو فصل
بهار و اوایل تابستان است. مسیحیان و کسانى که با آنها همعقیدهاند مىگویند: با اینکه گوشت گوساله پرمایه است
لیکن در لزجى و پرمایهگى و تغذیه دادن به گوشت خوک نمىرسد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۲
گوشت خوک بچه که زود تحلیل مىرود و بسیار مرطوب است غذاى کم مىدهد. گوشت اردک غذاى بسیار دهد اما
به خوبى گوشت مرغ خانگى و همانندهاى آن نیست. چینهدانش خوشمزه است. جگر خوب و خوشمزه است و
غذایش خوب و خلط ممتاز دارد. گوشت شیر گنجشک بادشکن است و از هر گوشتى دیرتر مىگندد و از هر گوشتى
کمپیهتر و خشکگوهرتر است. آرایش: گوشت گاو بهک پدید آرد. پیه گورخر را بر لکههاى سیاه پوست مالند مفید
است. و در علاج بهک مالش دادن پوست با پیه اردک فربه شده و سوخته گوشت بره مفید است. سوخته گوشت
قورباغه داروى داء الثعلب است. ورم و جوش: گوشت گاو و گوشتهاى غلیظ جوشهاى سرطانى بوجود آورند و
ورمهاى سخت را نرم مىکنند.
زخم و قرحه: از گوشت گاو گرى و قوباى بد خیزد و گوشتهاى غلیظ هم همین اثر دارند. سوخته گوشت بره را بر
قوباء مالند سودمند است. مفاصل: گوشت گاو و سایر گوشتهاى غلیظ جذام و پاغر و واریس بدنبال دارند. پیه و
دنبه خوب ضمادى براى عصب خشکیده هستند. بیمار نقرس در آبپز گوشت خرگوش نشیند سود بیند. بیمار از
درد مفاصل در آبگوشت خرگوش یا آبگوشت روباه بنشیند آرام یابد.
گوشت راسو را ضماد کنند داروى درد مفاصل است. پیه گورخر با روغن کوشنه مرهم شود داروى درد پشت و
بادهاى مر اکم است. گوشت مار همچنانکه قبلا ذکر شد داروى جذام است و همچنین گوشت جوجهتیغى در علاج
جذام سودمند است. سر: گوشت گاوى و سایر گوشتهاى غلیظ که خشکانندگى دارند بیمارى سودایى و وسواس
بدنبال دارند. گوشت راسو با شراب مخلوط شود و بخورند از صر مفید است. چشم: خاکسر گوشت بره داروى
سفیدى چشم است. گوشت درندگان و پرندگان شکارى دید را توان بخشد و براى چشم مفید است. اندامهاى
تنفسى: خرچنگ آبزى براى سلداران بسیار خوب است. گوشت جوجه مرغ خفگى را برانگیزد اما اگر بمکند زیانى
ندارد. اندامان غذا: انوا گوشت غلیظ که ذکر شد سپرز را بزرگ مىکند. اما سکبا- آش سرکه- که با گوشت گاوى
و کشنیز خشک و زعفران باشد؟ رطوبتهاى بد را از معده منع کند. گوشت سنگخوارک در علاج تباهى مزاج،
استسقا، بندآمدنهاى کبد و سپرز و غیره مفید است و براى علاج استسقا بهر آن است که قرصهاى کوچک از آن
سازند تا بسیار تشنگى نیاورد. کسانى هستند که براى از بین بردن سردى و رطوبت و ناتوانى معده گوشت درنده را
تجویز مىکنند. دیرهضمى و زودهضمى، دیر سرازیر شدن و زود سرازیر شدن گوشت ربطى به پرمایگى و کممایگى
غذایى ندارد. گوشت گراز و خوک خانگى چنانکه گویند زودهضم و زودگذر و پرغذا و پرمایه و لزجتر از گوشتهاى
دیگر است. گوشت گوزن با اینکه غلیظ است زود سرازیر شود. گوشت جوجهتیغى با سکنجبین داروى استسقاست.
گوشت سنگخوارک راهبندان کبد را باز کند و کبد را از ناتوانى برهاند و علاج تباهى مزاج و بیمارى استسقا است.
معده از پذیرفتن گوشت درنده و مرغان شکارى نفرت دارد. اندامان راننده: گوشت گاوى زرداب را به روده راه
مىدهد. گوشت برشته خرگوش از قرحههاى روده جلوگیرى کند. گوشت خشکیده جوجهتیغى با اسکنجبین درد گرده
را برطرف مىنماید.
آبگوشت )سوپ( خروس پیر براى قولنج و بیماریهاى سودایى نافع است. پیه گورخر همراه با روغن کوشنه دردى را که
از اثر باد مر اکم در گرده حس مىشود تسکین دهد. گوشت درندگان و پرندگان شکارى داروى بواسیر است.
سکباى گوشت گاوى- یا گوشت گاو را با کشنیز و سرکه و ترشىهاى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۵
هممزاج سرکه و کشنیز خشک و کمى زعفران عجین کنند و از آن قرصهاى کوچک سازند مراره را بیرون ریزد. گوشت
پرندگان و بویژه گوشت کبک، تیهو، سنگخوارک، چکاوک که سنگخوارک و چکاوک از کبک و تیهو هم بهر ند، بریان
شوند یا نشوند شکم را بند آورند. گوشت پرندگان نامبرده را آبپز کنند و آبگوشت گوزن بران ریزند بول را ری زش
دهد. گوشت حیوان فربه و پرچربى بیشر از سایر گوشتها ملین شکم است. تبها: گوشت گاو، گوزن، کل، و عموما
گوشت پرندگان بزرگ تب سه اندر میان با خود آورند. زهرها: گوشت راسو را خشک کنند و با شراب آمیزند و
بخورند داروى مسمومیت است.
گوشت سوخته بره درد مارگزیده و نیش انوا کژدم را تسکین دهد و اگر با شراب باشد پادزهر سگ هار است.
گوشت قورباغه پادزهر حشرات گزنده است.
فصل سیزدهم حرف )م(
مسک )مشک(:
مشک نافه حیوانى است که به آهو مىماند یا خود نوعى از آهو است. دو دندان پیشینش به سوى داخل خم
شدهاند و بدو شاخ مىمانند. گزینش: مشک آهوى تبت خوب است و گویند مشک آهوى چین و جرجیر اول است
و در درجه دوم مشک آهوى هند آید. مشک آهویى بسیار خوب است که از گیاه بهمنین و سنبل خورد و در درجه
دو مشکى است که آهوى آن مرو خورده باشد. از حیث رنگ و بو زرد شکوفهآسا )فقاحى( بهر ین است. مزاج: در
دوم گرم و خشک است و بعقیده بعضى خشکى از گرمى بیشر است. خاصیت: لطیف و توانبخش است. چشم:
دیده را نیرو دهد. رطوبتهاى چشم را برمکد. سپیدى نازک چشم را مىزداید. نفسکش و سینه: شادىآور، ت وانبخش
را خنثى کند. » بیش « دل است. ضد تپش و بیمارى ترس )توحش( است. زهرها: پادزهر است و بویژه گزند
مصطکى:
درخت مصطکى مزاج مرکب از کمى آبى و بسیار خاکى است. مصطکى دو نو است:
مصطکى رومى که سفیدرنگ است و مصطکى نبطى که به سیاهى مایل است. مصطکى از کندر لطیفر و
سودمندتر است. گزینش: بهر ش سفیدرنگ پاک و بىآلایش و براق است. بهر آن است که بگذارند و در سرکه چند
روزى بماند و بعدا آن را خشک کنند. مزاج: در دوم گرم و خشک است. و گرمى و خشکىاش از کندر کمر است.
درخت مصطکى گرمى و خشکى زیاد ندارد و مصطکى از درختش گرم و خشکتر است. خاصیت: گیرنده و
گدازنده است- همه اجزاى درخت مصطکى گیرنده است و از گوهر آبى ولرم و خاکى ترکیب یافته است- بیخ و
پوست بیخ این درخت در تأثیربخشى با اقاقیا و هیوفسطیداس برابر است و مىتوان آنها را بجاى یکدیگر بکار برد.
افشره برگش نیز در تأثیر دارویى با بیخ شبیه است. از ثمر این درخت روغنى گیرند که بسیار گیرنده است. جالینوس بر
این رأى است که
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۱
همه اجزاء آن و روغنش با اینکه جمعآورنده و گیرنده هستند نرمکننده هم هستند. نو نبطى از مصطکى که سیهفام
است گیرندگى کم و خشکى زیاد دارد. و دیرتر از نو سفید حل مىشود و گیرندگى و نرمشبخشى و خشکانیدنش
بدون آزار است. روغنش بسیار لطیف و از این لطافت و نرمىبخشى و گرماى ملایم که دارد بلغم را مىگدازد. و در
تندى و تراکم از سایر انگمها کمر است. ورم و جوش: از آنجا که گیرنده و نرمىبخش است در علاج ورم د رونى
سودمند است. نو نبطى سیاهرنگ براى نرم کردن سختیهاى درونى از مصطکى سفید مفیدتر و در علاج مورچگى
بسیار مفید است. زخم و قرحه: افشره و آبپز برگ درخت مصطکى جوشهاى سارى )ساعیه( را از سرایت
بازمىدارد. روغن درخت مصطکى داروى گر شدن آدمى و چهارپایان و سگان است. آبپز و افشره برگ درخت
مصطکى را بر قرحه مالند گوشت را بازرویاند. بر شکسته استخوان پاشند بهم آرد. سر: خائیدن مصطکى سر را از
بلغم پاک کند، در دهن گردانیدنش لثه را محکم کند. چشم: مژه برگشته را مصطکى مىچسبانند.
اندامهاى تنفسى: مصطکى و بویژه آبپز بیخ و پوست درختش در علاج سرفه و خون برآوردن سودمند است.
اندامان غذا: تقویت کبد و روده کند، اشتها را باز کند، در بهبود بخشیدن به معده و کبد بسیار زوداثر است. اندامان
دفعى: کبد و روده را محکم کند، علاج ورم کبد و روده است. آبپز بیخ و پوستش بهم خوردن عادت ماهیانه را
سرحال آرد. علاج دیزانر ى و پوست انداختن روده )سحج( است. آبپز برگ و خود برگش علاج خونریزى زهدان و
دردهاى زهدان و رطوبتهاى زهدان و برآمدگى زهدان و پیزى است. روغن درخت مصطکى و تخم ثمرش عین همین
تأثیر را دارند.
مو:
تکههاى مختلف الشکل است که همرنگ قاو )نوعى قارچ( مىباشد. گردى دارد که مزهاش گیرنده و مایل به تلخى
است. خوشبو است. زبان گز است. مو عبارت از بیخ گیاهى است که اکثرا در مکدونى بدست مىآید. گزینش:
بهر ینش سفیدرنگ زودگداز و بىآلایش است. باید آن را گداخت و در سرکه گذاشت و بعد از چند روزى بیرون آورد
و خشکاند و از آن قرص ساخت. مزاج: در سوم گرم و خشک است و رطوبتى بیگانه دارد که نارسیده و بىمایه
است. خاصیت: لطیف، زداینده، بازکننده، همقوت سنبل است و از سنبل گرمر و گیرندهتر. مفاصل: بخورند یا بر
بدن مالند درد مفاصل را تسکین دهد.
سر: از آنجا که داراى رطوبت خام زائد است زیاد بکار بردنش سردرد ببار آورد. اندامان غذا: در مداواى درد سرد
کبد و بادکردگى کبد نافع است. اندامان دفعى: خوردن و ضمادش عسر البول را دواست. مو در معالجه درد مثانه،
جمع آمدن ریختنىها در مثانه، سودمند است. حیض را ریزش دهد. خوردن و در آبپزش نشستن درد زهدان را برطرف
کند. قرقر و پیچ و درد روده و باد را از بین ببرد.
مازریون )هفت برگ(:
از گیاهان بزرگ شیردار است و بر دو نو است: یکى برگش بزرگ و نازک و دیگرى برگش کوچک و ستبر است. و
اولى از دومى بهر است و اگر نوعش سیاه باشد سم قاتل است.
گزینش: بهر ینش آن است که برگ زیاد دارد و برگها به برگ درخت زیتون شبیهند و از آن لطیفترند.
آن نوعى که برگهاى کوچک و پیچیده دارد بد است. مازریون همینکه حل شود گزندش از بین برود.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۵
مزاج: در چهارم گرم و خشک است. خاصیت: زداینده، پاککننده، پوستکن است و بسیار تند است.
آرایش: هر نو از مازریون را که با گوگرد مخلوط کنند و بر پوست مالند علاج بهک و ککمک و لکههاى سفید
پوست است. زخم و قرحه: همه انوا مازریون که با عسل بیامیزند قوباء و قرحه پلید را دواست.
از گوهر گدازنده و خورندهاى که دا رد؟ کبره زخم را برکند و گرى را مىخشکاند. سر: آبپز مازریون و بخصوص
آبپز نو سیاهرنگ آن را در دهان گردانند درد دندان تسکین یابد. مازریون را با فلفل و موم عجین کنند و تکهاى از
آن بر دندان دردمند چسبانند سود بینند. اندامان غذا: مازریون براى کبد بسیار بد است. اندامان دفعى: مازریون و
بویژه آنچه از گیاه سبزش که در وقت گل دادن است مىگیرند، ماده آبکى را بیرون دهد. و اگر بخواهند از
تندمزاجیش بکاهند در سرکه مىخیسانند و بعدا خشک مىکنند.
مقدار تناولى مازریون بدستور زیر است:
از مازریون خیس شده شش درخمى در یک رطل و نیم آب بجوشانند تا یکچهارم بماند و بخورند؟ اگر مقدار یک
)اکسوثافن( بخورند کرمهاى دراز و کرم کدو را از بین مىبرد. و اگر در این شربت پونه کوهى هم باشد چه بهر .
شربتى دیگر: به وزن بیست و دو درهم مازریون را در دو سبو شراب- هر شرابى- ریزند و مدت دو ماه بماند و آنگاه
بپالایند و پالائیده را نیز دو ماه نگه دارند خوردنش براى علاج استسقا و پاک نمودن خون زن تازهزاییده داروى خوبى
است. آبپز مازریون عسر بول را علاج مىنماید. بعضى گفتهاند: مازریون و بویژه اگر با دو برابرش خاراگوش مخلوط
شود، ماده سودایى و بلغم را خا رج سازد. بعضى از اطباء وزن یک مثقال مازریون را با دو مثقال خاراگوش در عسل
پخته عجین سازند و از آن شیاف درست مىکنند و به منظور اسهال دادن بکار مىبرند. باید مازریون را که به
منظور اسهال زرداب بکار مىبرند مسهلهاى ضد زرداب را به آن اضافه کنند. و اگر مقصود ب یرون دادن مواد سودایى
باشد باز باید داروهاى ضد مواد سودایى همراه داشته باشد. زهرها: مازریون را همراه شراب نوشند پادزهر حشرات
است. مازریون سیاه را که سم قاتل است اگر با قاوت مخلوط کنند و بوسیله آب و روغن زیتون عجین کنند؟ موش و
سگ و خوک را مىکشد. اگر وزن دو درهم از آن به آدمى داده شود، از افسردگى و استفراغ و اسهال زیاد مىم یرد.
مرو:
هندیان گویند: مرو چندین نو است: یکى خوشبوى و گرمر و خشکتر از سایر انوا است و همان )مرماخور(
است. نو دوم کمبوىتر از اولى است. و آن را )سموسا( گویند و گرم و نرم است.
سومى را مرو سفید مىنامند که معتدلمزاج و شادىآور است. به گمان من این سومى همان گاوزبان مشهور است.
نوعى دیگر هست که آن را مروماهوس گویند که مزاج گرم و خشک دارد و لطافتبخش است. دیگر گونهاى از مرو
خوانند و کسى که این را گفته مىگوید مزاجش سرد است. » میشبهار « را
م زاج: تا در دوم است گرم و خشک و بعد از آن اختلاف روى دهد. خاصیت: همه نوعهاى مرو بادشکن،
نرمىبخش، باد و بلغم را تحلیل مىبرند، راهبندانهاى سرد را در هرجاى باشد باز مىکنند.
سر: با شیر در گوش چکانند درد تسکین یابد. انوا مرو که میشبهار هم از آنها است سردرد سرد و گرم
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۶
را از بین مىبرند. عطر مرو را بو کنند و بویژه اگر بعد از شراب بو کنند سردرد آورد. اندامان غذا: درد معده را
تسکین دهد. بلغم را در معده تحلیل مىبرد، تقویت معده کند. اندامان راننده: روده را تقویت مىنماید. تخمش را در
روغن جوشانند از خراش روده و بیمارى دیزانر ى مفید است و اگر مقدار خوراکى کم نباشد بلغم را خارج سازد.
مرماخور:
نیاز به معرفى ندارد. گلش خاکىرنگ مایل به سبزى است. بوى خوش دارد. مزاج: دمشقى گوید: مرماخور در سوم
گرم و در دوم خشک است و از مرزنگوش گرمر و ت واناتر است. خاصیت:
لطیف، گدازنده، بادشکن است، راهبندان بلغم را هرجا باشد باز کند. سر: در شراب ریزند زود مست مىش وند. در
وقت میگسارى بو کنند سردرد آورد. اما بو کردنش یا بخورش بخار سر و سردرد سرد را نافع است و در این زمینه تو
گویى درمنه است. اندامان غذا: معده را قوى گرداند، رطوبت معده را برچیند، راهبندانهاى درونى را باز مىکند.
اندامان دفعى: رودهها را استحکام بخشد.
مقل الیهود و مقل المکى )بوى جهودان و بدالیون(:
بوى جهودان و بدالیون. بوى جهودان سلاوى و بوى جهودان عربى هست و هر دو نوعش انگمى مىباشند و از ت یره
دودمیها هستند لیکن مقل دودم نیستند. مقل مکى که بدالیون باشد میوه درخت دوم است. مزاج: مقل مکى سرد و
خشک است. بوى جهودان و بویژه قسم سلاوى آن در آخر اول گرم و نرم است. مقل عربى انگم اناربن است.
خاصیت: گدازندهاى است که حتى خون بندآمده را هم مىگدازد، نرمکننده و رساننده و بادشکن است.
نو سلاوى بیشر نرمکننده است و نو عربى اگر تر نباشد و خشک باشد از سلاوى خشکتر است.
ورم و جوش: گدازنده ورمهاى سخت است و اگر با آب دهن روزهدار مخلوط باشد تأثیرش بیشر است.
داروى کلیه ورمهاى گرم است. مقل عربى که ثمر درخت دوم نیست و همان بوى جهودان است، داروى خنازیر است.
و آبپزش را بخورند ورم درونى و سختیهاى درونى را از بین ببرد. زخم و قرحه: با سرکه بر جوشهاى سعفه- شیرمیک-
مالند خوب است. مفاصل: در علاج گسستگى و تشنج و سفت شدن و گره خوردن پیها بسیار مفید است.
اندامهاى تنفسى: در علاج درد قصبه الریه، ورم قصبه الریه، سرفه مزمن، پهلودرد مفید است. مقل عربى در مداواى
ورم گلوى و حنجره نافع است. اندامان دفعى: بخور و شیاف و تناولى مقل داروى بواسیر است و خونریزى بواسیرى را
قطع کند و تحلیلبرنده سنگ کلیه است. مقل با داروهاى مسهل باشد پوستاندازى روده را علاج کند. بول و حیض
را ریزش دهد. عقیده بر این است که مقل مکى ادرارى است ولى بدون شک قبوضیت دارد و سنگ را خرد مىکند.
مقل عربى سرخرنگ و صاف را مقدار دو مثقال بسایند و با عسلاب بخورند بلغم را بکلى از بین مىبرد. هر دو
مقل- بوى جهودان و مکى- آبکىها را ریزش دهند، دهانه بهمآمده زهدان را باز مىکنند، بچه را سرازیر آرند.
زهدان را مىپالایند، ورمهاى پیزى و اطراف رگ خایه را شفا بخشند. زهرها: پادزهر حشرات است.
ماء )آب(:
در کتاب اول آبهاى خوب و پسندیده را شرح دادیم. بدان مراجعت شود. آبهاى ناپسند عبارتند
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۷
از: آبهاى راکد، آب مردابها، آبهاى بدمزه و بدبوى، آبهاى تیره و پرمایه و گرانوزن، آبهایى که زود سنگ مىشوند،
آبهایى که پردهاى بد بر آن نمودار است و چیزهاى بیگانه را بر آن مىبینند. و بدان که گزند آبهاى بورهاى بوسیله:
شیر، شراب پرمایه، نشاسته، و شراب رقیق ریحانى و همانند آن، سنجد خام، خیار نارسیده، سبزیهاى لطافتبخش و
ادرارى دفع مىشود. چاره آب پرمایه و تیرهرنگ با لطافتبخشهایى چون: سیر، پیاز، گندنا است و اگر بعد از آن
شراب نوشند یا با شراب مخلوط کنند آسیبرسان نیست. گاهى که آب را آب زبر گویند منظور آب غلیظ پرمایه یا
آب بسیار زداینده است و گاهى هم آبى را که در هنگام شستوشو به آن بسیار پاککننده است زبر خوانند. آب
تلخ را مىتوان بوسیله شیرینىها اصلاح نمود. براى دفع زیان آب شور، خرنوب شامى، دانه آس، زالزالک، گل آزاد،
قاوت بکار آید. عموما آب بدخیم را مىتوان بوسیله سرکه اصلاح کرد. مزاج: آب دریا تند و تیز است. ۶۸
قانون )ترجمه شرفکندى( ؛ ج ۲ ؛ ص ۲۹۵
رون خوبند. خاصیت: آب سرد براى کسانى که بندآمدهها دارند زیان است. لیکن براى کسانى که جسم متخلخل
دارند و براى بند آمدن هر نو سیلان و نزیف موادى که سبب بیمارى مىشوند خوب است. اگر قواى چهارگانه که
عبارت از هاضمه و جاذبه و گیرنده و راننده مىباشند در حال اعتدال مزاج باشند از آب سرد تقویت مىشوند.
۶۸ ابن سینا، حسین بن عبد الله – مر جم: شرفکندى، عبد الرحمن، قانون )ترجمه شرفکندى(، ۱جلد، سروش – تهران، چاپ: دهم، ۴۵۱۹ ه.ش.
آرایش: آب دریا داروى ترکهاى ناشى از سرما است بشرطى که چرکین نشده باشند. شپشکش است، خون بندآمده
در زیر پوست را تحلیل مىبرد. آبهاى گوگردى در علاج بهک و برص نافعند. ورم و جوش: آبهاى گوگردى در
فرونشاندن ورم مفاصل و نرم کردن سخت شدهها و برکندن زگیلهاى آویزه کارى هستند. زخم و قرحه:
آب صاف و زلال با قرحه سازگار نیست و رطوبت مىافزاید و نباید به قرحه نزدیک کرد. آب دریا خارش و گرى و
قوباء را نافع است. شستشوى تن با آب گوگردى در علاج قوباء و گرى و جوشهاى سعفه مفید است. مفاصل: آب
دریا و هر آبى که هممزاج او است اگر تن را در آن شستشو دهند از بیما ریهاى عصب، مانند لرزش، فالج، تخدیر
شدن و غیره مفید است. آب گوگردى نیز همچون آب دریا است و در تسکین درد مفاصل و درد سرد عصب مفید
است. سر: آب نیمهگرم براى صر داران خوب است و از آب گرم زیان بینند. بخار دریا سردرد سرد را از بین ببرد.
آب مسى براى دهان و گوش س ودمند است.
چشم: آب کویرى براى چشم بد است. اندامهاى تنفسى: آب بسیار سرد بنفع سینه نیست. عموما آب با قصبه
الریه سازگار نیست که خشکى خواهد و آب بر رطوبت افزاید. آب نیمهگرم در علاج ورمهاى گلو، زبان کوچک و
سینه مفید است. آب دریا را بر پستان پاشند از آماس پستان مىکاهد. آب بورهاى شاید براى شش خوب باشد. و
آب زاج بلورى در خون برآوردن مفید است. اندامان غذا: آب آهنى با سپرز و معده سازگار است و آب مسى تقریبا
چنین است. آب بسیار سرد مخصوصا براى بیمارانى که بندآمدنىها دارند ضرر دارد. آب دریا و همانندش با معده
ناجور است. بخار آب دریا در علاج استسقا نافع است. آب بورهاى شاید براى معده مرطوب خوب باشد. آب زاج
بلورى بازدارنده استفراغ است و در اینباره اثر خوب دارد. آبى که از گل سیاه برمىآید گیرنده است و ازاینروى در
منع استفراغ مؤثر است. آبهاى گوگردى در علاج ورم و درد کبد و سپرز اثر دارند. اندامان دفعى: آب دریا را در
حقنه بکار برند درد و پیچ روده تسکین یابد. آب دریا بخورند اسهال دهد. اما گزندگى دارد و بهر آن است بدنبال
نوشیدنش
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۱
سوپ مرغ خورند. آبهاى زاج بلورى ضد سقط بچه و ریزش حیض است. آبهاى گوگردى براى دفع درد زهدان
سودمندند. آب بسیار سرد براى غریزه جنسى خوب نیست، جنبش آب پشت را منع کند و نمىگذارد بیرون آید،
شکم را بند آورد. آب شور اول اسهال دهد و بعدا بوسیله خشکى که در اوست شکم را بند آرد. آبهاى معدنى
عموما مانع ریزش بول و حیض و بچه آوردن هستند. اکثر آبهاى معدنى شکم را اسهال دهند و قبضى آورند. مثلا
آب زاج بلورى بندآورنده شکم است و گاهى قولنج مىآورد. آبهاى آهنى و مسى براى گرده بسیار خوبند و در علاج
قولنج مفیدند. آبهاى تیره سنگ کلیه و مثانه پدید آورند. آبى که آهن تفته را در آن بگدازند داروى خون برآوردن
است. تبها: آبهاى گوگردى و گلآلود و آب راکد مردابها سبب تب مىشوند. آب غلیظ تب سه در میان ارمغان آرد.
زهرها: مار گزیده در آب دریا نشیند سود بیند و این علاج پادزهر سایر گزندههاى کشنده است.
مزمار الراعى )بارهنگ آبى(:
خاصیت: زداینده است. ورم و جوش: ورمهاى گرم را مىگدازد. اندامان غذا: درد اندامان سبک و سنگین درونى را
از بین مىبرد. اندامان دفعى: آبپزش سنگ کلیه را خورد کند و بیخش در علاج قرحه روده نافع است.
مغاث )انار صحرایى(:
بعضى گویند رگ انار صحرایى است. لیکن از آنجا که تخمش شهوتانگیز است و غریزه جنسى را بسیار تقویت دهد
شاید رگ انار صحرایى نباشد. مزاج: تا دوم گرم و در سوم تر است. خاصیت: اندامان را توان بخشد. آرایش: فربهى
آرد. مفاصل: ضمادش براى درد استخوان، شکست استخوان، سستى ماهیچهها، نقرس، ترنجیدگى، پینه استخوانى،
سختى مفاصل اثر مثبت دارد. اندامهاى تنفسى: سفتشدههاى گلوى و شش را نرم مىنماید. اندامان دفعى:
شهوتانگیز و بویژه تخمش بسیار شهوتانگیز است.
مرداسنج )مردارسنگ(:
مردارسنگ آنک سوخته است و شاید از غیر آنک هم بدست آرند. در ساختن مردارسنگ بسیار رنج برند. آنک را
در سرکه یا در شراب مىپزند. از آن پس یکبار یا دو بار مىسوزانند یا بر اخگر مىگذارند تا مىسوزد. و هرآنچه
بالانشین مىشود دور اندازند. یا اینکه آنک را با گندم و جو در آب مىجوشانند تا ترکترک مىشود. آنگاه آب را
مىریزند و گندم را از آن مىزدایند و باز در آب تازه مىجوشانند تا بىآلایش و خالص گردد. و آن آب را نیز تبدیل
مىنمایند و آنقدر این عمل تکرار مىشود تا مااما صاف شود و همانند نمک گردد. و گاهى براى بدستآوردنش
کارهاى دیگر انجام مىدهند.
مزاج: جالینوس گوید به خشکى مایل است و گرمى کم دارد و سردیش ناتوان است. اما کسان دیگر گویند گرایش به
سردى دارد و شستهاش حتما سرد است. خاصیت: گیرنده و خشکاننده است. همراه گیرندگى کمى زدایندگى دارد.
چسبان است و غلیظ را رقیق گرداند و گیرندگى و زدایندگىاش کم و ملایم است. در مرهمها که از چندین دارو
ترکیب مىیابند مردار سنگ بکار آید. زیرا از گداختن زیاد از حد و خورندگى و گیرندگى داروها مىکاهد. آرایش:
بوى تن و زیر بغل را خوش کند، پوستاندازى ران
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۴۹
را برطرف مىنماید. لکهها و اثرهاى سیاهپوست را مىزداید. خون خشکیده و مرده را از بین ببرد. و بویژه شسته آن
در این زمینه بسیار فعال است. اثر آبله را محو مىکند و عرق بدن را خشک مىنماید.
زخم و قرحه: از عوارضى که با او است در جاى قرحه گوشت مىرویاند. اما دراینباره جالینوس فرماید:
مردارسنگ نه تنقیه مىکند و نه چرک مىآورد و نه گوشت مىرویاند و نه گوشت مىخورد. تنها این است که در
مرهم مادهاى است و پوسته انداختن پیچ و خمها و ران را منع مىکند. چشم: مردارسنگ شسته و سفید را در سرمه
داخل مىکنند دیده را جلا دهد. اندامان راننده: خوردنش بول را بازدارد. زنان در مملکت ما به بچه مىخورانند که از
بىاشتهایى بدر آید. و براى قرحه معده هم مىخورند. و همچنین زنان مردارسنگ را در سبوى آب مىریزند تا زیان آب
کاهش یابد. زهرها: مردارسنگ سم است. بول را بند آرد. شکم و هر دو جلراى بول را پرباد مىکند. زبان را سفید
گرداند، نفستنگى آورد و خفه مىکند.
مشک طرامشیر ۶۹ :
شاخههایش به شاخه ریحان سبز شبیه است. خشکیده آن نخست هیچ مزهاى ندارد و بویش آنقدرها نیست. لیکن
بعدا مزه تلخ و تند مىدهد. اگر گله از این گیاه بچرد خون مىشاشد. در تأثیر درمانى کار پونه را انجام مىدهد و از
پونه بسیار قویر است. و این گیاه دو نو دارد: یکى مشک طرامشیر راستین و دیگرى که بدان شباهت دارد و
دروغین است و تأثیرش از آن کمر است. مزاج: تا سوم گرم و خشک است. اندامهاى تنفسى: رطوبتهاى لزج را از
سینه و شش بیرون راند. اندامان غذا:
خوردنش از غش کردن و افسردگى سودمند است. اندامان دفعى: در ریزش دادن بول و حیض بسیار کارى است.
گاهى از اثر آن خون مىشاشند. اگر تناول نمایند؟ یا بخور سازند؟ یا اینکه بردارند؟ بچه را بیرون آورد. شربت از این
گیاه خونزایچگى را بیرون دهد.
مراره )زهره(:
اگر ما زهره چهارپایان و حیوانات آبزى و خشکى و پرندگان را باهم مقایسه کنیم بر تیب: پرنده اول، و ماهى شبوط
و خرچنگ دراز دریایى که آن را کژدم دریا نامند و لاکپشت در درجه دوم، و چهارپایان در درجه سوم قرار دارند. در
میان پرندگان زهره مرغان بزرگ شکارى از زهره سایر پرندگان شناور و بیابانى و خانگى قوىتر و گزندهتر است. در
میان چهارپایان آنچه زهره قویر دارند به ترتیب اولویت عبارتند از: گاو، آهو، خرس، بز، گوسفند و از همه ناتوانر
زهره خوک است. گزینش:
بهر ین زهره آن است که رنگش زرد و طبیعى است. زهرهاى که رنگش زنگارى یا لاجوردى یا سرخ سرخ باشد خوب
نیست. دیسقوریدوس گوید: براى استفاده از زهره باید سرکیسه زهره را ببندیم و در آب فرو بریم و آب را بجوشانیم و
همینکه سه بار غلت داد آن را بیرون آوریم و در سایهاى که نمناک نباشد خشک کنیم و نگه داریم. مزاج: همه انوا
زهره در درجه چهارم گرم و خشکند. خاصیت: عموما زهره گرم و زداینده است. زهره حیوانات برحسب نر و ماده و
۶۹ ۴(- مشک طرامشى- نوعى از پونه که برگش از پونه پهنر است) تحفه(. (
تشنگى و سیرابى و گرسنگى و سیرى و حرکت و آرامش حیوان اختلاف دارد. آرایش: زهره گورخر گوشتهاى زیاده را
برمىکند، و بر پوست
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۱
مالند اثر دمل را از بین مىبرد. ورم و جوش: در مرهم قاطى مىکنند و باد سرخ را شفا دهد. زخم و قرحه: زهره را با
نطرون و صمغ صنوبر و گل اندلسى مخلوط کنند گرى چرکین را شفا دهد. زهره گاو را در مرهم وارد کنند در مداواى
زخمها )بجز باد سرخ( و درد شدید بسیار مفید است. زهره بز نر گوشت زائد را برمىکند. زهره گرگ براى زخمهاى
عصبى خوب و ترنجیدگى و کزاز ناشى از سرما را مانع است. باید در مداواى قرحهها که زهره استعمال مىشود وقت
بیمارى و پاکى و پلیدى قرحه را سنجید و زهره قوى و ضعیف را بر این قیاس بکار برد. مفاصل: زهره بز نر از جمله
علاجات پاغر و واریس است. زهره گورخر و زهره گرگ علاج ترنجیدن و کزاز ناشى از سرماست که بعد از زخم
عصب روى آورند. سر: زهره بز نر و گاو نر قرحههاى چرکین گوش را معالجه مىنمایند. زهره لاشخور با روغن زیتون
گرانى گوش را برطرف سازد و مانع کرى مىشود. زهره لاشخور با افشره گندناى نبطى گرانى گوش و صداهاى گوش را
از بین مىبرد. زهره گاو نر مخلوط با نر ون و گل اندلسى سرشویه شود سپوسه و شوره را علاج کند. گویند اگر زهره
گرگ را بلیسند در علاج صر مفید است. گویند زهره لاکپشت زخم و جوش پلید دهان کودکان را شفا دهد و در
بینى کشند براى صر خوب است. همه انوا زهره با بینى سازگارند و در باز کردن پالونه بندآمده بسیار فعالند. چشم:
کلیه زهرهها داروى تم چشمند.
زهره مرغان شکارى و بویژه خشکیده آن در نخستین مرحله آب چشم و )انتشار( بسیار خوب است اما تا قبلا سر و
بدن را تنقیه ندهند نباید استعمال کنند. از زهره چارپایان آنچه براى چشم مفید است زهره آهو است و زهره بز و
بویژه بز کوهى براى از بین بردن غشاى چشم مفید است. در میان پرندگان زهره کبک و در میان ماهیان زهره شبوط
براى چشم سودمندند. اندامهاى تنفسى: زهره گاو نر دهانه رگهاى بواسیرى را باز مىکند. همه زهرهها و حتى زهره
خوک را اگر بر ناف مالند یا بردارند اسهال دهد. زهره گاو نر با عسل بر قرحه پیزى مالیده شود مفید است. این
مرهم را براى درد زهدان و رگهاى خایه و ورم رگ صافن استعمال کنند مفید است. زهرها: زهره بز نر کوهى و گاو نر
پادزهر نیش است.
موم:
موم صاف از دیوار خانه زنبور عسل است که در آن تخم مىگذارد و عسل را نگه مىدارد. موم سیاه آتوآشغال
کندو است )برهموم(. مزاج: معتدل است. خاصیت: نرمش دهد. قرحه را از چرک و پلیدى مىآکند. و از آنجا که
مىچسبد و سوراخها را مىبندد نمناکى عارضى مىدهد. موم در همه مرهمهاى سردىبخش و گرمىدهنده وارد است.
بدون شک کمى رسانندگى و اندکى گدازندگى را از همسایگى عسل بسیار کسب کرده است. موم سیاهى که آشغال
کندو است قوت جاذبهاى دارد که مىتواند پیکان و خارها را از ژرفا بیرون کشد. لطیف است و کمى پالاینده و
بسیار نرمکننده. ورم و جوش: ورم سخت را نرم کند. قرحه: کبره را نرم کند قرحه را پر از پلیدى مىنماید. موم سیاه
پیکان و خار را برمىکشد.
مفاصل: پىها را نرمش دهد. سر: موم سیاه بوسیله بویى که در او است عطسهآور است. اندامهاى تنفسى: بر سینه
مالند یا بلیسند سینه را نرم کند و بویژه اگر با روغن بنفشه معجون شود بسیار مؤثر است. شیر گرهشده در پستان
زنان شیرده را مىگشاید. چنین بیاد دارم که دیسقوریدوس سفارش فرموده حبهاى کوچک هریک به اندازه یکدانه ارزن
از موم و روغن بنفشه بسازند و تا ده حب از آن را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۴
تجویز کنند. اندامان دفعى: در علاج قرحه روده ده ارزن را در سوپ گاورس یا سوپ برنج قاطى کنند و بخورند.
زهرها: گویند سم را برمىکشد. بر زخم تیرهاى زهرآلود مالند و هیچ زیانى در بر ندارد.
مغناطیس )آهنربا(:
سنگى است که آهن مىرباید. اگر بسوزانند آهنرباى ساده مىشود و قوتش همان قوت اولى است. گزینش: بهر ین
نوعش سیاه و سرخ مخلوط و صاف و بىآلایش است.
خاصیت: زداینده و پالاینده است. اندامان دفعى: کسى که سونش آهن خورده یا ریم آهن در شکمش گیر کرده از
این سنگ بخورد سونش و ریم را بسوى خود مىکشد و باهم بیرون مىآیند. گویند اگر بوزن سه )اونولوس( از این
سنگ را با عسل آب بخورند کیموس غلیظ بیرون ریزد.
مارقشیشا )مرغش(:
سنگى است به انوا گوناگون: طلایى، نقرهاى، مسى، آهنى. و هریک از آنها رنگ گوهرى را مىدهد که بدان نسبت
داده شده. در ایران این سنگ را سنگ روشنا گویند که روشنایى دیده را سبب است. مزاج: در دوم گرم و در سوم
خشک است. خاصیت: گیرنده، گرمىبخش، رساننده، گدازنده، زداینده است و بسیار نیرومند است. اما اگر بسیار
خوب نکوبند و نرم ماام نباشد بهرهاش پیدا نیست. آرایش: با سرکه بر پوست مالند برص و بهک و ککمک را
مىزداید. رطوبت گردآمده زیر پوست را تحلیل برد. موى را نازک مىکند و موى را پیچ دهد. ورم و جوش: با صمغ
صنوبر مخلوط کنند آماسهاى سخت را فرونشاند و در مرهمهاى تحلیلبرنده و رساننده وارد است. زخم و قرحه: با
صمغ صنوبر باشد قرحه را جوش دهد. با زرنیخ باشد گوشت زائد را براندازد. مفاصل: مواد ریممانندى که در
ماهیچهها گرد آید تحلیلش با مارقشیشاست. سر: گویند اگر به گردن کودک بندند نمىترسد. چشم:
سوخته و ناسوختهاش دیده را جلا دهد و تقویت مىنماید.
مغنیسیا )سنگ شیشهگران(:
کار مارقشیشا را انجام مىدهد و از آن هم بهر است.
مداد )مرکب(:
گزینش: تا سبکوزن و سیاهرنگتر باشد بهر است. مزاج: همه مرکبها بجز مرکب هندى خشک و گرمم زاجند. طبیبان
هندوستان و پولس گویند مرکب هندى یکى از سردىبخشها بشمار مىآید. خاصیت: همهاش خشکاننده است. و رم
و جوش: برخى پندارند که اگر مرکب هندى را بر ورم گرم مالند سودآور است. زخم و قرحه: مرکبى که از دود هیمه
صنوبر و صمغ عربى و مقل ساخته شده بر سوختگى نهند و بگذارند تا خودش بیفتد منفعت بینند.
مرزنجوش )مرزنگوش(:
مزاج: در سوم گرم و خشک است. خاصیت: لطیف، بازکن، گدازنده. روغن مرزنگوش گرمى دهد و مسهل است و
تندمزاج. آرایش: آب مرزنگوش را در ابزار حجامت ریزند و بعد از حجامت بر پوست مالند سپیدیهایى که از برش
تیغ حجامت بوجود آمده از بین مىرود. خشکیده مرزنگوش را با عسل مخلوط کنند و بر پوست مالند لکههاى سیاه
خونى و لکههاى سبزرنگ خونى را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۲
بردارد و بویژه براى زدودن لکههاى خونى زیر چشم بسیار مفید است. ورم و جوش: بر ورم بلغمى مالند مفید است.
مفاصل: در مرهم موم و روغن گل داخل است و پیچش مفاصل را علاج کند. و درد پشت و بیخ ران را تسکین
دهد. و با عسل علاج خستگى است. روغن مرزنگوش فالج را چه آن فالجى که گردن را به سوى عقب کج مىکند
و چه غیر آن باشد مداوا مىکند. سر: راهبندان مغز را باز کند، سردرد نصفى، هر سردردى عادى یا سودایى، رطوبت
باد مر اکم، چارهاش با مرزنگوش است. قطرههایى از آن را در گوش چکانند درد گوش آرام گیرد. فتیله را با روغنش
بیالایند و در گوش نهند گوش را از گرفتگى مىرهاند. اندامان غذا: آبپز مرزنگوش در علاج استسقا سودمند است.
اندامان دفعى:
آبپزش داروى عسر البول و پیچش و درد روده است. روغنش گرمىبخش و نرمىبخش است و در بهمآمدن دهانه
زهدان که در راه خفه شدن است منفعت دارد. زهرها: با سرکه باشد پادزهر نیش کژدم است.
میویزج )مویزک(:
این همان مویز کوهى است که دانههاى سیاه و چیندار دارد و به نخودسیاه شبیه است. مزاج: در سوم گرم و خشک
است. خاصیت: سوزنده، خورنده، تندوتیز است. آرایش:
شپشکش است و بویژه اگر با زرنیخ باشد مؤثرتر است. زخم و قرحه: تنها یا با زرنیخ داروى گرى و پوسته انداختن
است. سر: مویزک را بخایند بلغم و رطوبت دماغ را مىکشد، در سرکه بپزند و در دهان گردانند درد دندان آرام شود
و رطوبت از لثه پاک گردد. مویزک مخلوط با عسل زخم دهان را شفا دهد.
مومیا:
مومیا قوت قیر و زفت باهم مخلوط دارد ولى بسیار منفعترسان است. مزاج: در سوم گرم.
خاصیت: لطیف و گدازنده. ورم و جوش: داروى ورم بلغمى است. مفاصل: تناول یا مالیدنش مسکن در برکندگى و
شکست و افتادن و ضربت خوردن و فلج و دهنکجى است. اندامان سر: به اندازه یک حبه مومیا را با آب
مرزنگوش به بینى کشند و عطسه کنند، در تسکین سردرد نصفى، سردرد سرد و صر و سرگیجه مفید است. یکدانه
از آن مقدار یک حبه با جیوه درد گوش را تسکین دهد. فتیلهاى را با وزن یک )شعره- مو؟( مومیا و روغن گل و
آبغوره بیالایند و در گوش فروکنند چرک و ریم گوش را قطع مىنماید. وزن یک قیراط مومیا در آبپز مرزه فارسى
داروى زبانگرانى است. وزن یک حبه مومیا، وزن یک حبه خایه سگ آبى مخلوط با روغن بان در بینى کشند سردرد
کهنه و سردرد کلاهخودى! )بیضه( را برطرف کند. نفس: وزن سه )شعره( مومیا را در شراب سیکى جمهورى آمیزند
داروى خون برآوردن است وزن یک قیراط با سکنجبین علاج خناق است. وزن یک قیراط با مرباى توت یا با سوپ
عدس درد گلو را چاره است. مقدار یک )طسوج( مومیا با آب عناب و آبجو و تخم گیاه پنج انگشت سه روز
پیاپى ناشتا بخورند علاج سرفه است. یک قیراط مومیا مخلوط با زیره و ننهحوا و شاهزیره )کراویا( علاج خفقان است.
اندامان غذا: وزن یک قیراط مومیا در آب زیره و ننهحوا و شاهزیره معده را توان بخشد.
وزن یک قیراط مومیا، و زن دو دانگ گل ارمنى، وزن یک دانگ زعفران، در آب تاجریزى یا آب خیارچنبر علاج دل
بهمآمدن بلغمى، بر سینه و معده افتادن، و درد کبد است. وزن یک حبه مومیا با آبپز تخم
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۵
کرفس علاج سکسکه است. یک قیراط مومیا با شکرآب درد سپرز را د وا کند. اندامان دفعى: مقدار یک قیراط مومیا
با شیر داروى زخم ذکر و آبدان است. کمى مومیا را با آرد قاطى کنند و بردارند کسانى که نمىتوانند شاشیدن را به
تأخیر اندازند از این علاج سود بینند. زهرها: وزن دو حبه از مومیا با آبپز سهکوهه و انگدان علاج مسمومیت
است. وزن یک قیراط مومیا با شراب خالص ضد کژدم است. یک قیراطش با روغن گاوى درد نیش کژدم را دوا کند.
مر:
صمغى است که خالصش هست و تقلبى هم هست. گزینش: بهر ینش آن است که رنگش به سیاهى و سرخى زند،
آمیزهاى از چوب درختش ندارد و خوشبو است. گاهى در مر تقلب مىکنند و شیره گیاهان سمى را به آن مخلوط
کنند و سمى مىشود. شیرهاى که بجاى مر خالص نشان مىدهند شیره درختى است بنام )بارفاسیس( که از درختان
سمى بشمار مىآید. مزاج: در دوم گرم و خشک است.
خاصیت: بازکن، بادشکن، گیرنده، چسبنده، نرمکننده است. دود مر همین خاصیتها را همگى دارد ولى از مر
خشکتر است. دود مر لطیف و گزنده است و در این زمینه با دود کندر برابر است. مر در داروهاى بزرگ وارد
است زیرا منافع بسیار در بر دارد. بازدارنده تعفن است. مرده را نگه مىدارد و نمىگذارد بگندد یا تغییر کند.
زائدههاى خام را مىخشکاند. مرى که رهآورد )اقلیطیا( است گرمر و رسانندهتر و نرمىبخشتر است. آرایش: اگر مر
با روغن آس و لادن مخلوط باشد موى را قوى و پرپشت گرداند، اثر قرحه را مىزداید. اگر مر را در دهن گیرند بوى
دهن را خوش کند، گند دهان را بزداید. مر مخلوط با شراب و زاج بلورى بوى گند زیر بغل را مىزداید. مر با عسل و
دارچین ختایى داروى زگیل است. ورم و جوش: علاج ورم بلغمى است. زخم و قرحه: زخم را بهم آرد. استخوان لخت
را مىپوشاند. با سرکه داروى قوبا است و زخمهاى گندیده را شفا بخشد. مفاصل: مر با گوشت صدفه خوراکى
معجون شود، درد و زخم اندامان کرکرکى مانند گوش و غیره را بدان بیندایند شفا دهد. سر: جالینوس گوید: بوى مر
تندرستان را سردرد دهد تا چه رسد به صر داران؟ مر اگر با صمغ سداب کوهى و افیون و خایه سگ آبى باشد از
کوفتگى گوش سودمند است، و گیجى و خواب مىآورد.- مر مخلوط با شراب و روغن زیتون در دهان گردانند
دندانها را نیرومند و محکم کند، کرمخوردگى را از بین مىبرد، لثه را محکم کند. رطوبت لثه را برچیند. گرد مر را بر قرحه
سر پاشند قرحه را خشک کند،- مر همراه خایه سگ آبى و مامیثا و افیون قرحه و ریم گوش دردمند را دوا کند. سوراخ
بینى را با مر بیندایند آب ریزیهاى همیشگى را قطع کند. وزن یک دانگ مر در بینى کشند مغز را مىپالاید. چشم: اثر
قرحه را در چشم مىزداید، قرحه چشم را پر مىکند، سفیدى را مىزداید. زبرى پلک را از بین مىبرد. چرک و ریم
چشم را بدون هیچ آزارى تحلیل مىبرد. و شاید اگر آب در نخستین مرحله تکوین باشد و رقیق باشد بوسیله مر از
بین برود.
اما براى علاجات چشم مر تقلبى از مر اصلى قوىتر است. اندامهاى نفس و سینه: در معالجه سرفه مزمن و
مرطوب، سرماخوردگى، تنگنفسى و بلندنفسى، پهلودرد مفید است زیرا به لطافت و ملایم مىزداید و زبر نمىکند.
صدا را صاف مىکند. زیر زبان گذارند و آب را قورت دهند زبرى گلو را برطرف سازد. اندامان غذا: مر خالص در
علاج سست شدن معده، آب زرد، باد کردن معده سودمند است. اندامان
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۱
راننده: مر و بویژه اگر با آب سداب یا آب خاراگوش یا آب لوبیا گرگى حقنه شود، حیض را ریزش دهد، بچه را
بیرون آرد. تلخى که در آن است سبب بیرون راندن کرم و کرم کدو مىشود. بهمآمدن دهانه زهدان را نرم مىکند. به
اندازه یک باقلى مر بخورند داروى قرحه روده، پوستاندازى روده، و اسهال است. تبها: به اندازه یک دانه باقلى با
فلفل تناول شود، تبلرز را که در اوایل باشد از بین مىبرد.
زهرها: با شراب تناول شود پادزهر کژدم است. جانشین: گویند تنها نیم وزنش فلفل سیاه کار او را انجام مىدهد که
بسیار آسان است.
مران )زغالاخته(:
میوه درختى است بسیار گسمزه و گاهى آن را مىخورند. خاصیت: گیرنده و خشکاننده است. زخم و قرحه: سوخته
پوستش را در آب ریزند و بر گرى چرکین پاشند سودمند است.
این میوه تا حدى گیرنده است که زخمهاى وخیم را بهم آرد. زهرها: افشره زغالاخته را با شراب خورند یا از افشرهاش
ضماد سازند و بر مارگزیده نهند پادزهر است. گویند اگر کسى آرد اره چوب زغالاخته خورد مىمیرد.
مامیثا:
بلوطمانندهایى است زردرنگ مایل به سیاهى و زودشکن. تلخ است و ترکیبى از گوهر آبى و خاکى است، سردى
آبىاش زیاد نیست و هممزاج آب آبگیرها است. این گیاه اکثرا در بلندیها روید و ریشهاش بسیار تندبو، تلخمزه و
افشرهاش برنگ زعفران است. مزاج: در اول سرد و خشک است.
خاصیت: گیرنده ولى گیرندهاى ملایم است. ورم و جوش: در علاج ورم گرم و پرمایه مفید است.
باد سرخ کم و ناتوان را در بدنهاى سخت شفا دهد. اما شایسته بدنهاى کوچک و نرم نیست زیرا بسیار خشکاننده
است. چشم: درد چشمى را که در مرحله اولى باشد شفا دهد.
میعه )اسر ک(:
گویند اسر ک شاداب خودبخود شیره مىتراود. و گاهى بوسیله پختن صمغش را مىگیرند. آنچه خودبخود تراویده
زردرنگ است و هرگاه کهنه شد به رنگ طلایى مىزند و این نو ارزش زیاد دارد. شیرهاى که زورکى مىگ یرند
سیاهرنگ است. زیرا اگر پوست درخت را بر آتش نهند آبى پس مىدهد که همان میعه تر است و هرآنچه باقى
مىماند و بشکل دردى و تکههاى گچ بنظر مىآید میعه خشک است. خاصیت: راجع به میعه تر و خشک شرحى
دادیم و گفتیم گیرنده و خشکاننده است. سر: بعضى گفتهاند گرم و خشک است و رطوبتهاى مغز را مىکشد و مغز
را مىپالاید. پس این برخلاف میعه بندآمده است که سردرد مىآورد. اندامان غذا: میعه خشک رطوبت معده را
برمىچیند.
اندامان راننده: میعه خشک شکم را بند آورد.
محلب:
آلوبالوى تلخ. گزینش: بهر ش سفیدرنگ صاف مرواریدى است. مزاج: در اول گرم است و در سوم بسیار خشک
نیست. خاصیت: زداینده، لطیف، تحلیلبرنده، مسکن درد. مفاصل: در علاج پهلودرد و درد پشت داروى خوبى
است. اندامهاى تنفسى: با عسلآب خورند از غش کردن سودمند
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۵
است. اندامان راننده: داروى قولنج و سنگ کلیه و سنگ مثانه است و چنانکه گفتیم با عسلاب علاج درد پشت
است.
مغره )گل مغره-؟( ۷۰ :
گزینش: بهر ینش آن است که بىآلایش است و در آب افزایش یابد و مىآماسد.
مزاج: در اول سرد و در دوم خشک است. خاصیت: چسبنده و گیرنده است. اندامان غذا: براى درد کبد مفید
است. اندامان راننده: کرمکش است و در قبوضیت دادن از گل مهرزده قوىتر است.
ماهودانه:
ماهودانه را حب الملوک هم گویند. درختش را در مملکت ما سیسبان نامند. برگهایش به ماهیهاى ریز مىمانند که به
درازاى یک انگشت باشند. تخم دانههایش سه دانه پهلوى هم و هر یکى به بزرگى فندق یا کوچکر ند و در هر تخم
دانهاى سه دانه سیاهرنگ موجود است. م زاج: در سوم گرم و خشک است. مفاصل: مسهل است و از اسهالى که
مىدهد علاج درد مفاصل و نقرس و عرق النسا است. اندامان غذا: در علاج استسقا مفید است. و چنان قىآور
است که با معده سازگار نیست. اندامان راننده: همچون شیره گیاهان مسهل اسهالآور است. برگش را در آبگوشت
خروس پیر ریزند از قولنج مفید است و ادرار مىدهد. اگر هفت تا از دانههایش را حب کنند یا بدون حب کردن
تناول نمایند و بعد از آن آب سرد سرکشند مراره و بلغم را بیرون آرد. حد اکثر مقدار تناولى پانزده دانه درشت یا
۷۰ ۴(- مغره- گلى است سرخ مایل به زردى که از روم آورند) تحفه(. مغره: گل ارمنى) معین(؟ و ما مىدانیم که شیخ الرئیس طین ارمنى را در بحثى جداگانه آورده که محتاج به (
تکرار نبود.) ه(.
بیست دانه ریز است. اگر بخواهند بسیار اسهال آورد دانهها را خورد بخایند. و اگر اسهال ملایمتر منظور باشد درسته
ببلعند.
محروث:
بیخ انگدان است و در قوت و منفعت به صمغ انگدان نمىرسد. و در بحث از انگدان چیزهایى ذکر شد که مىتوان
آن را به بیخش هم نسبت داد. خاصیت: نرمىده و رساننده است. اندامان غذا:
دیرهضم است و معده را اذیت مىکند. اما براى معده سرد مفید است.
میسم )فلنجه(:
دانهاى است به ثمر درخت سقز شبیه، سه گوشه است، رنگش مایل به زردى، بوى خوش دارد و بخور از آن سازند.
میسم سه نو است: کاشتنى، بیابانى، مصرى. از آن نان مىسازند ممکن است میسم حربه؟ باشد. مزاج: کاشتنى آن
معتدل است. میسم بیابانى در دوم گرم و خشک است. خاصیت: قسم کاشتنى که سه برگ دارد کمى خشکاننده
است و قسم بیابانى از آن قوىتر است.
ملواح )قرهیازى(:
دارویى است شامى و به این اسم مشهور است. قطعه چوبهاى گرهمانند و نقطهدار و کمى مایل به سیاهرنگى.
مفاصل: یک درخمى از آن با عسلاب از گسستگى در ماهیچه مفید است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۶
مورداسفرم )آس بیابانى، کولهخس( ۷۱ :
گل و شاخههاى باریک و جدا از هم دارد و رنگش میانهاى بین خاکى و زردى است. قوتش قوت بادآورد است.
بعضى گویند از این تیره گیاه نوعى است که رنگش بیشر به سفیدى مىزند. و نوعى دیگر مایل به زردى است. ابن
ماسویه گوید مورد اسفرم آس بیابانى است. دیگران گفتهاند دارویى رومى است. ابن ماسرجویه گوید مثل بادآورد است.
خوزى گوید همقوت خاراگوش بد است و از خاراگوش قبضتر است. مزاج: در دوم گرم و خشک است. سر: در
علاج صر و رطوبتهاى مغز نافع است. اندامان راننده: در علاج کرمهاى پیزى برمىدارند مفید است.
ملیح:
۷۱ ۴(- مورد اسفرم: آس بیابانى) تحفه( مورد اسفرم: کوله خس) معین(: مورد اسفرم: نوعى ریحان) بهمنیار(. (
درختچهایست به دیوخار شبیه و برگش چون برگ زیتون و از آن پهنر است و ثمرش را مىخورند. خاصیت: داراى
شورى و گیرندگى است و رطوبتى دارد که سبب باد کردن مىشود.
نفسکش: یک درخمى از آن با عسلاب شیر را ریزش دهد. اندامان غذا: یک درخمى با عسلاب درد و پیچ روده را
تسکین دهد.
مامیران )مرمیران(:
چوبکى است گرهمانند مایل به سیاهى کمى نرمشپذیر و این یکى از رنگهایى است که رنگرزان بکار مىبرند. مزاج:
در آخر دوم گرم و خشک است. خاصیت: زداینده و پالاینده است. آرایش: سفیدى ناخنها را از بین مىبرد. سر:
افشرهاش رطوبتهاى پرمایه را از مغز بیرون کشد و مغز را از زائده پاک کند. بیخش دواى درد دندان است. چشم:
سپیدى چشم را تنقیه کند، دید را قوت دهد بشرطى در چشم کشند. مرمیران و بویژه افشرهاش در برچیدن رطوبتهاى
غلیظ چشم مفید است.
اندامان غذا: بیخش داروى یرقان است. اندامان دفعى: بول را ریزش دهد و مسکن درد و پیچ روده است.
ماهى زهره )مرگ ماهى(:
درختى است شبیه گاوکشک اما بلندتر است. رنگش خاکى مایل به زردى است. بعضى این را از تیره شیردا ران
)یتوعات( بحساب آوردهاند. مزاج: در سوم گرم و خشک است.
خاصیت: اگر در آبگیر ریزند ماهىها مست مىکنند و بالا آیند. مفاصل: در علاج نقرس و عرق النسا و درد
مفاصل و پشت و سرین مفید است. اگر با داروى مسهل باشد بادها را مىپراکند. اندامان دفعى:
خلطهاى غلیظ را بیرون ریزد.
ماش:
تقریبا همگوهر باقلى است. بهر ین وقت بکار بردنش فصل تابستان است. مزاج: ماش پوست کنده در خشکى و
ترى معتدل است. پوست نکنده گرایش به خشکى دارد. زیرا نوعى گسى در پوست موجود است. خاصیت: بادآور
است. اما به بادزایى باقلى نمىرسد. کمر از باقلى زداینده است.
در سردى به عدس نمىرسد. اگر کمى کاجیره همراه داشته باشد سرحال آید. مفاصل: ماش و بویژه
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۷
اگر با شراب سیاه انگورى، یا با شراب جوشیده با زعفران ضماد شود، درد اندامان و کوفتگى و گسستگى را دوا
کند. اندامان غذا: کیموسش خوب است و اگر بىپوست باشد خوبتر. در کندى سرازیر شدن کمر از باقلى
است. ماش را با روغن بادام شیرین آش کنند خلطش خوبتر مىشود.
اندامان دفعى: ماش را در آب بجوشانند و آن آب را بریزند و با آبى دیگر بپزند شکم را بند آورد. و اگر بوسیله انار
دانه و سماق آن را ترش کنند بسیار قبضتر است. شنیدهام که براى غریزه جنسى خوب نیست.
من )گزانگبین(:
گزانگبین شبنمى است بر درخت یا سنگ سخت فرود آید و شیرین است و چون عسل مىبندد. و همچون ش یرههایى
مانند ترنجبین و شیرخشت و عسل کوهساران قصران در رى، مىخشکانند، که هریک را در جاى خود ذکر کردهایم.
شبنم که بر جایى نشیند از مزاج آن قوتى کسب مىنماید که بر شیرینى و نرمیش بیفزاید.
مرماراد )مروآزاد(:
شاخههاى سفید و کرکى و به گل اربه شبیه است و از آن کرکدارتر و همه جسمش کرک است و بوى مر مىدهد.
مزاج: گرم است و کمى مایل به ترى است.
ملح )نمک(:
در نمک تلخى و گیرندگى هست. قوتش نزدیک به قوت بورک است. نمک چندین نو است:
سبک و متخلخل، نمک کانى، دارانى که بلورى است، نمک نفطى و ازاینرو سیاهرنگ است و اگر دود کنند تا ماده
نفطى از آن خارج شود چون نمک دارانى مىشود. نمک هندى سیاهرنگ سیاهیش نفطى نیست در گوهر سیاه است.
نمک دریا همینکه آب دید مىگدازد اما نمک کوهى به این زودگدازى نیست.
مزاج: در دوم گرم و خشک و تا تلختر گرمتر است. خاصیت: زداینده، تحلیلبرنده، گیرنده است. و در گیرن دگى
بسیار فعال است و زیاد بادزا است. نمک سوخته بسیار خشکاننده و گدا زنده است و مانع گندیدگى است و خلط
غلیظ را سرحال آرد. قسمت روشن و درخشان نمک از خود نمک و سوخته آن لطیفتر است و گردش به آنها نزدیک
است. نمک سوخته و قسمت درخشان نمک هر دو از نمک عادى گدازندهتر و در گیرندگى کمر ند، نمک کانى کمر
لطیف و کمر گدازنده است مگر اینکه مزه بسیار قوى مانند کشنى )یربوز( بدهد. در این صورت لطیف است و
گیرنده و تحلیلبرنده. نمک کانى را چندین بار بشویند بدون گزش مىخشکاند. نمک سبک و کممایه ش یرینتر از سایر
نمکها است. نمک سوخته را با خوراکهاى سرد مخلوط کنند آنها را تغییر مىدهد. نمکاندرانى بادشکن است. نمک تا
تلختر باشد گدازندهتر است. همه انوا نمک خلطهاى بندآمده )جامد( را مىگدازند و در این میان نمک تلخ از همه
گرمتر و گدازندهتر است. آرایش: نمک سوخته را بر دندان مالند دندان را پاک کند و از کرمخوردگى نگه دارد. نمک را
بر پوست مالند لکههاى سیاه خونى را در هر جاى باشد مىزداید. نمک بکار بردن به اعتدال رنگ و رو را زیبایى
بخشد. ورم و جوش: نمک با عسل و مویز ضماد دملها است. نمک با پونه و عسل ورم بلغمى را فرونشاند و مورچگى
را از زیاد شدن منع مىکند. زخم و قرحه: گوشتهاى زائد و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۱
آویزه را مىخورد. داروى گرى چرکین و قوبا است. نمک را با روغن زیتون و سرکه بر تن مالند و پهلوى آتش نشینند
عرق مىکنند و خارش و بویژه خارش بلغمى تسکین یابد. نمک و روغن زیتون را بر سوختگى گذارند- و اگر نمک
بورهاى و افریقى باشد بهر است- از تاول زدن منع مىنماید. بورکها هیچکدام در گرد آوردن و خشکانیدن به نمک
نمىرسند. نمک که ماده رطوبتى در او است از هر بورکى گدازندهتر و خشکانندهتر و جمعآورندهتر و گیرندهتر است.
زیرا در اجزاى اندام بیشر ماندگار است. مفاصل: نمک و آرد و عسل ضماد شود پیچش عصب را راست کند،
داروى نقرس است. نمک با روغن زیتون مخلوط کنند و بر تن مالند خستگى را درکند. سر: نمک و پیه هندوانه ابو
جهل را بر سر مالند جوشها را خوب کند. نمکاندرانى هوش بیفزاید. نمک خوردنى و بخصوص نمکاندرانى لثه سست را
محکم کند. نمک و سرکه ضماد شود و بر گوش گذارند درد گوش تسکین یابد. چشم: زیاده گوشت پلک را مىخورد
و ناخنه را مىزداید. قسمت شفاف و درخشانش در علاج تم و سفیدى چشم ویژگى دارد. لکه سیاه خونى که در
چشم پدید آید نمک و روغن زیتون و عسل را ضماد کنند و بر چشم گذارند لکه را از بین مىبرد. سینه:
نمکاندرانى و نفطى و سایر نمکها بلغم لزج را در سینه از هم مىپاشند. اندامهاى تنفسى: نمک نفطى را با عسل و
سرکه به کام بیندایند در علاج خناق و ورم زبان کوچک و خرخر کردن مفید است. اندامان غذا: نمک درد معده سرد
را دوا کند. هر نمکى و بویژه نمک نفطى و اندرانى در استفراغ کمک هستند.
اندامان دفعى: همه انوا نمک مواد دردى را بیرون ریزند و سرازیر شدن خوراک را آسان کنند. نمک نفطى بلغم گندیده و
ماده آبکى و مرارى و سودا را پراکنده کند و در حقنه بکار مىبرند. نمک بسیار سیاه که نفطى نیست بلغم و سودا را
بیرون راند. نمک تلخ در ب یرون انداختن سودا بسیار فعال است. نمک اندرانى در بیرون ریختن بلغم نارسیده بسیار مؤثر
است و سودا را اسهال دهد. تنها نمک خودبخود بهر ین داروى دیزانر ى است. نمک داروهاى مسهل را در برکندن سودا
و رطوبتهاى لزج از اجزاء اندامان کمک مىکند. و اگر با عسل و پونه باشد باز در برکندن سودا و رطوبتهاى لزج
مؤثر است و قرحههاى ذکر را معالجه مىکند. زهرها: با تخم کتان ضماد شود پادزهر نیش کژدم است. با پونه کوهى
و زوفا و عسل پادزهر مار شاخدار است. با سرکه و عسل پادزهر هزارپا و زنبورها است. نمک و سکنجبین گزند
افیون و قارچ سمى را خنثى کند.
ملوخیا )ملوکیه، پنیرک بستانى(:
همان پنیرک است و در فصل خاء که خبازى را شرح مىدهیم ذکر خواهد شد. مزاج: در اول سرد و در دوم تر است.
اندامان غذا: چنانکه گویند راهبندانهاى کبد را باز مىکند.
مشمش )زردآلو(:
گزینش: بهر از همه زردآلوى ارمنى است که بزودى فاسد نمىشود و نمىترشد.
کسى که زردآلو مىخورد باید یک درهم مصطکى و یک درهم انیسون یا از هر یکى دو درهم را در شراب خالص یا
شراب مویز یا شراب عسل ریزد و بخورد. مزاج: در دوم گرم و تر است. روغن هستهاش در سوم گرم و خشک است.
خاصیت: خلط زردآلو زود مىگندد. اندامان غذا: کمپوت زردآلو رفع تشنگى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۲۹
کند. زردآلو از شفتالو براى معده بهر است. زردآلوى ارمنى بزودى در معده تباه نمىشود و نمىترشد.
براى جلوگیرى از زیان زردآلو باید بعد از خوردنش انیسون و مصطکى را با شراب سیکى یا شراب مویز بخورند. و
سردمزاجان با عسل خالص خورند خوب است. اندامان دفعى: هسته زردآلو داروى بواسیر است. تبها: از آنجا که
بزودى در معده فاسد مىشود تبها بدنبال دارد. لیکن خوشاب زردآلوى خشکیده در تبهاى گرم سودمند است.
موز:
که مشهور است. برگ درخت موز پهن و دراز و به برگ اخر مىماند و از روئیدنیهاى گرمسیرى است. خاصیت:
اندک غذا دهد و ملین است. زیاد خوردنش بندآور است و در بعضى مزاجها صفرا و بلغم زیاد کند. سینه: روى
سوزش سینه و گلو است. اندامان غذا: بر معده گران است و زیادخوردنش معده را بسیار گران کند. باید مزاجگرمان
بعد از خوردن موز اسکنجبین و )زوریا( خورند و سردمزاجان عسل تناول نمایند. ۷۲ اندامان دفعى: ادرار بول کند، با
گرده سازگار است و آب پشت را بیفزاید.
مخ )مغز(:
گزینش: بهر ین مخ به ترتیب اولویت مخ: گوساله، گوزن، گاو نر، بز، گوسفند است. مغز بز نر گشن، و مغز گاو نر
گشنى از سایر مخها خشکتر است. و مخ استخوان دست و پا از مخ سر چربتر است. خاصیت: گرمىبخش،
نرمىبخش، زداینده، و اگر به اشتها خورند بسیار غذایى است. ورم و جوش: مخ گوساله و گوزن و امثال آنها در
علاج سخت و سفتشدهها داروى خوبى است. اما مخ بز نر و کل و همانند آنها خشک است و فایدهاى ندارد.
۷۲ ۴(- در کتاب قانون) سکنجبینا بزوریا( آمده. ظاهرا سکنجبین تخمى معنى مىدهد. زوریا را در فرهنگها نیافتم) ه(. (
اندامان غذا: معده را مىانداید، اشتها را از بین ببرد، باید مخ را با دیکافزار و ادویهجات بخورند. اندامان دفعى:
مخهاى پسندیده را فرزجه کنند و به زهدان فرو کنند سختى زهدان را نرم کند. زهرها: گویند تن اندودن به مخ گوزن
حشرات را دور سازد.
مرى )آبکامه(:
مزاج: تا سوم گرم و خشک است. ابن ماسویه گوید: آبکامهاى که از ماهى کنند بهر از آبکامه جوین است و من
باور نکردهام. خاصیت: خلط غلیظ را مىزداید، نرمش دهد و رطوبت برچیند.
قبوضیتى دارد و بلغم را تنقیه کند. آرایش: بوى دهان را خوش کند. زخم و قرحه: در علاج قرحههاى گندیده خوب
است. و گویند آبکامهاى که از ماهى و گوشت نمکسود گیرند سرایت قرحههاى پلید را منع کند. مفاصل: از درد
سرین و عرق النسا نافع است. چشم: در نخستین مرحله پیدایش آبله در چشم کشند آبله به چشم راه نیابد. اندامان
غذا: از رطوبت معده مفید و رطوبتهاى درونى را مىزداید. اندامان دفعى: از قولنج مفید است و در داروهاى ضد
قولنج وارد است. و بویژه در ماده حقنه باشد براى پاک نمودن پوستهاندازى روده )سحج( مفید است. زهرها: گویند
پادزهر سگ هارگزیده است.
میبختج )شراب سیکى(:
افشره انگور پخته است. اندامهاى تنفسى: کمک خون برآوردن است. و در
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۱
اینباره با شربت خشخاشى که به خشخاش )دیاقودا( مشهور است مخلوط مىنمایند. اندامان دفعى:
درد گرده و آبدان را تسکین دهد.
مصل:
قراقروط، آب کشک و ماست. خاصیت: براى سودامزاجان بسیار بد است. اگر با گوشت خوب و فربه بپزد کمى
بهر مىشود. اندامان غذا: به زیان معده است. اندامان دفعى: به زیان پیزى است.
مایح )؟(:
دیسقوریدوس گوید: گیاهى است که یک ساقه دارد و برگهایش مستدیر است. و ثمرش سپرمانندى دو طبقه است و به
پهنى مىزند. در بلندیها و جاهاى سخت روید. این گیاه را براى افروزنه آورند. در سوختهاش تا حدى زبرى است.
آبپز آن را بخورند سکسکه اگر همراه تب نباشد آرام شود. و گویند در دست گرفتن و نگاه کردن به این گیاه
سکسکه را از بین ببرد. اگر این گیاه را خرد کنند و بسایند و گردش با عسل مخلوط شود و بر پوست مالند لکههاى
سیاه و سفید را مىزداید. گویند کوبیده آن را در خوراک ریزند و بخورند پادزهر دندان سگ است. همچنین گویند: اگر
در خانه آویزان کنند، خانگیان اعم از آدمى و چهارپا تندرست باشند. اگر ساقه آن را دسته کنند و به گردن
چهارپایان بندند از بیمارى و آسیب محفوظ مانند.
منعور:
به گمان دیسقوریدوس: منعور خشخاش رومى است و ما خشخاش را در فصل خاء شرح مىدهیم.
در اینجا فصل میم پایان مىیابد و داروهاى این فصل به پنجاه و چهار رسید. ۷۳
فصل چهاردهم حرف )ن(
نرجس )نرگس(:
خاصیت: بیخ نرگس جذبکنندهاى است که از ژرفا برمىکشد. خشکاننده و زداینده و شستشودهنده است. روغن
نرگس تأثیر روغن یاسمین دارد و از آن ناتوانر است. بیخ نرگس و بویژه اگر با آرد شلمک و با عسل باشد پیکان و
خارها را بیرون کشد. نرگس و بویژه بیخش که همراه سرکه باشد لکههاى سیاه و بهک را مىزداید. بیخ نرگس داروى
داء الثعلب است. ورم و جوش: از بیخ نرگس و عسل و گاودانه معجون درست کنند دملهاى ناپدیدار نارس و
سخت را مىترکاند. ضماد بیخ نرگس ورم عصب را فرونشاند. زخم و قرحه: زخمها را مىخشکاند و محکم بهم
مىچسباند و حتى وتر گسسته را بهم جوش مىدهد. گردش مخلوط با عسل از سوختگیها و زخم عصب و قرحههاى
داخلى مفید است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۴
سائیده نرگس همراه گاودانه و عسل چرک و پلیدى را از زخم پاک مىکند. مفاصل: روغن نرگس به عصب سودرسان
است. ضماد بیخ نرگس ورم عصب و گره عصب و درد مفاصل را دواست. سر: نرگس و بویژه روغنش بندآمدنهاى
مغزى، سردرد تر سودایى را علاج است. و سرهاى گرم را بدرد آرد. سینه:
روغن نرگس را بر سینه مالند ورم سخت و سرد حجاب را از بین ببرد. اندامان غذا: بیخش و آبپز بیخش را هرکس
بخورد استفراغ مىکند. اندامان دفعى: در علاج درد زهدان و آبدان مفید است. چهار درهم نرگس را با آب عسل
۷۳ ۴(- در این کتاب فقط چهل و هشت دارو در فصل میم آمده است. (
بنوشند بچه را زنده یا مرده بیرون آرد. روغن نرگس دهانه بهمآمده زهدان را باز مىکند و در علاج درد زهدان
سودمند است.
ناردین:
ناردین که سنبل رومى است در فصل سین و در بحث سنبل خواهد آمد.
نیل:
دو نو است: کاشتنى و بیابانى. بیابانى در کنش با کاشتنى برابر است. مزاج: در اول گرم و در دوم خشک است.
خاصیت: گیرنده است و خونریزى را بازدارد. نیل کاشتنى خشکانندهاى قوى و بىگزش است. در نیل بیابانى
تندمزاجى هست و از کاشتنى خشکانندهتر است و مواد را از ژرفا جذب مىکند. آرایش: لکههاى سیاه و بهک را
مىزداید و در داء الثعلب مفید است. ورم و جوش: نیل آماس فروهشتگى و سستاندامى را فرونشاند. زخمهاى پلید
را در اندامان سخت علاج کند. عموما هر ورمى که نوخاسته است علاجش با نیل است. نیل و آرد جو را ضماد
کنند بادسرخ و مورچگى را مداوا کند.
زخم و قرحه: نیل کاشتنى که بسیار خشکاننده است زخمهاى گرم بدنهاى سخت را خوب مىکند. نیل بیابانى
حدتى دارد و در علاج قرحه گندیده اثرى عجیب دارد. نیل کاشتنى که حدت کم دارد و ملایمتر است براى علاج
قرحهها بهر است. سائیده نیل کاشتنى با عسل در سوختگى مفید و زخم عصب را خوب کند و اگر با آرد شلمک
باشد در جذب و برکشیدن خار و پیکان سودمند است. سینه: سرفه قىآور کودکان را علاج است. افشرهاش نیز در
این زمینه مفید است. درمان قرحه شش و درد شدید سودایى درون است. اندامان غذایى: نیل و بویژه نیل بیابانى بنفع
سپرز است.
نسرین:
قوتش با قوت نرگس برابر و از قوت یاسمن کمر است- روغنش تأثیر روغن یاسمن دارد و از آن ناتوانر است. مزاج:
در دوم گرم و خشک است. خاصیت: همه انواعش تنقیهکننده و لطافتبخش است و گلش در این زمینه مؤثرتر
است. مفاصل: گویند در سردى عصب مفید است. سر: کرم داخل گوش را مىکشد. صدا و وزوز را از بین مىبرد.
داروى درد دندان است. نسرین بیابانى را بر پیشانى مالند سردرد تسکین یابد. همه نو نسرین گرفتگى سوراخ بینى را
باز مىکند. سینه: در آماس لوزتین و گلو مفید است. اندامان غذا: نسرین و بویژه بیابانىاش را اگر چهار درخمى
بخورند استفراغ و سکسکه را آرام کند.
نمام:
همان سیسنبر، یا سوسنبر است. مزاج: در سوم گرم و تا سوم خشک است و ضد گندیدگى است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۲
آرایش: شپشکش است. ورم و جوش: در علاج ورم ناپیدا و التهابات شدید زیر پوست و بسیار سخت نافع است.
سر: سوسنبر را در سرکه بپزند و با روغن گل بیامیزند و بر سر مالند در علاج فراموشکارى و درهم برهمى فکر و
بیماریهاى )ثیرغس و قرانیطس( مفید است. در سرکه بپزد و با روغن گل آمیزد علاج سردرد است. برگ سوسنبر
بیابانى بر سر و پیشانى بندند سردرد را دوا کند. اندامان غذا: کرم و کرم کدوى و بچه مرده را بیرون آورد- سوسنبر و
بویژه سوسنبر سنگلاخى بول و حیض را ریزش دهد.
سوسنبر بیابانى را با شرابى بخورند چکمیزک را بازدارد. و سنگ را بیرون آرد. با شراب بخورند از درد و پیچش روده
مفید است. زهرها: پادزهر نیشها است. بر نیشزده زنبور گذارند یا وزن دو درهم را در اسکنجبین ریزند و بخورند درد
نیش زنبور از بین برود.
نیلوفر:
جالینوس فرماید نیلوفر کلم آبى است و گویند آن را حب العروس هم گویند و در شناسایى آن خلاف است. بیخ
نیلوفر هندى حکمش حکم مهرگیاه است. گزینش: بهر ینش آن است که بیخ سفید دارد که از بیخ سیاه قوىتر است
و تخمش از تخم آن مؤثرتر است. آرایش: بیخ نیلوفر و بویژه بیخ سیاه را با آب بکار برند بهک را مىزداید. و با زفت
مخلوط کنند داروى داء الثعلب است. ورم و جوش:
بیخ نیلوفر داروى ورم گرم و آماس سپرز است. قرحه: تخم و بیخ نیلوفر داروى قرحه است. سر:
خوابآور است. سردرد گرم و صفرایى را تسکین دهد. لیکن بدن را ضعیف کند. سینه: شربتش براى دفع سرفه و
سینهدرد خوب است. اندامان غذا: بیخ نیلوفر تناول شود یا ضماد گردد داروى آماس سپرز است. اندامان دفعى: اگر
یکدرهم نیلوفر و بویژه یکدرهم از بیخ نیلوفر با شراب خشخاش تناول شود؟
خوابهاى جنسى را کاهش دهد، آرزوى جما را مىشکند. منى را بند آورد. بیخ نیلوفر، علاج اسهال مزمن و قرحه
روده است. بیخ نیلوفر ضماد شود درد مثانه را از بین مىبرد. تخم نیلوفر در هر چیز از خود نیلوفر قوىتر است.
تأثیرش به حدى است که خونریزى حیض را بند آورد. اگر بیخ نیلوفر زرد و تخم آن را چند بار با شیر بخورند
رطوبتهاى همیشگى زهدان را بازدارد. شربت نیلوفر زرد شکم را نرم کند. تبها:
شربت نیلوفر براى تسکین تب بسیار گرم و مشتعل بسیار سودمند است.
نعنا :
مزاج: در دوم گرم و خشک است و رطوبتى زائد همراه دارد. خاصیت: قوتى دارد که گرمىبخش و گیرنده و بازدارنده
است. در میان سبزیهاى خوردنى گوهر نعنا از همه لطیفتر است. اگر چند شاخه از آن را در شیر گذارند شیر پنیر
نمىشود. اگر افشرهاش با سرکه خورند خونریزى شکم را قطع کند.
ورم و جوش: نعنا را با قاوت ضماد کنند دملهاى داخلى را علاج است. نعنا چون پونه نیست. پونه گسمزه
نیست و گدازندگى و گرمى و خشکىاش خارج از حد و آزاردهنده است. سر: با آرد جو ضماد شود و بر پیشانى
نهند سردرد را دوا کند. با نعنا ماساژ زبان دهند زبرى زبان از بین مىرود. افشره نعنا با عسلاب در گوش دردمند
چکانند مسکن است. سینه: خون برآوردن و خونریزى را قطع کند. ضماد آن را بر پستان گذارند شیر منعقد شود و
آماس پستان را فرونشیند. اندامان غذا: تقویت معده و گرم کردن معده با نعنا است. سکسکه را آرام کند، هاضم
است و استفراغ خونى و بلغمى را بند آرد. نعنا و بویژه
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۵
شربت آن داروى یرقان است. اندامان دفعى: نعنا کاشتنى که مرطوب است و بادزا غریزه جنسى را تقویت مىنماید.
و آ وندهاى منى را استحکام بخشد، کرمها را مىکشد. اگر قبل از جما بردارند ضد باردارى است. و اگر چند
شاخهاى از آن با دانه انار تناول شود، اسهال و استفراغ شدید را قطع کند.
زهرها: نعنا و بویژه تخم نعنا براى سگ هارگزیده پادزهر خوبى است.
نارمشک:
شکوفه و پوسته و کاسبرگهایى است که به چارگون ماند و از آن کمر سرخى دارد و رنگش به زردى مىزند. بوى
خوب دارد. کمى گسمزه است. در کنش تقریبا با ناردین برابر است، بعضى نارمشک را )ناغبشت( گویند. مزاج: در
سوم گرم و خشک است. خاصیت: لطیف و گدازنده است. اندامان غذا:
با معده و کبد سرد سازگار است و در این زمینه با سنبل برابر است. جانشین: وزن یکچهارمش زنجفیل و نیم وزنش
پسته و یکششم وزنش سنبل.
نخاله )سپوس(:
مزاج: در اول گرم و خشک است. خاصیت: زداینده، نرمکننده، بسیار تنقیهکننده است ولى باز در تنقیه به گاودانه
نمىرسد- بلغم را تحلیل مىبرد و بادها را مىپراکند. ورم و جوش: سپوس مخلوط با سرکه ورمهاى نوخاسته را فرونشاند.
شراب بر سپوس پاشند و بر ورم گرم پستان نهند مفید است. ورم بلغمى و بادکردگى را علاج است. زخم و قرحه:
سپوس را با سرکه بسیار تند ضماد کنند و تا گرم است بر گرى چرکین گذارند بسیار مفید است. سینه: سپوس و بویژه
اگر آبپزش را با شکر و روغن بادام بخورند سینه را نرم کند. با شراب عجین شود و بر ورم پستان گذارند فایده بینند.
اندامان دفعى: تحریک روده کند که محتویات را بیرون ریزد. سوپ سپوس را بخورند شکم نرم شود. زهرها:
ضماد سپوس پادزهر ک ژدم و مارگزیده است.
نشاره )آرد اره(:
مزاجش مزاج درخت اره شده است. خاصیت: آرد اره چوب پوسیده اگر در درخت باشد تنقیهکننده و خشکاننده
است. زخم و قرحه: آرد اره چوب پوسیده و بویژه آنچه از درخت مزاج قبض مانند خاردارها باشد، با هموزنش انیسون
با شرابى عجین شود و بسوزانند و سوخته را بکوبند و بسایند و گرد سائیده را بر قرحه مورچگى پاشند نافع است.
نشا )نشاسته(:
مزاج: در اول سرد و خشک است. خاصیت: توانبخش و نرمکننده است. باید نشاسته را با سه برابرش آب بپزند.
آرایش: نشاسته و زعفران را بر پوست مالند لکه سیاه را بردارد. ق رحه: قرحه را بهم آرد و خوب مىکند. چشم: مواد
سیلانى را از چشم منع مىنماید. سینه: سینه را نرم کند. سوپ نشاسته سرماخوردگى سینه را از بین ببرد. اندامان
دفعى: نشاسته تنها یا با عدس شکم را بند آرد و از اختلاف مراره جلوگیرى کند.
نرثیعس )نرثقیس(:
این گیاه دارویى است گرم و در مغز آن پیه سبزرنگ و بسیار قبض هست و اگر با
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۱
روغن زیتون باشد عرقآور است. سر: در سوراخ بینى دمند خوندماغ قطع شود. نفس و سینه: مغز تر آن هر خونى را
که در سینه گرد آمده بیرون آرد. اندامان راننده: مغزش اسهال مزمن را علاج است.
زهرها: با شراب بخورند پادزهر مار است.
نانخواه )ننهحوا(:
کمى تلخ است و تندمزه. گزینش: تخمش از همه اجزایش مفیدتر است. مزاج: در سوم خشک است. خاصیت: با
اینکه خشکاننده است نرمکننده هم هست. بندآمدهها را باز کند. آرایش:
خوردنى یا مالیدنى آن رنگ را زرد کند. در داروهاى برداشتن لکههاى بهک و برص وارد است. با عسل معجون شود
لکههاى سیاه خونى را در هرجاى باشد مىزداید. سینه: در علاج پلیدیهاى سینه و دل بهمآمدن مفید است. اندامان
غذا: رطوبت معده را برچیند، دل بهمآمدن و تهو را تسکین دهد. براى کبد و معده سرد مفید است. اندامان راننده:
با شراب بخورند بول را ریزش دهد. عسر البول را از بین ببرد. سنگ را بیرون آرد. گرده و مثانه را مىپالاید. بادشکن
است. درد و پیچ روده را تسکین دهد. با صمغ صنوبر بخور شود زهدان را پاک مىنماید. تبها: در علاج تبهاى کهنه
بهر ین دواست. زهرها:
آبپزش را بنوشند پادزهر حشرات است. و بر نیش کژدم پاشند درد تسکین یابد.
نطرون:
بوره ارمنى است و در فصل باء بوره را ذکر کردیم و نیازى به بازگویى نیست.
نوره )آهک(:
آهک خاکسر شده اجسام سنگى و سفالى است. مزاج: آهک آبندیده و آهک تازه آبدیده هر دو س وزندهاند.
اگر بر خاموشى آن دو یا سه روز بگذرد سوزنده نیست و فقط گرمىبخش است. آهک شستشو داده خشکمزاج
است. خاصیت: خونریزى را قطع کند. آهک شسته خشکاننده بىسوزش است. آهک را با روغنهاى مالیدنى بجوشانند
رساننده مىشوند. قرحه: گوشت زائد را مىخورد. آهک شسته زخم را بهم آرد و در علاج سوختگى بسیار مفید
است.
نرسیاندارو:
به نظر من عربها غلط خواندهاند و در حقیقت برسیان دارو با باء است نه با نون. این گیاه همان عصى الراعى
)هفتبند( است و در فصل عین خواهد آمد.
نخل )خرمابن(:
نخل همان درخت خرماى مشهور است و همه اجزاء آن قبض است و سابقا خرما را شرح دادیم.
نوشادر:
بهر ینش نوشادر )بیکالى( صاف و بلورى است. مزاج: در آخر سوم گرم و خشک است.
خاصیت: لطافتبخش و گدازنده است. چشم: از سفیدى چشم مفید است. نفسکش: زبان کوچکه افتاده را بالا
مىبرد و از خناق مفید است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۵
نحاس )مس(:
مس داراى انوا است. مس قبرصى که سرخ مایل به زرد است و از همه بهر است.
مس بسیار سرخرنگ روشن، مس سرخ مایل به سیاهى، نوعى دیگر هست که آن را طالیقون گویند. مس سوخته تند
و تیز است و گیرنده. اگر شسته شود براى خاماه دادن زخمهاى تن نرم بهر ین علاج است و ناشستهاش براى تن
سخت همین کنش را دارد. گزینش: قسمت نازک و روشن و درخشندهاش به منظور دارویى مفیدتر است. مزاج: در
سوم گرم و خشک است. خاصیت: مس سوخته گیرنده و تند است و زخمها را بهم آورد. گویند اگر با موچین مس
طالقون موى چینند دیگر موى با زنروید که واقعا یاوهگویى کردهاند. آرایش: موى را سیاه گرداند. زخم و قرحه: گوشت
زائد را مىخورد. قرحههاى پلید سرایتکننده را از سرایت بازدارد و خوب مىکند. سوخته شسته از مس زخمها را بهم
آرد. گویند اگر با عسل مخلوط کنند قرحههاى سخت و سفت بدنهاى سخت را علاج کند. چشم: دید را قوت
دهد. پلک سفتشده را نرم کند. اندامان غذا: اگر با )اندرومالى( تناول شود آب زرد بیرون ریزد. و اگر به کام اندایند
قى را تحریک کند. تناول یک مثقال و نیم همراه شربت ماده آبکى را اسهال دهد و آزار نمىدهد.
زهرها: نباید خوراکهاى شور و تلخ و چرب و ترش و شیرین و از قبیل روغن و گوشت را در آوند مسین بسیار
نگهدارند که مس حتما زنگار دارد و زنگار سم قاتل است.
نفط:
نفط سفید که شناخته شده است. نفط سیاه پالائیده قیر بابلى و غیره است. مزاج: تا چهارم گرم و خشک است.
خاصیت: نفط و بویژه نفط سفید لطیف و تحلیلبرنده و گدازنده و بازکننده انسدادهاست.
مفاصل: نفط و بویژه نفط سفید درمان درد مفاصل و سرین است. سر: نفط کبود درد سرد گوش را درمان است.
چشم: در علاج سفیدى و آبریزش چشم مفید است. نفسکش و سینه: کمى نفط را با آب گرم نوشند در علاج
برنشیت و سرفه کهنه مفید است. اندامان راننده: درد و پیچ روده را تسکین دهد. بادشکن است. از نفط و بویژه
نفط سیاه فتیله بردارند کرمها را مىکشد. هر نفطى بول و حیض را ریزش دهد باد مثانه و سرماى زهدان را برطرف
کند. زهرها: پادزهر نیشهاست.
نبق )میوه سدر(:
درختى است بزرگ و تناور و خاردار، میوهاى دهد سرخرنگ و خوشمزه و به اندازه فندق که مردم آن را مىخ ورند ۷۴ .
» کنار « این درخت اکثرا در گرمسیرها روید و در آن سامانها نامهاى گوناگون دارد. برخى از مردم این درخت را
گویند. مزاج: تر و خشکش مىخشکاند و لطافت بخشد. و ماام اجزاء درخت این کنش را دارد. دود درخت کنار
بسیار گیرنده است. خاصیت: نبق و بویژه قاوتش بسیار قبض است. آرایش: موى را از ریزش بازدارد و درازى دهد و
تقویت مىنماید و نرم مىکند. انگم سدر جوش سوزنى را از بین برد و سپوسه سر را مىزداید، و موى را سرخ کند.
ورم و جوش: برگ کنار ورم گرم را نرم کند و تحلیل مىبرد. سر: انگم سدر سرشویه شود سپوسه و شوره را مىزداید
سر را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۶
پاکیزه کند موى را پیچ دهد. سینه: برگش داروى برنشیت و بیماریهاى شش است. اندامان غذا: معده را توان بخشد.
اندامان راننده: بندآور شکم است. نبق و بویژه قاوتش خونریزى حیض را بند آرد. قرحه روده را علاج کند. اسهالى را
که ناشى از ضعف معده باشد بند آورد. اگر با آبپز کنار حقنه کنند یا بنوشند همین تأثیرات را دارد. سیلان زهدان
را علاج کند. نبق تر و تازه هم کار به و زالزالک و سیب و گلابى است یعنى به اعتدال خورند شکم بند آرد. و اگر
زیاد خورند و هضم نشود و مزاج از آن نفرت پیدا کند قى و اسهال شدید بدنبال دارد.
نوى )هسته خرما(:
خاصیت: قبض و چسبنده است. قرحه: سوختهاش در علاج قرحه پلید مفید است.
چشم: مىسوزانند و خاموش مىکنند و مىشویند و بجاى توتیا بچشم کشند. مژه را بازرویاند و بهر کند.
با سنبل رومى بچشم کشند در علاج قرحه چشم و رویاندن مژه مفید است.
نجم )فریز(:
زخم: زخمهاى خونى را بهم مىآورد. اندامان راننده: آبپزش سنگ را بیرون آرد و تخمش بول را ریزش دهد و شکم
بند آرد.
نیطافیلى:
شیره گیاهى است که آن را پنج برگ نامند. خاصیت: بسیار خشکاننده است ولى نه تند و تیزى دارد و نه گزش و
سوزش. ضمادش خونریزى را قطع کند. ورم و جوش: ضمادش علاج خنازیر، سختشدههاى بلغمى، کژدمه، گرى
۷۴ ۴(- در سوریه و عراق بسیار است و اگر راست خواهى من میوهاش را که نبگ گویند برنگ سرخ ندیدهام. به زالزالک زرد و درشت شبیه است. (
است. مفاصل: داروى درد مفاصل و عرق النسا است و اگر ضماد کنند یا بخورند آماس رطوبى بیضه را )قیله(
فرونشاند. سر: با آبپز بیخش مضمضه کنند درد دندان را تسکین دهد. زخم دهان را خوب کند. برگش را با شراب
سى روز تناول نمایند علاج صر است. سینه:
آبپزش را در گلو گردانند زبرى گلو برطرف شود. افشره بیخش درمان درد شش است. اندامان غذا:
افشرهاش را با نمک و عسل بیامیزند و چند روزى هر روزه مقدار سه )قوانوس( تناول نمایند از یرقان و درد کبد مفید
است. اندامان راننده: بیخ و آبپز بیخش بازدارنده اسهال، علاج قرحه روده و داروى بواسیر است. تبها: برگش با
)ادرومالى( یا با شراب تب نوبه و سه اندر میان را دوا کند. زهرها: افشره بیخش سم قاتل است.
نعام )شر مرغ(:
بعضى از اطباء گوشت شر مرغ را بسیار ارج مىگذارند. مزاج: به عقیده بعضى از طبیبان گوشتش گرم و چرب و
طعام را گسر ش دهد و تن را توان بخشد و سرحال آرد ولى غلیظ و دیرهضم است. اندامان راننده: شهوتانگیز
است.
نمر )پلنگ(:
که مشهور است. مفاصل: خوزى گوید پیه پلنگ بهر ین علاج فالج است. زهرها: زهره پلنگ سمى است که امان
نمىدهد و فورا مىکشد.
در اینجا حرف نون پایان یافت و داروهاى این فصل بیست و شش بود.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۷
فصل پانزدهم حرف )س(
سعد )مشک زمین(:
دیسقوریدوس گوید: بیخ گیاهى است که برگهایش ببرگ گندنا شبیه لیکن از برگ گندنا بلندتر و نازکر و سفتتر
مىباشد. ساقهاش به بلندى یک ذر یا بیشر است. ساقه راست بالا نیامده به اطراف کج شده و به ساقه گورگیا
شبیه است. در اطراف ساقه برگهاى کوچک و تخمدانها دیده مىشوند. بیخش غدهاى و متعدد و به بزرگى زیتون و
بعضى مستطیل و بعضى مدورند و برنگ سیاهند و درهم چنگ زدهاند. بوى خوش دارد و به تلخمزگى مىزند. در
زمینهاى پست و مرطوب مىروید. در طرسوس و سوریه و در جزایر )قوقلادس( پیدا مىشود. به عقیده اصطیفان از
این گیاه روغن گیرند و از آن روغن قسمى را با مازو یا با مواد گیرنده دیگر مخلوط مىکنند و چون یکى از عطریات
بکار مىبرند و این ماده عطرى در هند و کوفه پیدا مىشود. گزینش: بهر ش آن است که مر اکم، سنگین، در کوبیدن
سخت، خوشبوى، کوتاه شاخه که بسیار تندمزه و در مرهمها وارد است. آرایش: رنگ را زیبا و بوى دهن را خوش
کند. و چنانکه گویند سعد هندى موى را مىسر د. ورم و جوش: دملهاى صعب العلاج را علاج کند، در معالجه
ورمهاى الیافى و خوره مفید است. مفاصل: با روغن دانه بن )میوه درخت سقز( داروى پهلودرد است و پشت را محکم
کند و زیاد بکار بردنش جذام آورد. سر: در علاج گندیدگى بینى و دهان و زخم و جوشهاى دهان و سستى لثه
مفید است. قرحههاى خورهاى دهان را مداوا کند. براى تقویت هوش بسیار خوب است. اندامان راننده: سنگ را از
بین ببرد. در چکمیزک سودمند است. در علاج بواسیر و بهمآمدن دهانه زهدان و استسقا مفید است. تبها: در
تبهاى کهنه داروى خوبى است.
زهرها: پادزهر نیش عقرب و حشرات است.
سندروس:
دیسقوریدوس گوید: سندروس انگم درختى است از عربستان و هندوستان. کمکى به مر مىماند. بویش بد است.
بعضى از دود آن استفاده کنند و گاهى لباسها را بدان دود کنند. این انگم را با اسر ک و مر مخلوط کنند و بر آتش
نهند و سندروس مىسازند. مزاج: در دوم گرم و خشک است.
خاصیت: گیرنده و بندآورنده خونریزى است. کشتىگیران این دارو را بکار مىبرند که سبکخیز و توانا باشند و به
نفسگرفتگى دچار نشوند. آرایش: کسى که بخواهد لاغر شود هر روز سهچهارم درهم سندروس را در آب و
سکنجبین حل کند و بخورد بسیار مؤثر است. قرحه: دود سندروس ناصورها را مىخشکاند. سر: رطوبتهاى
سرماخوردگى بوسیله دود سندروس برطرف مىشوند. لثه را استحکام بخشد و در تسکین درد دندان نظیر ندارد. سینه:
در علاج خفقان حکم کهربا دارد. بندآورنده خون است.
و چنانکه اشاره شد کشتىگیران براى سبکخیز بودن و نیرو گرفتن و خستگى در کردن بکار مىبرند.
چشم: در زدودن لکههاى چشم بسیار سریع التأثیر است. سندروس حل شده در آب و سکنجبین را در چشم
چکانند ضعف دید را برطرف مىنماید.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۱
سرخس:
دیسقوریدوس حکیم فرماید: گیاه سرخس به دو نو نر و ماده تقسیم شده است. سرخس نر گیاهى است که برگ و
گل و ثمرى در آن متمایز نیست. این گیاه ساقههایى پراکنده دارد که زیرزمینى از ریشه سر برآوردهاند و بلندى هر
ساقهاى به ذرعى و بیشر از ذرعى مىرسد. بالمانندهایى از چوبهاى کوچک پربرگ کوچک و از هم جدا از پایین ببالا
همچون چندین رده بال متقابل از ساقه اصلى جدا شدهاند. بویى دارد که کمى به تندى نزدیک است. بیخش عبارت
از ریشههاى بسیار منشعب و سیاهرنگ و دراز است و در مزهاش گیرندگى حس مىشود. رویشگاه این گیاه
کوهساران و سنگلاخىها است.
بیخ این گیاه داروى کرم کدو است. سرخس نر نامهاى بسیار دارد پیشینیان آن را )قولورهون( گفتهاند و کسانى هستند
آن را )بلحرون( مىنامند و گروهى )بلونر یس نر( نامند و طبرستانیان سرخس گرم گویند.
سرخس ماده که بعضى آن را )نیقاطاریس( خوانند. برگش به برگ سرخس نر شبیه است لیکن شاخههاى بیشر و
درازتر دارد و برگهاى زمینىاش بزرگ و پهن و دراز و بسیار سرخرنگ مایل به سیاهى مىباشند. برخى از این گیاه ماده
سرخس سرخ برنگ خون است. کسى که مىخواهد از آن بخورد باید قبلا سیر بخورد. سرخس ماده در تأثیربخشى از
سرخس نر ناتوانر است. مزاج: در دوم گرم و خشک است. خاصیت: خشکاننده بىسوزش است و داراى تلخى و
گیرندگى است. قرحه: زخم را بهم آرد.
سرخس ماده را خشک کنند و خرد کنند و بکوبند و بسایند و سائیده را بر قرحههاى تر صعب العلاج پاشند بسیار
فایده دهد. اندامان راننده: کرم و کرم کدو را مىکشد و نسخه دارویىاش به قرار زیر است:
چهار مثقال سرخس، سقمونیا، یا خربق شش قیراط. و اگر بخواهند تأثیر بیشر داشته باشد و مسهلتر گردد سقمونیا
یا خربق را نه قیراط کنند و هر دو را در عسلآب حل کنند و یکدفعه سر کشند.
اگر سه مثقال سرخس ماده را با شراب خورند کرمهاى دراز بیرون آرد. اگر زن از سائیدهاش خورد باردار نمىشود. و
اگر باردار خورد بچه مىاندازد. و همینکه خوردند بچه در شکم مىمیرد. سرخس خشک را گاهى به منظور دارویى بر
شکم مالند. برگ نودمیده سرخس را بپزند و بخورند ملین است و شکم را نرم کند.
ساذج )ساده(:
مرکز این گیاه هندوستان است. در مردابهاى سرزمینهاى سیاهگل روید و برگهاى آن از ریشه جدا شوند و بر آب
شناورند و همچون گیاهى است که آن را عدس آبى گویند. برگها را جمع مىکنند و به نخ مىکشند و آویزان نگه
مىدارند تا خشک مىشود. بعضى پنداشتهاند که ساده برگ ناردین هندى است. زیرا قوتش به قوت ناردین نزدیک
است و تقریبا قوت سنبل دارد و از سنبل نرم و ملایمتر است.
روغن آن قوت روغن بابونه چشمگاوى و روغن زعفران دارد و از روغن زعفران قوىتر است.
دیسقوریدوس گوید: کسانى که پندارند ساده برگ ناردین است اشتباه کردهاند. آنان همانندى بوى ساده و ناردین را
دلیل مىآرند درصورتىکه بسیارى از گیاهان از جمله سنبل کوهى، برباله، سوسن زرد از حیث بوى با ناردین شبیهاند و
ناردین نیستند. و باید بدانند که ساذج گیاهى غیر از ناردین است و در هندوستان مىروید و عبارت از برگهایى است
که به روى آب مىآیند. در تابستان وقتى که آب مىخشکد مردم در زمین خشکیده که جاى آب و رویش ساده
بوده هیمه جمع مىکنند و آتش مىزنند و هرچه خس و خاشاک
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۹
است مىسوزد. زیرا اگر این کار را نکنند سال آینده ساذج در آنجا نروید. نوعى دیگر از این گیاه هست که آن را نیز
ساده گویند و قوتش تقریبا قوت ناردین است و این قسم زود خرد مىشود و بوى گند چیز گندیده را مىدهد. این
قسم اخیر خوب نیست. گزینش: بهر ش آن است که تازه و تر باشد، رنگش مایل به سفیدى باشد، زود خرد نشود،
بوى ناردین را بپراکند. عفونتى و شورمزه و سست و پژمرده نباشد. مزاج: در دوم سرد و خشک است. خاصیت:
گویند با لباس باشد لباسها را از بید حفظ کند.
آرایش: زیر زبان گذارند بوى دهن را خوش کند و نمىگذارد دندان کرم کند. ورم و جوش: برگ ساده را مىسایند و
در گلاب مىپزند و ضماد سازند در علاج ورم گرم بسیار مفید است. اندامان غذا: در علاج ورم گرم چشم نافع
است. اندامان راننده: از ناردین بیشر بول را ریزش دهد. جانشین: به وزن آن )طالیسفر( یا سنبل.
سولان )شولان( ۷۵ :
داروى رومى است که همه مىشناسند. مزاج: تا چها رم گرم و خشک است.
خاصیت: پوست را مىسوزاند. سر: وزن یک حبه از آن را با آب سلق در بینى کنند در علاج کجدهنى نافع است.
چشم: آماس و التهاب پلک و آماسهاى زیر چشم را معالجه کند.
سرو:
درختى است بلند در پاییز و زمستان خزان نمىکند و همچنان سبز است. در مزهاش تند و تیزى کم و تلخى بسیار
هست و گسمزگى از تلخى بیشر است. تندىاش تا آنجا رسد که قوتش نفوذ دارد.
گیرنده بىسوزش است و فرقش با سایر گرمىبخشها همین است که جذبکننده نیست. مزاج: در اول گرم و در د وم
خشک است. بعضى عقیده دارند که بسیار سرد است و گویند قوتش مرکب است و تنها حرارتش وقتى است و
۷۵ ۴(- یرشهاى است سرخرنگ بشکل کرم که از روم آورند- مخزن. (
بحدى است که در اندام تأثیر گیرندگى دارد. خاصیت: برگ و ثمر سرو قبض است و رطوبتها را تحلیل مىبرد. و در
همه حالات ثمرش از برگش قوىتر است. چسبندگى دارد و خون بند آرد، و ضد عفونت است و گویند ثمر و شاخ و
برگ سرو را بر آتش نهند پشهها را مىگریزاند. آرایش:
با سرکه و لوبیا گرگى بپزند و ناخن را بدان بیندایند لکههاى ناخن مىرود. برگ سرو بهک را مىزداید و موى را سیاه
گرداند. زخم و قرحه: برگ و شاخ و ثمر سرو تا نرم و ترند داروى زخمهاى اندامان سخت است. برگ و شاخ و ثمر
سرو با آرد جو باشد مو رچگى و باد سرخ را علاج است. مفاصل: ضماد برگ تر و ثمر سرو براى فتق خوب دارویى
است. با آرد جو ضماد شود. باد سرخ و همانند آن را علاج کند.
تقویت اعصاب با او است. آماس خایه را فرو نشاند، سستى و فروهشتگى را از بین مىبرد و محکم مىنماید. سر: ثمر
سرو را بکوبند تا نرم مىشود و با انجیر فتیله سازند و در بینى کشند گوشت زائد را از بین مىبرد. با سرکه بپزند
مسکن درد دندان است. چشم: ضمادش در علاج ورم چشم نافع است.
نفسکش: آبپزش یا ثمرش با شراب بخورند براى علاج خون برآوردن، دشوارى نفس، بلندنفسى )انتصاب النفس؟(
سرفه کهنه بسیار سودمند است. اندامان راننده: برگ سرو را با شراب سیاه انگورى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۱
بخورند داروى عسر بول است و مواد رطوبى ناساز را از رسیدن به مثانه بازدارد. و در علاج قرحه روده مفید است. و
شکم را از زائدههاى ناسازگار حفظ مىنماید. جانشین: نیم وزنش پوست انار و برابرش انزروت سرخ.
سقوردیون )سیر بیابانى(:
از سیر کاشتنى بسیار ریزتر است برگ و ساقهاى دارد که بر ساقه گلى سفیدرنگ پدیدار است. در فصل بیست و
سوم که به بحث سیر )ثوم( مىرسیم این را هم شرح خواهیم داد. مزاج: تا سوم گرم و خشک و به عقیده بعضى تا
چهارم خشک و گرم است. خاصیت: لطیف و زداینده و بازکننده. زخم و قرحه: زخمهاى بزرگ و پلید را خوب
مىکند. مفاصل: در علاج گسستگى ماهیچه داروى خوبى است.
سک:
)نوعى حب که از جوشیده مازو و شیره خرما مىسازند( … در اصل این دارو را از چین مىآوردند که از آمله
بدست مىآمد. لیکن حالا که دسر سى بدان نیست از مازوج و خرما درست مىکنند چنانکه رامک را مىسازند.
مزاج: اگر مشک بدان اضافه نکرده باشند در اول گرم و در دوم خشک است. و اگر با مشک باشد در سوم گرم
است. خاصیت: تا ساده است قبض و توانبخش درون است. و خوشبو شدهاش گدازنده و بسیار بازکننده است.
مفاصل: براى درد مفاصل خوب است. اندامان راننده: بعضى گویند سک همراه مشک شهوتانگیز و قبض است و
از خونریزى نافع است.
سرطان نهرى )خرچنگ رودخانهاى(
دیرهضم است و غذاى بسیار دهد. با ماش بپزد بهر مىشود.
خاصیت: پیکان و خارها را بیرون کشد. سرطان دریایى لطیفتر است. آرایش: خاکسر ش با عسل پخته ترکهاى پاى
را که ناشى از سرما باشد خوب مىکند. سوخته خرچنگ را در داروهاى ضد بهک و لکههاى سیاهپوست بکار
مىبرند. ورم و جوش: ضماد خرچنگ را بر دملهاى سخت نهند نرم مىنماید.
سینه: گوشت خرچنگ و آبگوشت خرچنگ و بویژه اگر با شیر ماچهخر باشد در علاج سل نافع است.
اندامان راننده: خاکسر ش با عسل ترکهاى اطراف پیزى را خوب مىنماید. زهرها: خوردنش یا ضمادش از نیش کژدم
و رتیل سودمند است. خاکسر ش را با عسل بخورند پادزهر سگ هار است. از سرطان و کف الذئب دارویى
مىسازند که براى سگ هارگزیده بسیار نافع است و این دارو مشهور است و چگونگى معالجه با این دارو را مىتوان
در باب ویژه به سمها یاد گرفت. پنداشتهاند که اگر آن را با ریحان کوهى به کژدم نزدیک کنند کژدم فورا مىمیرد.
سرطان بحرى )خرچنگ دریایى(:
اگر گفتیم خرچنگ دریایى منظور همه خرچنگهاى دریایى نیست.
نوعى که منظور ما است همه اندامش سنگى است. شخصى مورد اعتماد مىگفت در دریاى چین این نو از
خرچنگ هست که از دریا بیرون مىآید و به آبهاى کنار دریا که غیر از آب دریا هستند وارد مىشود و در آنجا
مىمیرد. و گاهى همینکه از دریا بیرون آمد مىمیرد و سخت مىگردد و سنگى مىشود. شخصى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۴
که این را گفت از کسى نقل مىکرد که خودش بارها در چین شاهد این ماجرا بوده است. خاصیت:
سوختهاش از هر سوخته دیگر لطیفتر است. آرایش: سوختهاش دندان را پاکیزه نگه مىدارد. و لکههاى سیاه و
ککمک را از رخسار مىزداید. قرحه: سوختهاش زخم چرکین را خشک کند و از گرى سودمند است. چشم: اشک را
مانع است و همراه نمک بسایند ناخنه را از بین مىبرد. فتیله از آن سازند و بر پلک مالند گرى پلک را از بین ببرد و در
جلا دادن چشم بسیار سودمند است.
سدر )کنار(:
در فصل نون که حکایت از نبق بود سدر را شرح دادیم.
سراج القطرب:
گیاهى است که به زوفا نزدیک است. دیسقوریدوس گوید: گل این گیاه به گل خربق شبیه است و تا حدى به رنگ
ارغوانى مىزند. از آن شیاف مىسازند. گلش که بر شاخه است تو گویى چراغى بر چی زى سبز مىسوزد. این گیاه نو
بیابانى هم دارد و با این نو که کاشتنى است در همه کنشها مشر ک است. گزینش: تنها تخمش بکار آید. مزاج: در
اول گرم و در آخر دوم خشک است.
خاصیت: بازکننده است و گیرندگى در مزاجش چیرگى دارد. خونریزى را از هرجا باشد بند آورد. قرحه:
به ر ین علاج زخم است. سر: ضمادش خوندماغ را قطع کند. نفسکش: خون برآوردن را بند آورد.
اندامان راننده: بدان حقنه کنند علاج قرحه روده است. بعضى گویند تخم نو بیابانى این گیاه را اگر به وزن دو درهم
بخورند مسهل است. زهرها: تخمش با شراب تناول شود پادزهر نیش عقرب است.
بعضى گویند: تخم نو بیابانى را بر کژدم گذارند کژدم تخدیر مىشود و نیش نمىزند و تو گویى مرده است.
سطرونیون )چوبک(:
دیسقوریدوس گوید: بعضى این گیاه را )طریقالى( نامند که به معنى سه برگ است. زیرا اکثرا این گیاه سه برگ بیشر
ندارد. این گیاه مانند برگ ترشک یا گل سوسن روى به زمین کج کرده. برگ این گیاه از برگ ترشک کوچکر است. و
از آن سرخرنگتر هم هست. سرخیش به رنگ خون مایل است. ساقه نازک و به درازى یک ذر دارد. گلش به گل
سوسن سفید شباهت دارد. بیخ این گیاه به موسیر مىماند و به اندازه سیبى است. پوستش سرخ و داخلش سفید
برنگ سپیده تخممرغ است و شیرینمزه مىباشد. نوعى دیگر از این تیره و به همین اسم موجود است که تخمش چون
تخم کتان و پوست بیخ آن سرخرنگ و نازک و داخلش سفیدرنگ و خوشمزه است. این نو اخیر در کوهستانهایى که
آفتاب بسیار است پیدا مىشود. خاصیت: گویند هرکس بیخ آن را در دست گیرد فورا غریزهاش برانگیزد و آرزوى جما
کند و اگر از آن شربت سازند در شهوت انگیختن با سقنقور برابر است. مفاصل: گویند بیمار فالجى که سر و
گردنش به سوى عقب خم شده است اگر این گیاه را با شراب سیاه و گیرنده تناول نماید خوب مىشود.
سورنجان:
ریشه گیاهى است که برگهایش با زمین مااس دارد و گلهاى سفید و زرد مىدهد. شکوفه و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۲
گل سورنجان قبل از هر جایى در تپهها و دامنه کوهساران پدیدار است. گزینش: بهر ش آن است که رویه و داخلش
سفید و سخت و ترد است و زود مىشکند. سورنجان سرخ و سیاه خوب نیست. مزاج: تا دوم گرم و خشک است و
رطوبتى زیاده دارد. به عقیده بعضى در نو سفیدش حرارتى لطیف هست و در غیر سفید نیرویى قابل اهمیت هست.
زیرا اگر بسیار قوى نبود اسهال نمىداد. ولى به عقیده کسانى دیگر اگر هیچ گرمى داشت؟ اقلا در قرحهها سوزش
نشان مىداد که این گزش و سوزش به هیچ وجه موجود نیست. کسانى دیگر هستند که گویند بسیار گرم است.
خاصیت: داراى نیروى اسهالى است هرچند گفتهاند که قبوضیت دارد. قرحه: سورنجان سفید در علاج زخم کهنه
بسیار مؤثر است. مفاصل: داروى نقرس است، ضمادش فورا درد را تسکین دهد. اما اگر زیاد از آن ضماد کنند و بر
ورم نهند ورم سخت را سختتر کند. براى همه مفاصل و بویژه در حالت سرماخوردگى بهر ین یار و یاور مفاصل
است. اندامان غذا: براى معده خوب نیست. معده را ناتوان کند. سورنجان سرخ و سیاه داروهاى اسهالى را در معده
بازدارند و آسیب و بلاهاى توانفرسا بدنبال دارند. اندامان راننده: مسهل است، شهوتانگیز است و اگر با زنجفیل
و پونه و زیره خورند بسیار شهوتانگیزتر است. زهرها: سورنجان سرخ و سیاه سمّ است. جانشین: در علاج درد
مفاصل به وزن آن برگ حنا و نیم وزنش مقل کبود.
سلخ الحیه )پوست مار(:
که در فصل ویژه به مار- حیه- ذکر شد.
سادآوران )سیاهداوران- سادوران(:
مزاج: در دوم سرد و در سوم خشک است. خاصیت: بندآورنده خون است. آرایش: از ریزش مو جلوگیرى کند.
جانشین: به وزنش فیلزهره و یکسومش بیخ نى.
سوسن:
دیسقوریدوس گوید: سوسن گیاهى است که برگش به برگ گلایول مىماند و از برگ گلایول پهن و بزرگر و لزجتر
است. بر ساقه سوسن گلهایى خمیده و همشکل پدیدار است که به رنگهاى گوناگون از قبیل سفید و زرد و بنفش و
آبى جلوه مىنماید و ازاینرو آن را ایرسا گویند که ایرسا به معنى رنگینکمان است. ۷۶ این گیاه ریشههایى سخت و
گرهدار و خوشبوى دارد. به منظور دارویى بیخ سوسن را از زمین بیرون آرند و در سایه مىخشکانند و به نخهاى کتان
مىکشند و در انبار نگه مىدارند. نوعى دیگر سوسن هست که سفیدرنگ است و مزه تلخ دهد. بیخ آن را ایرس
۷۶ ۴(- در فصل اول ایرسا آمده و گوید بیخ سوسن آسمانگون است. و در واقع ایرسا گل زنبق است. (
گویند و از سوسن رنگینکمانى که ذکرش گذشت کمتوانتر است، لیکن در بسیارى از بیماریها سودمند است. بیخ
سوسن سفیدى که ایرس نام دارد هرگاه کهنه شود آن را سوراخ کنند و بویى خوش مىپراکند. این دو نو فوقالذکر از
سوسن هر دو بیابانى و خودرو هستند. نو سومى هم هست که کاشتنى است و در اصطلاح مردم به سوسن آزاد
مشهور است. سوسن آزاد رنگش سفید است. و از ماده خاکىاى لطیف که دارد کسب تلخى کرده و مزاج آبىاش
معتدل است. مزاج: سوسن آزاد سفیدرنگ در دوم گرم و خشک
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۵
است. و سوسن رنگینکمان بیابانى از آن گرم و خشکتر است. خاصیت: به اعتدال مىخشکاند. بیخش زدایندهتر
از سایر اجزاء آن است. روغنش لطیف است زیرا روغن از گلش گیرند و گلش بسیار لطیف است. روغنش را با مواد
خوشبوى بیامیزند یا نیامیزند بسیار تحلیلبرنده و نرمکننده است. و در همه این کنشها رنگینکمان )ایرسا( ى نامبرده
از سایر انوا سوسن قوىتر است. ایرسا گیرنده است و مسکن درد و ضد گندیدن و گرمىبخش و لطافتبخش
است. آرایش: سوسن و بویژه بیخش در علاج لکههاى سیاه صورت و ککمک مفید است و صورت را بدان شویند
رخساره را پاکیزگى و صیقل دهد و ترنجیدگى را از میان برمىدارد. ورم و ج وش: برگ و تخم سوسن را بکوبند و
بسایند و با شراب آمیزند و ضماد سازند و بر باد سرخ گذارند بسیار سودمند آید. و همچنین در علاج ورم نارسیده
بلغمى و گرى چرکین و نرم کردن کبره: )خشکریشه( و )سعفه( بسیار خوب است و بویژه اگر با داروهاى دیگر
قاطى باشد تأثیرش بیشر است. زخم و قرحه: قرحه را از گوشت خوب پر کند. بیخش داروى سوختگى از آب گرم
است. زیرا مىخشکاند و با ملایمت مىزداید. آبپز برگش نیز همین تأثیر را در این زمینه دارد. اگر در استعمال کردن
بیخ و برگش روغن گل همراه باشد بسیار بهر است. افشره رنگینکمان )ایرسا( و سایر انوا سوسن را با عسل و سرکه
در آوندى مسین مىجوشانند داروى قرحه مزمن و زخمها است. براى علاج سوختگى از آب گرم سوسن کاشتنى از
هر سوسنى بهر است. مفاصل: در مداواى گسستن عصب، ترنجیدن عصب، عرق النسا بهر ین دارو است. سر:
آبپز بیخ سوسن را در دهان گردانند درد دندان تسکین یابد. و بویژه سوسن بیابانى در علاج درد دندان بسیار کارى
است. آبپز بیخ سوسن خوابآور است. روغن سوسن علاج قرحه سر و سپوسه است. در گوش چکانند وزوز و
صداها را مىخواباند. روغن سوسن با روغن گل را بر پیشانى مالند سردرد برطرف شود. بینى را بدان اندایند رطوبت
نرمى که بر رویه بینى نشیند از بین مىرود. سینه: بیخ سوسن و بویژه نو رنگینکمانىاش علاج نفس بلندى )نفس
الانتصاب( و سرفه مىباشد و رطوبتهاى بازمانده و پرمایه را از سینه پاک کند.
اندامان غذا: سوسن و روغنش براى معده بدند و براى طحال خوبند. اندامان راننده: روغن سوسن بازکننده و
تحلیلبرنده است. بخورند یا بمالند زهدان سفت شده را نرم کند. بیخ سوسن با روغن گل بپزند در علاج بیماریهاى
زهدان بىنظیر است. روغن زنبق هم بهر ین داروى درد زهدان است و بچه را بیرون آورد. بیخ سوسن را با سرکه بپزند
یا با تخم بنگ و آرد گندم آبپز کنند ورم گرم رگهاى خایه را فرونشاند. مقدار یک اوقیه و نیم روغن سوسن تناول
شود مسهل است و بیمارانى که ایلاوس زردابى دارند از آن سود بینند. بیخ سوسن و روغن زنبق دهانه بواسیر را هر
طورى باشد باز مىکنند. اگر با شراب خورند حیض را ریزش دهد. و اگر با سرکه نوشند کسانى که در جما به
سرعت آب مىریزند از آن بهره بینند. اگر بیخ سوسن را در آب بپزند و بعدا زنان آن را بر خود بندند سفتى زهدان
نرم شود و دهانه زهدان باز شود و درد زهدان برطرف گردد. تبها: در علاج تب و لرز نافع است. زهرها: سوسن و
افشره و تخم سوسن تناول شود پادزهر همه نیشها و بویژه پادزهر نیش کژدم است. روغن سوسن پادزهر بنگ و قارچ
سمى و کشنیز است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۱
سعر ۷۷ )پونه کوهى، مرزه کوهى، مرزه(:
همقوت آویشن است و شربتش مااما مانند شربت آویشن است. گزینش: قوىترش مرزه کوهى است. م زاج: در سوم
گرم و خشک است. خاصیت: پوستکن و تحلیلبر و لطافتبخش است. مفاصل: داروى درد سرین است. سر:
قوتى سوزنده دارد اگر آن را بخایند لثه سست را استحکام بخشد، درد دندان را تسکین دهد. سینه: روغنش براى سینه
و شش مفید است. اندامان غذا: براى معده و کبد خوب است. اندامان راننده: حیض و بول را ریزش دهد، کرمها و
کرم کدو را بیرون راند.
سیسالیوس )کاشم(:
دیسقوریدوس گوید: این گیاه در سرزمین )مسالوطیفیه( روید. برگش به برگ رازیانه مىماند و از برگ رازیانه ستبرتر
است، ساقهاش از ساقه رازیانه زبرتر است. بر ساقه تاجى دارد که به تاج گل شبت شبیه و ثمرش تقریبا به درازا مىزند
و مزهاش یا تلخ یا تند است. بسیار زود مىریزد.
بیخش دراز و خوشبو است. نوعى کاشم دیگر هست که برگش به برگ لبلاب بزرگ شبیه و از آن کوچکر است و
مستطیل الشکل. این گیاهى است پاینده )میانه درخت و گیاه( و بزرگ، شاخههایش تقریبا یک وجب درازا و تاج
گلهایش به تاج گل شبت مىمانند. تخم سیاه و مر اکم دارد و از قسم اولى تندتر و خوشبوىتر است و خوشمزه. در
بلندیها مىروید و باید زمین مرطوب باشد. قوت و کنش این نو برابر با کنش و تأثیر نو اولى است. نو سومى هم
هست که آن در جزیره )فالوفرنیس( پیدا مىشود.
۷۷ ۴(- سعر – پونه کوهى- منتهى الارب- سعر – آویشن- بهمنیار- سعر – سیسنبر- مرزنگوش وحشى- معین. سعر – نوعى از آویشن که بستانى آن را مرزه گویند- تحفه- (
و آنچه من به یقین مىدانم مرزه کوهى است.- ه- در کردى سعر را جاتره گویند و عرق آن را به منظور درمان شکم درد مىگیرند.
برگش شبیه برگ فربیون است. لیکن از برگ فربیون زبرتر و ستبرتر است. ساقهاش به ستبرى خیار است و از ساقه
کاشم اولى بسیار ستبرتر است. ساقهاش زرد مایل به سفید است که سفیدى چیرگى دارد. بر ساقه تاجى بزرگ است
که ثمر و تخمهاى موجود در آن از تخم و ثمر دو قسم نامبرده سابق پهنتر و بزرگر و خوشبوىتر است. و قوتش با
قوت اولى برابر است. این نو اخیر در جاهاى سخت و در میان پشته و تپههایى که خاک سرخ و زرد مختلط دارند
مىروید. گروهى پنداشتهاند که کاشم همان انگدان رومى است و اشتباه کردهاند. کاشم از انگدان کمى بلندتر و
بسیار سفیدتر است. مزاج: در دوم گرم و خشک است. خاصیت: کاشم و بیخ و تخمش گدازنده، لطافتبخش و
بادشکن است. دردهاى ناپیدا را تسکین دهد. بلغم بندآمده را مىگدازد. چهارپایان از آن خورند بهره زیاد دهند. با
شراب بخورند ضد سرما است و اگر با فلفل باشد براى سرما خوب است اما پلک را زیان مىرساند. مفاصل: ب راى
درد پشت خوب دارویى است. سر: بهر ین داروى صر و سبک عقلى است. )کندذهنى(. سینه: کاشم و بویژه بیخ و
تخمش که باهم باشند در علاج برنشیت، دشوارى نفس، نفسبلندى )نفس الانتصاب(، سرفه مزمن، بسیار مفید
است. اگر بیخ کاشم را با عسل درآمیزند و معجون شود و بلیسند سینه را از رطوبتهاى لزج پاک مىنماید. اندامان
غذا: بادشکن است. دردهاى درونى را دوا است، کاشم و بویژه
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۵
بیخش در هضم طعام کمک کند. و با معده سازگار است. اندامان راننده: پیچش و درد روده که ناشى از بادکردگى
باشد علاجش با کاشم است. زایمان انسان و حیوانات را آسان کند. داروى عسر بول است. در مداواى درد زهدان
و خفگى زهدان و دردهاى درونى مفید است. اگر به مدت ده روز هر روزه افشره ساقه این گیاه و تخمش را در
سیکى ریزند و سه )اونولوس( بنوشند؟ درد گرده برطرف شود. کاشم عموما براى گرده خوب است. تناولش علاج
چکمیزک است و حیض را ریزش دهد. و از دردهاى ناپیدا مفید است. تبها: گویند براى مداواى تب بلغمى بد
نیست.
سوس )مهک، شیرینبیان(:
مزاج: بیخ مهک مزاجش معتدل است و اگر به طرفى گرایش پیدا کند رو به حرارت و رطوبت است. ورم: افشره و
بیخش داروى کژدمه مىباشند. قرحه: افشرهاش براى زخمها بد نیست و مفید است. چشم: بیخ مهک و افشرهاش
داروى ناخنه است و افشرهاش مؤثرتر است. سینه: قصبه الریه را نرم کند. ریه را مىپالاید، به نفع شش و گلو است،
صدا را صاف کند.
اندامان غذا: آبش تشنگى را فرونشاند و براى التهاب معده داروى خوبى است. اندامان راننده: علاج سوزش بولى،
قرحه گرده و مثانه و گرى مثانه است. تبها: از تبهاى کهنه مفید است.
سرنج )آذرگون(:
تأثیر شادنه دارد و از شادنه قویر است. مزاج: سرد و خشک است. خاصیت: از اسفیداب سردشده قبوضیتى کسب
کرده است اما از اسفیداب بسیار لطیفتر است و بازدارنده خونریزىها است. قرحه: با روغن گل و موم مخلوط کنند
دواى سوختگى است. اندامان راننده: در بازداشتن خونریزى بسیار مؤثر است.
سقمونیا )محموده(:
دیسقوریدوس گوید: از یک بیخ گیاهى سه ساقه به درازى سه ذر یا چهار ذر بیرون آمدهاند که چرب و کرک دارند.
برگش به برگ )عسنى؟( یا لبلاب مىماند و از آن نرمر است و سهگوش است. گلش سفید و مدور و کاوکى و به
سبد میوهچینى مىماند و بویى گران دارد. بیخش دراز و به ستبرى زند است و سفیدرنگ و پرشیر. شیر این گیاه که
در قسمت بالاى بوته قرار دارد از بیخش بدست مىآورند. یعنى بیخش را مىشکافند و کاوکى مستدیر در آن ب وجود
آورند. شیر از بالاها به این گودى که در بیخ کندهاند مىریزد و در آنجا جمع مىشود و بوسیله صدف شیر را برگیرند.
بعضى از مردم پیرامون بیخ، زمین را چال مىکنند و برگ گردو در چاله مىگسر انند و از آن پس بیخ را مىشکافند و
شیر گیاه بر برگها ریزد و مىگذارند تا مىبندد و کمى خشک مىشود و آنگاه برمىدارند. تا شیر محموده صاف و
سبک و کممایه و متخلخل اسفنج مانند باشد بهر است. و نباید در گزینش آن فقط به سفیدرنگى آن ف ریب خورند
چنانکه اگر شیره جمشیرک و آرد گاودانه را به آن اضافه کرده باشند از سفیدرنگىاش نمىکاهد. گزینش: بهر ین محموده
آن است که بىآلایش، کبودرنگ مایل به سپیدى و همرنگ صدف صاف باشد. زود در دست خرد شود، زود در
آب بگدازد. و همینکه در آب حل شد آب را همرنگ شیر سازد. و براى بکار بردنش بهر آن است که آن را در
داخل سیب بر آتش بریان کنند و با آب کرفس
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۶
بیامیزند تا هیچ خطرى در بر نداشته باشد. محموده جرمقانى خوب نیست. و یکى دیگر از دستور آماده کردن محموده
براى بکار بردن این است که محموده را در داخل سیب جاى دهند و سیب را در خمیر پیچند بریان کنند و تخم شبت
و تخم هویج بیابانى را به آن اضافه کنند و به روغن بادام بیالایند.
دیسقوریدوس گوید: محموده خوب بسیار زبانگز نیست. اگر زبانگز بود دلیل این است که چیزى در آن ریختهاند و
غش کردهاند. بدترین نو محموده آن است که از شام یا از فلسطین مىآرند که این هر دو نو تقلبى هستند و یتو را
به آن اضافه کردهاند و مر اکمند. مزاج: در سوم گرم و خشک است و گرمى از خشکى بیشر است. خاصیت:
زداینده و گدازنده است و دشمن معده و کبد است. آ رایش: بهک و برص و لکههاى سیاه صورت را مىزداید. زخم و
قرحه: با عسل و روغن زیتون بپزند و ضماد کنند و بر زخم نهند فایده دهد. جوش: با سرکه بر گرى چرکین مالند
خوب مىشود. مفاصل: با سرکه و سوسن ضماد شود درد مفاصل و سرین را از بین ببرد و در علاج عرق النسا نافع
است. سر: بیخ گیاه و افشره آن با سرکه و روغن گل سردرد را دوا کند. محموده را با سرکه و روغن گل مخلوط کنند و
بر پیشانى کسى که سردرد همیشگى دارد بندند خوب مىشود. سینه: قلب را مىآزارد. اندامان غذا: با معده و کبد
هیچ سازگار نیست و بسیار زیان در بر دارد. افسردگى آرد. دل بهم خوردن و تشنگى و بىاشتهایى بدنبال دارد.
اصلاحش با یک برابر تخم کرفس و انیسون است. اندامان راننده: در اسهال دادن زرداب بسیار فعال است. اما اثرش
در مملکتى تا مملکتى و از هوایى بهوایى فرق دارد. حتى من خودم در کتاب یکى از اطباء نسخه آن را که شربت اسهالى
بود دیدم زیاد از اندازه متوقع بود. پس باید طبیب قبل از هر چیز نیروى بیمار و قوت اندامان بیمار و هواى محیط
زیست را در نظر بگیرد. آنگاه مقدار تناولى را تجویز کند. محموده زیان به روده مىرساند. و شاید از خوردنش بچه
بیندازند. تناول وزن یک )درخمى( از بیخ گیاه محموده مراره و بلغم را بیرون راند. بعضى گویند اگر کسى مقدار نیم
درهم که نسبتا خارج از حد معمولى است تناول نماید، در اول قبض مىشود بعدا به افسردگى برخورد مىکند و دلش
بهم آید و عرقى سرد مىکند و بعد از آن شاید به اندازهاى اسهال کند که شخص را بمیراند. اگر به قصد اسهال
بىخطر استعمال کنند باید وزن شش قیراط از بیخ گیاه محموده را با کنجد یا تخمهاى دیگر مخلوط کنند و بخورند.
بعضى از اطباء بر این عقیدهاند که مقدار تناولى آن که اسهال کامل دهد سه قاشق است. و اگر اسهال میانه باشد
دو قاشق و اگر حد اقل باشد یک قاشق کافى است. لیکن آنها که این دستور را دادهاند دوا را به قرار زیر درست
مىکردهاند:
شیر گیاه محموده: شش )قوانوس(. با شش قوانوس نمک مخلوط مىکردند و بخورد شخص مورد نظر مىدادند که ما در
این دور و زمان چنین نمىکنیم. طبیبى گفته است: اگر به اندازه کم از محموده کهنه تناول شود بول را ریزش دهد و
اسهال نمىکند. و اگر با الوا- یا با لوبیا گرگى و نمک و تخمهاى خوشبوى باشد بسیار کمش همین کار را مىکند.
اگر فتیله پشمى را با محموده بیالایند و بردارند بچه را در زهدان مىکشد. زهرها: تناولش یا مالیدنش بر اندام پادزهر
نیش کژدم است.
سکبینج )سکبینه(:
درخت سکبینه خودش بهرهاى ندارد و هرچه هست در انگم آن است. گویند نوعى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۷
از بارزد گاهى تغییر یابد و سکبینه گردد. لیکن دیسقوریدوس گوید: سکبینه صمغ گیاهى است به شکل خیار و در
یکى از سرزمینها مىروید. سکبینه خوب از بیرون سرخ و در داخل سفید و صاف است و بویش میانهاى بین صمغ
انگدان و بارزد است، مزه تند دارد. و گاهى سکبینه را با یکى از صمغها مخلوط مىکنند و تقلبى مىش ود. گزینش: تا
مر اکمر و صافر باشد و رنگ رویهاش سرخ مایل به سفیدى و رنگ درونىاش سفید مایل به سرخى باشد و زودتر در
آب حل شود بهر است. و هرآنچه از اصفهان آرند بسیار خوب است. اما نوعى که به بارزد سفید شبیه است و با
بارزد مخلوط شده است بد است. مزاج: در سوم گرم و در دوم خشک است. خاصیت: گدازنده، لطافتبخش،
بادشکن، گرمىبخش و زداینده است.
آرایش: سکبینه را در خوراک ریزند رنگ را زیبا کند. مفاصل: در علاج فالج و گسستگى ماهیچه و وترهاى میان
ماهیچه مفید است. سکبینه را تناول یا حقنه کنند مواد ماندگار در سرین را اسهال دهد و درد سرد مفاصل را دوا
کند. سر: داروى صر است و سردرد سرد و ناشى از باد را تسکین بخشد.
چشم: در چشم کشند تم از چشم براند و آماس پلک را فرو نشاند و لکههاى داخل چشم را بزداید و در علاج آب
در چشم آمدن بهر ین دارو است. سکبینه را در سرکه بسایند و بر ورم جوماننده )شعیره( ى پلک نهند از بین برود. و
قرحههاى چشم را علاج کند. سینه: سهچهارم درهم از سکبینه را با آب فیجن فشرده خورند در علاج سینه درد و
پهلودرد و سرفه همیشگى، و بدتنفسى نافع است. و سینه را از خلطهاى نارسیده پاک گرداند. اندامان غذا: در علاج
استسقا خوب است، آب زرد را بیرون ریزد. از سکبینه و بادام تلخ یا به جاى بادام تلخ، فیجن یا عسل یا نان گرم
ضماد سازند درد کبد را از بین ببرد.
اندامان راننده: بخورند یا در حقنه بکار برند در علاج قولنج و درد و پیچش روده و از بین بردن سنگ گرده و مثانه
مفید است. سکبینه شهوتانگیز است. سکبینه را با )ادرومالى- عسل داود؟( مخلوط کنند و بخورند حیض را ریزش
دهد، بچه را در زهدان بکشد. شکم را ملایم و نرم خواهد کرد. خلط لزج و آب زرد را بیرون ریزد و در هرحال
سکبینه براى درد زهدان مفید است. تبها: از تبهاى هر روزه سودمند است. )دائره( زهرها: سکبینه را با شراب
خورند. یا سکبینه را بر پوست مالند پادزهر نیش حشرات و ضد سمخوردگى است و در این زمینه از بارزد بسیار
مؤثرتر است.
سقولوقندریون )زنگى دارو(:
گویند گیاهى است در سنگلاخهاى کمآفتابى روید. بعضى گویند نوعى از پیاز موش است و دیگر چیزها هم
گفتهاند. مزاج: در اول گرم و در دوم خشک است. خاصیت:
لطیف، تحلیلبرنده، بسیار گرم نیست. اندامان غذا: براى سپرز بسیار مفید است. برگ زنگى دارو را در سرکه بپزند و
مدت چهل روز با اسکنجبین بخورند درد طحال را بکلى از بین ببرد. زنگى دارو در تسکین سکسکه و علاج یرقان
سودمند است. اندامان راننده: سنگ گرده و آبدان را خرد کند و بیرون ریزد.
گویند اگر زنان زنگى دارو را به خود بندند مانع باردارى مىشود.
سعالى )پاخر(:
ترکیبى از گوهر گرم و جوهر آبى است. مزاج: در گرمى و تندى معتدل است. ورم و جوش: برگ پاخر دملهاى تازه
سربرآورده را تحلیل برد و دملهاى داخلى را مىترکاند. برگ شاداب پاخر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۱
در رسانیدن ورمهاى سرسخت و دیررس بسیار مؤثر است. قرحه: برگ سبز پاخر گرى چرکین را برکند. چشم: در
داروهاى تقویت دید وارد است. سینه: گویند برگش و حتى تبخیر برگش بهر ین مسکن سرفه و علاج بلندى نفس
)نفس الانتصاب( است.
سیسارون:
چوب گیاه سیاهدانه است و تلخى و گیرندگى دارد. مزاج: در دوم گرم و خشک است.
خاصیت: گدازنده و اندکى قبض است. اندامان غذا: آبپز بیخش براى معده مفید است. اندامان راننده: آبپز
بیخش بول را ریزش دهد.
سیون )ترتیزک آبى(:
سیون همان قره العین است که در فصل قاف خواهد آمد. گیاهى است در آبهاى راکد پیداست و نوعى بوى خوش
دارد. اندامان راننده: خام و پختهاش در علاج سنگ و دیزانر ى سودمند است.
سومقوطون:
گویند همیشه بهار است و گویند از تیره مهرگیاه است و گویند و گویند. این گیاه دو نو دارد قسمى در سنگلاخها
روید و قسمى دیگر سنگلاخى نیست. مزاج: سرد و خشک است و رطوبتى معتدل الحراره دارد و لطیف و تکهکننده
است و لزجى پیاز دشتى را دارد که گدازندگىاش از آن است و تا اندازهاى جمعکننده و گیرنده است لیکن سردى و
خشکى در مزاجش چیرگى دارد. نه بوى دارد و نه چندان شیرین است. آب دهن را گرد آورد و اجزاى گوشت را در
دیک چنان بهم آرد که گویى یکپارچه شده است. مفاصل: آبپزش داروى گسستگى در پى و وسطهاى ماهیچه و
کنارهاى ماهیچه است و نمناکها را بهم جوش مىدهد. سینه: زبرى گلو را از بین مىبرد. خون برآوردن را بند آرد. با
عسلاب باشد شش را مىپالاید. اندامان راننده: در علاج قرحه روده، پوستاندازى روده )سحج( فتق آبى روده، درد
گرده، سودمند است و گویند خونریزى حیض را بند آورد.
سماق:
سماق دو نو است. سماق خراسانى، سماق شامى که از خراسانى کوچکر است و عدسمانند و سرخرنگ است. هر
کارى که از اقاقیا )صمغ خرنوب مصرى( و گل سورى برمىآید از سماق هم ساخته است. اگر سماق را در آب
آنقدر بجوشانند تا به پرمایگى عسل درآید در تأثیر با افشره فیلزهره برابر است. مزاج: در دوم سرد و در سوم خشک
است. خاصیت: گیرنده، توانبخش، بندآورنده است و سرکه از آن لطیفتر است. سماق در قطع خونریزى بسیار مؤثر
است و بعضى عقیده دارند که حتى اگر سماق درسته را بر جاى خونریزى بندند کافى است. سماق تراوش صفرا را به
اندامان درونى راه نمىدهد. آرایش: آبپز آن نو از سماق که به سماق رنگرزان مشهور است موى را سیاه گرداند. ورم:
جاى ضربت خورده را ضماد سماق بگذارند از آماس و خون بند شدن )حصر( جلوگیرى کند. از زیاد شدن آماس
مانع است و سماق داروى کژدمه مىباشد. قرحه: سرایت قرحه پلید را منع مىکند. مفاصل:
آبپزش را بر درد استخوان مالند از آماسیدن جلوگیرى کند. سر: چرک و ریم گوش را از بین ببرد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۱۹
انگم سماق را در دندان کرمخورده گذارند درد را تسکین دهد. اندامان غذا: دباغ معده است. معده را قوى کند،
تشنگى را آرام بخشد. ترشى سماق اشتهاى خوراک برانگیزد. دل بهمآمدن ناشى از صفرا را آرام بخشد. اندامان راننده:
بندآورنده شکم، بندآورنده خونریزى حیض و غیره است. علاج پوستاندازى روده است. حقنه با سماق در علاج
دیزانر ى، آبریزى زهدان، بواسیر مفید است. سماق در طعام باشد براى از بین بردن اسهال همیشگى، قرحه روده،
فساد معده خوب است.
سلق:
دیسقوریدوس گوید: دو نو سلق هست یکى سفید و یکى سیاه و هر دو چون داراى ماده نطرونى هستند
بدکیموسند. اصطیفان گوید: در اطراف بصره، در جایى که آن را دجله العوراء- دجله یک چشم- گویند نوعى سلق
بیابانى را دیدیم که شاخههاى متعدد به درازى یک وجب از یک بیخ برآمده بودند. برگش همرنگ برگ ترتیزک آبى و
تخمش بر سر شاخهها بطور پراکنده وجود داشت. مزاج: به عقیده بعضى در اول خشک و گرم است. و بعضى
گویند سرد است و اگر راست خواهى مزاجش مرکب است. اما در تر مزاجى بیخش اختلافى نیست. خاصیت: سلق
ماده بورهاى دارد و لطافتبخش و گدازنده است و در باز کردن بندآمدهها از سوسن قوىتر است. نرمىبخش است.
سلق سیاه و بویژه اگر با عدس باشد قبض است. ماده بورهاىاش گدازنده و خاکىاش گیرنده است. همه انوا سلق
بدکیموس و کمغذا است و حالش حال سایر سبزیهاى خوردنى است. آرایش: افشره سلق و آبپز برگش ترکهاى
ناشى از سرما را دوا کند. در علاج داء الثعلب سودمند است. اگر لکههاى سیاه صورت را اولا بوسیله نطرون بشویند
و بعدا برگ سلق بر آن گذارند سود بینند. افشره سلق زگیلها را برمىکند و قاتل شپش است. ورم: سلق در آب
جوشیده را بر ورم گذارند تحلیل برد و پخته گرداند. سلق را چنانکه هست بر زیاده گوشتها )توث( گذارند مفید است.
ضماد سلق و سوسن را بر ورم گرم نهند نافع است. قرحه: برگ در آب جوشیده سلق داروى سوختگى است و اگر با
عسل مخلوط باشد و بر پوست مالند علاج )قوبا( است. و ضمادش قرحه پلید را بکلى بهبودى بخشد. سر: آب سلق
را با زهره کلنگ در بینى کنند کجدهنى را خوب مىکند. و قرحه بینى را از بین مىبرد. آب نیمگرم سلق را در گوش
چکانند درد تسکین یابد. آب سلق را سرشویه کنند؟ سپوسه را از بین ببرد. اندامان غذا: بیخ سلق که ماده بورهاى در
آن زیاد است براى معده بسیار بد است. هر معدهاى هرچند قوى باشد از سلق به کزکز افتد و سوزشى حس
مىکند. بدکیموس و کمغذاست. سلق به تنهایى و بویژه اگر با خردل و سرکه باشد در باز کردن بندآمدهاى کبد و
طحال از ملوخیه کارىتر است. بهر آن است که سلق را همیشه با دیکافزار و آبکامه بخورند. اندامان راننده:
گویند سلق سیاه و بویژه اگر با عدس باشد بندآورنده شکم است. بىشک اگر سلق در آب آنقدر بجوشد تا از هم
بپاشد قبوضیت آرد. با آبش حقنه کنند رسوبى- درد- را بیرون ریزد. هر نوعى از سلق سبب باد و قرقر مىشود و
پیچش و درد شکم بدنبال دارد. اما اگر سلق با دیکافزار و آبکامه تناول شود از قولنج مفید است.
سذاب )فیجن(:
دیسقوریدوس گوید: فیجن انوا دارد: کاشتنى، بیابانى، کوهى. فیجن کوهى از
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۱
فیجن کاشتنى تند و تیزمزهتر است و با خوراک نمىخورند. اما فیجنى که نزدیک درخت انجیر روید حالش بهر است.
فیجن بیابانى نزد هر ملتى نام ویژهاى دارد. بعضى )منعانوراعریون( و بعضى )مولى( گویند.
این فیجن بیخش یکى و شاخههاى بسیار دارد و برگش از فیجن دیگر بسیار درازتر است. بویش گران و گلش سفید
و تاج گلهایش از تاج گلهاى فیجن دیگر کمى بزرگتر و سهگوشند. تخمى در تخمدانها است به سرخرنگى مایل
است و سهگوشه و بسیار تلخمزه است. در پاییز تخمش رسیده مىشود و از آن استفاده دارویى مىبرند. نوعى دیگر
از فیجن هست که بیخش سیاه و در زمینهاى مرطوب مىروید.
گزینش: بهر ین نو فیجن کاشتنى آن است که در همسایگى درخت انجیر است. مزاج: فیجن تر در دوم گرم و خشک
است. فیجن خشکیده در سوم گرم و خشک است. فیجن خشکیده بیابانى چنانکه گویند در چهارم گرم و خشک
است. خاصیت: تکهکننده، گدازنده، بسیار بادشکن، پالاینده رگها، قرحهآور و گیرنده است. آرایش: با نطر ون
علاج بهک سفید و زگیل و زیادههاى گوشتى )توث( است. فیجن بوى پیاز و سیر را مىزداید. و داروى داء الثعلب
است. ورم و جوش: فیجن بیابانى را بکوبند و با نمک ضماد کنند و بر اندام گذارند ورم گرم بوجود آورد. اگر بر
خنازیر گردن و زیربغل نهند تحلیل مىبرد. صمغ فیجن در این کارها مؤثرتر است. زخم و قرحه: با روغن و عسل قاطى
کنند و بر قوبا مالند مفید است.
با سرکه و اسفیداب باشد علاج مورچگى و باد سرخ و قرحه کهنه است. اگر با مر مخلوط کنند و بر قرحه چسبانند
فایده بینند. مفاصل: خوردن فیجن، یا ضمادش که با عسل باشد در علاج فالج و عرق النسا و درد مفاصل سودمند
است. سر: بوى سیر و پیاز را مىزداید، با قاوت ضماد شود داروى سردرد همیشگى است. با سرکه در بینى کنند
خوندماغ بند آید. افشرهاش در پوست انار گرم کنند و در گوش چکانند گوش را پاک کند و درد و صداها و وزوز را
خاموش مىنماید. کرم گوش را مىکشد یا زنده بیرون آورد. و بر قرحه سر مالند خوب دارویى است. چشم: فیجن و
بویژه افشرهاش که با افشره رازیانه و عسل مخلوط کنند و به چشم کشند یا بخورند دید را تقویت کند. فیجن را با قاوت
ضماد کنند و بر چشم گذارند تپش و التهاب چشم را فرو نشاند. اگر از فیجن و رازیانه و مر و عسل مرهم درست
کنند و بر پیرامون چشم مالند کمسویى را از بین ببرد. سینه: آبپز فیجن تر با شبت خشک در علاج سینهدرد خوب
است و بقول روفس دواى دشوارنفسى است و درد شش و پهلوى و سرفه و درد دندهها را برطرف کند. اندامان غذا:
فیجن را در شراب بپزند و بخورند، یا با انجیر ضماد کنند در علاج استسقاى گوشتى و استسقاى خیگى نافع است.
اگر یک درهم تا دو درهم تخم فیجن بخورند؟ سکسکه بلغمى را تسکین دهد، گوارشى است و اشتها مىآورد و معده
را توان بخشد و در علاج سپرز مفید است. اندامان راننده:
آب پشت را مىخشکاند و قطع مىکند. آرزوى جما را بکلى از بین مىبرد. هر دو نوعش قبوضیت دهند.
درد و پیچ روده را علاج است. با فیجن و روغن زیتون حقنه کنند درد قولنج تسکین یابد. با عسل مخلوط کنند قرحه
معده را شفا دهد. فیجن را در روغن زیتون بجوشانند و بخورند داروى کرم است. هر دو نوعش زائدهها )بیر ون
ریختنىها( ى تن را بوسیله ریزش بول بیرون ریزند و هر دو قبوضیت دهند.
ضماد فیجن و برگ دهمست ورم رگهاى خایه را فرونشاند. اگر فیجن را خرد کنند و بسایند و با عسل بیامیزند و آلت
تناسلى زن را تا پیزى بدان بیندایند. یا اینکه فرزجه شود و بردارند دردى که از اثر اختناق
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۴
زهدان روى دهد برطرف شود. تبها: خوردن فیجن یا تناندایى به روغنش از تب و لرز مفید است.
زهرها: با زهرها مقاومت مىکند. کسى که از مسموم شدن مىترسد یا بیم نیش جانور سام دارد؟ وزن یک درهم تخم
فیجن، وزن یکدرهم برگ فیجن را با شرابى بخورد و اگر این دوا مخلوط با انجیر و گردوى کوبیده باشد بسیار نافعتر
است. زیاد خوردن فیجن بیابانى سم قاتل است.
سقنقور )ریگ ماهى(:
ورل نیل مصر است و در آنجا شکار مىشود. و چنین پندارند که نسل ماساح است و در خشکى مىزید. گزینش:
مفیدترین اجزایش پیرامونهاى گرده است. اندامان راننده: آرزوى جما را بحدى برانگیزد که تا سوپ عدس و کاهو
نخورند فرو ننشیند.
سیسبان ۷۸ ؟: معتدل. خاصیت: ملین. سینه: سینه و گلو را نرمى دهد. اندامان غذا: سیسبان و بویژه اگر با تخمش
باشد تشنگى را تسکین دهد. اندامان راننده: شکم را لیونت دهد.
سرمق )سرمک، اسفناج رومى(:
سرمق همان گیاه است که آن را قطف گویند و یکى از سبزیهاى مشهور است. و دو نو است. بیابانى و کاشتنى و
هر دو نوعش را مىپزند و مىخورند. مزاج: در اول سرد و تر و بعقیده بعضى مزاج معتدل دارد.
سام ابرص:
این همان وزغ بیابانى است و بعضى خلاف این گویند. آرایش: وزغ را بکوبند و بر زخم گذارند خار و پیکانها را
برمىکشد. و بر زگیل و میخچه نهند برمىکند. گویند گوشت وزغ را با روغن زیتون مخلوط کنند و بر سر کچل مالند
موى برآرد. خاصیت: خون و شاش وزغ را با آب بپزند و کودکى که فتق بچگانه دارد در آن نشیند فایدهاش
شگفتآور است. گاهى با شاش یا خون وزغ کمى مسک مىآمیزند و در آلت تناسلى کودک نهند در منع و علاج
فتق بسیار سودمند است. سر: گویند اگر سر وزغ را خرد کنند و بکوبند و بر دندان کرمخورده و دردمند گذارند درد را
تسکین دهد و همچنین کبد وزغ درمان دنداندرد است. زهرها: شکم وزغ را مىدرند و بر جاى نیش کژدم نهند درد را
آرام کند.
سلحفاه )لاکپشت(:
لاکپشت بیابانى هست و لاکپشت آبى هم هست. سر: گویند خون لاکپشت بیابانى را بر آتش گرم کنند دار وى
صر است. زهره لاکپشت علاج زخم دهان است و در سوراخ بینى بیمار صر چکانند مفید است. سینه: تخم
لاکپشت سرفه کودکان را دوا کند. زهرهاش بر کام مالند علاج خناق است. زهرها: خون لاکپشت آبزى مخلوط با
پنیرمایه پادزهر حشرات موذى و مسموم یتو است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۲
سمانى )وشم، بلدرچین(:
۷۸ ۴(- سیسبان- حب الفقد. تخم گیاه پنجانگشت) معین(. سیسبان درختى است) منتهى الارب(. شاید صحیحش قول منتهى الارب باشد. زیرا پنجانگشت در باب باء ذکر (
شد. و اگر تخم بود نفرموده با تخمش.
محتاج به معرفى نیست. مفاصل: از خوردن گوشت بلدرچین شاید کشیدگى )مادّد( و ترنجیدگى روى دهد. انگیزهاش نه
این است که از خربق مىخورد. بلکه این تأثیر از گوهرى است که در او موجود است و اگر خربق مىخورد از آن
است که با خربق هممزاج است.
سکر )شکر(:
نىشکر با شکر هممزاج و از شکر نرمىبخشتر است. مزاج: عموما شکر در آخر اول گرم و تر است و گرمى در
شکر تبرزد کمر است. شکر کهنه در اول تر ولى گرایش به سوى خشکمزاجى دارد. و تا کهنهتر شود این ماایل به
خشکى بیشر شود. خاصیت: نرمکننده، زداینده و شستشودهنده است. شکر سلیمانى و بویژه قند مکرر )پانید( و
گز انگبین نىشکر بیشر نرمىبخش است. در زدودن و پاک نمودن شکر از عسل کمر نیست و تا کهنهتر شود
لطیفتر گردد. چشم: آنچه به انگم شبیه و از نیشکر گیرند چشمروشنى است. سینه: سینه را نرمش دهد و زبرى را
مىزداید. اندامان غذا: براى معده خوب است. لیکن براى معدهاى که صفرا در آن پیدا مىشود زیانآور است و در
این صورت شکر به صفرا تبدیل مىشود. شکر راهبندانها را باز کند، تشنگىآور است و نه به اندازه عسل و بویژه
شکر کهنه تشنگىآورتر از تازه است. شکر کهنه خون تیره و پرمایه بوجود آرد. بلغم را از معده مىزداید. نیشکر در
استفراغ مددکار است. اندامان راننده: هر شکرى و بویژه آنچه بر بالائیهاى نیشکر نشیند و تو گویى نمک است،
اسهالآور است. شکر سلیمانى و شکر سرخ بیشر از سایر نو شکر لیونت دهند. شاید بادزا باشد و شاید
بادشکن باشد. شکر و روغن بادام در علاج قولنج مفید است.
سکر العشر )گزانگبین استبرک(:
گزانگبینى است که بر استبرک نشیند و به تکههاى نمک مىماند. با اینکه مزهاش شیرین است کمى گسى و تلخى در
آن حس مىشود. گز استبرک یمن سفید است و آنچه رهآورد حجاز است سیاهرنگ باشد. خاصیت: بعلت گسى که
دارد زداینده است. چشم: دید را قوى کند.
سینه: بنفع شش است. اندامان غذا: با شیر شر داروى استسقا است. و چون از سایر شکرها کمر شیرین است
کمر تشنگى آرد. با معده و کبد سازگار است. اندامان راننده: براى گرده و آبدان خوب است.
سمن )روغن(:
روغن در رسانیدن، نرم کردن، سستى دادن، از کره قوىتر است. و سایر کارهاى کره را انجام مىدهد. هرچه را ما در
فصل )ز( راجع به کره نوشتهایم )زبد(. مىتوانند بر این فصل اضافه کنند.
مزاج: در اول گرم و تر است. خاصیت: در تنهاى سخت بىاثر است و در بدنهاى نرم و متوسط در نرمى و سفتى
رسانندگى و گدازندگى دارد. مثلا در ورم بیخ گوش و بویژه ورمهاى بیخ گوش زنان و کودکان را نرم مىسازد. و
همچنانکه گفتیم در بدنهاى سخت کارش سکه نیست. سر: ورم پشت گوش نازکاندامان را علاج است. سینه: روغن
به تنهایى و بویژه اگر با عسل و شکر و بادام تلخ همراه باشد، بلغم و مواد ناسازگار سینه را بیرون آرد و سینه را نرم
نگه مىدارد. اندامان راننده: بادام که نوعى قبوضیت دارد اگر با روغن خورند که ملین است، ممکن است قبضى آرد
و ممکن است ملین باشد.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۵
زهرها: خوردن روغن در دفع گزند سم خوردگى مفید است.
سنبل:
دو گونه سنبل هست. یکى سنبل الطیب است که آن را سنبل العصافیر هم گفتهاند. دومى ناردین است که عبارت از
سنبل رومى است. گونههایى دیگر از سنبل را با نامهاى مختلف مىیابیم که منتسب به این دو نو نامبرده مىباشند.
سنبلى که )اقلیطى( نام دارد از سنبل بنام سنبل هندى و سورى در هر خصوصى ناتوانر است مگر در ادرار بول که
در ریزش بول تأثیر زیاد دارد. سنبلى هست که ستبر است و آن را سنبل غلیظ گ ویند اینگونه سنبل با سنبلى که آن را
سنبل سورى )منسوب به سوریه( نامیدهاند در تأثیربخشى تقریبا برابر است. بوته سنبل غلیظ کوچک است گل را از
وسطش برمىکشند و بکار مىبرند.
گاهى بعضى از فروشندگان دارو گیاه دیگرى را به جاى سنبل مىفروشند اما باید دانست که آن گیاه تقلبى بوى گران
دارد و با بوى سنبل متفاوت است. از تیره سنبل رومى- ناردین- سنبل کوهى است که برگش به برگ کاجیره شبیه
است و شاخ و برگهایش همگى زرد و صاف و بىخار است. نه ساقه دارد و نه گل و ثمر بیشر از یک بیخ دارد و
لااقل دو یا بیشر از دو بیخ در زیرزمین دارد. دیسقوریدوس گوید:
سنبل دو نو است: یکى را سنبل هندى و دیگرى را سنبل سورى گویند. و این نو اخیر را که نسبت به سوریه
دادهاند از سرزمین سوریه نیست بلکه آن را از کوهسارانى مىچینند که هممرز سوریه است و بعضى از آن را از
نزدیکیهاى هندوستان آورند. و آن نو اولى که به سنبل هندى مشهور است نیز انوا دارد.
گویند و منتسب به کوهى است که رویشگاه اینگونه سنبل است و آن کوه در کنار » غنغیطس « گونهاى را سنبل
نامند. اینگونه از سنبل بعلت اینکه در جاهاى بسیار مرطوب نشو و نما » غنطیس « رودخانهاى است که آن را رود
مىکند قوتش از سایرین کمر است، یک بیخ دارد و بلند مىشود و گلهایش انبوه و برهم ریخته و درهم آویخته و
بسیار خوشبوى مىباشد و تا بوته بلندتر است سنبل بیشر مىدهد. دیگر نو از سنبل هندى همان سنبل کوهى
است که از آن یاد نمودیم. سنبل کوهى خوشبوىتر از غنغیطس است و سنبل کوتاه دارد بویش شبیه بوى مشک زمین
است. و در هر کنشى با سنبل سورى برابر است.
نوعى دیگر از سنبل است که به )گیاه باردس سقاریطقى( مشهور شده و این نام را از جاهایى کسب کرده که اکثرا
در آنها پیدا مىشود. این سنبل از سایر سنبلها سفیدرنگتر است و شاید گلى که مىدهد از وسط ساقه آن بیرون
آید. بوى این سنبل سفید به بوى گیاه بیش که سم است شباهت دارد و باید از بکار بردن آن پرهیز کنند و نباید
بکار ببرند. ممکن است سنبل الطیب را آب بزنند و بفروشند. آبدیدهاش معلوم است که به سفیدى تبدیل خواهد شد
و از پژمردگى آن مىتوان دریافت که آب زدهاند یا نه؟- و باید در وقت خریدن تأکید کرد که خاک با آن نفروشند.
بعضى از فروشندگان بنوعى دیگر تقلب در سنبل مىکنند. شکرآب را با سرمه مىآمیزند و بر سنبل کوبیده مىپاشند
تا ریزهها برهم مىآید و بهم مىچسبند و سفت و گرانوزن و یکپارچه مىشود و آنگاه مىفروشند. کسى که این دارو
را مىخرد باید دقت کند که خاک با ریشههایش نباشد و اگر احیانا خاک و گلى در آن باشد باید آن را ببیزند و خاک
را جدا کنند. خاکى که با سنبل مخلوط است براى دستشویه بسیار خوب است. گزینش: دیسقوریدوس گوید: بهر ین
نو آن سنبل سورى است که رنگش به زعفرانى مایل است و پرزهاى زیاد دارد و سنبلش کوچک است و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۱
خوشبوى و شبیه به مشک زمین و مزهاش زبانگز است. سنبل هندى از سورى کماثرتر است، از سورى درازتر و
سنبلش بیشر است. سنبلها پیچیدهاند و بوى گران دارد و در دست بمالى کلیه پیچش بسیار زود خرد مىشود. و
گردى سیاهرنگ و بسیار مىپراکند. گاهى اوقات سنبلفروشان سنبل را در آب گرم مىخیسانند و بعدا بوسیله سرمه
آن را گرانوزن مىکنند و بعد از این دغلکارى مىفروشند. باید مواظب بود و مىتوان از تغییر رنگ دادن و پژمرده
شدن آن تقلبى و صحیح را از هم بازشناخت و دلائلى دیگر هم از قبیل کمقوتى، کممزگى، کمبویى، درست و
نادرست را از هم جدا مىسازد. سنبل سیاه هندى بهر از سنبل سرخ هندى است. و در قسم ناردین )سنبل رومى(
تا تازهتر و خوشبوتر است و تا بیخهایش بسیار و پرمایه و دیرشکن باشد بهر است. اما آن قسم از ناردین که رنگ
ساقهاش مایل به سفیدى است. و بویژه آن نو که ساقهاش در وسط قرار گرفته خوب نیست و تا گرانبوىتر باشد
کمارزشتر است.
مزاج: در اول گرم و در دوم خشک است. خاصیت: بازکننده و تحلیلبرنده است. سنبل هندى بسیار گیرنده است و
حرارت کم دارد- چون سنبل را بچشى نخست بىمزه است و بعدا گرمى و تندى از آن حس مىشود- گرد سنبل را
بر تن پاشند منع عرق بسیار کند. خاکى که با سنبل است براى شستشو بسیار خوب است. ورم و جوش: آماسها را
تحلیل مىبرد. قرحه: رطوبت قرحه را مىخشکاند. سر:
رطوبتهاى ناشى از سرما را منع کند و مغز را توان بخشد. چشم: هر نو سنبلى اگر با داروى در چشم کشیدن قاطى
شود یا گرد آن را با سرمهکش بر پلک مالند؟ مژه ریخته را بازرویاند. و به عقیده من در این کنش سنبل الطیب از سایر
انوا سنبل مؤثرتر است. سینه: همه انوا سنبل تپش )خفقان( را آرام بخشد، سینه و شش را مىپالاید. رسیدن مواد
ناجور را به معده منع مىکند. اندامان غذا: راهبندان کبد و معده را باز کند، معده را توان بخشد، همه انوا سنبل در
علاج یرقان مفید است و مانع رسیدن مواد بد به معده است، سوزش معده را تسکین دهد. هر سنبلى را که با شراب
بخورند در علاج سپرز نافع است.
و اگر با آب سرد خورند دل بهم خوردن را تسکین دهد. اندامان راننده: هر سنبلى ادرار دهد. اما سنبل )اقلیطى( که
کممایهتر است و کمر قبوضیت دارد در ریزش بول قوىتر است. در آبپز هر سنبلى بنشینند در علاج آماس زهدان
نافع است، درد گرده را تسکین دهد و مواد بد را به روده راه نمىدهد. در بند آوردن خونریزى زیاده از حد که براى
زهدان روى دهد خاصیت ویژهاى دارد.
سلیخه )دارچین ختایى(:
چندین نو دارچین ختایى هست: نوعى سرخرنگ، خوشبوى، خوشمزه است. نو دوم مزهاش مزه فیجن است. ن و
سوم سیاه مایل به بنفشى است و بوى گل سورى مىدهد.
نو چهارم سیاهرنگ، بدبوى، پوستى نازک و ترکیده دارد. نو پنجم رنگش مایل به سفیدى، بوى گندنا مىدهد. نو
ششم لولههاى باریک و توخالى دارد. گویند چیزى هست که به دارچین ختایى شبیه است و تبدیل به دارچین مىشود.
و من از شخصى که جاى اعتماد بود شنیدم که دارچین ختایى پوست درختى است که به درخت دارچین مىماند و
آن را از مملکت چین مىآورند. دارچین ختایى در اثر بخشیدن کار دارچین کند و لیکن ناتوانر از دارچین است، اما
اگر نو خوب باشد با دارچین برابر است. دیسقوریدوس گوید: دارچین ختایى انوا بسیار دارد. در سرزمین عرب در
جاهایى که گیاهان دیکافزارى روید پیدا
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۵
مىشود. پوست ساقه دارچین ختایى ستبر است. برگش به برگ گونهاى از سوسن مىماند. و سایر انواعش بىارزشند.
گزینش: بهر ین نوعش آن است که رنگش سرخ روشن، صاف و هموار، چوبش مستطیل، لولهاش ستبر، س وراخ میان
لولهاش تنگ، زودشکن، پرمایه، خوشبوى، زبانگز باشد، زبان را جمع کند. نو سیاه بد است و ممکن است الیاف
آن را بکار برد لیکن از چوبش بهرهاى بدست نمىآید.
مزاج: در سوم گرم و خشک است. خاصیت: بادهاى مر اکم را مىپراکند، اندکى قبوضیت دارد، زیاد تند است،
بسیار لطیف است، و تندى را تکهتکه کند- از قبوضیتى که دارد کمک مواد گیرنده و از تحلیلى که در او است کمک
مواد اسهالى است. و چون گدازنده و گیرندگى و لطافت دارد اندامان را تقویت مىنماید. ورم: ورمهاى سرد و گرم
درونى را مىگدازد. قرحه: با عسل بر قرحه نرم مالند مفید است.
چشم: از آنجا که داراى نیروى گیرنده و تحلیلبرنده است در داروهاى چشم وارد است. سینه: با سینه سازگار است.
اندامان غذا: شربت دارچین ختایى یا شرابى که با دارچین ختایى آمیخته شده براى کبد و معده خوب است. اندامان
راننده: بول و حیض را ریزش دهد و بویژه اگر سبب بند آمدن خلط غلیظ باشد تأثیرش زیاد است. درد گرده و آبدان
را تسکین دهد. در آبپزش نشینند در علاج فراخ شدن زهدان و لغزیدن زهدان نافع است. دود دارچین ختایى و
تناول آبپز دارچین ختایى نیز در علاج بیماریهاى زهدان که ذکر شد سودمند است. دارچین ختایى را در شراب
ریزند و شراب را بخورند در علاج عسر البول بسیار خوب است. بعضى چنین پنداشتهاند که دارچین ختایى سبب
برانداختن بچه مىشود. زهرها: براى دفع گزند از نیش مار مىخورند. جانشین: براى مخلوط کردن با داروها باید به
جاى دارچین ختایى دو برابر دارچین استعمال کنند.
سویق )قاوت(:
در بحث گندم و جو صحبت از قاوت شده است. قاوت با سینه سازگار است.
سمسم )کنجد(:
از هر تخمى چربتر است و همین است که زود تغییر یابد و فاسد شود. بعضى گویند روغن کنجد تنها براى بیماران
سودایى نافع است که گرمى و ترى افزاید. ارسیمون که نوعى از کنجد است بدمزه است. گزینش: جرمش از روغنش
قوىتر است. خاصیت: گرمىاش معتدل، چسبنده، نرمکننده، سستىبخش، در روغنش غلظتى هست. کنجد در روغن
جوشیده کمزیانتر از کنجد عادى است. آرایش: خوردن کنجد و روغن کنجد، مالیدن روغن کنجد بر پوست: در
علاج لکه سبز ناشى از ضربت، لکه خون منجمد، زبرى و ترکهاى سودایى، سودمند است. کنجد و بویژه پوست
کندهاش فربهى دهد. روغن کنجد و بویژه افشره ساقه و برگش موى را دراز کند و سوزنى )ابریه( را از بین ببرد. آس را
در روغن کنجد بجوشانند موى را از ریزش نگاه دارد و بن موى را تقویت کند و سخت گرداند. ورم: ورم گرم را نرم
کند. زخم و قرحه: علاج سوختگى است. روغن کنجد را با آب الوا و آب مویز خورند خارش بلغمى و خونى از بین
مىرود. مفاصل: ضماد کنجد ستبرى عصب را سرحال آرد. سر: روغن کنجد مخلوط با عطر گل سردرد بسیار گرم
)احر اقى( و سوزان را تسکین دهد. افشره بوته کنجد داروى )ابریه( سوزنى است. چشم: ضماد کنجد التهاب و آماس
چشم را فرو نشاند. سینه: در علاج
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۶
تنگنفسى و برنشیت مفید است. اندامان غذا: دلبهمآور است. براى معده بد است، زود سیر گرداند و اشتهاى
خوراک از بین ببرد. دیرهضم است و اندامان درونى را سستى دهد. تشنگى آورد. غذایى بسیار چرب مىدهد. کنجد
پوستکنده دیر سرازیر مىشود، اگر با پوست باشد زودتر از پ وستکنده به معده مىرسد. عموما کنجد براى معده
خوب نیست اما اگر در روغن بجوشد کمر ضرر دارد. و اگر با عسل خورند هیچ ضرر ندارد. اندامان راننده: براى
قولون مفید است. کنجد خیس شده در آب در ریزش دادن حیض بسیار قوى است و تا درجهاى است که سبب
انداختن بچه مىشود. اگر کنجد را در آب خیسانند و با تخم خشخاش و تخم کتان که هر سه در وزن برابر باشند
بخورند آب پشت را فزونى دهد و شهوتانگیز است. زهرها: پادزهر مار شاخدار است.
سمک )ماهى(:
گزینش: در اختیار ماهى باید دقت کرد که بسیار بزرگ و کلفت و سخت گوشت نباشد.
خلمى نباشد- بو نگرفته باشد. بسیار خشک و بسیار چرب خوب نیستند. ماهى سفت گوشت، پیهدار و بو گرفته
بد است. بهر ین گوشت ماهى آن است که مىتوان با دست آن را از هم جدا نمود. از ماهیهاى سفت گوشت باید
کوچکر ان را برگزید و از ماهیهاى سستگوشت بزرگجثه خوب است اما بسیار بزرگ نباشد. خوردن گوشت ماهى
سفتگوشت نمک سودهاش بهر از تازه شکار شده است. بهر ین نو ماهیها به ترتیب: شبوط، )بنّى(، مارماهى،
)کنعد( ۷۹ ، )فرسیوک؟( است و گوشت )ساج دریایى؟( هم بد نیست. گوشت )رجز( ۸۰ و سبلهماهى که غلیظند خوب
نیستند. خوبى و بدى ماهیها نسبت به محیط زیست است. بهر ین جاى براى ماهى خوب آبگیرهاى سنگى و در
درجه دوم آبهایى است که بر ریگزار جارى هستند. آبگیرهایى شیرین و روشناب و دور از آلایش پلیدیها خوب است.
آبگیرهاى سیاه گل، مرداب، آبهاى بیابانى، دریاچههایى که چشمه در آن نجوشد و به رودخانهاى نپیوندد ماهى خوب
پرورش نمىدهند. ماهى دریا خوب و لطیف است و در میان آنها بهر ش آن است که همیشه در دریا است و جایى که
به شنا مىپردازد و جایى که بدان پناه مىبرد باز و سرگشاده باشد و در وقت پر زدن جسمش با باد مااس پیدا کند.
هرآنچه از ماهیها در آبخیزها و آبهاى سریع الجریان زندگى مىکنند؟ ناگزیر از ماهیهاى دیگر که در آبهاى آرام مىزیند
ورزشکارترند و گوشتشان مفیدتر است. ماهیهاى دریایى عموما خوب و گوشت لطیف دارند و در میان آنها هرآنچه
پناهگاهش کنار آبهاى سنگى یا رملى است و گردشگاهش آبخیزهاى پرحرکت است بهر است. ماهیهایى که از دریا
به سوى رودخانهها راهى مىباشند چون بر ضد جلراى آب در حرکتند و بسیار پر مىزنند، ورزشکارتر از دیگران و
مفیدتر از سایرین مىباشند.
گزینش ماهى نسبت به خوراکى که از آن تغذیه مىکند: ماهیهایى که ریشه گیاهان خوب و گیاهان پسندیده
مىخورند بهر از ماهیهایى هستند که از ریشه گیاهان بد یا از آتوآشغال و پلیدیها که مردم در
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۷
۷۹ ۴(- کنعد: بر وزن جعفر- نوعى ماهى دریا،) منتهى الارب(. (
۸۰ ۲(- رجز: صدفیها که دریا بیرون اندازد) المنجد(. (
آب مىریزند تغذیه مىنمایند. چیزهایى که مردم در آبها مىریزند حتى اگر مواد خوب باشد باز براى پرورش ماهى خوب
مناسب نیست. طرز خوردن ماهى: بهر ین خوراک ماهى آن است که اسفیدوا باشد.
و در درجه دوم که برطبق بریان کنند. ماهى در روغن سرخ شده با ادویهجات براى کسانى که معده نیرومند دارند
خوب است. اما برشتهاش غذایىتر و دیرتر به معده مىرسد. ماهى پخته برعکس ماهى برشته و سرخ کرده زودتر
سرازیر مىشود. بهر ین طریقه پختن ماهى آن است که اول آب را بجوشانند و ماهى را در آب جوشیده اندازند. از
ماهیهاى نمکسود هرآنچه تازهتر است بهر است و در درجه دوم هرآنچه مدت نمکسودنش نزدیکر باشد بهر است.
ماهى شور در سرکه پرورده و دیکافزار زده از دیگر شورماهیها بهر است. آبپز ماهى شور و بویژه آبپز ماهى
)جرّى( نمکسود بسیار تنقیهکننده است و در حقنههاى خشکاننده بکار مىبرند. مزاج: همه انوا ماهى سرد و ترند.
و کوسهماهى و جرى و مارماهى سرد و ترترند و بعضى از ماهیها نسبت به غیر خود کمر سردند. ماهى شور گرم و
خشک است و تا کهنهتر شود گرمى و خشکى زیادتر مىشود. آبپز ماهى شور هممزاج و همکنش آبکامه است.
خاصیت: ماهى تازه بلغم آبکى بوجود آورد. اعصاب را سستى دهد. تنها با معدهاى سازگار است که بسیار گ رم
باشد و خونى که از او تولید مىشود رقیق است. پوست نوعى ماهى که در آبهاى اطراف بیتالمقدس پیداست و آن
را )سیفیانوس( گویند، اگر بسوزانند و خاکسر ش را در چشم چهارپایان ریزند سفیدى چشم را از بین مىبرد. هر نو
از ماهى نمکسود و بویژه که ماهى جرى باشد؟ پیکان و خارها را برمىکشد. زخم و قرحه: سر ماهیهاى خشکیده
در آفتاب )قدید( بسوزانند. سوختهاش گوشت زیاده قرحه را برکند، سرایت قرحه را منع کند. زگیلها و توث را از بین
ببرد. آبپز ماهى شور قرحههاى گندیده را شستوشو دهد و در علاج آنها مفید است. ماهیابه و سایر ماهىهاى
کوچک در علاج قرحه متعفن سودمندند. مفاصل: با آبپز ماهى شور چندین بار حقنه کنند در علاج درد سرین
بسیار مفید است. آبپز ماهى تازه اعصاب را سست کند. سر: ماهیهاى ریزى که شامیان آن را )حیر( ۸۱ گویند اگر
از آنها آبکامه تهیه شود و بدان مضمضه کنند زخمهاى پلید دهان شفا یابد. لرزماهى )رعاد( زنده را نزدیک سر دردمند
کنند؟ سر را کرخ کند و احساس درد از بین مىرود. چشم: پوست سیفیانوس را بر پلک گر شده مالند مفید است.
پوست سیفیانوس را مىسوزانند و یکى از داروهاى چشم بشمار مىآید. چنانکه اگر با نمک مخلوط باشد و در چشم
کشند ناخنه را مىزداید. خوردن ماهى سرخ کرده سبب تم چشم مىشود.
سینه: جرّى تازه و نمک سود در تنقیه قصبه ال ریه و صاف نمودن صدا مفید است. سر ماهیهاى خشکشده نمکسود،
داروى آماس زبان کوچک است. ماده سریشمى ماهى را در سوپ ریزند و بخورند مانع خون برآوردن است. اندامان
راننده: چینهدان )تخمدان( ۸۲ ماهى سیفیانوس ملین است لیکن به زحمت هضم مىشود. خوردن گوشت جرى تازه و
۸۱ ۴(- صیدا: نوعى ماهى که به چلپاسه شبیه و در آبهاى صیدا شکار مىشود) تحفه(. (
۸۲ ۲(- حوصله نوشته شده. حوصله چینهدان است. شاید مقصودش تخمدان ماهى باشد. (
آبپز هر نو از ماهى ملین است. سر ماهیهاى ریز نمکسود در آفتاب خشکیده در علاج ترکهاى اطراف پیزى
بسیار سودمند است. گوشت ماهى و بویژه
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۱
گوشت کوسه و )سگماهى( و مارماهى و )قوسماهى( و )جرّى( اگر تازه باشد و به گرمى بخورند غریزه جنسى را
زیاد کند. کسى که تازه به قرحه روده گرفتار آمده در آبپز نمکین ملخ دریایى نمکسود نشیند بسیار سود بیند. زهرها:
سوخته سر ماهى در آفتاب خشکیده نمکسود، برگزیده سگ هار و جاى نیش کژدم گذارند مفید است. و بوجه
عموم هر نو از ماهى و سوپ هر نو از ماهى در دفع گزند خوردن سم و نیش گزندگان مفید است. اگر سگ
هارگزیده یا نیش مار شاخدار خوردهاى آبگوشت آن ماهى را که )اوهوطادس الینه؟( مىنامند بخورد و هم از این
آبگوشت چندین دفعه بر زخم پاشند سود بیند. گوشت همین الینه نامبرده را نمک بسایند و بر نیشزده مار و گزیده
سگ هار و سایر حشرات موذى گذارند پادزهر خوبى است. همچنین ضماد گوشت )قونیون؟( گزند گزش سگ هار
را از بین مىبرد.
سقندولیون؟:
ورم و جوش: با فیجن بر مورچگى گذارند مفید است. زخم و قرحه: با فیجن بر ناصور گذارند سودمند است. سر:
بیمار خوابآلودگى از دود آن سود بیند. با روغن زیتون مخلوط کنند و بر سر مالند بیماران )قرانیطس( و )لیثارغس( را
شفا دهد. افشرهاش را در گوش چکانند درد گوش تسکین یابد، در علاج سردرد بسیار مؤثر است. سینه: در علاج
دشوارى نفس و برنشیت مفید است. اندامان غذا: بیخ این گیاه در مداواى درد کبد و بیمارى ی رقان سودمند است.
اندامان راننده: بلغم را بیرون آورد.
در علاج خفگیهاى زهدان نافع است.
سفرجل )به(:
اگر به را با خاکسر برگ و شاخههاى درخت به بشویند و نگه دارند در حالت شادابى خواهد ماند زیرا گیرندگیى که
دارد درست و بىآلایش است و حکم توتیا دارد. اما مرباى سیب چنین نیست. از آنجا که داراى رطوبتى سرد و آبکى
است مىترشد. گزینش: به برشته نفعش بیشر است و دستور برشتنش به قرار زیر است: به را با کارد سوراخ مىکنند
تا دانهها را درمىآرند و آنگاه گودى را از عسل پر مىکنند و به را در گل مىگذارند- به گل مىاندایند- و در
خاکسر گرم مىنهند تا برشته مىشود )مىکفد(. مزاج: در آخر اول سرد و در اول دوم خشک است. خاصیت: به و
گل به و روغن به قبضند. به شیرین کمر قبض است، بهدانه قبض نیست و ملین است. بهدانه از جریان مواد زائد به
درون جلوگیرى مىنماید- به عموما توانبخش است. آرایش: بازدارنده عرق است. روغن به داروى ترکهاى ناشى از
سرما است. ورم و جوش: روغن به بهر ین داروى مورچگى است. قرحه: روغن به در علاج قرحه پلید مفید است.
مفاصل: زیاد خوردن به درد اعصاب بدنبال دارد. چشم: کفیدهاش )برشته( را بر آماس گرم چشم گذارند سودمند
است. سینه: افشره به در علاج نفسبلندى )انتصاب النفس( برنشیت، خون برآوردن مفید است. بهدانه زبرى گلو را
برطرف مىکند، قصبه الریه را نرمش دهد. لعاب به نیز خشکى قصبه الریه را تر گرداند. اندامان غذا: از استفراغ
جلوگیرى کند، خمار را مىزداید. تشنگى را تسکین دهد. اگر کسى معدهاش براى پذیرش زائده )فضول( ها آمادگى
دارد از خوردن به که معده را ) ۴(- سک. در کتاب آمده ممکن است شگ ماهى باشد که به ماهى کولى مشهور
است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۵۹
قوى گرداند فایده بیند. کمپوت به، به در آب پخته را بعد از میگسارى بخورند از خمارمستى جلوگ یرى مىکند. کسانى
که بکلى اشتها را از دست دادهاند شراب به بخورند بسیار مفید است. به کال تقویت معده کند و مانع استفراغ
بلغمى است. اندامان راننده: بول را ریزش دهد. گویند این خاصیتش روى آورد است. شکم بند آرد و قبوضیتش
بىمنفعت نیست. به را با عسل بپزند بیشر بول را ریزش دهد اما ممکن است به جاى قبوضیت اسهال نماید. گاهى به
سبب قولنج و درد و پیچش روده شود. به در علاج دیزانر ى خوب است، خونریزى حیض را بند آرد. افشره به یا
روغن به را در ذکر چکانند سوزش جلراى بول را شفا بخشد. روغن به بنفع گرده و آبدان است. اگر بر غذا به خورند
اسهال دهد و اگر زیاد بخورند خوراک را قبل از هضم شدن بیرون ریزد. با آبپز به حقنه کنند برآمدگىهاى پیزى و
زهدان برطرف شود.
سفند )اسفند(:
مزاج: در سوم گرم و خشک است. خاصیت: تند و تیز است. زهرها: پادزهر هر سمى است.
سمرنیون: که کرفس بیابانى باشد و ذکر کردیم.
سفیدوس:
دیسقوریدوس گوید: سفیدوس سیماهنگ است که آن را قثاء الحمار گویند. پس بهر آن است که در فصل قاف ذکر
شود. که آن را مااما شرح مىدهیم.
سلوثون:
دیسقوریدوس گوید: بعضى پنداشتهاند که سلوثون همان گیاه است که مردم شام آن را )عنکبوت( گویند. برگش شبیه
برگ مازریون سفید است. سبز این گیاه را در آب مىجوشانند و با روغن و نمک مىخورند. اندامان غذا: این گیاه
شیر دارد و گاهى از بیخ این گیاه آب مىگیرند- اگر به وزن یک مثقال از شیر یا از آن ماده تراوشى بیخش با عسل
بخورند بارهاى زیاده از حد در یک روز قى مىکنند.
یکى از سبزیهاى بیابانى است ۸۳ . مزهاش کمى تند و تلخ است. کال و پختهاش را مىخورند. اندامان غذا: بنفع معده
است، آبپزش را بخورند براى علاج درد آبدان و گرده و کبد خوب است. اندامان راننده:
مسهل است.
سریش:
دیسقوریدوس گوید: بعضى از مردم ازاینرو این گیاه را سریش نامیدهاند چون چسب مشهور را از آن مىگ یرند. برگ
سریش به برگ گندناى شامى مىماند. ساقه صاف دارد. گلش را )انباریقون( گویند. بیخهاى زیرزمینى مستدیر به
شکل بلوط بزرگ دارد و قوتش بسیار گرم است. مزاج: در اول گرم است. خاصیت: گرمى دهد. ورم و جوش: با
قاوت مخلوط شود ورم نوخاسته گرم را فرونشاند.
قرحه: ضماد سریش در علاج قرحه بدخیم و پلید، زخم و دملهاى چرکین، سوختگى از آتش سودمند
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۱
است. آرایش: اگر بیمار داء الثعلب گرفته، جاى موهاى ریخته را با پارچه پشمین ماساژ دهد و ضماد خاکسر
سریش بر آن گذارد موى را باز رویاند. اگر لکه سفید بهک را در آفتاب با پارچهاى ماساژ دهند و بیخ سریش را با
سرکه بر آن مالند لکه از بین مىرود. سر: سریش را به تنهایى یا سریش مخلوط با کندر و عسل و شراب و مر بپزند و
نیمهگرم در گوشى بچکانند که برعکس طرف دندان دردناک است درد دندان تسکین یابد. آب بیخ سریش را با
شراب کهنه و شیرین و با مر بپزند داروى درد گوش است.
چشم: همین دارویى که براى درد گوش ذکر شد بر چشم مالند از همه بیماریهاى چشم مفید است.
سینه: دو مثقال سریش را با شراب سیاه پرمایه انگورى بخورند در علاج درد جنین، سرفه، سستى ماهیچه نافع است.
بیخ سریش را با درد شراب بپزند و بر آماس پستان نهند بسیار خوب است. اندامان راننده: یک مثقال سریش را با
شراب سیاه غلیظ انگورى بخورند بول و حیض را ریزش دهد. زهرها:
۸۳ ۴(- نام این گیاه در نسخه خطى و در نتیجه در چاپ متن افتاده است. (
وزن سه مثقال سریش را تناول نمایند پادزهر حشرات موذى است. برگ سریش را بر جاى نیش حشرات نهند مفید
است. اگر ثمر و گل سریش را با شرابى بخورند بهر ین علاج نیش کژدم است.
در اینجا حرف سین پایان یافت و داروهاى این فصل پنجاه و دو عدد بودند.
فصل شانزدهم حرف ) (
عرعر:
سرو کوهى است و کوچک و بزرگ دارد. مزاج: گرایش به گرمى و خشکى دارد و ثمرش در اول گرم و در دوم خشک
است. خاصیت: گرمىبخش، لطیف، بادشکن است. در ثمرش قبوضیتى است که در سایر اجزاء درخت نیست.
مفاصل: در علاج گسستگى ماهیچه سودمند است. سینه: داروى درد سینه و سرفه است. اندامان غذا: تنقیه کند،
راهبندانها را باز مىنماید. خوردن آن نفخ معده را علاج است و با معده سازگار است. اندامان راننده: بول و حیض را
ریزش دهد. علاج خفگى و درد زهدان است. زهرها: گزند حشرات موذى را دفع مىنماید. دود چوب و ثمر و برگش
حشرات و مگس را مىگریزاند.
عصى الراعى )هفتبند(:
این همان بطباط است که نر و ماده دارد و نر از ماده نیرومندتر است.
خاصیت: قبوضیت دارد اما قسمت آبى در آن زیاد است. و چون سیلان مواد را منع مىنماید، پندارند که خشکاننده
است. از خونریزى جلوگیرى مىکند. ورم و جوش: ضماد آن در علاج التهابات زیر پوست و باد سرخ و مورچگى و
آماس قرحه بسیار نافع است. قرحه: در خوب کردن زخمهاى تازه بسیار مؤثر است. سر: افشرهاش کرم گوش را
مىکشد و چرک و ریم گوش را مىخشکاند. سینه: آبش از خون برآوردن نافع است. اندامان غذا: ضمادش التهاب
معده را از بین مىبرد و معده را بحالت اعتدال
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۴
بازآرد. اندامان راننده: خونریزى زهدان را بند آرد. و قرحه روده را شفا دهد. به عقیده دیسقوریدوس بول را ریزش دهد
و محصور البول را علاج است.
عبیثران )شجره مریم(:
خاصیت: تحلیلبرنده. سر: مغز را از بیماریهاى سرما برهاند و زکام ناشى از سرما را شفا دهد. چشم: آبش را در
دیده چکانند دید را قوى کند.
علک )خاییدنى(:
در جاى خود راجع به سقز انباط و صمغ صنوبر و غیره سخن گفتهایم. مزاج: سقز انباط در درجه اول و بعد از آن
سقز سرو و در درجه سوم صمغ صنوبر گرممزاجند. خاصیت: بجز صمغ صنوبر همه تحلیلبرندهاند. سقز سرو از سقز
انباط تحلیلبرندهتر است و سقز انباط از سقز سرو گرمر است.
عرطنیثا )آذربو(:
بیخش را بکار مىبرند. گویند بخور مریم است و ما راجع به آن صحبت کردیم.
دیسقوریدوس گوید: این گیاه کاسبرگش )اقما ( به کاسبرگ نخود شبیه است، برگش به برگ کلم مىماند، بیخش مانند
شلغم و سیاهرنگ است. این گفته دیسقوریدوس با عرطنیثاى زمان ما ابدا جور درنمىآید. آنچه ما مىشناسیم خاربنى
مر اکم و کوتاه است و بیخى سفیدرنگ دارد و پشم چرکین را بدان مىشویند. دیسقوریدوس گوید: در کشتزارهاى
گندم روید و خاصیتهایى را که او برشمرده با گیاه ما مطابق است. پس حتما مر جم اشتباه کرده است. خاصیت:
تکهکننده و گدازنده است. مفاصل:
داروى درد سرین است. سر: تشنگىآور است. راهبندانها و بویژه بندآمدنیهاى پالایشگاه را بخوبى بازمىنماید. سینه:
سکسکه را تسکین دهد. اندامان راننده: بچه را مىاندازد. زهرها: خوردن و پاشیدن آبپزش پادزهر نیش است.
جانشین: براى بچه انداختن و براى دفع سم بوزن آن زراوند دراز و دانه ترنج و پونه استعمال شود.
عصفر )کاجیره(:
دیسقوریدوس گوید: این گیاه برگش دراز و خمشده و زبر و خاردار است. ساقهاش تقریبا به بلندى دو ذر و بىخار
است و بر سر ساقها تاجهایى شبیه دانه زیتونهاى بزرگ است. گلش زعفرانى و سفید و قسمتى به سرخرنگى مایل
است و در خوراک مصرف مىشود. مزاج: در اول گرم و در دوم خشک است. خاصیت: رساننده است و قبوضیتى
معتدل دارد. آرایش: لکههاى سیاه و بهک را مىزداید. قرحه: با سرکه بر )قوبا( مالند نافع است. سر: کاجیره بیابانى
را با عسل مخلوط کنند و دهان بچه را بدان بیندایند زخم دهان را شفا دهد.
عنصل:
پیاز موش است، برگش به برگ سوسن مىماند. رنگ گلش مایل به سیاهى است. مزاج: در دوم گرم و خشک است.
خاصیت: تکهکننده است و لزجى دارد. آرایش: سوخته آن را با عسل معجون کنند و بر سر مالند علاج داء الثعلب
و داء الحیه است. سینه: گلو را زبر گرداند، در علاج برنشیت و خرخر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۲
سینه و سرفه همیشگى خوب است.
عاقرقرحا )آککرا(:
اکثرا بیخش را به منظور دارویى بکار مىبرند. دیسقوریدوس گوید: ساقش شبیه ساق خامالاون و تاجش به تاج شبت
مىماند و تو گویى از مو است، رگش به ستبرى انگشت است و اگر زبان بزنند بسیار زبانگز و باسوزش است.
گزینش: بهر ش رگى است که به ستبرى انگشت و بسیار زبانسوز باشد. مزاج: کسانى که جاى باور نیستند مىگویند
سرد و لطیف است. در صورتى که در سوم گرم و خشک است. خاصیت: بخایند بلغم را جذب مىکند. اگر با
روغن زیتون مخلوط باشد و بدن را بدان بیندایند از گرمیى که در او است عرق بدن را ریزش دهد. آرایش: چنانکه
گفتیم با روغن زیتون بر بدن مالند عرقریز است. مفاصل: تن بدان یا به آبپز آن یا به روغنش بیندایند، در علاج
سست عصبى همیشگى، کرخى عصب مفید است. و کزاز را بازدارد. سر: بندآمدنیهاى پالایشگاه و بینى را بخوبى باز
مىکند، آبپزش داروى درد دندان و بویژه علاج درد سرد دندان است. بیخش را در سرکه جوشانند و در دهن
گردانند دندان لق را استوار کند. تبها: قبل از آمدن تبلرز بیخ آن را که با روغن زیتون مخلوط کردهاند بر بدن مالند
لرزه تب را منع مىکند. و گروهى پندارند که ضد هر لرزشى است.
عنب الثعلب )تاجریزى(:
دیسقوریدوس گوید: نوعهاى زیاد دارد. که از این قرار است:
أ- کاشتنى که بسیار بزرگ نمىشود و شاخههاى بسیار دارد و رنگ برگش به سیاهى مایل است و از برگ ریحان
کوهى بزرگر و پهنر است. ثمرش کروى است و اول سبز و بعدا سیاه و چون رسید سرخ مىشود و خوردنى است و
هیچ زیانى در بر ندارد.
ب- نو دوم را )تعفین( گویند. برگش با اینکه شبیه برگ نو اول است لیکن پهنر است.
شاخههاى درازش رو به زمین خم مىشوند. ثمرش در مستدیر الشکلى شبیه مثانه است و در بالائیها پیداست. ثمرش
سرخرنگ و صاف و به دانه انگور مىماند. این گیاه را در ساختن تاج گلها بکار مىبرند و اثر داروئیش با نو اولى
یکى است و ثمر این نو خوردنى نیست. افشره نو اولى و د ومى را مىگیرند و در سایه خشک مىکنند و در انبار
نگه مىدارند.
ج- نو سوم. خوابآور است. این نو شاخههاى بسیار و پر و درهم پیچیده و پرجوانه است. در کوبیدن
سرسخت و پربرگ و برگها چرب و شبیه به برگ درخت سیبى هستند که از درخت به پیوند گرفته باشد. تنه درخت
نسبتا بزرگ و پوست تنه سرخرنگ است و اکثرا در سنگلاخها نمو مىکند. گلش بزرگ و سرخ و تخمدانها غلافهایى
زعفرانى رنگند.
د- نو چهارمى را )جلنن( ۸۴ گویند که همین نو در طبرستان کوبریل نامیده شده و در زبان یونانى نامهاى بسیار دارد.
برگ این نو از تاجریزى به برگ ترتیزک آبى شبیه و از آن بزرگر است. شاخههایى بزرگ و به تعداد ده یا دوازده بر تنه
آن است که درازاى هریک از شاخهها تقریبا یک ذر است. بر سر هر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۵
شاخه تاجهایى است که مانند زیتون است و کرکى دارند که به کرک ثمر چنار مىمانند. ثم رها بزرگر و پهنر از زیتون
هستند. گلش سیاه است و سرانجام به آویزههایى خوشهمانند تبدیل مىشوند که در هریک از این آویزهها ده تا دوازده
دانه موجود است. دانهها مدور و سست و سبک و سیاه و به نرمى انگور و به تخم لبلاب شبیهاند. تنهاش خوشبوى
و ستبر است و کاوکى بطول تقریبا یک ذر دارد. این نو اکثرا در کوهساران و در اماکنى که باد گرم مىوزد نمو
مىکند و در میان چنارستانها هم پیدا مىشود.
ه- نو پنجمى را بعضى از مردم )وریطموس( گویند. این نو در مراحل اولى نمو کردن به زیتون مىماند. شاخههایش
بسیار زبر و کمر از یک ذر طول دارند. گلش پیچیده و ناصاف است، تو گویى گل نخود است تخم آن به نخود شبیه
و شمارش تخمها از پنج تا شش است. که مااما صاف و سخت و به رنگهاى گوناگون مىباشند. تنهاش به ستبرى یک
انگشت و بطول یک ذر است. در میان سنگلاخهاى کنار آب یا کنار دریا مىروید. این نو پنجم نیز خوابآور
است. و کسى که زیاد از آن بخورد مىمیرد.
گروهى پنداشتهاند که بیخ این درختچه براى جلب محبت بکار آید. گزینش: هر آن نوعى که برگ سبز و میوه زرد
مىدهد سزاوار بکار گرفتن است و چنانکه شرح دادیم تاجریزى پنج نو دارد. مزاج: در اول سرد و در دوم خشک
است. قسم خوابآورش که تخدیرکننده است در دوم سرد و خشک است. خاصیت:
تاجریزى کاشتنى تخمش قبوضیت دارد. هم از این جنس کاشتنى نوعى خوابآور هست که تخدیر مىکند و کنش
افیون دارد و از افیون کمتأثیرتر است و چنانکه ذکر کردیم نوعى دارد که کشنده و سم است. و رم و جوش: در علاج
همه انوا ورمهاى گرم، ورم بر رویه باشد یا ناپدید، بسیار مفید است. در علاج ورمهاى گرم درونى و ناپیدا آبش را
مىخورند. و در علاج باد سرخ و مورچگى آب آن را با سفیداب و روغن گل ضماد مىگذارند. پرزههاى ریشهاش
بسیار خشکاننده است و برگش نیز که با گیاه کوشاد باشد در خشکانیدن و شفا بخشیدن باد سرخ و مورچگى نافع
است. سر: اگر بیش از دوازده دانه )حبه( از دانههاى آن نو که تخدیرکننده است بخورند سبب دیوانگى مىشود.
۸۴ ۴(- دیوانهکننده. (
غرغره کردن با آبش در علاج ورمهاى زبان نافع است. اگر به وزن یک مثقال از الیاف ریشهاش را با شراب خورند
مىخواباند. اگر تاجریزى را بخوبى خرد کنند و بکوبند و بر پیشانى بندند سردرد از بین مىرود. ضماد کوبیده تاجریزى
ورم بیخ گوش و ورم پرده مغز را دوا کند. آب آن را در گوش چکانند درد گوش آرام یابد. اگر پوست بیخ نو سومى
را در شراب بپزند و در دهان نگه دارند درد دندان تسکین یابد. اگر به وزن یک مثقال از نو چهارمى را همراه شراب
بخورند در عالم خیالات شاد فرو مىروند و خوابهاى خوش و دور از هراس مىبینند. چشم: آب تاجریزى علاج غرب
)جوشى در چشم( است. افشره همه انوا تاجریزى حتى نو خوابآورش چشمروشنى است و دید را نیرو بخشد. اگر
میلههاى دارویى در چشم کشیدنى را به جاى آب و سفیده تخممرغ با آب تاجریزى درست کنند در بیماریهاى چشم
بسیار سودمند است. اندامان غذا:
تخم نو مخدر از تاجریزى بول را ریزش دهد. کلیه و مثانه را مىپالاید، همه انوا تاجریزى را اگر بردارند خ ونریزى حیض
را قطع مىکند، سردى بخشد و خوابهاى جنسى را بازمىدارد. زهرها: یک نو از انوا تاجریزى که نه کاکنج است و
نه کاشتنى و نه مخدرى که ذکر شد. اگر چهار مثقال از آن بخورند مىمیرند و کمر از چهار مثقالش دیوانگى آورد و
از فواید تاجریزى نصیبى ندارد مگر در ضماد شدن.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۱
عنبر: پندارند که عنبر از چشمهاى در میان دریا مىجوشد، بعضى گویند کف دریا است و گروهى بر اینند که سرگین
حیوانى است که در سرزمینهاى دور از ما زندگى مىکند. اما من از کسى که به گفتههایش باور دارم شنیدهام که
مىگفت:
در روزگاران جوانى بازرگانى بودم که در دریاها سفر مىکردم. در یکى از این سفرها به شهرى رسیدیم که از شهرهاى
دریایى بود و نام آن )خاخ( است. هنگام چاشتگاه با گروهى از مردم در کنار دریا به مااشا سرگرم بودیم. هرگاه موجها
به سوى ساحل برمىگشتند تکههایى از عنبر را، تکههاى کوچک و بزرگ و به رنگهاى گوناگون با خود مىآوردند و
در ساحل مىماندند و ما همه دوان در طلب آنها مىرفتیم و هرکس هرچه بدست مىآورد مال او بود. از ساکنین آن
شهر ماجرا را پرسیدم در پاسخ گفتند: این دریا این عادت را دارد و اکثر اوقات و تقریبا همیشه چنین است. گزینش:
نو خوبش عنبر خاکسر ىرنگ )سفید و سیاه مخلوط( )سلاهطى( است که بسیار قوى است. در درجه دوم عنبر
کبود و در درجه سوم عنبر زرد خوب است و بدترینش عنبر سیاهى است که اکثرا ماهى آن را بلعیده و بعد از آنکه
مرده است از شکمش بیرون آوردهاند و آن را منده گویند بعضى در عنبر سیاه تقلب مىکنند. گچ و موم و لادن را
به آن مخلوط مىنمایند. مزاج: گرم و خشک است و به عقیده من در دوم گرم و در اول خشک است. خاصیت:
گرماى لطیف مىبخشد و ازاینرو با مزاج پیران سازگار است. آرایش: از منده که عنبر سیاه است نوعى است که
دست را سیاه کند و ممکن است آن را در رنگ بازدادن رنگپریدهها )موهایى رنگشده که رنگ را باختهاند( بکار
برد. سر: به نفع مغز و حواس است. سینه: براى قلب بسیار خوب است.
عود:
تکههایى از چوب و رگهاى درختى است که از چین و هندوستان و عربستان آورند. در سختى و صافى به دسته هاون
سنگى مىماند که داروها را بدان مىکوبند. برخى از آنها خالدار و رنگشان مایل به سیاهى و خوشبوى و گیرنده
است و کمى تلخى دارد و پوستش تو گویى پوست جانور است. گزینش:
بهر ین عودى است که مندلى نامند و از هندوستان آورند و در وسطهاى هندوستان بدست مىآید. در درجه دوم
نوعى است که آن را عود هندى گویند که رگهایى است که از کوهساران بدست آمده است. در خاصیت هندى از
مندلى بهر است. اولا سبب بوجود آمدن شپش نمىشود و ثانیا بیشر در لباس ماندگار است و بوى ثابتتر دارد.
بعضى هیچ تفاوتى بین عود مندلى و عود خوب هندى نمىگذارند و گویند برابرند. نوعى عود دیگر هست که آن را
)سمندورى( گویند و از )سفاله( که یکى از شهرهاى مملکت چین است و هممرز هندوستان است بدست مىآ ورند.
بعد از سمندورى عود خوب منطقه )سفاله( هندوستان است که آن را عود قمارى نامند. عود صنفى هم هست که
آنهم از انوا عودهاى رهآورد سفاله مىباشد.
بعد از اینها نوبت به عود قاقلى و عود بیابانى و عود قطفى )سلمک( و عود چینى مىرسد. این عود چینى را
)قشمورى( نامیدهاند که تر و شیرین است. از اینها پایینر عود: جلایى، مانطاقى، لوامى، ریطانى است.
عموما اصناف عود مندلى خوب است و بعد از آن عود سمندورى کبود و گرانوزن و سخت و پر از آب و ستبر
است و هیچ سفیدى در آن نیست و زیاد بر آتش مىماند. بعضى عود سمندورى سیاه را از
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۵
سمندورى کبود بهر دانند. از انوا عود قمارى، سیاه خالص و بدون هیچ سفیدى که گرانوزن و پرآب و ستبر باشد و
زیاد بر آتش ماندگار باشد خوبتر از سایر قماریها است. بطور عموم هر عودى که در آب زودتر تهنشین شود بهر
است و هرآنچه بر سر آب آید مرده و بیجان است و ناپسندیده. شنیدهام که عود رگ و بیخ درختانى است که
برمىکنند و در زیر خاک دفن مىکنند تا مىگندد و ماده چوبى مىپوسد و ماده قیرى از بین مىرود و عود سره
مىماند. مزاج: پندارم که در دوم گرم و خشک باشد. خاصیت: لطیف، بازکننده بندآمدهها، بادشکن است زیرا
رطوبتى زیاده دارد. همه اندامان درونى و بیرونى را توان بخشد.
آرایش: خائیدنش بوى دهان را بسیار خوش مىنماید. مفاصل: لزجى لطیف دارد بر اعصاب مالند عصب را تقویت
مىکند. سر: عود براى مغز و تقویت حواس بسیار مفید است. سینه: براى قلب شادىآور و توانبخش است.
اندامان غذا: وزن یک درهم و نیم عود بخورند رطوبتهاى گندیده معده را برچیند و معده و کبد را توانا کند. اندامان
راننده: قبض است. دیزانر ى و بویژه دیزانر ى سودایى را شفا دهد.
عروق الصباغین )زردچوبه(:
مشهور است. مزاج: تا دوم گرم و خشک است. خاصیت: بسیار زداینده است. سر: خائیدنش درد دندان را آرام
کند. چشم: افشرهاش آب و سفیدى جلو چشم را مىزداید و در تقویت دید بسیار مؤثر و مفید است. اندامان
غذا: داروى یرقان است و بویژه اگر با انیسون و شراب سفید باشد یرقان ناشى از بندآمدنها را شفا دهد.
عناب:
میوه درختى است که میوه و درخت آن را همه مىشناسند و اکثرا در گرگان دیده مىشود. در جاهاى دیگر هم هست
ولى عناب گرگان از همه بزرگر است. گزینش: تا درشتتر و زیباتر و سرخرنگتر باشد بهر است. م زاج: تا اول سرد،
خشکى و رطوبتش تقریبا معتدل و کمى به سوى رطوبت است. خاصیت: جالینوس فرماید عناب هیچکاره است. نه
بهداشت را حفظ کند و نه سلامتى را به بیمار بازمىگرداند. غیر جالینوس گوید: از تندى خون گرم نافع است. به
عقیده من انگیزه این ویژگى این است که خون را بتدریج و ملایمت پرمایهتر مىنماید. اما از فرمایش کسانى که گفتهاند
عناب خون را مىشوید و صاف مىکند، خوشم نمىآید. ماده غذایى عناب اندک است و بسیار دیرهضم است.
دانشمند ب زرگوار جالینوس چه خوب فرموده است که عناب کارى به تندرستى و بیمارى ندارد و من مىگویم کمغذا و
دیرهضم است. سینه: با سینه و شش سازگار است. اندامان غذا: به زیان معده است و به دشوارى هضم مىشود.
اندامان راننده: به عقیده بعضى براى گرده و آبدان خوب است.
عفص )مازو(:
مازو ثمر در درختى است بسیار بزرگ که در بعضى اماکن موجود است. مازو دو نو است: یکى سبز و شاداب و
کوچک حجم و دندانهدار و بىسوراخ که آن را )امغافنطس( که به معنى مازوى سبز است هم مىگویند. نو دوم
صاف و سبک و داراى سوراخ است. گزینش: مازوى خوب آن است که کال، سنگینوزن، سخت باشد. مازوى زرد
و سست و سبک قوتش کم است و بر اخگر نهى مىسوزد. مزاج: در اول سرد و در دوم خشک است. خاصیت:
بسیار قبض و رطوبتها را از جریان
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۶
بازدارد و گوهر سرد خاکى دارد. آرایش: آب و آبپز مازو رنگ مشکى مو است. زخم و قرحه: با سرکه بر )قوبا(
مالند قوبا را از بین مىبرد. سائیده مازو را بر گوشت سست و زائد پاشند مىگدازد. سر:
رطوبتهاى تباه را به زبان و لثه راه نمىدهد. داروى زخم دهان و بویژه اگر با سرکه باشد در شفا دادن زخم دهان
کودکان بسیار سودمند است و اگر بر دندان کرمخورده نهند سود بینند. اندامان راننده: سائیده مازو را در آب حل
کنند و بخورند علاج قرحه روده و اسهال همیشگى است و اگر با غذا مخلوط کنند باز در علاج اسهال مزمن مفید
است.
علیق )ماشک(:
ماشک چندین نو است: نوعى را علیق الکلب گویند که نسر ن باشد، ثمرش به اندازه زیتون و در داخلش چیزى مانند
پشم موجود است ۸۵ . این نو در نواحى شهر زور و اطراف )فاسوس( پیدا مىشود. نو دیگرى هست که علیق بدون
کلب است و آن را در فارسى ماشک نامند. این نو خارهاى ریز دارد و شاخههایش از شاخههاى نسر ن کوهى
بسیار نرم و نرمشپذیرتر است، و در کوهسارى روید که اسم خود را از آن گرفته است. و هم از تیره ماشکان ماشکى
است که خاردار نیست و کنش آن با کنش ماشک خاردار برابر است و تنها برتریش بر ماشک متقدم الذکر آن است
که اگر گل این را خوب بکوبند و با عسل مخلوط کنند و بر چشم بمالند آماس گرم چشم را فرونشاند. بعضى گفتهاند
علیق عوسج است و من باور نمىکنم و بنظرم علیق که ماشک است و عوسج که دیوخار است، دو رستنى از هم جدا
مىباشند. و اگر نگاهى به کتاب دیسقوریدوس که موسوم به )الحشائش فى هیولى الطب( اندازیم مىبینیم که
دیسقوریدوس هریک از علیق و عوسج را جداگانه شرح داده و شکل و کنش هر دو را متفاوت دانسته است و
مىفرماید علیق معروف است و نیازى به معرفى ندارد. بگذار به شرح ماشک و نسر ن کوهى که علیق و علیق الکلب
نام دارند بپردازیم: گزینش: افشرهاش که از تابش آفتاب منعقد گردد تأثیر بیشر دارد. مزاج: سرد و خشک است و ثمر
رسیدهاش تا اندازهاى گرمى دارد. خاصیت:
همه اجزایش قبض و خشکاننده است، لیکن برگش که داراى ماده آبى است کمر قبض و خشکاننده است. آرایش:
شاخه و برگها را باهم در آب بپزند رنگ مو است. ورم و جوش: ضماد علیق و برگ علیق در منع سرایت مورچگى
و علاج باد سرخ مفید است. علیق خلط غلیظ )پرمایه( مىدهد. علیق را اگر بخشکانند قبوضیتش آشکارتر است.
گلش هم قبض است. در بیخ علیق لطافتى همراه گیرندگى موجود است و ازاینروى سنگ را خرد کند. زخم و قرحه:
زخمها را بهم آرد و در علاج قرحه سر نافع است. سر: برگ یا ثمر رسیدهاش را بخایند زخم دهان را شفا دهد و لثه را
استوار کند. افشره برگ و برش درد گرم دهان را شفا دهد. برگش بهر ین داروى قرحه سر است. زیاد خوردن بر علیق
سردرد آورد. چشم: از برآمدگى اطراف چشم مفید است. سینه: همه اجزایش از خون برآوردن نافع است.
اندامان غذا: برگ آن را ضماد کنند معده ناتوان و آماده پذیرش مواد نامناسب را قوى گرداند. اندامان راننده:
بندآورنده شکم است. اگر ثمر علیق الکلب را از پشم داخلش جدا سازند و بپزند؟ آبپزش شکم
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۷
۸۵ ۴(- در کردى- علیق الکلب را شیلان و در ترکى أیت بورنى نامند. اما ماشک را در کردى) توترک( گویند. (
را بند آرد. و رطوبتهاى زهدان را منع کند و ضمادش در علاج بواسیر پیزى که خون از پیزى آید مفید است. ثمر و
گلش که لطافت دارد، در علاج قرحه روده و بسیار اسهال شدن سودمند است و سنگ را خرد مىنماید. زهرها:
پادزهر گزش جانورى است که آن را )قرطس( گویند.
عوسج )دیوخار(:
کسانى که پندارند عوسج و علیق یکى است اشتباه کردهاند. دیسقوریدوس گوید:
عوسج درختى است که در زمین شوره روید. شاخههاى راست برآمده و خاردار دارد. و شاخهها و خارهایش به
شاخه و خار درختى مىماند که آن را )داوکسوافیبس( گویند. برگ این درخت تقریبا مستطیل و رطوبتى لزج بر آن
مىنشیند که بدست مىچسبد. این دیوخار سفید است که ذکر شد. نوعى دیگر از این تیره هست که برگش
تیرهرنگتر از برگ سفیدخار است و رنگش کمى به سرخى مىزند و از برگ سفیدخار پهنر و شاخههایش تقریبا به
طول پنج ذر مىرسد و خارهاى زیادتر و کندتر از اولى دارد. ثمرش نازک و پهن و تو گویى در غلاف جاى دارد. اکث ا ر
درخت عوسج در سرزمینهاى سرد نمو مىکند و ثمرى چون توت دارد که آن را مىخورند. خاصیت: بعضى عقیده
دارند که اگر عوسج را به در و روزنهها آویزان کنند از جادو در امانند. جوش: برگ همه انوا عوسج که ضماد گردد
در علاج باد سرخ و مورچگى نافع است.
عنکبوت )تارتنک(:
خاصیت: تارش را بر زخم گذارند خونریزى را قطع کند. زخم و قرحه: تارش را بر قرحه و زخم نهند مانع آماس است.
سر: اگر تارتنکى که تارهایش ستبر و سفید است با روغن گل بپزد و در گوش چکانند درد گوش آرام یابد. تبها:
گویند اگر تار عنکبوت را با بعضى از مرهمها مخلوط کنند و بر پارچه کتان گذارند و بر پیشانى یا بر هر دو گیجگاه
بندند تب نوبه از بین خواهد رفت. بعضى گفتهاند تار عنکبوتى را که بافته مر اکم و سفید دارد در کیسه پوستین
گذارند و به گردن آویزند یا بر بازو بندند از تب نوبه شفا دهد و دیسقوریدوس گوید: از تب ربع- سه در میان-
شفا دهد.
عدس )مرجمک(:
دو گیاه به نام عدس هستند: خوردنى که کاشتنى و بیابانى دارد و نو بیابانى خوب نیست. دیگرى عدس تلخه
مىباشد که حرارتش آشکار و کمى قبض و خشک است و بنا به گفته دیسقوریدوس عدس تلخه گیاهى است پایا که
شاخههاى بسیار و ساقههایى بلند دارد و برگهایش به برگ درخت به مىمانند. لیکن باریکر و درازتر از برگ به و
کمى زبرند و به رنگ سفیدند. این گیاه را اکثرا در طبرستان مىکارند و هرچند آن را عدس گویند اما نسبتش را به
مار دادهاند و به زبان محلى )مارمرجو( گویند. دانههایش به دانه عدس کوچک شبیه و در نیامک دراز مىباشند.
گزینش: بهر ین عدس خوردنى آن است که زود بپزد و اگر در آب ریزند آب را سیاهرنگ نکند. که عدس سفید و پهن
همین خاصیت دارد. و باید بسیار خوب بپزد. مزاج: جالینوس فرماید: در گرمى و خشکى معتدل است، یا اینکه
کمى به گرمى گرایش دارد. و از این گرممزاجى است که در وقت خوردن و در سرازیر شدن، گاهى در معده فرود آید
درحالىکه گرمى را از دست نداده است. خاصیت: ترکیبى از قواى گیرنده و
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۱
زداینده است و بادزاست. کسى که عدس مىخورد خوابهاى پریشان بیند. پوست عدس بسیار قبض است. عم وما
عدس بسیار بادزاست، خون را پرمایه گرداند و در رگها روان نیست. و هم از این سبب است که بول و حیض را
کاهش دهد. از عدس خلط سودایى خیزد و بیماریهاى سودایى پدید آید. شاید آبجو )کشک الشعیر( ضد عدس
باشد. و اگر عدس و آبجو را باهم بخورند و خلط هر دو گرد آیند بهر ین غذا به بدن مىدهند. اما باید آبجو
کمر از مقدار عدس باشد. آش سلق و عدس هم بسیار خوب است زیرا ضد همند و در گرمى و سردى معتدل. و
اگر با سلق و عدس، جو و پونه باشد چه بهر . بدترین آش عدس آن است که با نمکسود؟ باشد. ۸۶ باید در پختن
عدس دقت کرد که دو من عدس را با هفت من آب بجوشانند تا بسیار خوب بپزد. ورم: عدس را با سرکه پزند و
ضماد کنند علاج خنازیر و آماسهاى سفت است. عدس با اینکه بازدارنده است اما ریم و چرک را جمع مىکند. زیاد
خوردن عدس سبب سرطان و ورمهاى سفت )سفیروس( نام مىشود. زخم و قرحه: عدس را با سرکه بپزند قرحه گود را
از گوشت پر کند. قرحه پلید را برکند و چرک از آن برچیند. اگر دمل )قرحه( بسیار بزرگ باشد عدس در سرکه پخته
را با قبضتر از عدس از قبیل پوست انار و غیره بر قرحه نهند. و اگر با آب دریا مخلوط کنند علاج خوره و باد سرخ
و مورچگى و ترکهاى ناشى از سرما مىباشد. مفاصل: براى اعصاب خوب نیست. عدس و قاوت را ضماد کنند و
بر نقرس نهند مفید است. زیاد خوردن عدس جذام آورد. چشم: چون بسیار خشکى دارد کسى که زیاد عدس بخورد
به تیرگى چشم گرفتار آید. از عدس و شاه افسر و روغن گل و به ضماد سازند و بر چشم گذارند آماس گرم چشم
فرو نشیند. سینه: عدس را در آب دریا بپزند و ضماد کنند آماس پستان که ناشى از جمع شدن خون یا شیر باشد از
بین مىرود. اندامان غذا: دیرهضم است و با معده سازگار نیست، بادآور و گرانجان است. گویند سى دانه عدس
پوست کنده را ببلعند سستى معده را از بین ببرد. نباید با عدس شیرینى خورند وگرنه راهبندان در کبد روى دهد. و
یکى از حرفهاى مفت که مىزنند گوئیا عدس داروى استسقا است و شاید از این گویند که خشکى دارد. اندامان
راننده: عدس بدون پوست قبض است- عدس پوست ناکنده را در آب بپزند و آب اولى را بریزند و باز بپزند قبض
است.
۸۶ ۴(- و شرّه ما یطبخ مع العدس النمکسود.- بدترش آن است که مىپزد با عدس نمکسود- آیا منظور ماهى نمکسود است یا عدس نمکسود است- که اکثرا باید چیز نمکسود (
غیر عدس منظور باشد) ه(.
اما آب اولى مسهل است. عدسى که آبپز اولش را دور مىریزند و باز مىپزند؟ اگر با پوست باشد از پوستکنده
قبضتر است زیرا پوست عدس بسیار قبوضیت دارد و شکم را بکلى بند آرد- اگر عدس را با کاسنى و بارهنگ و
خرفه و سلق سبز تیره که آن را سلق سیاه نامند- یا با گل سورى یا گیاهان قبض دیگر بسیار خوب بپزند بسیار قبض
است. و اگر خوب نپزند شکم را روان سازد. عدس و شاهافسر و به و روغن گل را ضماد کنند و بر ورم پیزى گذارند
فرو نشیند. و اگر ورم زیاد بود عدس را با گیرندهترى ضماد کنند. عدس بیابانى که عدس تلخ است خون را بیرون
آورد. عدس که خون را غلیظ گرداند سبب کاهش بول و حیض گردد. کسى که در جریان بولش آسیبى شک برد نباید
عدس بخورد. اما عدس تلخه برعکس عدس خودمانى بول و حیض را سرازیر آرد و ریزش دهد. عدس تلخه را با سرکه
بکار برند
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۶۹
علاج عسر بول و زحیر و درد و پیچش روده است.
عسل:
عسل بخارى است که از زمین بالا رود و در فضا پخته گردد و شبنممانند پرمایه مىشود و فرود آید و بر برگ گل و
غیره نشیند و انگبین بوجود آورد. گاهى انگبینى شود که ما آن را عسل گوییم چنانکه در کوهساران قصران بدست
مىآید و گاهى که شبنم بر درخت و سنگ نشیند گزانگبین پیدا است.
گزانگبین آن قسمت از این شبنم بند آمده است که مردم مىبینند و مىچینند. اما آن قسمتى که بسیار لطیف و
نادیدنى است قسمت و نصیب زنبور است که از آن عسل مىسازد. به عقیدهام هرچند زنبور این شیره را براى خو راک
خود برچیند و انبار مىکند اما در ساختن عسل تأثیرات ویژهاى دارد. نوعى از عسل هست که تندمزه و سمى است.
گزینش: عسل بسیار خوب آن است که کاملا شیرینمزه، خوشبوى و بویش مایل به بوى تندمزه، رنگش به سرخى
بزند، پرمایه باشد نه رقیق، چنان بهم متصل باشد که در حال ریزش از هم نگسلد. و نسبت به فصلها عسل بهارى از
تابستانى بهر و تابستانى از زمستانى خوبتر است و گویند عسل تابستانى خوب نیست. مزاج: عسل زنبور در دوم
گرم و خشک است. عسل )طبرزد( و نیشکر در اول گرم اما خشک نیست. و شاید در اول تر باشد. خاصیت:
زداینده است، دهانه رگها را باز کند، رطوبتها را از بین مىبرد، رطوبتها را از ژرفاى بدن بیرون مىکشد، و مانع تباهى
و گندیدگى گوشت باشد. آرایش: به تن اندایند شپش و رشک را از بین مىبرد. با کوشنه مخلوط باشد و بر پوست
مالند؟ لکههاى سیاه چهره را حتى اگر کهنه باشند از بین مىبرد. عسل و نمک باهم لکههاى بادجلانى رنگ ناشى از
ضربت خوردن را مىزداید. قرحه: قرحههاى ژرفا را پاک مىکند، عسل را آنقدر بر آتش نهند تا غلیظ شود. زخمهاى
تازه را بهم آرد. عسل و شبت را بر پوست مالند )قوبا( را شفا دهد. سر:
نمک اندرانى را با عسل مخلوط کنند و نیمهگرم در گوش چکانند چرک را از گوش مىزداید و زخمهاى چرکین داخل
گوش را مىخشکاند و حس شنوایى را نیرو دهد. عسل تندمزه و سمى را بو کنند عقل از سر مىپرد تا چه رسد به
خوردنش؟! چشم: عسل تم چشم را از بین مىبرد. نفس و سینه: غرغره کردن با عسل و عسل به کام اندودن علاج
خناق و لوزتین است. اندامان غذا: عسلاب اشتها برانگیزد و توانبخش معده است. اندامان راننده: عسل نیشکر
ملین است و عسل )طبرزد( ملین نیست. عسلى که کف از آن نگرفته باشند بادآور و مسهل است. اگر کف از آن
برگیرند کمر بادآور و اسهالى است. عسل پخته شکم را روان نمىکند و شاید براى بلغمداران قبض باشد. عسل پخته
بسیار تغذیهدهنده است.
عسل را با آب بپزند در ریزش بول تأثیرش بیشر باشد. و ما مىگوییم: اگر عسل و آب عسل در نفوذ کردن خوراک
به درون کمک کنند قبض مىباشند. اما اگر جنبوجوشى در شکم باشد و طعام هضم نرود و درد شکم روى دهد
در این صورت شکم را روان کند و درد شکم را از بین مىبرد. زهرها: عسل را با روغن آمیزند و بر آتش نهند تا گرم
شود و به گرمى بخورند؟ پادزهر افیونخوردگى و نیش حشرات موذى است. لیسیدن عسل پادزهر سگ هار و قارچ
سمى است. کسى که سم خورده عسل بخورد قى مىکند و اثر سم خنثى شود. بو کردن آن نو از عسل که تندمزه و
عطسهآور است یکباره عقل را از سر بدر کند و عرق سرد بر بدن نشیند و علاجش آن است که ماهى شور خورد و
)ادرومالى( بنوشد و بعدا قى
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۱
کند. ۸۷
قانون )ترجمه شرفکندى( ؛ ج ۲ ؛ ص ۲۵۰
درختى است از یمن و عربستان و یکى از شیرهداران است. و گویند نوعى از این درخت سایهاش سم است و کسى
زیر سایهاش نشیند مىمیرد. مزاج: تا سوم گرم است و در چهارم خشک است. خاصیت: قبضى است ملایم. آرایش:
بر پوست مالند در علاج )سعفه( و قوبا مفید است.
سر: بر سر مالند خارش )حرارت( را از بین مىبرد. با عسل مخلوط کنند و دهان بچه را بدان اندایند زخمهاى دهان را
شفا دهد. اندامان راننده: اسهال آورد و روده را ناتوان کند. زهرها: نوعى استبرک هست اگر در سایهاش نشینند زیان
۸۷ ابن سینا، حسین بن عبد الله – مر جم: شرفکندى، عبد الرحمن، قانون )ترجمه شرفکندى(، ۱جلد، سروش – تهران، چاپ: دهم، ۴۵۱۹ ه.ش.
بینند و شاید بمیرند بهر آن است که از آن دورى گزینند. وزن سه درهم از شیرش سمى است که شش و کبد را تکهتکه
کند و در مدت دو روز مىکشد.
عقرب )کژدم(:
سر: زیت العقارب )روغن کژدم( ۸۸ بهر ین علاج درد گوش است. اندامان راننده: از سوخته کژدم تناول کنند؟ سنگ
کلیه و مثانه از بین مىرود.
عظائه )سمندر(:
دیسقوریدوس گوید: جانورى است شبیه وزغ لیکن رنگش سبز است. کندرو است رنگهاى مختلف در آن دیده
مىشود و بعضى این جانور را سورا گویند. بنا به گفته کسانى سمندر اگر در آتش آید نمىسوزد. اثر د رمانىاش ضعیف
است و همچون آلاکلنگ آن را نگاه مىدارند و در انبار مىگذارند. گاهى رودههایش را بیرون آورند و دست و
پاهایش را مىبرند و در عسل نگه مىدارند. زخم و قرحه: در علاج گرى کار آلاکلنگ مىکند و در مرهمهاى ضد
خوره و مورچگى وارد است. آرایش: دم سمندر را با روغن زیتون بپزند و آنقدر بجوشد تا از هم بپاشد موى را
مىسر د.
عنعیلى:
دیسقو ریدوس گوید: این همان شلغم کاشتنى است که مىشناسیم و ما بحث آن را به فصل شین مىبریم.
عالوسیس:
بعضى گویند این گیاه را در طبرستان )بربهم( گویند. گیاهى است که مااما به گزنه مىماند. لیکن برگش از برگ گزنه
صافتر است و اگر در دست فشار دهى بویى بسیار بد مىپراکند.
گلهایش باریک، ثمرش کوچک و بنفش و چنانکه گویند در شورهزار و نزدیک جادهها و در ویرانهها روید. خاصیت:
سفتىها را نرم کند. قرحه: در علاج قرحه پلید و خوره نافع است. ورم: ضماد کنند و نیمگرم روزى دوبار بر ورم نهند
ورمهاى سرطانى و خنازیر و سایر ورمها را علاج است. سر: برگ و شاخههایش ضماد شود در علاج ورم پشت
گوش و لوزتین نافع است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۴
۸۸ ۴(- چندین کژدم زنده را در آوندى کنند و در مقابل هریک ده مثقال روغن زیتون در آوند کنند و بیست و شش ماه بماند و بعدا آن را بمدت چهل روز در آفتاب گذارند) (
زیت العقارب( مىشود.) تحفه(.
عالیون: بعضى این گیاه را غالیون و گروهى )عالاریون( گویند و همه به معنى شیربند است. زیرا همچون پنیرمایه شیر را
مىبنداند. برگ و شاخه این گیاه شبیه برگ و شاخه گیاه )حرینان( است. گلش سفید مایل به زردى و گلهاى کوچک
و زیاد درهم فشرده و خوشبو دارد و در مرداب و نیزارها مىروید.
خاصیت: گلش ضماد شود از خونریزى مفید است. قرحه: گل و برگش داروى سوختگى است.
مفاصل: آن را با موم و روغن گل مخلوط کنند و نمک بزنند تا سفید مىشود؟ داروى خستگى و علاج درد ناشى از
خستگى است. اندامان راننده: بیخش شهوتانگیز است.
عرقون:
به عقیده دیسقوریدوس گیاهى است که برگ دراز و دونیمه دارد و به برگ آلاله شبیه است.
بیخش لولهاى شکل و سفت است و خوردنى مىباشد. و خوردن وزن یک درخمى از بیخش که با شراب باشد
بادشکن است. گویند نوعى دیگرش هست که شاخههایش باریک و برگش به برگ پنیرک کاشتنى )ملوخیه( مىماند و
میوهمانندى بر شاخهها است که به سر و منقار کلنگ شبیه است و چون به کار طب نمىخورد و در پیشههاى دیگر
بهره دارد در اینجا سزاوار شرح دادن نیست. اندامان راننده: وزن یک درخمى از عرقون را با شراب بخورند بادکردگىهاى
زهدان را علاج است.
عظام )استخوان(:
استخوان سوخته گدازنده و خشکاننده است. آرایش: گویند قوزک خنزیر را بر برص مالند مفید است. مفاصل: گویند
خوردن استخوان آدمى داروى درد مفاصل است. سر: گویند استخوان آدمى شفاى صر است. جالینوس فرماید:
شخصى این کار را مىکرد و مبتلایان صر را شفا مىداد و بعدا آن شخص گیر آمد. اندامان غذا: گویند قوزک شاک
)بز نر( با اسکنجبین سپرز را مىگدازد. اندامان راننده: گویند قوزک شاک شهوتانگیز و استخوان ساق گاو ماده را
بسوزانند و بر زخم نهند خونریزى را قطع کند. و علاج دیزانر ى و اسهال است.
عنب )انگور(:
گزینش: اگر انگور سفید و انگور سیاه در درستى و رقت و شیرینى و سایر ویژگیها برابر باشند؟ انگور سفید ارزندهتر
است. انگور چیده که دو روز یا سه روز از چیدنش گذشته بهر از انگور تازه چیده است. مزاج: پوسته انگور سرد و
خشک و دیرهضم است. مغزش گرم و تر، دانهاش سرد و خشک است. خاصیت: انگور تازه چیده بادآور است. و
اگر آویزان کنند تا پوستش خوب پژمرده شود غذاى خوب دهد و معده را توان بخشد و در تغذیه خوب و در کمزیانى
با انجیر برابر است هرچند غذاى انجیر از انگور بیشر است. انگور رسیده از انگور نارسیده کمزیانتر است. انگور
اگر هضم نشود غذاى نارسیده و کال مىدهد. انگور درسته از افشره انگور غذایىتر است اما افشرهاش تی زروتر است
و زودتر به مقصد مىرسد. انگور قبض است و شاید که با آویزان ک ردنش از این قبضى دست بردارد. انگور ترش
قبض نیست. مویز دوست کبد و معده است. اندامان غذا: انگور و مویز همراه دانه داروى دردهاى روده است.
مویز به نفع گرده و آبدان است. انگور تازه چیده شکم را روان سازد و بادکن است. هر انگورى براى آبدان زیانآور
است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۲
عرق )خوى(:
عرق عبارت از ماده آبکى خون است که زنگ مرارى به آن مخلوط شده است. عرق از بول پختهتر است. زیرا بول
زائده هضم دوم است و عرق بقایاى رطوبت و نم لطیف آخرین هضم است.
باید عرق را تا خشک نشده بکار بگیرند و تأثیر در تر آن است. خاصیت: چنانکه ذکر شد عرق از بول پختهتر و
رسیدهتر است. عرق جاندارى با جاندارى دیگر برحسب مزاج اختلاف دارد. تا حدى نه اندک تحلیلبرنده است.
ورم: عرق تن کشتىگیران با روغن حنا ورم بیخ رانها را فرو نشاند و شفا دهد.
سینه: عرق خشکیده کشتىگیران با روغن حنا علاج آماس پستان است. و با روغن گل شیر گرهخورده درد پستان را
چارهساز است.
عزیز:
اگر گفتیم عزیز بزرگ و اگر گفتیم عزیز کوچک منظورمان قنطوریون است که بزرگ و کوچک دارد. پس در فصل قاف
حکایت این عزیزان را شرح مىدهیم.
عود الصلیب )گل صدتومانى(:
دیسقوریدوس گوید: اسم این گیاه در بعضى جاها )ذو الاصابع- داراى انگشتان( است و بعضى آن را )علعیسى(
نامند که در عربى به معنى شیرینبوى آمده است. ساق این گیاه تقریبا بطول دو وجب است و شاخههاى بسیار از
خود جدا کرده است. این گیاه نر و ماده دارد. برگ قسم نرش به برگ شاهبلوط مىماند و برگ قسم مادهاش به برگ
کرفس بیابانى شبیه است. برگش برجسته است و بر سر ساقه نیامکهایى شبیه نیام بادام است و هرگاه نیامها بشکفند
دانهاى سرخرنگ به رنگ خون از آنها پیداست. دانهها زیادند و به دانه انار مىمانند. و در میان دانهاش پنج یا شش
دانه سیاهرنگ مایل به ارغوانى موجود است. بیخ قسم نر به طول یک وجب و به ستبرى انگشت و سپیدرنگ است
و مزهاش گیرنده است. بیخ ماده هفت یا هشت شعبه بلوط مانند از خود مىپراکند و بهیئت بیخ گیاه خنثى- برواق-
بردیکه- است. سر: به وزن پانزده حبه را با عسلاب رقیق بخورند از بختک مفید است. اندامان غذا: خوردنش سوزش
معده را از بین مىبرد. اندامان راننده: زنانى که هنوز از خونزچگى پاک نشدهاند به اندازه یک بادام بیخ آن را بخورند
بقایاى خون بیرون آید و پاک مىشوند. اگر با شراب تناول شود؟ در علاج درد زهدان، درد شکم، درد گرده و آبدان
و یرقان مفید است. در شراب بپزند و بخورند شکم بند آید. اگر از سرخ دانههایش ده یا یازده تا با شراب سیاه
گیرنده بخورند خونریزى زهدان را قطع کند.
سنگ که در کودک تازه پیدا مىشود، اگر از این گیاه به کودک خورانند یا شربت سازند و بنوشند سنگ را برطرف
مىنماید. ده دانهاش با شراب عسل خفگى ناشى از درد زهدان را علاج مىکند.
عرن:
دیسقوریدوس عقیده دارد که برگ این گیاه شبیه برگ عدس کوچک است و از آن بلندتر است.
ساقش تقریبا یکوجبى است و گل سرخ دارد و بیخش کوچک است و در زمینهاى سست و بایر مىروید و در
بعضى جاها پیداست. خاصیت: با روغن زیتون ضماد شود عرق را ریزش دهد. ورم: کوبیدهاش را ضماد سازند خ راج
و جوش التهابى را علاج است. اندامان راننده: با شراب خورند چکمیزک را علاج کند.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۵
عکر الزیت )روغن زیتون پرمایه(:
روغن زیتون را در آوندى مسین اما مس قبرسى ریزند و بر آتش گذارند و آنقدر بجوشد تا مانند عسل پرمایه گردد.
کار افشره فیلزهره را مىکند و از آن بهر است. سر:
اگر عکر الزیت را با آبغوره بپزند تا ببندد و بر دندان کرمخورده گذارند برمىکند. چشم: گاهى با داروهاى ترکیبى
چشم بکار مىرود. اندامان راننده: تا کهنهتر باشد براى اندامان درونى بهر است.
حقنهاش به نفع معده و قرحه زهدان است. مفاصل: روغن زیتون غلیظ شده نو که ناپخته باشد سائیده شود و بر
نقرس ریزند مفید است و درد مفاصل را از بین مىبرد.
در اینجا حرف عین پایان مىیابد و داروهاى این فصل به سى و دو رسید.
فصل هفدهم حرف )ف(
فضّه )نقره(:
مزاج: سردىبخش و خشکاننده است. خاصیت: دردىاش بسیار قبض است و تا اندازهاى جذب و خشکانیدن
دارد. سونش نقره را با داروهاى دیگر مخلوط کنند رطوبتهاى لزج را برچیند. ورم و جوش: در علاج گرى و خارش
بسیار خوب است. سر: سونش نقره را با بعضى از داروهاى دیگر براى علاج گند دهن مخلوط مىکنند بسیار مفید
است. سینه: سونش نقره با داروهاى دیگر علاج خفقان است.
فانیذ )پانید(:
افشره نیشکر را آنقدر مىجوشانند تا مىبندد و پرمایه مىشود، پانید تنها در مکران که تابع کرمان است بعمل
مىآید و از آنجا به سایر اطراف مملکت مىآید. گزینش: پانید سفید و نازک حرانى بهر ین نو است. مزاج: در اول گرم
و تر، سفیدش ترمزاجتر است. خاصیت: از شکر پرمایهتر و بسیار گرمر است. نفس: علاج سرفه است. اندامان
راننده: ملین است. در علاج سردى زهدان و روده نافع است.
فو:
گیاهى است که برگش به برگ کرفس شبیه است و از برگ کرفس درشتتر است. بلندى ساقه یک ذر و بیشر از
یک ذر مىشود. صاف و نرم است و قسمت بالایى به ستبرى انگشت و به رنگ زعفران و گرهدار است. گلش
نرگسمانند و از نرگس درشتتر است و سفیدیش مایل به بنفشى است.
از بیخش ریشههاى متعدد جدا مىشود. بیخش بوى خوش دارد. این گیاه در بسیارى از حالات همکنش سنبل
است و ازاینرو بعضى آن را ناردین بیابانى نامند. ریشههاى پایینى بیخش همچون ریشههاى گورگیاه و خربق سیاه درهم
آمیختهاند و به رنگ زرد زعفرانى هستند. این گیاه اکثرا در سرزمینى ر وید که آن را )نیطس( گویند. خاصیت: بیخش
گرم است. سینه: پهلودرد را دواست. اندامان راننده: بول را
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۱
ریزش دهد. خوردن سبز و خشکش حیض را راه اندازد و در ادرار از سنبل هندى و رومى فعالتر است و کار
میجوشه )شرابى که از سنبل است( مىکند.
فوفل )تنبول(:
بر گیاهى است که در هندوستان روید، همشکل جوزبوا است. لیکن تنبول سرخرنگ، زودشکن است و گاهى
مىشکند. اجزایش از هم مىپراکند، بوى خوش دارد، هندوستانیان تنبول را براى خوشبو کردن دهان مىخورند و
دندان را سرخرنگ گرداند و قوت صندل دارد. م زاج: در سوم سرد و خشک است. خاصیت: بسیار سردىبخش و
گیرنده است. ورم: در علاج ورم گرم و مر اکم خوب است. چشم: ضمادش درد پلک را دواست و التهاب چشم را
شفا دهد.
فلنجمشک )پلنگمشگ(:
به گمان بعضى پلنگمشک از مرزنگوش و سیسنبر )نمام( غذایىتر و خشکتر است. اندامان غذا: خوردن و بو کردن
و مالیدنش راهبندانهاى مغز را باز مىکند. سینه: خوردنش خفقان قلب ناشى از بلغم و سودا را آرام کند. اندامان
راننده: خوردن و مالیدنش در علاج بواسیر مفید است.
فوه الصباغین )روناس(:
تلخ است و با ملایمت مىزداید. آرایش: با سرکه مخلوط باشد و بر پوست مالند قوبا، بهک سفید، آثار زشت پوست
را مىزداید. مفاصل: با عسلاب بخورند در علاج عرق النسا و فالجى که زیان به حس رسانیده مفید است. یکدرهم
روناس با دو درهم راوند چینى، با یک پیمانه شراب انگورى مخلوط بخورند داروى اثر ضربه و افتادن است. اندامان
غذا: ثمرش را با اسکنجبین خورند علاج ورم سپرز است، کبد را مىپالاید، سپرز و کبد را تقویت کند. اندامان راننده:
در ادرار بول چنان قوى است که شاید خون با بول بیرون ریزد. کسى که این دارو را مىخورد باید هر روزه تن خ ود را
شستوشو دهد. روناس را بردارند حیض را ریزش دهد و بچه را بیرون آورد. زهرها: شاخ و برگش پادزهر حشرات
موذى است.
فنجنجشت:
این همان پنج انگشت است که شرح دادهایم و در فصل باء موجود است.
فل:
گویند داروى هندى است و همکنش مهرگیاه و بیخ آن است. سر: ضمادش تسکین سردرد است.
فاغره )فاخره(:
ثمرى است که به نخود مىماند و دانهاى دارد که به آلبالوى تلخ شبیه و در میان آن دانههاى ریز شهدانهمانند موجود
است و ثمر در قسمت پایینى شاخهها قرار دارد. مزاج: در سوم گرم و خشک است. خاصیت: تحلیلبرنده و قبض
است. اندامان غذا: معده و کبد سرد را علاج است و از سوء هضم ناشى از سردى نافع است. اندامان راننده: در
علاج اسهال سرد مفید و بندآورنده شکم است.
فلفل:
جالینوس فرماید: تا ثمر بر درخت است دارفلفل است و دانهاى که از آن جدا شد فلفل است.
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۵
دارفلفل از فلفل تر مزاجتر است. گاهى آن را مىچشند بعد از اندک زمانى زبانسوز و زبانخور است. بیخ فلفل به
کوشنه سیاه ماند و از آن تندمزهتر است. فلفل سفید در حرارت و رطوبت از فلفل سیاه کمر است. لیکن بعضى
عقیده دارند که فلفل سیاه خشکیده و قوت کشش را از دست داده و این کشش در فلفل سفید که مااما خشک
نشده ماندگار است. مزاج: تا چهارم گرم و خشک است. خاصیت: جاذب، گدازنده، زداینده است. فلفل و مویز را
باهم بخایند بلغم را برکند و بلغم لزج را ریشهکن مىکند. فلفل مسکن درد و آرامبخش عصب است و با مزاج
تندرستان سازگار است. آرایش: فلفل با نطرون زداینده بهک است و تا با نطرون است لاغرکننده است. ورم و جوش:
با زفت باشد خنازیر را علاج است. مفاصل: در گرم کردن عصب و ماهیچه نظیر ندارد. سر: با سرکه به نفع دندان
است. چشم: فلفل سفید با داروهاى بچشم کشیدن باشد دیده را جلا دهد. سینه: همراه لیسیدنیها باشد )لعوقات(
در علاج سرفه و سینهدرد مفید است. فلفل و عسل را بر کام اندایند ضد خناق است و شش را مىپالاید. اندامان
غذا: فلفل را با برگ بوى سبز خورند هضمکننده و اشتهاآور و بادشکن است و درد و پیچش روده را تسکین دهد.
فلفل مخلوط با سرکه را بخورند یا بر پوست مالند در علاج آماس سپرز مفید است. فلفل سفید براى معده از فلفل
سیاه بهر است و بیشر معده را توان بخشد. دارفلفل در سرازیر کردن خوراک بسیار مفید است.
اندامان راننده: بول را ریزش دهد. بچه را بیرون آورد. بعد از جما خورند مانع باردارى است. فلفل کم و زیادش قبض
است و در اینباره چون سقمونیا نیست. فلفل آب پشت را بکلى مىخشکاند. اما دارفلفل شهوتانگیز است زیرا
رطوبتى زائد دارد. خوردنش با برگ بوى سبز در علاج درد و پیچش روده مفید است. تبها: با روغن مخلوط شود و تن
تبدار را بدان بیندایند تبلرزه را شفا دهد. زهرها: فلفل سفید در پادزهرها استعمال مىشود. دارفلفل نیز چه با
روغن باشد و بر جاى نیش مالند یا بخورند پادزهر حشرات گزنده است.
فلفل مویه:
گویند بیخ فلفل است. خاصیت: گویند در علاج دردهاى سرد و ترنجیدگى بسیار خوب است. مفاصل: علاج نقرس
است. اندامان راننده: گویند علاج قولنج و بادهاى سرد است.
فسوریقون )شنگرف(:
از زاج زرد خشکتر و از آن لطیفتر و کمسوزشتر است و داروى گرى است.
فاشرا )هزارگوشان(:
بعضى گفتهاند فاشرا هزارجشان است که همان کرمه البیضا )تاک سفید( باشد.
مزاج: تا سوم گرم و خشک است. خاصیت: تند و تیز، زداینده، خشکاننده، لطافتبخش، و با ملایمت گرمى دهد.
آرایش: بیخ هزارگوشان با گاودانه و شنبلیله پوست بدن را صاف و پاک کند و لکهها و اثرهاى زشت و سیاه را که
بقایاى قرحه باشد مىزداید. اگر هزارگوشان با روغن زیتون بپزد تا بکلى از هم مىپاشد، لکههاى زشت و خون
خشکشده زیر چشم را مىزداید. ورم و جوش: بیخش زگیلها و جوشهاى ش یرى را ریشهکن کند. ضمادش که با
شراب مخلوط باشد درد کژدمه را تسکین دهد. قرحه:
ضماد بیخ هزارگوشان با نمک دواى قرحه پلید است. هزارگوشان را در مرهمهاى گوشتخوار بکار
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۶
مىبرند. ثمر آن بر گرى چرکین و خشک مالند نافع است و پوست اندازد. مفاصل: ضماد بیخش که با شراب باشد
تکه استخوانها را بیرون آرد. هر روزه یک درهم از آن تناول شود علاج فالج است. خوردن و مالیدنش دواى
گسستگى ماهیچه است. سر: به مدت یک سال هر روز یک درخمى هزارگوشان تناول شود؟ صر و بیمارى
کمهوشى و سرگشتگى را شفا دهد. اما گاهى مىشود که سبب درهم شدن عقل مىگردد. سینه: از هزارگوشان و
عسل لیسیدنى سازند داروى خناق و بدنفسى و سرفه و پهلودرد است.
افشرهاش را با گندم پخته بخورند شیر پستان افزایش یابد. اندامان غذا: جالینوس فرماید: خوردن جوانههاى نوبرآمده
هزارگوشان که کمى تلخ و تند است، به نفع معده مىباشد. اندامان راننده: مغز )قلب( هزارگوشان را در نخستین
مرحله پیدا شدن کال یا پخته بخورند؟ بول را ریزش دهد. شکم را روان کند. خوردن یک درخمى از بیخش بچه را در
شکم مادر مىکشد. بیخش فرزجه شود بچه را بیرون آرد. در آبپزش نشینند زهدان را تنقیه کند. افشرهاش بلغم را
بیرون آرد. هزارگوشان براى سپرز خوب دوایى است. اگر در روغن بپزند داروى بواسیر پیزى است. در آبپز
هزارگوشان نشینند یا آبپزش را بر ورم ریزند ورمها را از بین ببرد و مشیمه را بیرون آرد. آبپز و افشرهاش که با عسل
باشد در بیرون آوردن بچهدان مؤثر است. زهرها: یک درخمى از بیخش پادزهر مارگزیدگى و سایر حشرات موذى
است. جانشین: به وزن آن گیاه درونه و دوسوم وزنش چارگون است.
فاشرستین )هزارچشان(:
این گیاه از جنس هزارگوشان و برگش چون برگ لبلاب درشت و پوست بیخش سیاه و داخل بیخش زرد است.
خاصیت: در کنش همانند هزارگوشان است لیکن کمى ناتوانر از آن است. مفاصل: این گیاه نیز در علاج فالج بسیار
مفید است. سر: مثل هزارگوشان اگر مغزش را در اولین مرحله پیدایش بخورند در علاج صر مفید است. سینه: سینه
را مىپالاید. اندامان راننده:
مغز نوخاستهاش را بخورند بول و حیض را ریزش دهد و در هر علاجى همکنش هزارگوشان است.
فربیون:
دیسقوریدوس حکیم فرماید: شیره گیاهى است که به )قثاء( خیارچنبر شبیه و در )لینوى( که در سرزمین )سدد( واقع
است و در مملکت )موروشیا( مىروید. این گیاه پر از شیر است و مزه شیرش خارج از اندازه گرم و تند و تی زمزه
است. کسانى که در جستجوى این شیرهاند از گرمى آن هراسانند و ناگزیر سیرابى گوسفند را مىشویند و به ساق گیاه
مىبندند و از دور نیزه یا سیخ را به سوى گیاه پرتاب کنند تا مىشکافد و شیر مىتراود و سیرابیها را پر مىکند و تو
گویى شیر از آوندى ریزش مىکند. گاهى اینقدر فوران مىکند که بر خاک مىریزد. فربیون دارویى که استعمال
مىشود دو نو است: یکى صاف است و شبیه انزروت و به حجم گاودانه مىباشد. دومى به هم پیوسته است و به
روغن زیتون مر اکم شده مىماند. چشیدنش زبان را بسیار آزار دهد. همینکه زبانزد شد تندیش به این زودیها از بین
نمىرود.
گاهى در آن تقلب مىکنند و انزروت و صمغ عربى را با آن مىآمیزند. اگر در اول چشیدن زبان را سوزاند و مدتها
مزه سوزناکش باقى ماند دلیل سره بودن و بىآلایشى است. قوت این دوا تا سه سال یا چهار سال ماندگار است.
فربیون کهنه رنگش به زردى و زعفرانى مىزند و تا در روغن زیتون حل شود بسیار
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۷
دشوار است. اما نو نوین آن چنین نیست. بعضى عقیده دارند که اگر آن را با باقلى پوست کنده در آوندى نگه
دارند قوتش از بین نمىرود. اولین شخصى که این دوا را کشف کرده و بکار برده )یوناس( پادشاه لینوى بوده است.
گزینش: فربیون خوب آن است که: صاف زردرنگ یا زعفرانىرنگ و تندبوى و بسیار تندمزه باشد و در غیر این
صورت چنانکه گفتیم تقلبى است. مزاج: گرمیش همراه لطافتى است، سوزنده و زداینده است. تازهاش از صمغ انگدان
گرمر است و معلوم است که صمغ انگدان در گرمى بىمثال است. مفاصل: با برخى از نوشابههاى معمولى که با
دیکافزار کنند مخلوط باشد، داروى عرق النسا است. فربیون یک روزه پوست از استخوان برکند. اما باید دقت کرد که
گوشت پیرامون استخوان را در بر نگیرد و بهر آن است که قبلا گوشت پیرامون استخوان با مرهم موم و روغن گل که
در روغن نیمهگرم گردد بیندایند. بر فالج و تخدیر شده مالند بسیار مفید است. چشم: در چشم کشند دیده را جلا
دهد. آب کبود چشم را تحلیل مىبرد. اما ماام روز سوزش در چشم حس مىشود. و براى پرهیز از این سوزش با
عسل مخلوط مىکنند و در چشم کشند. یا با حیلههاى دیگرى مخلوط مىکنند تا از سوزش بکاهد. اندامان راننده:
در علاج آب زرد، سردى گرده، قولنج سودمند است. مقدار دارویى آن:
فربیون را با بعضى تخمهاى خوشبوى در عسلاب کنند و سه )اونولوس( بخورند. خوزیان گفتهاند: ف ربیون دهانه زهدان
را چنان بهم مىآرد که داروهاى بچه انداختن را به زهدان راه نمىدهد. هم ایشان گفتهاند:
بلغم لزج که در سرین و پشت و روده ماندگار است بیرون آورد. زهرها: کسانى گویند: اگر پوست سر کسى را
بشکافند تا آهیانه پیدا شود آنگاه از سائیده این گیاه در آن ریزند و داروهاى ضد گندیدن بر آن نهند، از گزیدن مار
و حشرات دیگر زیانى نبینند. خوردن وزن سه درهم از این گیاه معده و رودهها را چرکین کند و خورنده را در مدت
سه روز مىمیراند.
فطراسالیون:
کرفس است و شرحش در فصل کاف آمد.
فاغیه )بیخ حنا(:
در فصل حاء به شرحش پرداختیم.
فیلزهرج )فیلزه ره(:
گویند درخت حضض است و ثمرى چون فلفل دارد. حضض شیره آن است. یا شیره زرشک است. حضض عربى غیر
اینها است. خود فیلزهره تقریبا قوت شیرهاش را دارد و کمى از آن ناتوانر است. آرایش: تنها یا با روغن زیتون بر سر
مالند موى را تقویت کند. اندامان غذا:
شاخههایش با سرکه بپزند و بخورند داروى سپرز است. و یرقان را نیز علاج کند. اندامان راننده: آبپز ش اخ و برگش
حیض را ریزش دهد. آبپز شاخ و برگ و خوردن ثمرش به وزن یک )مطروس( خلط بلغمى را بکلى بیرون آرد.
فراسیون )گندناى کوهى(:
این گیاه تلخمزه است. أربیاسیوس گوید: گرمى و خشکىاش از دو نیرو است. غیر او گوید: در دوم گرم و در سوم
خشک است. خاصیت: بازکننده، زداینده، راننده، گدازنده،
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۱
تکهکننده است. سر: افشرهاش علاج درد همیشگى گوش است. گوش را از چرک پاک کند. منفذهاى بندآمده گوش را
باز کند. درد کهنه گوش را دوا کند. چشم: افشرهاش با عسل دید را تقویت مىنماید.
سینه: به وسیله خون برآوردن سینه و شش را مىپالاید. اندامان غذا: در باز کردن بندآمدنیهاى کبد و سپرز بسیار
مفید است. اندامان راننده: حیض را بیرون ریزد و زهدان را مىپالاید. زهرها: با نمک ضماد شود پادزهر سگ هار
است.
فودنج )پونه(:
پونه چندین نو دارد: پونه کنار آبى، پونه کوهى که بلندیش به بلندى زوفا و برگش به برگ زوفا شبیه است. پونهاى که
آن را )غلیجن( گویند، پونه شاک که همچون سایر انوا پونه تند است و تأثیر شربت آن چون شربت آویشم است.
پونه گوهرى است لطیف، پونه کوهى از پونه جویبارى قوىتر است. خاصیت: از تندى و تلخى که پونه دارد بسیار
نرمکننده است و بویژه پونه کوهى در نرمش دادن مؤثرتر از جویبارى است. خون را به سوى پوست مىکشد.
قرحهآور است. پونه را تنها خورند عرقریز است و بسیار گرمىبخش. مواد را از ژرفاى تن جذب مىکند. تکهکننده و
خشکاننده و گرمکننده است.
آرایش: پونه و بویژه پونه سبز را با شرابى بپزند و بر پوست نهند لکههاى سیاه و لکههاى خونى که در زیر پلکها پیدا
مىشود از بین مىروند. مفاصل: آبپزش را بخورند؟ کوفتگى ماهیچه و پیرامونهاى ماهیچه را برطرف کند. ضماد پونه
که پوست را مىسوزاند داروى عرق النسا است. ضماد پونه مزاج اندام را تغییر دهد. جاذبى است که از ژرفا جذب
مىکند. پونه را بخورند و به دنبالش آب پنیر سرکشند؟ و چندین روز پىدرپى تکرار کنند در علاج پاغر و واریس مفید
است. پونهاى که )غلیجن( نام دارد گویند خوردنش داروى ترنجیدگى و مالیدنش بر پوست که خون را بسوى پوست
مىکشد علاج نقرس است.
زخم و قرحه: چون پونه هم تحلیلبرنده هم تکهکننده و نرمىبخش است خوردنش در علاج جذام مفید است. سر:
افشرهاش کرم گوش را از بین مىبرد. سردرد آورد. پونه کوهى دا روى زخم دهان است و ریختنىها را از سوراخ بینى بیرون
سازد. سوخته غلیجن لثه را استوار سازد. نفسکش: آبپز پونه علاج بلندنفسى )انتصاب النفس( است. پونه تنها و
بویژه اگر با انجیر خورند سینه را از خلطهاى غلیظ و لزج پاک مىنماید. درمان درد دنده است. و کوهى از جویبارى
در اینباره مؤثرتر و غلیجن همه این کارها را مىکند. سرکه را بر پونه پاشند یا پونهاى که تازه در سرکه ریختهاند به بینى
غش کرده نزدیک کنند از بوى آن بهوش آید. پونه شاک ۸۹ در علاج تپش قلب مفید است. اندامان غذا: هر پونهاى و
بویژه پونه کوهى بىاشتهایى و ضعف معده را از بین ببرد. سکسکه را تسکین دهد. پونه که زداینده و بازکننده و
نرمکننده مواد صفرایى و سودایى است، خودش و آبپزش در علاج یرقان مفید است. اگر بیمار یرقانى خود را با
۸۹ ۴(- فودنج التیس- پونه بز نر) شاک( شاید نوعى از پونه باشد. (
آبپز پونه کوهى شستشو دهد عرق کندو سود بیند. و اگر پونه را با انجیر خورند داروى استسقا است. پونه کوهى
اشتهاى خوراک را زیاد کند. در آب جوشیدهاش علاج استسقا است. پونه غلیجن دل بهم خوردن را چاره است. پونه
غلیجن را با مرهم موم و روغن گل بر سپرز نهند سپرز را لاغر
قانون )ترجمه شرفکندى(، ج ۲، ص: ۲۷۹
کند. پونه شاک هم همین کار را مىکند و در علاج تپش معده )التهاب( و افسردگى و دل بهم خوردن بسیار سودمند
است. اندامان راننده: آبپز پونه بول را ریزش دهد. از پیچش و درد روده و قى و اسهال شدید مفید است. پونه را
بکوبند یا بپزند و با عسل بخورند بچه را در زهدان مىکشد. حیض را راه اندازد، شاید بلغم را استف راغ دهد. بعضى
گویند پونه و بویژه پونه کوهى شهوت را قطع کند و خوابهاى جنسى را از بین ببرد. پونه بیابانى مسهل ملایم است،
بنفع زهدان است، کرم و بویژه کرمهاى ریز را مىکشد. از پونه بیابانى و کوهى که شاید از پونه بیابانى نو ویژهاى
باشد هجده قیراط را با گلاب قند )جلاب( خورند مراره سودا را بیرون ریزد. و اگر چنین شربتى را با سرکه و کمى
سیکى بیامیزند قوىتر شود. و در این زمینه بهر آن مىبینم که پونه را خرد کنند و بسایند و سائیده را بر سرکه مخلوط
با آب و نمک بپاشند و بخورند. عقیده بر این است که پونه غلیجن خلط سودایى را از راه شاش بیرون ریزد. پونه
بیابانى در همه این کنشها کارى است. تبها: بیمار تب و لرز اگر آبپز پونه خورد، یا پونه را در روغن بپزد و از آن
روغن بر تن مالد بسیار نفع بیند. زهرها: خوردن و ضماد گذاشتن پونه پادزهر حشرات است.
ضمادش تقریبا کار داغگذارى را انجام مىدهد. کسى که سم خورده اگر پونه را با شراب بخورد سم را از کار اندازد.
دود کردن برگ پونه حشرات را مىگریزاند. گسر دن برگش نیز دشمن حشرات موذى است.
پونه بیابانى داروى نیش کژدم است. در آب جوشیده پونه کوهى را بخورند پادزهر دندان درندگان است.
فاط )ماه پروین(:
داروى ترکان است. زهرها: با آب سرد بخورند پادزهر شوکران و جوزماثل و نیش حشرات موذى و سایر سمهاست.
فاوانیا ۹۰ :
فاوانیا عود الصلیب است. که نر و ماده دارد. بیخ فاوانیاى نر سفید و به ستبرى انگشت و مزهاش گیرنده است. بیخ
فاوانیاى ماده ریشههاى بسیار دارد و شاخههایش زیاد است. مزاج: بسیار گرم نیست. خاصیت: خشکاننده، گیرنده،
۹۰ ۴(- در فصل عین عود الصلیب را شرح داده و در اینجا فرماید فاوانیا عود الصلیب است و باز شرح مىدهد؟! (
گدازنده، بازکننده، نر